آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

ص

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد

ص . (حرف ) حرف چهاردهم از حروف هجاء عرب و هفدهم از الفباء فارسی و هیجدهم از حروف ابجد و در حساب جُمَّل آن را به نود دارند. || این حرف در لغت فرس نیامده لیکن گاهی برای رفع اشتباه با کلمات مشابه «س » را «ص » نویسند و «س » خوانند: صد «سد»، شصت «شست ». || و در فن تجوید «ص » از حروف اَسلیه و مهموسه و مصمته و مطبقه و حروف هفتگانه ٔ مستعلیه و از حروف ناریه و حروف مرفوع شمسی …

صئبل . [ ص ِ ب ُ / ب ِ ] (ع اِ) بلا. (منتهی الارب ).

صئصا. [ ص ِ ] (ع اِ) خرماکه دانه ٔ آن سخت نشود. صئصائهٔ یکی . (منتهی الارب ).

صئصی ٔ. [ ص ِءْ ص ِءْ ] (ع اِ) اصل هر چیز. (منتهی الارب ). صِئْصیی ٔ.

صئصیی ٔ. [ ص ِءْ ] (ع اِ) اصل هر چیز. (منتهی الارب ). صئصی ٔ.

صئک . [ ص َ ءِ ] (ع ص ) مرد سخت و درشت و توانا. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

صئی . [ ص َ / ص ِ / ص ُ ئی ی ] (ع مص ) آوازکردن جوجه و عقرب . و فی المثل : یلدع و یصئی ؛ کسی را مثل زنند که ستم کند و شکوه آغازد. و منه جاء بما صأی و صمت ؛ ای بالمال الناطق و الصامت . منتهی الارب .

صا. (اِخ ) شهری است به مصر منسوب به صابن مصربن بیصربن حام بن نوح . (از معجم البلدان ).

صاء. (ع اِ) لغتی است در صاءَهٔ وآن آب و جز آن از پلیدی است که در سلا، یا بر سر بچه باشد در رحم و بعد ولادت بیرون آید. (منتهی الارب ).

صائب . [ ءِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از صواب . رسا. رساننده . (غیاث اللغات ). || باران ریزان . || نقیض خاطی . و منه المثل : مع الخواطی سهم صائب . (منتهی الارب ). || راست و درست : حدس صائب . رأی صائب : پس ملک بهتر داند و رأی او در این معنی صائب تر باشد. (تاریخ برامکه ). امیری صائب تدبیر و بلندهمت بود. (حبیب السیر جزء چهارم از ج 3 ص 352). || سهم صائب ؛ تیر به نشانه فرودآمده .

صائب . [ ءِ ] (اِخ ) دو تن از شعرای متأخر عثمانی که هر دو را نام محمد و تخلص صائب و معاصر یکدیگرند. یکی در 1262 هَ . ق . بسن سی وپنج سالگی وفات یافته و از اوست :
خاطره گلد کجه صائب مومیان دلربا
خواب و راحت قالماز اولدی دیده ٔ خونابده .
و دیگری که عاشق پیشه بوده است مبتلا به جنون گشته و بسال 1270 هَ . ق . در بیمارستان درگذشته است . از اوست :
باده ویردی حاصل عمریم …

صائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن حبیش . از روات است .

صائب . [ ءِ ] (اِخ ) ابن مالک اشعری . از رؤساء لشکریان مختاربن ابی عبیدهٔ ثقفی است . خواندمیر گوید: در روضهٔالصفا مسطور است : در آن ایام که عبداﷲ مطیع بفرمان ابن زبیر به کوفه رسید مردم را در مسجد جامع گرد آورد و خطبه خواند و در اثنای سخن بر زبان راند که من در میان شما به سیرت عمربن خطاب و عثمان بن عفان سلوک خواهم کرد، در آن انجمن صایب بن مالک اشعری به اشارت …

صائب . [ ءِ] (اِخ ) تبریزی . سلسله ٔ نسب مولانا سیدمحمدعلی صائب تبریزی به شمس الدین تبریزی معروف میرسد. والد ماجد وی میرزا عبدالرحیم که یکی از تجار معتبر تبارزه ٔ عباس آباد اصفهان بود از جمله ٔ اشخاصی است که به امر شاه عباس اول از تبریز کوچیده و در عراق متوطن شده و پسرش صائب در بلده ٔ اصفهان نشو و نما کرده و در آن شهرشهرت یافته است و بیت ذیل مشعر به وطن …

صائب . [ ءِ ] (اِخ ) مولای حبیب بن خراش حلیف أنصار. بزعم ابن کلبی او و مولای وی حبیب درک غزوه ٔ بدر کرده اند. و صاحب الاصابهٔ گوید: صائب مولی حبیب بن خراش حلیف الانصار، زعم ابن الکلبی انه شهد بدراً هو و مولاه . و استدرکه ابن فتحون و ابن الاثیر.

صائبهٔ. [ ءِ ب َ ] (ع ص ) تأنیث صائب : آراء صائبهٔ.

صاءهٔ. [ ءَ ] (ع اِ) رجوع به صاء شود.

صائت . [ ءِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از صوت . فریادکننده . (منتهی الارب ). آوازدهنده .

صائح . [ ءِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از صیحهٔ.

صائحهٔ. [ ءِ ح َ ] (ع ص ) تأنیث صائح . || (اِ) آواز گریه و ماتم . (منتهی الارب ).

صائد.[ ءِ ] (ع ص ) شکاری . || (اِخ ) ابن صائد شخصی است که بر وی گمان دجال داشتند. (منتهی الارب ).

صائد نهدی . [ ءِ دِ ن َ ] (اِخ ) رجوع به صائدیهٔ و صاید نهدی شود.

صائدی . [ ءِ ] (اِخ ) منسوب به صائد که بطنی است از همدان و نام وی کعب بن شرحبیل است . (منتهی الارب ). || و در فن رجال لقب زیادبن عریب ، سالم بن عماره ، عمار، سعیدبن قیس و چند تن دیگر است . (از ریحانهٔالادب ج 2 ص 410).

صائدیهٔ. [ ءِ دی ی َ ] (اِخ ) فرقه ای از غُلات ، اصحاب صائد نهدی معاصر امام صادق و صائد و بیان نهدی از فرقه ٔ کربیه بودند و بعقیده ٔ آنان محمدبن الحنفیهٔ مهدی منتظر است . (خاندان نوبختی ص 258).

صائر. [ ءِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از صیر. || (اِ) صائرالباب ؛ شکاف در. (منتهی الارب ). دَرز در.

نمایش ۱ تا ۲۵ از ۲۰۰ مورد