آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

ع

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد

ع . (حرف ) حرف بیست ویکم است از حروف الفبای فارسی و حرف هیجدهم از الفبای «ابتثی » عربی پس از ظ و پیش از غ ، و حرف شانزدهم از الفبای ابجدی پس از س و پیش از ف ، و نام آن عین است و به حساب جُمّل نماینده ٔ عدد هفتاد بود. (فرهنگ نظام ) (آنندراج ). و از حروف ششگانه ٔ حلق و از حروف تُرابیه یا أرضیه است . (برهان ). و از حروف مصمته است . (آنندراج ). || رمزی است علیه السلام را که صورت …

عا. (ع اِ صوت ) کلمه ای است که بدان بز را زجر کنند و رانند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).

عائب . [ ءِ] (ع ص ) عیب کننده . || شیر خفته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). الخاثر من اللبن . (اقرب الموارد).

عائث .[ ءِ ] (ع اِ) شیر بیشه . (آنندراج ) (منتهی الارب ).

عائج . [ ءِ ] (ع ص ) ایستاده . (منتهی الارب ).

عائد. [ ءِ ] (ع ص ) بازگردنده . || زیارت کننده ٔ بیمار. ج ، عَود، عُوَّد، عُوّاد. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). || (اِ) آنچه به کسی مسترد شود و بازگردد از وجوه نقد و جز آن . (ناظم الاطباء). رجوع به عاید شود.

عائد. [ ءِ ] (اِخ ) ابن ثعلبهٔبن وبرهٔ البلوی صحابی . وی از کسانی است که در تحت الشجرهٔ بیعت کرد و شاهد فتح مصر بود و به سال 53 هَ . ق . در برلس شهید شد. (الاعلام زرکلی ).

عائد شدن . [ ءِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) در تداول فارسی زبانان نصیب گشتن . به دست آمدن . سود بردن .

عائدات . [ ءِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ عائدهٔ. رجوع به عائدهٔ شود.

عائدهٔ. [ ءِ دَ ] (ع ص ) مؤنث عائد. (منتهی الارب ) :
در عبادت رفتن تو فائده
فائده ٔ آن باز با توعاده .

مولوی .
ورجوع به عائد شود. || (اِمص ) نیکی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || مهربانی . (منتهی الارب ). || عطا. بخشش . (منتهی الارب ) (آنندراج ) :
مائده از آسمان شد عائده
چون که گفت أنزل علینا مائده .

مولوی .

عائذ. [ ءِ ] (ع ص ) پناه آورنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) :
این مرا زائر آن مرا عائذ
این مرا مخلص آن مرا دلدار.

خاقانی .
|| نو زاینده از آهو اسب و شتر و گوسپند و جز آن . ج ، عُوذ و عوذان . (منتهی الارب ).

عائذ. [ ءِ ] (اِخ ) پدر بطنی از بنی ضبه است . (منتهی الارب ).

عائذ. [ ءِ ] (اِخ ) جدی است جاهلی که پسران وی بطنی از ربیعه از اعراب عدنانند، و موطن آنان بیابان حجاز است . (الاعلام زرکلی ).

عائذ. [ ءِ ] (اِخ ) ابن محصن بن ثعلبه ملقب به المثقب العبدی . از بنی عبدالقیس . شاعری جاهلی از مردم عراق بود و به عمروبن هند پیوست و او را درباره ٔ وی مدیحه هاست . نعمان بن منذر را مدح گفت . شعر اونیکو و در آن حکمت و رقتی است . (از الاعلام زرکلی ).

عائذا. [ ءِ ذُل ْ لاه ] (اِخ ) ابن سعد العشیرهٔ. از مردم کهلان و از قحطانیان و جدی جاهلی است . (الاعلام زرکلی ).

عائذا. [ ءِ ذُل ْ لاه ] (اِخ ) ابن عبداﷲعمر الخولانی العوذی الدمشقی تابعی . وی از فقها و وعاظ دمشق بودو عبدالملک او را قضاء دمشق داد. و به سال هشتم هجری متولد شد و به سال 80 درگذشت . (از الاعلام زرکلی ).

عائذات . [ ءِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ عائذهٔ. رجوع به عائذه شود.

عائذهٔ. [ ءِ ذَ ] (ع ص ) مؤنث عائذ. ج ، عائذات ، عوائذ. (منتهی الارب ). رجوع به عائذ شود.

عائر. [ ءِ ] (ع ص ) از: عَور. (اقرب الموارد). رجوع به عور شود. || آنچه به چشم درد رساند. (منتهی الارب ). هر چه چشم را علت رساند. (از اقرب الموارد). || (اِ) درد چشم . (منتهی الارب ). رمد. (اقرب الموارد). || خاشاک چشم . (منتهی الارب ). قذی . (اقرب الموارد). || آبله ریزه بر پلک زیرین . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). || تیر و سنگ که رسد و اندازه ٔ آن معلوم نباشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

عائرهٔ. [ ءِ رَ ] (ع ص ) مؤنث عائر. رجوع به عائر شود. || (اِ) بسیار که به نظر نگنجد و چشم خیره شود. گویند: له من المال عائرهٔ عینین ؛ یعنی او را مال بسیار است که چشم را پر میکند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).

عائس . [ ءِ ] (ع ص ) نیکو سیاست کننده ٔ شتران . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || نگاهدارنده ٔ مال و تدبیرکننده ٔ آن . یقال هو عائس مال . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

عائش . [ ءِ ] (ع ص ) نیکوحال . (منتهی الارب ).

عائش . [ ءِ ] (اِخ ) ابن انس . یکی از راویان است که از عطا روایت کند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

عائشهٔ. [ ءِ ش َ ] (اِخ ) عایشهٔ (وفات : 58 - 59 هَ . ق .) وی دختر ابوبکر و از زنان رسول خدا (ص ) است . کنیت او ام عبداﷲ و مادر وی ام رومان دختر عمیربن عامربن دهمان بن حارث بن غنم بن مالک بن کنانه است . رسول (ص ) پس از مرگ خدیجه او را به زنی گرفت . عائشه از فقه و شعر بهره داشت و روایات بسیار از پیغمبر نقل کرده است و علمای عامه و اهل سنت بدان روایات تمسک کنند. گویند در حدود …

عائشهٔ. [ ءِ ش َ ] (اِخ ) بنت احمد القرطبیه . شاعره و ادیبه و از مردم قرطبه است . او در عصر خویش در اندلس به فهم و فضل و کمال مشهور بود و خطی زیبا داشت و ملوک اندلس را مدح گفت و تا آخر عمر شوهر نکرد. به سال 400 هَ . ق . درگذشت . (از الاعلام زرکلی ). و رجوع به عقد الفرید ج 1 ص 245 و عیون الاخبار ج 1 ص 258 شود.

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد