برٍ باغ دانش فردوسی در شاهنامه
وقتی از شاهنامه صحبت در میان می آید آنچه مورد بحث و داوری فرهنگ شناسان و فرهنگ دوستان و مردم عادی قرار میگیرد فقط محتوای یک کتاب و یا روش شعری یک شاعر نیست . بلکه یک فرهنگ غنی ، پیشینه یک ملت ، جریان زندگی ، ادبیات پارسی و یک دنیاست . در این دنیای زنده و قابل حس و لمس ، همه موضوعات و مسائل زندگی جریان دارد . در این اثر در مقابل زندگی سرشار از رویدادهای شاد و غمگین ، سرگذشت جاودانان ، زندگی های عادی که بین جبر و اختیار و نیاز و فراموشی می گذرد نیز جریان دارد .
« کتاب شاهنامه که امروز یکی از خزائن لغت و گنجینه های فصاحت زبان ماست برای وسعت و قوت فکر و قدرت بیان و استواری طبع و اقتدار کلامی و احاطه تعبیری این استاد بزرگ بهترین نمونه و قویترین دلیل است و از آنجا می توان دانست که در گزارش معانی و پرداخت افکار وی را چه مایه فراوان حاصل بود تا توانست آن داستانها و معناهای سخت عبارت را به این صورت زیبا و در این الفاظ جزل و روان جلوه دهد . » ۱
دنیای شاهنامه که مخلوق فردوسی است دنیایی متحرک ، زنده ، و چنان واقعی که انسان هر چند هم نمی تواند آن را با آن عظمت ترس انگیز که مظهر طبع بلند و تخیل نامحدود یک شاعر واقعی است باور کند آن را مثل یک واقعیت ، مقاومت ناپذیر خواهد یافت .
حماسه فردوسی جلوه گاه اعتدال اخلاقی است . حاصل تعلیم این حماسه احیاء نفس نفرت نسبت به تمام آن چیزی است که داد و نیکی را از بین می برد . در دنیای شاهنامه قهرمانی تنها محدود به دلاوری در میدان جنگ نیست ، خردمندی هم لازمه قهرمانی است و از همین روست که در وجود قهرمانان بزرگ چون رستم ، کیخسرو و دیگران ، دلاوری غالبا با دانایی آمیخته است .
نمونه داستان دانایی و خردمندی دلاوران
وقتی کیخسرو به درخواست گیو ، در جام جهان نما مشخص کرد که بیژن فرزند گیو در دست تورانیان اسیر است ، کیخسرو به رستم ماموریت میدهد که برای نجات بیژن اقدام کند ، رستم پس از بررسی اوضاع ، با دانایی و خردمندانه تصمیم می گیرد که بیژن را از طریق دیگری غیراز جنگ و نبرد مستقیم ، نجات دهد و با گروهی زبده از افراد و گردان برای نجات اقدام می کند.
چنین گفت رستم به شاه جهان
که این کار بپسیجم اندر نهان
کلید چنین بند باشد فریب
نباید درین کارکردن نهیب
نه هنگام گرزست و تیغ و سنان
بدین کار باید کشیدن عنان
کیخسرو پیشنهاد و چاره اندیشی رستم برای نجات بیژن را می پذیرد و دستور مهیا کردن خواسته های رستم را میدهد ، آنگاه رستم هفت تن از یلان و گردان دلیر لشکر بنامهای ؛ گرگین ، زنگه شاوران ، گستهم ، گرازه ، رهام ، فرهاد و اشکش را بعنوان فرمانده و هزارنفر ازدلیران گردنکش سپاه را برمی گزیند ؛
بفرمود رستم با سالار بار
که بگزین ز گردان لشکر هزار
ز گردان گردنکش نامور
بباید تنی چند بسته کمر
چه گرگین و چه زنگه شاوران
دگر گستهم ، شاه جنگاوران
چهارم گرازه که راند سپاه
نگهبان گردان و تخت و کلاه
چو رهام و فرهاد گرد دلیر
چو اشکش که او هست چون نره شیر
چنین هفت یل باید آراسته
نگهبان این لشکر و خواسته
رستم با با این گروه ، بعنوان بازرگان به شهر ختن محل اسارت بیژن عزیمت نمود و بیژن را از چاه افراسیاب نجات داد .
مضمون چاه بیژن
چاهی که بیژن در آن زندانی بود مضمون شعر بسیاری از شاعران فارسی سرای بعد از فردوسی قرار گرفته است . حافظ شیرین سخن ابیات زیر را دارد :
- سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغست از حال ما ، کو رستمی؟
- شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دستگیر ار نشود لطف تهمتن چکنم
سعدی شاعر برجسته و نامدار شیراز نیز اینگونه از چاه بیژن یاد می کند ؛
بر تخت جم پدید نیاید شب دراز
من دانم این حدیث که درچاه بیژنم
میوه دانش و حکمت فردوسی
شاهنامه فقط افسانه ، سرگذشت پهلوانان ، قهرمانان و گردان گردان فراز نیست بلکه درس زندگی است ، ثمره و میوه باغ دانش بزرگ مردی چون فردوسی است ، اگر خوب بنگری ، از سایه این سرو بلند میتوان فایده ها برد واز باغ حکیمانه فردوسی می توان بر و میوه فراوان چید و رمز معانی و مفاهیم خردمندانه آنرا کشف کرد و براین نیکو سخن و خالق نامور نامه ، گشاده زبانی فردوسی و جان افروخته وی، آفرین فرستاد.
در این اشعار پر مغز و نغز ، حکمت ، روش های زندگی فردی و اجتماعی و تفکرات مدیریتی می توان یافت که بایستی سرمشق مردان ، زنان ، رهبران ، مدیران و بزرگان جامعه قرار گیرد . بسیاری از اشعار استوار و موجز و زیبای حکیم فردوسی ، گویی برای مردمان امروزی و مدیران عصر حاضر سروده شده است . بنا بر حکمت و تجربه جکیم توس ، مهتر ، بزرگتر ، مدیر ، فرمانده ، حاکم ،شهردار ، استاندار ، فرماندار و... بایستی با هشیاری و درایت و منطقی ، وظیفه و کارش را انجام دهد و اگر خود بر همه امور واقف نیست و اطلاعات کافی ندارد یا توان تجزیه و تحلیل و اخذ تصمیم صحیح و منطقی را در خود نمی بیند ، باید از راهنمایی و مشورت دانندگان و مشاوران استفاده کند تا فرصت ها را ازدست ندهد و عملکردش موجب خسارت ، زحمت و دردسر مردم ، شهروندان و هموطنان نشود ؛
چو مهتر شدی ، کار هشیار کن
ندانی تو ، داننده را یار کن
***
چو مهتر سراید سخن سخته به
ز گفتار بد کام پردخته به
***
ز دانندگان گر بپوشیم راز
شود کار آسان به ما بر دراز
بسیاری از ابیات شاهنامه در طول زمان بعد از فردوسی به صورت پند و ضرب المثل بکار رفته است و یا بعضی از ابیات خود برگفته از ضرب المثل های رایج در دوره فردوسی بوده است . سرتاسر شاهنامه مشحون ازحکمت ، پند و عبرت گرفتن از روزگار است که از زبان اسطوره ها و پهلوانان بیان می شود یا خود حکیم فردوسی این پیام ها را به خواننده میدهد .
برخی ضرب المثل ها و پندهای شاهنامه
شنیدن کی بود مانند دیدن
تودانی که دیدن به از آگهیست
میان شنیدن سراسر تهیست
کار امروز به فردا میفکن
از امروز کارت به فردا ممان
که داند ؟ که فردا چه گردد زمان
آب در زیر کاه ، مکر و حیله ، بد اندرون.
ز گفت سیاوش بخندید شاه
نه آگه بد از آب در زیر کاه
طبل در زیر گلیم زدن ، کنایه از پنهان داشتن امریست که ظاهر و هویدا بوده است و شهرت یافته باشد .
نبینی که از ما غمی شد ز بیم
همی طبل کوبد به زیر گلیم
در زبان محاوره امروزی می گوییم عجله کار شیطان است . صبر و شکیبایی هیچ وقت پشیمانی ندارد و شتاب و بدی نه تنها موجب پشیمانی است بلکه باعث رنج و زحمت هم میگردد.
که آهسته دل ، کی پشیمان شود
هم آشفته را ،هوش درمان شود
شتاب و بدی ، کار آهرمنست
پشیمانی جان و رنج تنست
***
که دانا به هر کار سازد درنگ
سر اندر نیارد به پیکار تنگ
سبکسار تندی نماید نخست
به فرجام کار انده آرد درست
گاو بچرم اندر بودن کنایه از مشخص و آشکار نبودن پایان کار است ؛
بچرم اندر است گاو اسفندیار
ندانم چه پیش آورد روزگار
***
که پاداش بادافره دیگرست
بچرم اندرست گاو اسفندیار
***
ز جنگ آشتی بیگمان بهتراست
نگه کن که گاوت بچرم اندر است
***
هنوز از بدی تا چه آیدت پیش
به چرم اندرست این زمان گاومیش
آهوی نگرفته بخشیدن کنایه از بخشیدن چیزی که در مالکیت یا تصرف شخص نیست .
فرستاده گفت ای خداوند رخش
به دشت آهوی ناگرفته مبخش
شیر با می آمیختن ، کنایه از مشوش و نگران بودن از نتیجه کار است.
بفرمود تا رفت پیشش دبیر
به اندیشه با می برآمیخت شیر
سنگ بر سبو زدن ، کنای از آنکه اگر بخواهی واقعیت موضوعی برتو روشن شود باید با ایجاد رویدادی یا معرکه ای که بزیان طرف تمام شود ، بحث و گفتگو راه بیاندازی تا از میان آنها بتوانی بر واقعیت امری دست یابی .
چو خواهی که پیدا کنی گفت و گوی
بباید زدن سنگ را بر سبوی
کلاه کسی اندازه گرفتن ، به مفهوم به حساب و کتاب کسی رسیدگی کردن ، بیت زیر مربوط به تفکر افراسیاب در باره پشتیبانی یا عدم حمایت از سیاوش است .
به توران نماند بر و بوم و رست
کلاه من اندازه گیرد نخست
عیب جویی ، هر کسی فکر می کند که اخلاق و رفتار خودش مناسب و صحیح است ، از این رو ازدیگران به راحتی عیب جویی می کند .
ولیکن نبیند کس آهوی خویش
تو را روشن آید همی خوی خویش
حرص و آز موجب تلخی و رنجش روان آدمی می گردد پس باید از آزمندی دور گزید .
همه تلخی از بهر بیشی بود
مبادا که با آز خویشی بود
***
چو دانی که ایدر نمانی دراز
به تارک چرا بر نهی تاج آز؟
همان آز را زیر خاک آوری
سرش با سر اندر مغاک آوری
***
جهان چون بر آری برآید همی
بد و نیک روزی سرآید همی
چو بستی کمر بر در راه آز
شود کار گیتی به تو بر دراز
***
خود آنی که با تو نماند جهان
چه رنجانی از آز روشن وران
***
نداند همی مردم از رنج و آز
یکی دشمنی را ، ز فرزند باز
رستم به گیتی کم است ، زمانی که کاووس پیام صلح سیاوش با افراسیاب را از زبان رستم می شنود و برمی آشوبد و توس را بجای رستم برای برهم زدن پیمان صلح سیاوش، و جنگ با تورانیان انتخاب و گسیل می کند ، رستم این جمله را در جواب کاووس مطرح می کند ؛
اگر توس جنگی تر از رستم است
چنان دان که رستم به گیتی کم است
مرگ پایان زندگی هر کسی است و مرگ همیشه و عجولانه در پی انسان است و چاره ای غیر از پذیرش مرگ نیست زیرا نمی توان از این رویداد دوری گزید یا آنرا نادیده گرفت.
ز مردن مر و ترا چاره نیست
درنگی تر از مرگ ، پتیاره نیست
***
نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت
نه چشم زمان کس به سوزن بدوخت
اگر همکار و تعاون باشد بخصوص اگر دو برادر پشتیبان هم باشند ، کوه را می توان از میان برداشت .
که گر دو برادر نهد پشت پشت
تن کوه را خاک ماند به مشت
غم و شادی ، انسانهای عاقل و دانا بر این نکته واقف اند که گردش روزگار و وضعیت جهان به صورت یکنواخت و یکسان و پایدار نمی ماند ، بلکه هر کسی در زندگی خود هم شادی خواهد دید و هم اینکه روزی غم و ناداری و ضعف بسراغش خواهد آمد ، پس باید برای هر دو حالت خود را آماده نگه داریم ؛
به یکسان نگردد سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند
***
چنین است کار سپهر بلند
از و شادمانی وزو مستمند
***
نه روز بزرگی نه روز نیاز
بماند همی بر کسی بر دراز
دنیای اختلافات فردی ، در دنیای کنونی روانشناسان دریافته اند که انسانها مانند چهره های خود ، با یکدیگر از نظر روانی و اخلاقی تفاوت دارند و هرکسی دنیای متفاوتی از دیگری دارد ، و حکیم فردوسی چنین در مورد انسان نظر میدهد ؛
دل هر کسی بنده آرزوست
وزو هرکسی با دگرگونه خوست
به خود هرکسی در جهان دیگرست
ترا با وی آمیزش اندر خورست
خردمندی مغایر با ناراستی ، انسان با خرد و اندیشمند به سوی کارهای ناشایست و به قول حکیم فردوسی ؛ کژی و ناراستی گرایش نمی یابد .
سزد گر هران کس که دارد خرد
به کژی و ناراستی ننگرد
نکوهش فزونی جویی ، اگر در حدی رسیده ای که از نظر مالی بی نیاز شده ای وتمکن کافی داری و به دیگران احتیاج نداری ، نباید زیاده خواهی پیشه کنی زیرا ممکن است بدلیل زیاده خواهی دچار مشکلات و رنج زیاد شوی.
فزونی مجوی ار شدی بی نیاز
که زود آردت پیش ، رنج دراز
عدم تکیه بر قدرت ، لازم است بدین نکته توجه داشت که در همه دوران زندگی ، توانایی جسمی و روحی به صورت یکسان باقی نمی ماند پس نبایستی فکر کنیم که در همه موارد با نیروی جسمی و روحی از پس مشکلات برخواهیم آمد زیرا گردش دوران و رخدادهای دنیا ، خیلی قابل پیش بینی نیست و انسان دانا این نکته را همیشه در نظر می گیرد .
نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
کردار شگفت جهان ، در داستان غم انگیز رستم و و اسفندیار ، خود حکیم فردوسی از رفتار جهان در شگفت می شود و همه ناراستی و درستی را از چشم جهان می بیند و می گوید که در زمان نبرد رستم و سهراب ، از هر دو مبارز ( پدر و پسر ) خرد دور بود ، بنابراین در هیچکدام مهر پدر و فرزندی نجنبید ، حکیم از این عدم جنبش مهر پدری ، افسوس می خورد زیرا حتی جانوران ، چه در خشکی و چه در دریا ، فرزند را از روی غریزه می شناسند ولی این پدر نتوانست فرزند خود را بشناسد و مهری در دلش خانه نکرد و آن سوگ عظیم پیش آمد .
جهانا شگفتا که کردار تست
شکسته هم از تو، هم از تو درست
از این رو یکی را نجنبید مهر
خرد دور بود مهر ننمود چهر
همی بچه را باز داند ستور
چه ماهی به دریا چه در دشت گور
موی بر اندام دشنه شدن ، انسان باید بداند که عجل مدام در پی انسان است و زمانی که عجل فرا برسد حتی موی بر اندام انسان می تواند مانند دشنه عمل کند و کنایه بر اعتماد نکردن بر هیچ کس و هیچ چیز در مقابل خواست ایزد یکتا .
زمانه به خون تو تشنه بود
براندام تو موی دشنه بود
یکسان بودن دم آتش و باد ، اگر یزدان پاک بخواهد آتش و باد برای انسان یکسان می شود، در بیت زیر اشاره به داستان سیاوش است که برای اثبات پاکی و بی گناهی خود حاضر شد از میان آتش بگذرد و بدینوسیله سودابه ( همسر کیکاووس ) را که بر وی تهمت زده و دروغ بسته بود ، رسوا کرد .
چه بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و باد یکسان بود
نوش و زهر دهر ، همه انسانهای دانا و آگاه و می دانند وهشیارند که گردش روزگار برای آدمها ، همیشه به صورت یکسان و یکنواخت نخواهد بود و شکست و پیروزی ، تلخی و شیرینی ، غم و شادی و نوش و زهر در طی عمر هر کسی پیش می آید وهر فردی هردو حالت را می بیند و می چشد .
چنین است کردار گردنده دهر
گهی نوش بار آورد ، گاه زهر
تشخیص بدی و خوبی ، انسانی که آگاهی و دانایی نداشته باشد و سرش از مغز تهی باشد فرق بین بدی و خوبی را نمی تواند تشخیص دهد .
سری کش نباشد ز مغز آگهی
نه از بدتری باز داند بهی
مدارا با دشمن ، تا آنجایی که بتوان باید از دشمن یک دوست ساخت زیرا از آتش دشمنی هیچ وقت باد سرد یا ملایم که مایع آرامش است ، نمی وزد .
ز دشمن همی دوست بایست کرد
ز آتش کجا بردمد باد سرد
عبرت از روزگار ، کسی راز جهان نمی داند ولی لازم است از گردش روزگار درس و عبرت گرفت و غافل نبود .
تو رفتی و گیتی بماند دراز
کسی آشکارا نداند ز راز
جهان سربسر حکمت و عبرتست
چرا بهره ما همه غفلتست؟
خویشی با بیگانه ، اگر با فرد غریبه ای وصلت می کنی باید توجه داشته باشی که راز خانوادگی دیگر قابل پوشاندن نیست و اگر روزی اختلافی پیش آید همین موضوع ، موجب درد و رنج می گردد .
هران گه که بیگانه شد خویش تو
بدانست راز کم و بیش تو
برین داستان زد یکی رهنمون
که با دی که از خانه آید برون
نبینی ازو جز همه درد و رنج
پراگندن دوده و نام و گنج
ناپایداری دنیا ، چون جهان ناپایدار است پس نباید با غم و اندوه ، روزگار سپری کرد .
که گیتی سپنجست پر درد و رنج
بد آن کس که با غم زید در سپنج
دروغ و راستی ، هر کجا که راستی و درستی وجود داشته باشد دروغ و کاستی رخت بر می بندد.
هر آنجا که روشن شود راستی
فروغ دروغ ، آورد کاستی
گستاخی با جهان ، در هنگام شادی و فراغت نباید کاری کرد بعدا" موجب ناراحتی گردد ،بهر حال با جهان نباید گستاخ بود زیرا هیچکس نمی داند که جهان و گردون گردان در طی زمان ، چگونه وضعی پیش می آورد . بنابراین فقط باید در جهان بدنبال شادی بود چون اگر دارا یا ندار باشی هیچگاه به روزگار راحتی و آسایش واقعی ، دست نخواهی یافت ( تقریبا نزدیک به تفکر خیام ).
به هنگام شادی درختی مکار
که زهر آرد از بار در روزگار
مباشید گستاخ با این جهان
که او بتری دارد اندر نهان
از و تو بجز شادمانی مجوی
به باغ جهان برگ اندوه مپوی
اگر تاج داری اگر دست تنگ
نبینی همی روزگار درنگ
***
ترا زین جهان شادمانی بسست
کجا رنج تو بهر دیگر کسست
***
ز فردا نگوید خردمند کس
همی گفت شادی ترا مایه بس
***
بد و نیک بر ما همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
هنر برتر از گوهر ، هنر بالاتر و بهتر از گوهر است و جالب آنکه گوهر بدست هنرمند زیباتر و با ارزش تر می گردد .
هنر بهتر از گوهر نامدار
هنرمند را گوهر آید به کار
ره رستگاری ، از دیدگاه فردوسی ره رستگاری ؛ نیکی کردن و نیازردن افراد است .
به نیکی گرای و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس
ببخش و فردا مگوی ، وقتی قدرت و توان مالی دارد به نیازمندان و درماندگان ببخش ، زیرا نمی دانی فردا چه روی خواهد داد و ممکن است فرصت نیکی و دهش پیدا نکنی .
ببخش و بیارای و فردا مگوی
که فردا مگر تنگی آرد به روی
عنان بزرگی ، اگر بخواهی عنان بزرگی در دست گیری باید شجاعت داشته و از جان بگذری . هیچ ثروت ، عظمت و بزرگی بدون پذیرش خطر و فداکاری حاصل نمی گردد.
عنان بزرگی هران کس که جست
نخستش بباید به خون ، دست شست
بدین مژده ار جان فشانی رواست ، این جمله به صورت ضرب المثل در فرهنگ ایرانی بکار میرود و جمله است که در جنگ ایرانیان با سپاه توران ، توس وقتی از آمدن رستم آگاه می شود بر زبان جاری می کند .
بدین مژده ار جان فشانی رواست
که این مژده آرایش جان ماست
پیاده ندیدی که جنگ آورد ؟ ، وقتی رستم به کمک سپاه توس می رود در جنگ با گردان تورانی و بخصوص اشکبوس ، بدون رخش و پیاده به جنگ می رود و در این جنگ وقتی از رستم نام وی را جویا می شوند ، در پاسخ می گوید که نام من « مرگ تو » است و از کشانی ( پهلوان تورانی ) می پرسد که چرا از پیاده جنگیدن من تعجب کرده ای ، آیا در شهرتو شیر و پلنگ سواره می جنگند ؟ و اضافه میکند که برای این پیاده آمده ام که اسب اشکبوس را ازوی بستانم .
پیاده ندیدی که جنگ آورد ؟
سر سرکشان زیر سنگ آورد ؟
***
پیاده مرا زان فرستاد توس
که تا اسب بستانم از اشکبوس
قضا گفت گیر و قدر گفت ده ، وقتی رستم در جنگ با اشکبوس تورانی ، تیری پرتاب می کند که بر سینه اشکبوس می نشیند ، فردوسی بیت زیر را برای تحسین رستم و در تشریح تیر خوردن اشکبوس آورده است .
قضا گفت گیر و قدر گفت ده
فلک گفت احسنت و مه گفت زه
همه سر بسر تن به کشتن دهیم ، ابیات زیبای زیر از حکیم توانای طوس است که بارها از زمان فردوسی تا کنون ، توسط مبارزان ، وطن پرستان و آزدیخواهان این کشور بزرگ ، بر زبان جاری شده و به صورت سرود و شعار در آمده است .
ز بهر بر و بوم فرزند خویش
زن و کودک خرد و پیوند خویش
همه سر بسر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
تن پر شگفت ، فردوسی حکیم توجه دارد که کالبد و جسم انسان به اندازه جهان عجیب و شگفت انگیز است و برای شناخت جهان و جهان دار ،اول باید خود را شناخت .
جهان پر شگفت و تن هم شگفت
نخست از خود اندازه باید گرفت
ره مردمی ، فردوسی معتقد است هر آن کسی که از راه مردمی و انسانیت بیرون برود نبایست انسان شمرد بلکه چنین فردی دیو و شیطان است .
هر آن کو ، گذشت از ره مردمی
ز دیوان شمر ، مشمر از آدمی
جای خواب بر جوی آب ، شاید حکیم فردوسی بر این دستور اسلامی نیز توجه داشته است که نماز خواندن در جای سیل ( مسیل ) جایز نیست ، و بیت زیر را سروده است ؛
به جویی که بگذشت یک روز آب
نسازد خردمند از و جای خواب
عاقبت اندیشی ، هر کسی که در فکر و اندیشه سرانجام و عاقبت کارها و عملکرد خود نباشد نمی تواند لذتی از زندگی خود ببرد، این توصیه همه بزگان و متفکران است که در آغاز و شروع هر کار و اقدامی باید به نتیجه و سرانجام کار هم فکر کرد .
کسی کو نجوید سرانجام خویش
نیابد ز گیتی بسی کام خویش
عیب بسیار گویی ، اگر کسی بیکار باشد و حراف هم باشد در نزد دیگران برایش آبرویی باقی نمی ماند چون با پر حرفی و بر زبان راندن گفتار لغو ، بی گمان آبروی خود را خواهد برد .
اگر مرد بیکار و بسیار گوی
نماند به نزد کسش آبروی
به اندازه فشاندن و فشردن ، طبق توصیه فردوسی ، وقتی از نظر مالی تامین هستی و مشکلی نداری نبایستی بیهوده خرج کنی و همچنین بیش حد خست داشته باشی ، بلکه به اندازه نیاز و متناسب با موضوع ، باید هزینه یا سخت گیری کرد.
چو داری به دست اندرون خواسته
زر و سیم و اسبان آراسته
هزینه چنان کن که بایدت کرد
نباید فشاندن و نباید فشرد
مضار روی پوشیدن از پزشک ، گویا از قدیم نرفتن نزد پزشک رسم بوده است ، چون در حال حاضر نیز بعضی افراد به همین ترتیب عمل میکنند و برای ناراحتی خود نزد پزشک نمی روند و نتیجه آن در نهایت دیر فهمیدن مشکل و تبدیل کاری ساده و اقدامی پیشگیرانه به معضل و احتمالا" گریان شدن است .
هر آن کس که پوشید رو از پزشک
ز مژگان فرو ریخت خونین سرشک
ز دانندگان گر بیوشیم راز
شود کار آسان به ما بر دراز
جای گیری گیاه هرز بجای سرو ، حکیم فردوسی نیز از اینکه در باغ و بوستانها جای درختان سرو افراشته و راست قامت را گیاهان هرز بگیرد نگران بوده است .
چو از سرو بن باغ گردد تهی
بگیرد گیا جای سرو سهی
بد و نیک بر ما همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند ،
زنامست تا جاودان زنده مرد
که مرده بود کالبد زیر گرد
***
پس از مرگ نفرین بود بر کسی
کزو نام زشتی بماند بسی
ره دانشی گیر ، فردوسی تاکید زیادی بر کسب دانش و علم دارد و معتقد است کسی که راه دانش و علم را انتخاب می کند هیچوقت با کمبود وکاستی مواجه نخواهد شد .
ره دانشی گیر و پس راستی
کزین رو نگیرد کسی کاستی