آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

ذ

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد

ذ. (حرف ) حرف نهم است از حروف الفبای عرب و یازدهم از الفبای فارسی و بیست و پنجم از حروف ابجد و در حساب جمّل آن را به هفتصد دارند. و نام آن ذال است و گاه برای استواری ضبط ذال معجمهٔ گویند و آن از حروف روادف و شمسیّهٔ و ارضیهٔ یا ترابیهٔ و مصمته و نیز از حروف مجزوم است .
ابدالها:

حرف «ذ» در فارسی :
> بدل به «د» شود:
گذار = گدار.
> و به «گ » بدل گردد:
آذر = آگر (آتش ).
> …

ذئاب . [ ذِ ] (ع اِ)ج ِ ذِئب . گرگان . گرگها. اذواب . ذوبان :
همچو گرگان ربودنت پیشه ست
نسبتی داری از کلاب و ذئاب .

ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 34).
اینکه تو بینی نه همه مردمند
بلکه ذئآبند بزیر ثیاب .

ناصرخسرو.
بر کوه خواب کرده بیکجای با پلنگ
در دشت آب خورده بیک جوی با ذئآب .

مسعودسعد.
آنکه از عدل او بریده شود
بسروی حمل گلوی ذئآب .

سوزنی .
ذئاب …

ذئاب الغضی . [ ذَ / ذِ بُل ْ غ َ ضا ] (ع اِ مرکب ) در تاج العروس آمده است : و ذؤبان العرب لصوصهم و صعالیکهم و شطارهم الذین یتلصصون و یتصعلکون لأنهم کالذئاب و هو مجاز و ذکره ابن الاثیر فی ذوب و قال الاصل فی ذؤبان الهمز ولکنه خفف فانقلبت واواً وذئاب الغضی شجرٌ یاوی الیه الذّئب . و هم بنوکعب بن مالک بن حنظلهٔ من بنی تمیم . سموا بذلک لخبثهم لان ذئب الغضی …

ذئار. [ ذِ آ ] (ع اِ) سرگین خاک آمیخته که بر پستان ناقه آلایند تا شتربچه شیر نمکد.

ذئب . [ ذِءْب ْ ](ع اِ) گرگ . ذیب . سلق . ابوجعدهٔ. سرحان . سید. اُویس .پچکم . ابوسرحان . کلب البر. ج ، اذؤب ، ذئآب ، ذوبان .
جالینوس فی الحادیهٔ عشرهٔمن مفرداته ، اما کبدالذئب فقد القیت انا منها مرارافی الدواء المتخذ بالغافت النافع للکبد و لکنی لم اجرب ان هذا الدواء ازداد قوهٔ بهذا الکبد. اذا قسته بالذی عملته حلوا من هذا الکبد. و قال فی الثامنهٔ انی جربت کبدالذئب …

ذئب . [ ذَءْب ْ ] (اِخ ) یکی از صور فلکیهٔ جنوبی که آن راسبع نیز نامند. السبع. (۱)

ذئب . [ ذِءْب ْ ] (اِخ ) موضعی است ببلاد بنی کلاب . قتال گوید :
فاوحش بعدنا منها حِبِّر
و لم توقد لها بالذئب نارُ.

ذئب . [ ذِءْب ْ ] (اِخ ) (گرگ ) سفر داوران 7:19 - 25 و 8:3 و مزامیر 83:11. سردار مدیانی است که جدعون بر او دست یافته ویرا در معبر اردن بکشت . و پس از آن معبر را معبر ذئب گفتند. رجوع به حوریب شود. (قاموس کتاب مقدس ).

ذئب ابن جحن . [ ] (اِخ ) (آل ِ...) یا ذئب ابن حجن . این نام در شعری منسوب بعبد المسیح خواهرزاده ٔ سطیح آمده است :
اتاک شیخ الحی ّ من آل سنن
و امه من آل ذئب بن جحن .

(مجمل التواریخ والقصص ص 236).

ذئب الایل . [ ] (ع اِ مرکب ) (۱) و شاید ذنب الایل (۲) ذافنی الاسکندرانی . رجوع به ذفنی و ذافنی الاسکندرانی شود.

ذئب اهبان . [ ذِءْ ب ُ اُ ] (اِخ ) ابن اوس . ظاهراً گرگی بوده است که خداوند تبارک و تعالی او را بزبان آورده است . رجوع به ج 3 البیان والتبیین ص 179 شود.

ذئب بحری . [ ذِءْ ب ِ ب َ ری ی ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) نوعی ماهی .

ذئب الارمن . [ ذِءْ بُل ْ اَ م َ ] (ع اِ مرکب ) شغال . ابن آوی .

ذئب الخمر. [ ذِءْ بُل ْ خ َ ] (ع اِ مرکب ) در مجمع الامثال میدانی آمده است : اخبث من ذئب الخمر و اخبث من ذئب الغضا قال حمزهٔ العرب تسمی ضروباً من البهائم بضروب من المراعی تنسبها الیها فیقولون : ارنب الخلهٔ و ضب السحاء و ظبی الحلب و تیس الربلهٔ و قنفذ برقهٔ و شیطان الحماطهٔ و ذلک کله علی قدر طباع الامکنهٔ و الأغذیهٔ العاملهٔ فی طباع الحیوان و فی اسجاع …

ذئب الغضی . [ ذِءْ بُل غ َ ضا ] (ع اِ مرکب ) رجوع به ذئاب الغضی شود.

ذئبان . [ ذِءْ ] (ع اِ) تثنیه ٔ ذئب . دو گرگ . || (اِخ )نام دو ستاره است سپید و روشن واقع میان عوائد و فرقدین . و اظفارالذئب چند ستاره ٔ خرد است پیش ذئبان .

ذئبان . [ ذِءْ ] (ع اِ) باقی مو و باقی پشم بر گردن و لب شتر.

ذآبت . [ ذَ ب َ ] (ع مص ) مانند گرگ شدن در خبث و دها. رجوع به ذآبهٔ شود.

ذآبهٔ. [ ذَ ب َ ] (ع مص ) ذآبت . مانند گرگ شدن در خبث و دُهاء. || ذُئِب الرجل ؛ در گوسپندان وی گرگ افتاد. (منتهی الارب ). || از گرگ ترسیدن . ترسیدن . رجوع به ذآبت شود.

ذئبهٔ. [ ذِءْ ب َ ] (ع اِ)گرگ ماده . ماده گرگ . || موی پیشانی . || آزاری است در گلوی شتر که چون عارض شود با آهنی از بیخ گوش و گلو سوراخ کنند و از آنجا چیزی چون گاورس بیرون آرند. || گشادگی میان دو پهلوی پالان و زین . || چیزی که زیر مقدم ملتقای دو کوهه ٔ زین باشد و فرودسر کتف ستور را میگزد.

ذئبهٔ. [ ذِءْ ب َ ] (ع مص ) بر دستان شدن مانند ذئب . بدو دست و پا شدن چون گرگ .

ذئبهٔ. [ ذِءْ ب َ ] (اِخ ) نامی است از نامهای زنان عرب و از جمله نام مادر ربیعه ٔ شاعر. || نام اسبی .

ذئبهٔ. [ ذِءْ ب َ ] (اِخ ) آبی است بنی ربیعهٔبن عبداﷲ را و گفته اند آبی است بنی ابی بکربن کلاب را.

ذئبین . [ ذِءْ ب َ ] (ع اِ) رجوع به ذئبان شود.

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد