آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

ق

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد

ق . (حرف ) حرف بیست و چهارم است از حروف الفبای فارسی و حرف بیست و یکم از حروف الفبای عربی و حرف نوزدهم از حروف ابجد و در حساب جُمَّل آن را بصد دارند و نام آن قاف است و آن در اصل نونی است که دو نقطه از درون بر سر او زیادکرده اند و گفته اند آن شکلی است مرکب از سه خط منکب و مستلقی و مقوس . (نفایس الفنون ص 13). و آن از حروف هفت گانه ٔ مستعلیه (از برهان ذیل هفت حرف استعلا)، …

ق . [ قاف ] (اِخ )نام سوره ٔ پنجاهمین قرآن که در مکه نازل شد و 45 آیه دارد، پس از سوره ٔ حجرات و پیش از سوره ٔ ذاریات .

ق . [ ق ِ ] (ع فعل امر) فعل امراست از وقی یقی وقایهٔ به معنی محفوظ کن ، نگه دار!

ق - م . [ قاف ْ میم ْ ] (علامت اختصاری ) رمز قبل از میلاد. (یادداشت مؤلف ).

قآب . [ ق َ آ ] (ع مص ) بسیار نوشیدن آب را و پر شدن . گویند قَئِب َ الرجل من الماء قاباً وقآباً؛ بسیار نوشید آب را و پر شد. (منتهی الارب ).

قائبه . [ ءِ ب َ ] (ع اِ) بیضه ٔ مرغ . تخم مرغ . (منتهی الارب ). خایه ٔ مرغ . (مهذب الاسماء).

قائت . [ ءِ ] (ع اِ) طعامی که بدان قوام بدن انسان بود. کفایت زیست : هو فی قائت من العیش ؛ ای فی کفایهٔ. || شیر بیشه . (منتهی الارب ).

قائد. [ ءِ ] (ع ص ، اِ) پیشوا. رهبر. راهبر. عصاکش .پیشرو. (منتهی الارب ) : آخر ایشان در نبوت و اول ایشان در رتبت ... قائد الغر المحجلین ... را برای عز نبوت و خاتمت رسالت برگزید. (کلیله و دمنه ).
طعمه میجوئی اوست رائد تو
راه می پوئی اوست قائد تو.

اوحدی .
ج ، قُوّاد، قادَه ، قُوّد. || سرهنگ . (مهذب الاسماء). سردار فوج . رئیس . امیر لشکر. || بینی کوه . || کوه دراز بر روی زمین . || (اِخ ) ستاره …

قائد. [ءِ ] (اِخ ) ده مخروبه ای است از دهستان پشتکوه بخش اردل شهرستان شهرکرد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).

قائد رحمت . [ ءِ دِ رَ م َ ] (اِخ ) یکی از دهستانهای بخش زاغه ٔ شهرستان خرم آباد است . این دهستان در شمال خاوری بخش واقع و محدود است از شمال به دهستانهای ورکوه و مال اسد از جنوب به دهستان دالوند ازخاور به دهستان رازان از باختر قسمتی از دهستان دالوند. موقع طبیعی آن کوهستانی و جلگه و هوای آن سردسیری و مالاریائی است . آب آن از سراب های میرکه ، کشم شم ،یارعلی …

قائد رحمه . [ ءِ رَ م َ ] (اِخ ) یکی از ایلات کرد ایران ، از طوائف پیشکوه است که در دهی به همین نام زندگی میکنند. (رجوع به ماده قبل شود).

قائده . [ ءِ دَ / دِ ] (ع اِ) پشته ٔ دراز گسترده بر زمین .

قائف . [ ءِ ] (ع ص ) قیافه شناس ، آنکه درفرزند نگرد تا به پدر ماند یا نه . || پی بر. (مهذب الاسماء). پی شناس . ج ، قافه . (منتهی الارب ).

قائفین . [ ءِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ قائف .

قائل . [ ءِ ] (ع ص ) گوینده . (منتهی الارب ). سخنگو. گفتگوکننده :
لیک من اینک پریشان می تنم
قائل این سامع این نک منم .

(مثنوی ).
نام تو میرفت و عارفان بشنیدند
هر دو برقص آمدند سامع و قائل .

سعدی .
|| تسلیم شده . (فرهنگ نظام ). || اقرارکننده بر گناه و جنایت خود. (ناظم الاطباء). || نیم روزان خسبنده . (منتهی الارب ). || معتقد بر چیزی . (ناظم الاطباء). ج ، قائلین .

قائل به تعدد آلهه . [ ءِ ل ِ ب ِ ت َ ع َدْ دُ دِ ل ِ هََ ] (ص مرکب ) (۱) مشرک . بت پرست .

قائلات . [ ءِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ قائلهٔ.

قائلهٔ. [ ءِ ل َ ] (ع ص ) مؤنث قائل . || (اِ) نیم روز. نصف النهار. ظهیرهٔ. || خواب نیم روز. خواب میان روزی . قیلوله . خفتن نیم روز. (منتهی الارب ). مقیل .

قائلون . [ ءِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ قائل در حالت رفعی . رجوع به قائل شود.

قائلی . [ ءِ ] (اِخ ) از شعرای ایران است و تذکرهٔالشعرائی نوشته و به سال 955 هَ . ق . درگذشته است . قاموس الاعلام وی را از اهل ترشیر نوشته است ولی سام میرزا مینویسد: در اصل سبزواری است و اکنون در شهر قزوین است و در نهایت فقر و مسکنت اوقات میگذارند و این مطلع ازوست :
یار بی مهر و منم عاشق زار عجبی
حال زار عجبی دارم و یار عجبی
از قد خم شده و چهره ٔ زردم او را
میکند …

قائلین . [ ءِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ قائل است در حالت نصبی و جری . رجوع به قائل شود.

قائلین به خلأ. [ ءِ ن ِ ب ِ خ َ ل َءْ ] (اِ مرکب ) (۱) کسانی که عقیده به وجود خلأ دارند.

قائم . [ ءِ ] (ع ص ) ایستاده . (منتهی الارب ). برخاسته . بپای . برپا. برپای :
کانک قائم فیهم خطیباً
و کلهم قیام للصلاهٔ.

(تاریخ بیهقی ص 192).
|| پابرجا و استوار: بر سبیل مناوبت دوهزار مرد بر درگاه قائم میدارد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 293).
این جهان زین جنگ قائم می بود
در عناصر درنگر تا حل شود.

مولوی .
چون جنگ میان ایشان قائم شد و دراز کشید فور اسکندر …

قائم . [ ءِ ] (اِخ ) ساختمانی است نزدیک سامراء که متوکل عباسی آن را بنا کرده است . (معجم البلدان ).

قائم . [ ءِ ] (اِخ ) لقب محمدبن الحسن العسکری امام دوازدهم شیعیان . رجوع به مهدی شود.

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد