آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

م

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد

م . (حرف ) حرف بیست و هشتم ازالفبای فارسی و حرف بیست و چهارم از الفبای ابتثی (حروف هجای عربی که به ترتیب الف . ب . ت . ث آید، مقابل ابجدی ) و حرف سیزدهم از الفبای ابجدی است و در حساب جمل آن را به چهل دارند و آنرا میم گویند و بدینسان نویسند: «م « »مَ» «َمَ« »َم » مانند: آدم ، مملکت و کم . این حرف مرفوع و از حروف یرملون است . و نیز یکی از هفت حرف آتشی است و آن هفت عبارتند …

مئات . [ م ِ ] (ع عدد، اِ) ج ِ مِائَهٔ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). صدها. رجوع به مائهٔ و ماده ٔ بعد شود.

مئار. [ م ِ ] (ع مص ) ممأرهٔ. دشمنی کردن و تباهی انداختن و فتنه انگیختن میان مردم . || فخر کردن . || برابری نمودن با کسی در کاری . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).

مئال . [ م ِ ] (ع اِ) ج ِ مَألَهٔ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مألهٔ شود.

مئان . [ م ِ ] (ع مص ) با اندیشه کاری کردن . مُمائَنَهٔ. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). و رجوع به ممائنهٔ شود.

مئاندر. [ م ِ ] (اِخ ) (۱) نام باستانی «مندرس » (۲) که رودی است در ترکیه ٔ آسیا و وارد دریای اژه می گردد و طول آن در حدود 450 کیلومتر است . (از لاروس ) : خشایارشا به وعده ٔ خود وفا کرده عازم شد واز رود مئاندر گذشته به یک دو راهی رسید. (ایران باستان ج 1 ص 717). و رجوع به ایران باستان ج 2 ص 918، 999، 1101 و ج 3 ص 2115 شود (۳) .

مآب . [ م َ ] (ع مص ) بازگشتن . (تاج المصادر بیهقی ). بازگشتن . اَوب . اِیاب . اِیّاب . اَوبَهٔ. اَیبَهٔ. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آب من سفره اوبا و مآباً؛ از سفر خویش بازگشت . (از اقرب الموارد). || (اِمص ) بازگشت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : الذین آمنوا و عملوا الصالحات طوبی لهم و حسن مآب . (قرآن 29/13). فغفرنا له ذلک و ان له عندنا لزلفی …

مآب . [ م َ ] (اِخ ) شهری است در بلقاء.(منتهی الارب ). شهری است در شام از نواحی بلقاء. (ازمعجم البلدان ). شهری بوده است در جنوب شام از نواحی بلقاء و اکنون خراب است و نشانی از آن باقی نیست . (از قاموس الاعلام ترکی ) : فبلغهم ان هرقل قد نزل مآب من البلقاء. (امتاع الاسماع جزء اول ص 347).

مئبار. [ م ِءْ ] (ع اِ) سوزن دان . مِئبَر. (از اقرب الموارد). و رجوع به مئبر شود.

مئبر. [ م ِءْ ب َ ] (ع اِ) سوزن دان . ج ، مآبر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نیش . (از فرهنگ جانسون ). نیشگاه : الشولهٔ، کوکبان علی مئبر العقرب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- مئبرالعقرب ؛ جای شوله نزد منجمین و هم عرب . (یادداشت ایضاً). و رجوع به شوله شود.
|| سخن چینی و فساد انداختن میان دو کس .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). || چیزی که بدان گشنی …

مئبرهٔ. [ م ِءْ ب َ رَ ] (ع اِ) سوزن دان . ج ، مآبر. (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). || آنچه بروید از درخت دوم یعنی مقل و نبق . (منتهی الارب ) (۱) . آنچه بروید از درخت دوم . (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). || (اِمص ) سخن چینی و فساد انداختن میان دو کس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سخن چینی . ج ، مآبر. (از اقرب الموارد).

مآبض . [ م َ ب ِ ] (ع اِ) ج ِ مَأبِض . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مأبض شود.

مئبک . [ م ِءْ ب َ ] (ع ص ) ابک مئبک ، فربه . (منتهی الارب ). || ابک مئبک ، گول و در حق احمق گویند: انه لعفک ابک و معفک مئبک . (منتهی الارب ). عفک ابک و معفک مئبک ، یعنی احمق . (از اقرب الموارد).

مآبی . [ م َ ] (ص نسبی ) مأخوذ از تازی ، وبائی و طاعونی . (ناظم الاطباء).
- امراض مآبیه ؛ امراض طاعونی . (از فرهنگ جانسون ). امراض وبائی . (از ناظم الاطباء). (۱)

مآت . [ م ِ ] (ع عدد، اِ) صدها. (غیاث )(آنندراج ). ج ِ مائهٔ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). صدگان . (التفهیم ، یادداشت ایضاً). مئات . سدگان . در حساب ، ده دهگان (عشرا) یعنی ده واحد از مرتبه ٔ دوم تشکیل یک سده یا یک واحد از مرتبه ٔ سوم را میدهد و اعداد یکصد، دوصد، سه صد، چهارصد... نهصد را که مرتبه ٔ سوم یا مرتبه سدگان (مآت ) را می سازند مرتباً به نامهای صد، دویست ، سیصد، چهارصد، …

مئهٔ. [ م ِ ءَ ] (ع عدد، ص ، اِ) (از «م ٔی ») در محیط المحیط آرد: المئهٔ و المائهٔ [ م ِ ءَ ] به افزودن الف در خط نه در لفظ، بمعنی «ده تا ده » و آن اسمی است که بدان وصف کنند... رجوع به دو ماده ٔ قبل شود.

مئتاء. [ م ِءْ ] (ع ص ) رجل مئتاء؛ مرد بسیار عطا و پاداش دهنده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || طریق مئتاء؛ راه آبادان و روشن . || (اِ) پایان میدان اسب تاختن . || جای فراهم آمدن راهها. || جانب و مقابل . گویند: داری بمئتاء دار فلان ؛ یعنی خانه ٔ من جانب و مقابل خانه ٔ فلان کس است . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

مئتان . [ م ِءْ ] (ع ص ، اِ) زنی که او را عادت بود که همه ٔ بچگان نگونه از او آید. (منتهی الارب ). زنی که وی را عادت بود زاییدن بچه نگونه یعنی بچه ای که پاهایش پیش از سر آید. (ناظم الاطباء). || هرجامه ای که کوتاه باشد و تا نصف ساق رسد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شلوار بی پایچه . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || پیراهن بی آستین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

مئتبهٔ. [ م ِءْ ت َ ب َ ] (ع اِ) چادری که از میان چاک زده ، زنان پوشند بی گریبان و آستین . اِتب . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || پیراهن زنان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شاماکچه (۱) . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

مآتم . [ م َ ت ِ ] (ع اِ) ج ِ مَأتَم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع مَاءْتَم شود.

مآثب . [ م َ ث ِ ] (ع اِ) ج ِ مِئثَب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ذیل اقرب الموارد). رجوع به مئثب شود.

مئثب . [م ِءْ ث َ ] (ع اِ) گلیم خرد که به خود درکشند. (منتهی الارب ). نوعی از چادر که بر خود پیچند. (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || زمین نرم و هموار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). زمین نرم . (ناظم الاطباء). || زمین بلند. (منتهی الارب ). زمین برآمده و مرتفع. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جویچه . ج ، مآثب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جدول یعنی نهر کوچک . (از اقرب الموارد). …

مئثب . [ م ِءْ ث َ ] (اِخ ) نام موضعی یا کوهی است که در آن صدقات آن حضرت (ص ) بوده . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).

مآثر. [ م َ ث ِ ] (ع اِ) ج ِ مَأثَرَهٔ و مَأثُرَهٔ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). آثار و نشانهای نیک و کارهای پسندیده . (آنندراج ) (غیاث ). نشانهای نیک و کارهای پسندیده که از کسی باقی ماند. (ناظم الاطباء). مفاخر. مکارم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و شرح مآثر و مناقب او دراز است و بر آن کتابی معروف هست . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 88). و مآثر بسیار داشت …

مئثرهٔ. [ م ِءْ ث َ رَ ] (ع اِ) آهنی که رندیده می شود بدان باطن سپل (۱) شتر تا پی آن گرفته شود. ئؤثور. (منتهی الارب ). ابزاری آهنین که بدان رنده می کنند درون سپل شتر را تاپی آن گرفته شود. (ناظم الاطباء). آهنی که بوسیله ٔ آن درون سم شتر را بتراشند تا اثر پای او در زمین شناخته شود و بتوان از پی آن رفت . (از اقرب الموارد).

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد