آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

ظ

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد

ظ. (حرف ) نشانه ٔ حرف هفدهم است از الفبای عرب و نام آن ظاء است و ظی و در حساب جُمَّل آن را به نهصد دارند و در حساب ترتیبی فارسی نماینده ٔ عدد بیست است و آن یکی از دو حرف مختص به عرب است که یکی همین ظ و دیگری ض است و از حروف مصمته و مطبقه و از حروف هفتگانه ٔ مستعلیه و از حروف روادف و از حروف لَثَوی و از حروف مائی (آبی ) و از حروف مکسوره و متعلق به قمر است و رمز است …

ظئار. [ ظِ ] (ع مص ) دایه گرفتن زنی یا ماده ستوری را برای طفلی یا بچه ٔ ستوری . || دایه گردیدن . || مهربان گردیدن . || الطعن ظئارالقوم ؛ طعن مجبور میکند مردمان را بر آشتی . || بینی ماده شتر را به غِمامه بستن تا مهربان گردد بر بچه ٔ غیر و غمامه خرقه و پاره ای است برای این کار تا بوی بچه ٔ غیر را نداند.

ظئر. [ ظِءْرْ ] (ع اِ) زن شیردار که بچه ٔ دیگری را شیر دهد. دایه . || مهربان بر کسی از مردم و جز آن (مذکر یا مؤنث ). و منه الحدیث : سیف القین ظئر ابراهیم بن النبی (ص )و هو زوج مرضعته . ج ، اَظْآر، اَظْؤُر، ظُؤار، ظُؤر (ظُؤور)، ظُؤرهٔ (ظُؤورهٔ)، ظُؤْرهٔ. || رکن کوشک و ستون پهلوی دیوار که بدان قوت گیرد.

ظاء. (ع اِ) نام حرف ظ و در لغت عرب ظاء به معنی زن بزرگ پستان است . صاحب آنندراج پستان زن زال گفته است .

ظاب . (ع اِ) رجوع به ظأب شود.

ظأب . [ ظَءْب ْ ] (ع اِ) بانگ و فریاد و غوغا. || سخن . || آواز تکه هنگام مست شدن . آواز بز کوهی گاه برجستن بر ماده . || ستم . || شوی خواهر. یِزنه . || کسی که خواهر زن کسی را در خانه داشته باشد و او را سلف آن کس گویند. هم داماد. هم سلف .شوهر خواهر زن . باجناغ . همریش . همپاچه . هم دندان . ج ،اَظْؤُب ، ظُؤوب . || (مص ) آواز کردن . بانگ کردن . || کدخدا شدن . ازدواج پذیرفتن .

ظأت . [ ظَءْت ْ ] (ع مص ) خبه کردن . خفه کردن .

ظأر. [ ظَءْرْ ] (ع ص ) عدوّ ظأر؛ دشمن که همچو خود با خود دارد.

ظاری . (ع ص ) گزنده . عاض .

ظاطریهٔ. [ طِ ری ی َ ] (اِخ ) محلی در جنوب شرقی بغداد.

ظأظاءهٔ. [ ظَءْ ظَ ءَ ] (ع مص ) بانگ کردن تکه برای جفتی گرفتن . || سخن گفتن شخصی که لب بالائین او شکافته یا دندان پیشین او ریخته باشدو از آن رو سخن او مفهوم نشود و در آن غُنَّه بود.

ظاعن . [ ع ِ ] (ع ص ) رونده . کوچ کننده . مسافر. راهی .

ظاعنهٔ. [ ع ِ ن َ ] (ع ص ) تأنیث ظاعن .

ظاعنهٔ. [ع ِ ن َ ] (اِخ ) ابن مُرّ. پدر قبیله ای است از عرب .

ظاغیهٔ. [ ی َ ] (ع اِ) دایه . حاضنه . آنکه در تیمار و تعهد بچه باشد.

ظاف . (ع اِ) ظؤف . موی گردن . || پوست گردن .

ظأف . [ ظَءْف ْ ] (ع مص ) راندن و دور کردن . طرد کردن .

ظافر. [ ف ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از ظفر. ظفریابنده . فیروزی یابنده . فیروز.

ظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن تمیم . رجوع به عیون الانباء چ مصر ج 2 ص 108 شود.

ظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن جابربن منصور السکری ،مکنّی به ابوحکیم . او مسلمانی دین دار و عالم به صناعت طب و یکی از بزرگترین متمیزین این علم و در علوم حکمیه متقن و آراسته ٔ به فضائل و علم و ادب و دوستدار اشتغال و تضلع به علوم بود. وی در بغداد درک صحبت ابوالفرج بن الطیب کرد و با او به کار علم پرداخت . ظافر مانند پدر خویش عمری طویل یافت و تا سال 482 هَ .ق . حیات داشت …

ظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن جعفربن ابی القاسم السلمی ، مکنی به ابوعامر (۱) دمشقی . او از مکی بن علان و اسماعیل عراقی و محمدبن ابی القاسم قزوینی و دیگران استماع حدیث کرد. ذهبی در معجم گوید: وفات وی به سال 702 هَ . ق . بود. و برخی ولادت وی را در 715 گفته اند. (الدّرر الکامنه چ حیدرآباد ج 2 ص 233).

ظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن القاسم بن منصوربن عبداﷲبن خلف بن عبدالغنی الجذامی ، مکنی به ابی منصور و معروف به حداد. موطن وی اسکندریه . او شاعری ادیب و نیکوسخن بود. و وی راست دیوانی مشتمل بر مدح گروهی از مصریان . وفات به محرم سال 529 هَ . ق . به مصر. جماعتی از اعیان و از جمله حافظ ابوطاهر سلفی از وی روایت کرده اند. و از اوست :
حکم العیون علی القلوب یجوز
و دواؤها من …

ظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن محمدبن صالح بن ثابت الانصاری العدوی . وی مردی تهیدست و نیکوکار بود و نظمی نیکو داشت و شیخ ابوحیان از وی اخذ روایت کرده است . از اوست :
تمیس فتخجل الاغصان منها
و تزری فی التلفت بالغزال
و تحسب بالازار لقد تغطت
و قد ابدت به کل الجمال
سلوها لم تغطی البدر تیها
و تسمح للنواظر بالهلال
و لم تصلی الحشا بالعتب نارا
و فی الفاظها برد الزلال …

ظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) اسماعیل بن الحافظبن محمدبن المستنصربن الظاهربن الحاکم بن العزیزبن المعزبن المنصوربن القائم بن المهدی العبیدی ، مکنی به ابی المنصور. مولد او به قاهره روز یکشنبه نیمه ٔ ربیعالاول 527 هَ . ق . به روز وفات الحافظ. بر حسب وصیت حافظ با پسر وی الظافر بیعت کردند و او به سال از همه ٔ فرزندان پدر کوچکتر و پیوسته به نشاط و لعب و لهو سرگرم بود …

ظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) اسماعیل بن عبدالرحمن بن اسماعیل بن عامربن مطرف بن ذی النون امیر طلیطله . مولد وی به اوائل قرن پنجم هجری است . ابن بغونش و دانشمندان دیگری از معاصرین او از وی فوائد جمه گرفته اند. رجوع به عیون الانباء چ مصر ج 2 ص 48 و قاموس الاعلام شود.

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد