آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

ه

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد

ه. (حرف ) حرف سی ویکم است از حروف هجای فارسی و بیست وهفتم از حروف هجای عربی . نام آن «ها» ونشانه ٔ آن در تحریر «هَ ، ه » است و به حساب جمل آن را به پنج دارند. و آن از حروف حلقی و ناریه و مرفوع و مصمته است و در علم نجوم و معما رمز و نشانه ٔ زهره و رمز سنه ٔ هجری و رمز برج سنبله است . «ه » بر دو قسم است : های مختفی ، و های غیرمختفی . و های غیرمختفی آن است که تلفظ شود، مانند: …

ه . [ هَِ/ ها ] (ع حرف ، ضمیر) در عربی بر حسب لهجه های مختلف گاهی این حرف به حروف دیگری تبدیل شود یا بدل از آنها آید.
اَ: هَثَر، اَثَر. هراق ، اراق . هراقه ، اَراقَه ... هناره ، اناره . هیم اﷲ، ایم اﷲ. ث : لُهاهٔ، لثاهٔ. ج : ماه ، ماج .ح : گناه ، جُناح . خ : بهباه ، بخباخ . ف : جوهر، جوفر. ی : زهرفوه ، زیرفوه . و در تعریب های غیرملفوظ یا مختفی به این حروف بدل شود: ج : بابونه ، بابونج …

هئچ . [ هََ ءِ ] (اوستایی ، مص ) (۱) در زبان اوستا به معنی آب پاشیدن یا آب ریختن و تر کردن به کار رفته . در تفسیر اوستا واژه ٔ هئچ در پهلوی به آشنجیتن گردانیده شده ، همان است که در فارسی پشنجیدن به جای مانده یعنی آب پاشیدن . (فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ص 229). در لهجه ٔ عامیانه ٔ امروزین ، کلمه ٔ پَشَنگ به معنی چند قطره ٔ آب یا مقدار کمی آب ، استعمال میشود، …

هئچت اسپ . [ هََ ءِ چ َ اَ پ َ ](اِخ ) (۱) (اوستایی ) هچدسپ ، نام چهارمین نیای زرتشت است ، چند بار پیغمبر از او در سرودهای خود گاتها یاد میکند چنانکه در یسنا 46 بند 15 و یسنا 53 بند 3 نام وی دیده میشود. در مروج الذهب هجدسف آمده است . جزء اول این نام از مصدر هئچ میباشد که در اوستا به معنی آب پاشیدن یا آب ریختن و تر کردن به کار رفته ، بنابراین باید هئچت …

هئهاء. [ هَِ ءْ ] (ع مص ) رجوع به هأهاء شود.

هئورو. [ هََ ئور وَ ] (اوستایی ، ص ) (۱) در زبان اوستائی به معنی رسا، همه ، درست (تمام ، کامل )میباشد. در فرس هخامنشی «هروو» (۲) همان است که در فارسی «هر» شده مانند: هر چیز، هر کس . در سنگ نبشته ٔ بغستان (کتیبه ٔ بیستون ) کلمه ٔفرهروم (۳) که از همین واژه است یعنی رویهم ، فراهم . در سانسکریت سرو (۴) . در گزارش پهلوی اوستا (= زند) هرجا که هئورو آمده در پهلوی به هماک (= همه ) گردانیده …

هئوروتات . [ هََ ئور وَ ] (اِخ ) (۱) (اوستائی ) در فارسی امروزین ، خرداد که نام سومین ماه از سال شمسی است . در اوستا یکی از امشاسپندان و غالباً با امشاسپند امرداد یکجا آمده است . خرداد نماینده ٔ رسائی و کمال اهورامزداست و در این گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است . در اوستا از واژه ٔ خرداد مانند نامهای امشاسپندان و ایزدان دیگر، گاهی معنی آن که رسائی و کمال است …

هئوسرونگه . [ هََ ءُ رَ وَ هََ ] (اِخ ) (۱) (اوستائی ) صورت اوستائی کلمه ٔ خسرو (کی ...) نام پسر سیاوش پسر کیکاوس از پادشاهان پیشدادی و لقب چند تن از پادشاهان ساسانی بوده است . این کلمه به معنی «خوب سروده شده » میباشد. (از فرهنگ ایران باستان ، تألیف پورداود، ص 33).

هئوشینگه . [ هََ ءُ ی َ هََ ] (اِخ ) (۱) صورت اوستائی کلمه ٔ هوشنگ که از راهنمایان و رهبران اولی بشر و از پادشاهان ماقبل تاریخ ایران بوده است . معنی این کلمه به درستی معلوم نیست . (از فرهنگ ایران باستان ، تألیف پورداود ص 33).

ها. (اِ) نام حرف هَ : آتش افتاد روی چادر دو تا گل مثل چشم «ها» سوخت . الهی چشمهاشان را مرده شور درآرد... (چرند و پرند تألیف دهخدا از روزنامه ٔ ایران کنونی ). || هاء دوچشم ، در تداول عامه هاء هوز است .

ها. (ق ) (در تداول ) آری ؛ در مقابل نه : یا ها یا نه . نه ها، نه ، نه . نه ها گفت نه نه ؛ یعنی هیچ نگفت :
پریرویان مه سیما سلامی ها علیکی نه .

ها. (پیشوند) گاهی به معنی «وا» و «به » (۱) می آید: هاگرفتن = واگرفتن : گفت این خواری به خود ها نگیرم . (اسکندرنامه ). قاتل عظیم بترسید و پشت ها داد. (اسکندرنامه ). گفت برو بپرس که طفغاچ کدام است و دست او هاگیر. (اسکندرنامه ).
وگر گوید بگیرم زلف و خالش
به کوتا هانگیری هاممالش .
|| گاه در بعضی لهجه ها در اول پاره ای افعال درآید و ظاهراً تغییری در معنی نمی دهد: هادادن …

ها. (صوت ) اشاره به قریب و نزدیک . (برهان ). کلمه ٔ اشاره به معنی اینک که بدان به چیز نزدیک اشاره میکنند. (ناظم الاطباء). به معنی اینک باشد که مصغر این است . (برهان ) :
چو من ناورد پانصد سال هجرت
دروغی نیست ها برهان من ها.

خاقانی .
کعبه چه کنی با حجرالاسود و زمزم
ها عارض و زلف و لب (۱) ترکان سرائی (۲) .

خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص 443).
نزد سلیمان شهم ستود …

ها. (صوت ) در مواردی «ها» به معنی بنگر، ببین ، بهوش باش و مانند اینها به کار میرود که در این صورت از اصوات تنبیه و تحذیر به شمار میرود و ممکن است مخفف هان باشد، چنانکه صاحب نهج الادب در ذیل حروف تنبیه پس از ذکر هان آرد: «ها چون هادرویش (۱) و می تواند که ها بخصوصه مخفف هان بود که هم برای این معنی آید، چنانکه هادوری (۲) به معنی گدای مبرم یعنی شخصی که دوری از …

ها. (اِ) هر یک از هفتادودو فصل یسنا را در فارسی «ها» گوئیم . در اوستا هائیتی (۱) به معنی باب و فصل مطابق کلمه ٔ ساتی (۲) سانسکریت میباشد. درپهلوی هات (۳) گفته اند. اصلاًاین کلمه به معنی پیوند و بستگی است ، مشتق از فعل ها(۴) که به معنی بهم پیوستن و بستن است (۵) ، در سانسکریت سیاتی (۶) . در هر جا که کلمه ٔ «ها» آمده از آن فصل یسنا اراده کرده اند، چنانکه کلمه ٔ «کرده » از …

ها. (ع اِ) حرفی است از حروف مهموسه و گاهی زائد آید و مبدل شود. (منتهی الارب ). نام حرف «هَ». ج ، هاآت . (ناظم الاطباء).

ها. (ع ضمیر) ضمیر مفرد غایب مؤنث و به معنی آن ، او و خویش است . باثرها، بعینها، بنفسها، دنیا و مافیها. فاطمه سلام اﷲ علیها.

ها. (ع حرف ) حرف تنبیه است و بر چهار لفظ درآید:
1- اسم اشاره ، مانند: «ذا» و «ذی » و جز آن . مخصوص اشاره ٔ به دور نباشد، مانند: «هذا»، «هذه »، «هذاک » و «هذیک ».
2- بر ضمیر رفعی که بوسیله ٔ اسم اشاره از آن خبر داده شده است ، کقوله تعالی : ها أنتم هؤلاء. (قرآن 66/3 و 109/4 و 38/47). (ضمیر انتم بین دو «هاء» تنبیه برای تأکید است ) و مانند آن «الا هولاء».

ها. (ع صوت ) به معنی اینک می آید چنانکه هرگاه به مردی گویند: این انت ، جواب میگوید: ها انا ذا؛ یعنی اینک منم .و اگر به زنی گویند: این انت ، گوید ها انا ذه ، و اگر به کسی گویند: این فلان ، هرگاه نزدیک باشد، میگوید:ها هو ذا. هرگاه دور باشد میگوید: ها هو ذاک . و در زن هرگاه نزدیک بود، میگوید: ها هی ذه ، و اگر دور بود، میگوید: ها هی تلک . و ضمیر «ها» استعمال میگردد در موضع …

ها. (ع اِ فعل ) به معنی خذ (بگیر)، مانند هع اصل آن ها (بوده ) الف به اجتماع ساکنین حذف شده است . و هائی مانند (هاعی ) برای زن و (هاآ) مانند (هاعا) برای تثنیه و هائوا وهأن (هعن ) و هرگاه ترا گفته شود هاء میگوئی : مااهاء؛یعنی نمی گیرم (ای مااخذ) و لا هاء اﷲ ذا؛ یعنی سوگندبه خدای و یا فصیح تر آن لا هااﷲ ذابترک مد است . و یامد لحن است و اصل آن لا و اﷲ هذا است یعنی ما اقسم به ، …

ها. (اِ) سفیدی روی مرغ . (برهان ).

ها. (اِ) تپانچه بروی کسی زدن . (برهان ) (ناظم الاطباء).

هادادن . [ دَ ] (مص مرکب ) وادادن : بترسید و پشت هاداد و آهنگ قلعه کرد. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ). رجوع به معانی «ها» (پیشوند) شود.

ها زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) پیاپی و بسیار زدن . مکرر زدن . (یادداشت مؤلف ) : مردم دست به پشت او ها میزدند و او را می انداختند و او واپس می نگرید تا مگر رسول علیه السلام رحمت کناد. (تفسیر ابوالفتوح رازی ).

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد