آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

ک

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد

ک . (حرف ) حرف بیست و پنجم از الفبای فارسی و بیست و دوم از حروف هجای عرب و یازدهم از حروف ابجد و نام آن کاف است . و در حساب جُمَّل آن را بیست گیرند و برای تشخیص از کاف پارسی یا «گ » آن را کاف تازی و کاف عربی گویند، و آن از حروف مصمته و مائیه و هم از حروف مکسور است ، و علامت خاصه است برای «کالسّابق » یعنی حکم آیه یا کلمه ای از قرآن که علامت «ک » بالای آن نهاده باشد …

ک . [ کاف ] (ع حرف ) یکی از حروف هجا است ، مذکر آید و مؤنث مانند سایر حروف و نیز کاف در زبان عرب حرف جار است که جهت تشبیه آید، نحو: زید کالاسد. و تعلیل نزدیک قومی و منه قوله تعالی : کما ارسلنا فیکم رسولاً (قرآن 151/2)؛ ای لاجل ارسالی و قوله : و اذکروه کما هدیکم (قرآن 198/2)؛ ای لاجل هدایته . و یکانّه لایفلح الکافرون (قرآن 82/28)؛ ای اعجب لعدم فلاحهم .
و استعلاء، …

کآن . (موصول + ضمیر اشاره ) گاه در رسم خط فارسی «که ٔ»موصول با اسم اشاره ٔ آن یا این یا برخی از حروف اضافه یا ضمایر به صورت کاف تنها درمی آید و با کلمه ٔ پس از خود ترکیب می شود بدینسان : کان ، کاین ، کز، کش ، کت (که آن ، که این ، که از، که اش ، که ات ) :
و آن شب تیره کآن ستاره برفت
و آمد از آسمان بگوش تراک .

خسروانی .
از او گر نوشته بمن بر بدیست
نگردد بپرهیز کآن …

کا. (اِخ ) امیرکابن و ورداسف یکی از حکام غیرمستقل طبرستان (312 هَ . ق . / 925 م ). || ابن امیر «کا» معاصر قابوس بن وشمگیر بوده است . (مازندران و استرآباد تألیف رابینو ص 146).

کاء. (ع ص ) ضعیف . جبان . (صراح اللغهٔ). || سست و بددل . کاءَهٔ بالتاء و کیی و کیاهٔ بفتحهما مثله . (منتهی الارب ). || (مص ) ترسیدن . (منتهی الارب ).

کائد. [ ءِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از کید. مکّار. (غیاث ) (آنندراج ).

کائدیه . [ ءِی ی َ ] (اِخ ) دهی از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز. 52 هزارگزی شمال خاوری اهواز. ده هزارگزی جنوب شوسه ٔ مسجدسلیمان به اهواز، دشت ، گرمسیر. سکنه ٔ آن 130 تن ، شیعه زبان ، فارسی و عربی است . آب آن از چاه . محصول آنجا غلات ، شغل اهالی زراعت و گله داری و راه در تابستان اتومبیل رو است . ساکنین از طایفه ٔ حمید هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران …

کائع. [ ءِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از کیع. ترسنده از چیزی . بددل شونده . کاع . ج ، کاعهٔ. (منتهی الارب ).

کائن . [ ءِ ] (ع ص ) موجودشونده . (از منتخب ) (غیاث ). موجود. هست .
- کائن بودن ؛ موجود بودن . تکوین شدن .
- کائن شدن ؛ مستقر شدن . استقرار یافتن . استوار شدن .
|| واقع شونده : المقدر کائن . || چند. کایّن . (منتهی الارب ). مؤلف غیاث آرد: مشتق از کون بالفتح که بمعنی بودن و هست شدن است و کَاءَیّن بفتح کاف و همزه و تشدید تحتانی مکسور و سکون نون و کائن به کسر همزه بر وزن ضامن و کائی …

کائن و من کان .[ ءِ ن ُ م َ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) کنایه از مخلوقات . (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به کائناً من کان شود.

کائناً ما کان . [ ءِ نَن ْ ] (ع ق مرکب ) هر چه باشد : و غیر هستی کائناً ماکان محتاج است به هستی . (ملامحسن فیض ).

کائناً من کان .[ ءِ نَن ْ م َ ] (ع ق مرکب ) هر که باشد :
کائناً من کان خاک در تست
که ز خاک اینهمه کائن تو کنی .

خاقانی .
و مال ایتام و غائب را نیکو محافظت نماید و بیرون از او کائناً من کان هیچ آفریده در میان کار او درنیاید و کسی را که او در زندان شرع کرده باشد هیچ آفریده آن زندانی را بیرون نیارد. (تاریخ غازانی ص 218).

کائنات . [ ءِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ کائنه و کائن . موجودات و مخلوقات . (غیاث ) (آنندراج ). || موالید ثلاثه . (بحر الجواهر). || آفریدگان . تمام چیزهائی که وجود دارند. ممکنات :
زینسوی آفرینش و زان سوی کائنات
بیرون و اندرون زمانه مجاورند.

ناصرخسرو.
جام کیخسرو است خاطر من
که کند راز کائنات اظهار.

خاقانی .
بجان عاقله ٔ کائنات یعنی تو
که کائنات قشوراند و حضرت تو لُباب …

کائنات جو. [ ءِ ت ِ ج َوو ](ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) رجوع به کائنات الجوّ شود.

کائنات الجو. [ ءِ تُل ْ ج َوو ] (ع اِ مرکب ) هر حادثه که در فضا افتد چون رعد و برق و قوس و قزح و صاعقه و مه و گردبادو فلق شمالی و هاله و شهب و احجار سماوی و نیازک و برف و طوفان و ذنب السرحان و فلق و شفق و مانند آن .

کائنهٔ. [ ءِ ن َ ] (ع ص ، اِ) مؤنث کائن . حادثه . || چیز نوپیدا که سابق نبوده باشد. (آنندراج ). ج ، کائنات .

کائوتسونگ . [ ئُت ْ سُن ْ ] (اِخ ) (۱) امپراطور چین که پیروز سوم از سلسله ٔ ساسانی برای به دست آوردن تاج و تخت نیاکان خویش از او یاری خواست . رجوع به احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ص 198 شود.

کائوچو. (اِ) (۱) کائوتچو. کائوچوک . کائوتچوک . در تداول هنود امریکا بر موادی که از درخت هیفا (۲) بیرون می آید و نوعی صمغ است اطلاق میشود و در زبان هنود امریکا بمعنی «اشکهای درخت » است . این کلمه را در عربی امروزی «مطاط» میگویند. (ازکتاب هذه اندونیسیا. چاپ قاهره ). درختی است که از شیره ٔ آن لاستیک سازند. (فرهنگ نظام در ذیل کائوچو).
ژدیا صمغی است که از بسیاری از …

کائوچوئی . (ص نسبی ) آنچه از کائوچوک به دست آید. || (اِ) نامی است که باغبانان ما، به «فیکوس الاستیکا» (۱) داده اند.

کائوکیو.[ ءُ ] (اِخ ) (۱) نام قدیم ایغورها. سعید نفیسی در احوال و اشعار رودکی ج 1 ص 192آرد: نام طایفه ای دیگر در تاریخ چین ظاهر میشود که مورخین چینی ایشان را «هوئئی هه » (۲) می نامند. شکی نیست که این طایفه از نژاد ایرانی مخلوط با نژاد ترک بوده و ایغورهای امروز از همان نژادند که آنها را در تاریخ چین نخست «کائوکیو» و سپس «تیه له » (۳) نامیده اند.

کائولباخ . (اِخ ) (۱) گیوم دُ. نقاش آلمانی ، متولد در ارولسن (۲) (1805 - 1870 م .). مؤلف «جنگ هونها».

کائولن . [ ءُ ل َ ] (اِ) (۱) کائولن یا خاک چینی ، سیلیکات قلیائی آلومینیوم است که دارای چند ملکول آب است و تقریباً خالص میباشد. گردی است بسیار نرم ، سفید، مایل بخاکستری کمی قابض و در آب و اسیدهای رقیق و سرد غیرمحلول است . دیاستازهای گوارشی و مایعهای مختلف بدن در روی آن بلاتأثیر میباشد. کائولن بعلت غیرمحلول بودنش یک طبقه محافظ و عایقی در روی مخاط معده …

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد