آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

ن

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۱۹۹ مورد

ن . [ ن َ ] (پیشوند) (۱) حرف نفی باشد و در اول فعل و مصدر آید: نرفت ، نمیکند، نخواهد رفت ، ندیدن ، ننوشتن .
در اول فعل :
مرا بسود و فروریخت هر چه دندان بود
نبود دندان ، لابل چراغ تابان بود.

رودکی .
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندارند شیر ژیان را بکس .

فردوسی .
هر که او نفس خویش نشناسد
نفس دیگر کسی چه بشناسد.

سنائی .
به شمعش بر بسی پروانه بینی
ز نازش سوی کس پروا …

ن . (ع حرف ) علامت تنوین است ، و آن «نون » ساکن زائدی است که در تلفظ به آخر اسم آید و نوشته نشود: کتاب (در تلفظ: کتابِن ْ). (المنجد). و گاه در فارسی «ن » تنوین به الف بدل و تلفظ و نوشته شود: عمداً (که هم عمدن تلفظ می شود و هم عمدا):
رخسار روز پرده بعمدا برافگند
راز دل زمانه به صحرا برافگند.

خاقانی .
بگذشت و نظر نکرد با من
در پای کشان ز کبر دامن ...
... بسیار کسا که جان شیرین …

ن و القلم . [ نون ْ وَل ْ ق َ ل َ ] (اِخ ) نام سوره ٔ 68 قرآن کریم که نامهای دیگرآن «قلم » و «نون » است و این سوره هزار و دویست و پنجاه و شش حرف و سیصد کلمت [ است و ] پنجاه ودو آیت جمله به مکه فرودآمد به قول بیشتر مفسران ، ابن عباس و قتاده گفتند: از اول سورهٔ تا «سنسمه علی الخرطوم » به مکه فرودآمد و از اینجا تا «و لعذاب الاَّخرهٔ اکبر لوکانوا یعلمون » به مدینه فرودآمد …

نئاد. [ ن َ ] (ع اِ) بلا. سختی . رنج . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). داهیهٔ. (اقرب الموارد). نئادی . داهیهٔ. (معجم متن اللغهٔ) (المنجد).

نئادی . [ ن َ ] (ع اِ)داهیهٔ. (معجم متن اللغهٔ). نئاد. رجوع به نئاد شود.

نئضل . [ ن ِءْ ض ِ ] (ع اِ) بلا. سختی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). داهیهٔ. (اقرب الموارد).

نئطر. [ ن ِءْ طِ ] (ع اِ) نیطر. داهیهٔ. (متن اللغهٔ) (اقرب الموارد). آفت . آسیب . سختی . (ناظم الاطباء). || (ص ) مرد نیک زیرک و فهیم . (ناظم الاطباء) (آنندراج ).

نئطل . [ ن ِءْ طِ ] (ع اِ) آفت سخت . (ناظم الاطباء). رجوع به نَیطَل شود. || (ص ) مصاحب زیرک . (ناظم الأطباء). رجوع به نَیطَل شود.

نئول . [ ن َ ] (ع ص ) جنبان رونده . (منتهی الارب ) (از متن اللغهٔ). نعت فاعلی است از نأل .

نئی . [ ن ُ ئی ی ] (ع اِ) ج ِ نؤی است . رجوع به نؤی شود.

نا. (پیشوند) حرف نفی است (۱) بر مشتقات و صفات که کنایه از اسم فاعل و اسم مفعول است داخل میگردد. (غیاث ). بر کلمه درآید که محمول باشد بر منفی بطریق مواطات چنانکه دردمند و هوشیار که نادردمند و ناهوشیار خوانند. (آنندراج ). از ادات نفی و سلب است ، اوستائی na، هندی باستان na... کردی na و آن برای ترکیب صفات منفی ، در اول اسم و صفت درآید: ناامید، نابکار، …

نا. (پیشوند) صورت دیگری از ن َ و نه در کلمات : ناآمدن . ناخوردن . ناشنیدن . نابحق . نابکار. نابجا. و کلماتی همچون ناشده . نافرستاده . ناداده . نادیده . ناکرده . نابسوده . ناگفته . نایافته . ناکرد. نافشانده :
نادیده هیچ مشک و همه ساله مشکبوی
ناکرده هیچ لعل و همه ساله لعل فام .

کسائی .
همی ناکرد باید پادشایی
بزرگی جستن و فرمانروایی .

(ویس و رامین ).
ندیده کام …

نا. (ع ضمیر) ضمیر است برای متکلم معالغیر (اول شخص جمع) و مشترک است در رفع و نصب و جر : ربنا اننا سمعنا. (قرآن 193/3) (المنجد).
به هرچ از اولیا گویند صدقنی و وفقنی
به هرچ از انبیا گویند آمنا و صدقنا.

سنائی .
|| رمز است از حدثنا. در کتب حدیث مخفف حدثنا است . بجای حدثنا یا اخبرنا. (یادداشت مؤلف ).

نا. (اِ) مخفف «ناو» است در ناخدا. رجوع به ناخدا شود. || و به معنی نای و نی هم آمده . (برهان ). نی را گویند و آن را نای نیز خوانند. (از جهانگیری و شعوری ) :
نئی چنگی که ناساز تمامی
تو هم نا میزن آن سازت تمام است .

شرف الدین شفروه .
سماع عاشقان تسبیح دان زیرا که خوش باشد
هر آن نوحه که صاحب ماتمی با چنگ و نا گوید.

امیرخسرو.
|| و هم مخفف نای است در ترکیبات : سورنا. …

نا و نوش . [ وُ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) نغمه و نی شنیدن و شراب نوشیدن و حاصل معنی عشرت وطرب است . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) (از بهار عجم ).

نائب . [ ءِ ] (ع ص ، اِ) آنکه بر جای کسی ایستاده باشد. (مهذب الاسماء). جانشین . قائم مقام . خلیفه . آنکه بر جای کسی ایستد. (ناظم الاطباء). مهتر، و قائم مقام آن بعداز وی . قفیّه . (منتهی الارب ). آن که بجای کسی قرار گیرد در عمل یا کاری چون نائب قاضی و نائب ملک . ج ، نَوب ، نُوّاب . (منتهی الارب ) (المنجد). بجای کسی ایستاده شونده . (شمس اللغات ). بدل . عوض . نایب :
ناصر دین خدای و حافظ …

نائب . [ ءِ ] (اِخ ) (امیر...) امین الدین میکائیل . رجوع به امیرنایب شود.

نائب . [ ءِ ] (اِخ ) (الَ ...) طَرابُلُسی . محمدبن عبدالکریم بن احمد الاوسی الانصاری (000 -1232 ق ). اصل وی از مردم اندلس است و در طرابلس متولد شد، از دانشمندان طرابلس غرب است .او راست «الارشاد لمعرفهٔ الاجداد» در ترجمه ٔ حال اسلاف وی . خاندان او را بنی العَسَوﱡس میگفتند از آنجهت که نام جد بزرگشان عیسی الاوسی بود و در اواخر قرن هفتم هجری از اندلس به طرابلس …

نائب . [ ءِ ] (اِخ ) (الَ ...) طَرابُلُسی . (متوفای 1189 هَ . ق .).عبدالکریم بن احمدبن عبدالرحمن بن عیسی ، النائب الاوسی الانصاری . از اهالی طرابلس مغرب و مردی ادیب و فقیه بود و اشعار زیبائی دارد. (اعلام زرکلی چ 9 ج 4 ص 51).

نائب آملی . [ ءِ ب ِ م ُ ] (اِخ ) (الَ ...) رجوع به ابومحمد النائب الاملی شود.

نائب امام . [ ءِ ب ِ اِ ] (ترکیب اضافی ، اِمرکب ) مجتهد جامع الشرایط. رجوع به نایب شود.

نائب برید. [ ءِ ب ِ ب َ / ءِ ب َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) رجوع به نایب شود.

نائب تنگری . [ ءِ ب ِ ت َ ] (ترکیب اضافی ، اِمرکب ) یعنی قائم مقام خدا، چه نائب در عربی قائم مقام باشد و تنگری در ترکی خدا را گویند. و آن کنایه است از خلیفه و پادشاه . (برهان قاطع). تنگری بفتح تا وسکون نون و کاف فارسی ، ترکی قدیم : خدا :
ترک توئی ز هندوان چهره ٔ ترک کم طلب
زآنکه نداده هند را صورت ترک ، تنگری .

(از برهان چ معین ، حاشیه ٔ ص 522).

نائب سفارت . [ ءِ ب ِ س ِ رَ ] (ترکیب اضافی ، اِمرکب ) دبیر. کارمند سفارتخانه که مانند وزیر مختار وسفیرکبیر دارای مصونیت سیاسی است و در غیاب آنها میتواند کاردار (شارژدافر) بشود. (فرهنگستان ایران ).

نائب مناب . [ ءِ م َ ] (ص مرکب ) جانشین . خلیفه . قائم مقام . (ناظم الاطباء) : و ما ضامن و صاحب عهد شدیم ازجانب امیرالمؤمنین و عامل او فلان بن فلان و آن کسی که قایم مقام و نائب مناب او باشد. (تاریخ قم ص 152).
بود سنان تو نائب مناب صد فتنه
شود حسام تو قائم مقام صد طوفان .

وحشی .
ماه او نائب مناب آفتاب
انجمش قائم مقام ماهتاب .

صهبا.
رجوع به نائب و نایب شود.

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۱۹۹ مورد