آفتاب

جستجو


آ

ا

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

کاربر گرامی!

اطلاعات دانشنامه ی « لغت‌نامه دهخدا » تنها جنبه اطلاع رسانی دارد و هیچ چیزی برای فروش موجود نیست.

ط | صفحه ۲

نمایش ۲۶ تا ۵۰ از ۲۰۰ مورد

طائلهٔ. [ ءِ ل َ ] (ع اِ) تأنیث طائل . فزونی . || مزیت . فضل . || توانائی . قدرت . دستگاه . || توانگری . غنی . || فراخی . سعهٔ. || دشمنی . کینه . یقال : بینهم طائلهٔ؛ ای عداوهٔ، و ترهٔ. (منتهی الارب ).

طائو. [ ءُ ] (اِ) تاأو. طأو. نام یکی از حروف یونانی است . (ابن الندیم ) (۱) .

طائی . (ص نسبی ) منسوب به طی که پدر بطنی است . (منتهی الارب ). و از جمله حاتم از اسخیاء معروف عرب که از قبیله ٔ طی بوده است :
آنی تو که گر زنده شودحاتم طائی
علم و کرم و جود کند از تو تعلم .

سوزنی .
نماند حاتم طائی و لیک تا به ابد
بماند نام بلندش به نیکوئی مشهور.

سعدی .
رجوع به حاتم شود. و ابوتمّام حبیب بن اوس طائی است . رجوع به ابوتمّام شود.

طائی . (اِخ ) (الَ ...) یکی از شیوخ رواهٔ حدیث که در روزگار ابوداود به اصفهان آمد. نامش نامعلوم است . پاره ای از متأخرین گویند: محتمل است که شیخ مزبور یحیی بن عبدویهٔ البغدادی باشد. (نقل به معنی از الموشح ).

طائی . (اِخ ) احمدبن محمد الطائی یکی از سرکردگان امراء در عصر عباسیان المعتمد علی اﷲ در سال 271 هَ . ق . به دست خویش لواء مدینه ، طریق مکه ، و سپس ولایت کوفه و سواد آن ، و طریق خراسان و سامراء، و شرطه ٔ بغداد، و خراج قطربل ، و مسکن برای او بست . الموفق باللّه در سال 275 بر او خشم گرفت و او را باز داشت ، و سپس رها ساخت و ولایت کوفه بدو سپرد. در آن ایام قرامطه …

طائی . (اِخ ) مصطفی بن محمدبن یونس بن ابی عبداﷲ الطائی الحنفی . مولد او 1138 هَ . ق . و وفات در 1193هَ . ق . او راست : کتاب توفیق الرحمن بشرح کنز دقائق البیان در فقه حنفی تألیف ابوالبرکات نسفی و این شرح را اختصاری کرده ، و آن را کنزالبیان ، مختصر توفیق الرحمن نام نهاده است ، و هر دو کتاب به طبع رسیده است . (معجم المطبوعات ج 2 ص 1225).

طائیهٔ. [ ی ی َ ] (اِخ ) نام سال نهم بعثت رسول صلوات اﷲ علیه از سیزده سال توقف آن حضرت در مکه .

طاب . (ع مص ) طِیب . طِیبهٔ. تَطیاب . خوشمزه وپاک و پاکیزه گردیدن . || طابت الأرض ؛ گیاه ناک گردید زمین . || طِبت به نفساً؛ ای طابت به نفسی ؛ خوش شد دل من به او. || طابه ُ؛ خوش کرد آن را. پاک و پاکیزه ساخت . || ما اطیبه ُ!؛ چه پاکیزه و خوش است آن . (منتهی الارب ).

طاب . (ع اِ) بوی خوش . || (ص ) پاک . (منتهی الارب ). || لذیذ. || (اِمص ) خوشی . || پاکی . (دهار).

طاب . (اِخ ) دهی است ببحرین . (منتهی الارب ).

طاب . (اِخ ) (رود...) نهر عظیمی است بفارس مخرج آن از جبال اصفهان نزدیک برج است تا اینکه در نهر مسن میریزد و نهر مسن از حدود اصفهان خارج گشته در ناحیه ٔ سردن به نزدیکی قریه ای که مسن نام دارد ظاهر میشود و سپس تا در ارجان در زیر پل رکان که بین فارس و خوزستان جای دارد جاری شده پس از مشروب ساختن رستاق ریشهر به نزدیکی نهر تستر به دریا میریزد. (معجم البلدان ). آب طاب …

طاب ثراه . [ ب َ ث َ ] (ع جمله ٔ فعلیه ٔ دعایی ) پاک و پاکیزه باد خاک او. دعائی است که درباره ٔ مردگان هنگام ذکر نام آنان بر زبان آرند.

طاب رود. (اِخ ) رودی است که از وسط شهر ارجان میگذرد: آبش [ یعنی ارجان ] از رود طاب که در میان آن ولایت میگذرد. و بر آن آب پولی ساخته اند. آن را پول ثگان (۱) خوانند. (نزههٔ القلوب چ لیدن ص 129). و رجوع به طاب (رود...) شود.

طاب طاب . (اِ) طبطاب : و بگذشته شدن او توان گفت که سواری و چوگان و طاب طاب و دیگر آداب این کار مدروس شد. (تاریخ بیهقی ). رجوع به طبطاب شود.

طاباریوس . (اِخ ) (۱) یکی از قیاصره ٔ روم و او دومین امپراطور روم است پسر لیوی پسر خوانده ٔ اوغسطس ، او با آنکه مردی روشن فکر و عفیف بود لکن در تحت سلطه ٔ وزیر خویش سژان ظلم و بیداد را بحد اعلی رسانید. مولد او به سال 42 ق .م . و وفات 37 م . بود. و رجوع به قفطی ص 127 شود.

طاباق . (ع اِ) خشت پخته ٔ کلان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || آجر بزرگ . (فهرست مخزن الادویه ).

طابان . (اِخ ) دهی است به خابور. (منتهی الارب ).

طابهٔ. [ ب َ ] (ع اِ) شراب انگوری . (منتهی الارب ). خمره خمر. طیّب صافی که به فارسی می خوشخوار نامند. شراب خوشخوار. (مهذب الاسماء). || نام ثمری است که در مدینه ٔ منوره یافت میشود. (فهرست مخزن الادویه ). || خرما. || (اِخ ) نام مدینه ٔ منوره . (منتهی الارب ). || جایگاهی است در زمین طی . (مراصد الاطلاع ).

طابث . [ ب ِ ] (اِخ ) شهرکی است در نزدیکی شهرابان از اعمال خالص از نواحی بغداد. و صاحب مراصد گوید: و ظاهراً نهری است که از تامرا آغاز شود و در مسیر آن قریه هاست . و یکی از اعمال طریق خراسان است .

طابح . [ ب َ ] (اِخ ) اولین فرزند ناحور، برادر حضرت ابراهیم علیه السلام که از رؤومهٔ کنیزک فراشی ناحور بدنیاآمده بود. (سفر پیدایش 22:24) (قاموس کتاب مقدس ).

طابخ . [ ب ِ ] (ع ص ) تب سخت گرم . (منتهی الارب ) (دهار) (بحر الجواهر). تب تُند. || طبّاخ . آشپز. دیگ پز. خوالیگر. مطبخی .

طابخهٔ. [ ب ِ خ َ ] (ع ص ) تأنیث طابخ . || (اِ) گرمای نیمروز. (منتهی الارب ) (آنندراج ). گرمگاه . (مهذب الاسماء).گرمای روز. || (اِخ ) لقب عامربن الیاس بن مُضَر. (منتهی الارب ). و رجوع به تاریخ سیستان ص 50 شود. || نام قبیله ای است . (مهذب الاسماء).

طابران . [ ب َ ] (اِخ ) طبران . یکی از دو شهر باستانی طوس . طابران و نوقان ، که مجموعاً طوس نامیده میشدند. (مراصد الاطلاع نقل به معنی ). || یاقوت در معجم البلدان به نقل از بلاد ری گوید: خراسان چهار قسمت بوده ، ربع اول ایرانشهر که عبارت بود از نیشابور، قهستان ، طبسان ، هرات ، بوشنج ، بادغیس و طوس که نام آن طابران است . (معجم البلدان ). و این شهر مولد شاعر شهیر فردوسی …

طابران . [ ب َ ] (اِخ ) یکی از نقاط قلمرو ابوخزیمه بوده است . (سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو).

طابرانی . [ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به طابران (طوس ). و آن یکی از دو شهری است که مجموع آندو را طوس مینامیده اند. گاه الف آن را حذف کنند. ولی صحیح همان طابران است . (سمعانی ).

نمایش ۲۶ تا ۵۰ از ۲۰۰ مورد