آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

س

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد

س . (حرف ) صورت حرف پانزدهم است از حروف الفبای فارسی پس از «ژ» و پیش از «ش »، و حرف دوازدهم از الفبای عرب پس از «ز» و پیش از «ش »، و حرف پانزدهم از الفبای ابجدی پس از «ن » و پیش از «ع ». و نام آن سین است و آن را سین مهمله نامند. و بحساب جُمّل آن را شصت = 60 گیرند. || «س » از حروف اسلیّه و مهموسه و مصمته و شمسیه است و مخرج آن میان مخرج صاد و زاء باشد و از حروف مائیه است …

س . [ س َ ] (ع حرف ) حرف مضارعه در اول افعال عرب ، معنی نزدیکی زمان وقوع فعل را در آینده دهد چون : سیأتی . سیکون .

سآمت . [ س َ م َ ] (ع اِمص ) بستوه آمدن . (غیاث ) (منتهی الارب ). معلوم شدن . (غیاث ) (منتهی الارب ) : اشتغال بشرح احوال بر یک کتاب فایت گرداند و به ملالت و سآمت رساند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 357). از ملازمت دیوان ملامت و سآمت شامل شده . (جهانگشای جوینی ).

سا. (پسوند) ادات تشبیه است در آخر کلمات . مخفف آسا: شبه ، نظیر، مانند، مثل ، چون ، گون ، گونه ، آسا، وار، شبیه ، شکل ، صفت . (برهان ) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) :
در بدی و گدی توئی منحوس (۱)
ساستا سا وساسیا آسا.

فرالاوی .
باری ز سنگ ، چشمه ٔ آب آورد برون
باری ز آب چشمه کند سنگ ذره سا (۲) .

سعدی .
آب آذرسا، آب آتش مانند. و نیز رجوع به آسا شود.

سا. (نف مرخم ) سای و ساینده . این کلمه بصورت مزید مؤخر (پسوند) با کلمات دیگر ترکیب شود و بمعانی زیر آید:
1 - ساینده ، لمس کننده . مماس شونده : آسمان سا، اوج سا، بندسا، پهلوسا، جبهه سا، جبین سا، سرمه سا، سمن سا، فلک سا، گردون سا :
در آن سنگ بسته در اوج سای
عمارتگری کرد بسیار جای .

نظامی .
جلوه گاه طایر اقبال باشد هرکجا
سایه اندازد همای چتر گردون …

سا. (اِ) مخفف ساو. باج و خراجی را گویند که پادشاهان از یکدیگر بستانند. (برهان ) (اوبهی ) (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ خطی کتابخانه ٔ مؤلف لغت نامه ) :
تا روم ز هند لاجرم (۱) شاها
گیتی همه زیر باج و سا کردی .

عسجدی (از اسدی حاشیه ٔ نسخه ٔ خطی نخجوانی ).
پادشا گشت آرزو بر تو زبی باکی تو
جان و دل بایدت داد این پادشا را باژ و سا.

ناصرخسرو (دیوان ص 23).
چون نباشم …

سا. (اِ) نوعی از قماش لطیف گرانبها باشد. (جهانگیری ) :
تشریفهای فاخر کرده روان زهر سو
نخ ّ و نسیج و گمّی کوکوز و سای ساده .

حکیم نزاری قهستانی (از جهانگیری ).
به این معنی اصل آن ساو بوده است . (شعوری ).

سا. (اِ) ساج ، درخت است در اشتقاق عبرانی نام موسی . (حاشیه ٔ المعرب جوالیقی چ احمد محمد شاکر ص 302 س 12 از لسان ).

سا. (اِخ ) نام پیغمبری است .(مجمل التواریخ و القصص ص 426). رجوع به ساب شود.

ساء. (ع مص ) غمگین کردن . (دهار). مثل سوء. (زوزنی ).

ساآ. (اِخ ) (۱) امانوئل . شاعر و حکیم الهی پرتغالی است که بسال 1530 م . در ویلا دوکوند (۲) متولد شد و بسال 1596 م . در شهر میلان درگذشت . ساآ از سال 1557 م . سمت استادی کولژرومن (۳) را داشته است .

سائب . [ ءِ ] (ع ص ) از مصدر سیب . جاری . روان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || شتابان . (اقرب الموارد).

سائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن ابی سائب صیفی قرشی مخزومی ، صحابی است . رجوع به البیان و التبیین ج 250 و ج 2 ص 20 و عقدالفرید ج 2 ص 212 و الاصابه شود.

سائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن ابی لبابهٔبن عبدالمنذر انصاری . صحابی است . (الاصابه ).

سائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن اقرع ثقفی ، صحابی است و در ملازمت پدر به حضور پیغمبر رسید در دوره ٔ خلافت عمر برسالت بنزد نعمان بن مقرن رفت . مدتی عامل مدائن بود و نیز در فتح نهاوند حضور داشت . سرانجام عمل اصفهان را یافت و در آن شهر درگذشت و اخلافش در آن شهر اقامت یافتند. ابن عباس گفته است : خردمندتر از سائب بن اقرع در عرب نیست . رجوع به البیان و التبیین ج 2 ص

سائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن حارث بن صبره قرشی سهمی ، معروف به ابن ابی وداعه . در غزوه ٔ بدر در زمره ٔ کفار بود و به دست مسلمانان اسیر شد و با فدیه ای که پسرش مطلب داد آزاد گردید. بعدها اسلام آورد. او از انساب قریش اطلاع وافی داشت . بسال 57 درگذشت . (الاصابه ) (قاموس الاعلام ترکی ).

سائب . [ءِ ] (اِخ ) ابن حارث بن قیس قرشی سهمی . از قدمای صحابه است که بحبشه هجرت کرده اند. بروایتی در غزوه ٔ طائف بشهادت رسید و بروایتی تا عصر خلافت عمر حیات داشته و در وقعه ٔ فحل در اردن شهید شده است . (الاصابه ).

سائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن حزن قرشی مخزومی . عم سعیدبن مسیبک است و عهد حضرت رسول را دریافته است . (الاصابه ).

سائب . [ ءِ ] (اِخ )ابن خباب مکنی به ابومسلم صاحب المقصوره . صحابی است و بسال 77 هَ . ق . در 92 سالگی درگذشت . (الاصابه ).

سائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن خلادبن سویدبن ثعلبه انصاری خزرجی مکنی به ابواسهله صحابی است . در غزوه ٔ بدر حضور داشت و از جانب معاویه والی یمن گردید. بسال 91 در عهد خلافت ولیدبن عبدالملک درگذشت . رجوع به الاعلام زرکلی و تاریخ خلفاء ص 150 و الاصابه شود.

سائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن ذکوان مکنی به ابوجمعه معروف به راویه ٔ کثیرعزه از شعرای اموی است و او راست :
أبائنهٔ سعدی ؟ نعم ستبین !
کما انبت من حبل القرین قرین
اء اًن زم أجمال و فارق جیرهٔ
و صاح غراب البین أنت حزین
کانک لم تسمع ولم ترقبلها
تفرق أحباب لهن حنین
فاء خْلفن میعادی وخن أمانتی
و لیس لمن خان الأمانهٔ دین .
رجوع به عقدالفرید ج 6 ص

سائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن عبیدبن عبدبن یزیدبن هاشم بن مطلب بن عبدمناف . پدر شافع و جدّ امام شافعی و از جانب مادر نیز هاشمی است . در غزوه ٔ بدر علمدار قریش بود و باسارت سپاهیان اسلام افتاد و بعد به فدیه آزاد شد و اسلام آورد. (الاصابه ).

سائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن عثمان بن مظعون جمحی از قدمای صحابه است وی همراه پدر و عم خویش به حبشه مهاجرت کرد. او از تیراندازان معدود سپاه اسلام بود. بهنگام عزیمت حضرت رسول بغزوه ٔ بُواط والی مدینه گردید. در بیشتر غزوات حضور داشت و در غزوه ٔ یمامه (جنگ با مسیلمه ٔ کذاب ) بسال 12 هَ . ق . بشهادت رسید. (تاریخ الخلفاء سیوطی ج 1 ص 51) (الاعلام زرکلی ج 1 ص …

سائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن عمیر القاری الازدی . صحابی است . (الاصابه ).

سائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن عوام بن خویلد قرشی اسدی . برادر زبیربن عوام و پسرصفیه بنت عبدالمطلب عمه ٔ حضرت رسول بود. در اکثر غزوات حضور داشت و در جنگ یمامه بشهادت رسید. (الاصابه )(تاریخ گزیده ص 226) (حبیب السیر چ خیام ج 1 ص 454).

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد