آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

ت

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد

ت . (حرف ) چهارمین حرف الفبای پارسی و سومین حرف الفبای تازی و حرف بیست و دوم از ابجد است واز حروف مسروری (۱) و از حروف هوائی است (۲) و از حروف شمسیه و ناریه و هم از حروف مرفوع و مصمته و نیز از حروف مهموسه ٔ نطعیه است ، و آنرا تای قرشت و تای مثناهٔ فوقانی گویند. و در حساب جُمَّل آنرا چهارصد دارند.
اقسام «ت » در فارسی : «ت » ضمیر - برای خطاب آیدو آن سه قسم است : یکی آنکه …

هٔ. [ ت / تاء ] (ع اِ) در کتب لغت رمز است از قریه و در کتب حدیث رمز است «ترمذی » صاحب صحیح را.

ت ان وتی . [ اَ وُ ] (اِخ ) (۱) یکی از مبلغین و دانشمندان ایرانی که برای تبلیغبه چین رفتند و کتب مقدس بودایی را بزبان چینی ترجمه نمودند. وی یک بودایی از مملکت پارتها بود و در سال 254 م . چندین قطعه بزبان چینی ترجمه نمود. رجوع به «یشتها» تفسیر و تألیف پورداود ج 2 صص 31-32 شود.

تئاتر. [ ت ِ آ ] (فرانسوی ، اِ) رجوع به تآتر شود.

تئاریر. [ ت َ ] (ع اِ) ج ِ تُؤْرور. رجوع به تؤرور شود.

تئاژن دوتازس . [ ت ِ ژِ دُ زُ ] (اِخ ) (۱) زورآزما و پهلوان مشهور یونان (در قرن پنجم - ششم ق .م .). وی در اغلب مسابقه ها و بازیهای بزرگ المپیک شرکت می کرد و پیروز می گشت و جوائز آنرا بدست می آورد.

تئاژنس . [ ت ِ ژِ ] (اِخ ) (۱) نصراﷲ فلسفی در فرهنگ تاریخ تمدن قدیم فوستل دوکولانژ آرد: جبار مدینه ٔ مِگارا بود که «سیلن » (۲) با دختر وی ازدواج (۳) کرد و او را در تحصیل حکومت جباری یاری نمود و بالاخره چون فقیران را بر ضد اغنیا برانگیخت ، طبقه ٔ اخیر بر او شوریدند و دستش رااز حکومت کوتاه کردند. (ترجمه ٔ تمدن قدیم ص 470).

تئاکی . [ ت ِ] (اِخ ) «تهیاکی » (۱) . یکی از جزایر «ایونی » (۲) که نام باستانی آن «ایتاک » (۳) بود.

تئتاء. [ ت ِءْ ](ع ص ) آنکه وقت جماع حدث کند. || آنکه پیش از ادخال انزال کند. (منتهی الارب ) (قطر المحیط).

تآتر.[ ت ِ آ ] (فرانسوی ، اِ) تئاتر مأخوذ از فرانسه و متداول در زبان فارسی . تماشاخانه . نمایش خانه . بازیگرخانه . صحنه یا جایی که بازیگران برای نشان دادن داستان یا واقعه ای ظاهر شوند و آنرا مجسم سازند. فرهنگستان ایران (۱) بجای این کلمه «تماشاخانه » را پذیرفته است . رجوع به تماشاخانه شود.

تآخی . [ ت َ ] (ع مص ) برادری کردن دو گروه باهم . (منتهی الارب ).

تئر. [ ت ِ ءَ ] (ع اِ) ج ِ تارَهٔ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به تارهٔ شود.

تئز. [ ت َ ءِ ] (ع اِ) خر استوارخلقت . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از قطر المحیط) (ناظم الاطباء).

تآزف . [ ت َ زُ ] (ع مص ) نزدیک شدن قوم بعضی مر بعض دیگر را. || گام نزدیک نهادن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

تآسی . [ ت َ ] (ع مص ) غمخواری کردن یکدیگر را. تعزیت کردن بعضی بعض دیگر را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

تآشیر. [ ت َ ] (ع اِ) ج ِ تأشیر. چیزی که بدان ملخ میگزد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به تأشیر شود.

تآصر. [ ت َ ص ُ ] (ع مص ) تجاور. همسایگی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

تآطر. [ت َ طُ ] (ع مص ) (۱) تَاَطﱡر خم گردیدن و کج شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || خود را در بند داشتن . || خانه نشین شدن زن و ناکدخدا ماندن زن در خانه ٔ پدر و مادر خود تا مدتی . (منتهی الارب ). رجوع به تَاءَطﱡر شود.

تآف . [ ت َ ] (اِخ ) (۱) سیاستمدار اتریشی که بسال 1833 م . در وین متولد شد و بسال 1895 درگذشت .

تئفهٔ. [ ت َ ءِف ْ ف َ ] (ع اِ) اِف . افان . افاف . افف . هنگام . وقت . (از قطر المحیط) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء): جاء علی تئفهٔ ذلک ؛ ای علی اثره او علی القرب من وقته . (اقرب الموارد).

تئق . [ ت َ ءِ ] (ع ص ) بدخو. (نصاب الصبیان ). شتابنده ببدی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): انت تئق و انا مئق فکیف نتفق . یضرب للمختلفین اخلاقاً. (منتهی الارب ) (قطر المحیط) (ناظم الاطباء). رجوع به تأق شود.

تآکل . [ ت َ ک ُ ] (ع مص ) با هم خوردن . || کشتن دلیران بعضی مر بعض را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

تآکید. [ ت َ ] (ع اِ) دوالهایی که بدان قرپوس زین را با دو پهلوی آن بندند. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). «اکائد» و «تآکید» جمع «اِکاد» است و این جمع آن نادر است . (از اقرب الموارد).

تآلیف . [ ت َ ] (ع اِ) جمع تألیف است . (فرهنگ نظام ). رجوع به تألیف شود.

تئم . [ ت ِءْم ْ ] (ع اِ) همزاد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد