در رویکرد تاریخگرایی آگاهی از ذهنیت و پیشفرضهای روانشناسان دوران گذشته امری ضروری برای فهم روان شناسی آن زمان است. در مقابل، رویکرد حالگرایی به این نکته تاکید میکند که از گذشته روانشناسی باید بر حسب دانش و معیارهای امروزی آگاه شد.
● تاریخنگاری
به اعتقاد بسیاری از روانشناسان و محققان، اغلب مسائل مطرح شده در روانشناسی نوین قدمتی به درازای تاریخ اندیشه بشری دارند. هرچند امروزه برخی از مورخان روانشناسی شروع این علم را از قرن نوزدهم در نظر میگیرند و معتقدند که دراین قرن روانشناسی به عنوان علمی مجزا مطرح شده، ولی افرادی همچون بی، آر. هرگنهان با چنین برداشتی مخالفند. هرگنهان در کتاب تاریخ روانشناسی علت مخالفت خود را چنین بیان میکند:
«این روزها معمولا تاریخ روانشناسی را از نقطهای آغاز میکنند که علم مجزایی شد. این رویکرد به ۲ دلیل رضایت بخش نیست:
۱) این رویکرد میراث فلسفی عظیمیکه روانشناسی را در نهایت به صوت علم درآورد، نادیده میگیرد.
۲) این رویکرد، جنبههای مهمیاز روانشناسی که خارج از قلمرو علم قرار دارند را حذف میکند.
با اینکه درست است روانشناسی در اواسط قرن بیستم از روش علمیتبعیت کرده است اما شماری از روانشناسان بانفوذ احساس نمیکنند که مجبورند از احکام روش علمی پیروی کنند. کار آنها را نمیتوان نادیده گرفت. (هرگنهان، ۱۳۸۹، ص ۲و۳)
در بررسی تاریخ روانشناسی میتوان یکی از ۲ رویکرد رایج را انتخاب کرد که استاکینک(Stocking) تحت عنوان تاریخگرایی در مقابل حالگرایی نامیده است. در تاریخگرایی گذشته روانشناسی را بدون بررسی رابطه آن با حال میتوان مورد توجه قرار داد. به تعبیر دیگر در رویکرد تاریخگرایی آگاهی از ذهنیت و پیشفرضهای روانشناسان دوران گذشته امری ضروری برای فهم روانشناسی آن زمان است. کاپلستون از مورخان مطرح در تاریخ فلسفه در توصیف رویکرد تاریخگرایی در فلسفه عبارت دقیقی را به کار برده است:
«اگر کسی بخواهد از فلسفه دوره خاصی آگاه شود، باید بکوشد از ذهنیت و پیش پنداشتهای افرادی که در آن دوره زندگی میکردند مطلع شود، صرف نظر از اینکه در آن ذهنیت و پیش پنداشتها سهیم باشد یا نباشد». (نقل از هرگنهان،۱۳۸۹،۳)
در مقابل، رویکرد حالگرایی به این نکته تاکید میکند که از گذشته روانشناسی باید بر حسب دانش و معیارهای امروزی آگاه شد. در چنین رویکردی، روانشناسی نوین بیانگر عالیترین مرحله رشد روانشناسی است که مراحل پیشین مقدمات آن را فراهم آوردهاند. مطابق این دیدگاه، جدیدترین، بهترین نیز محسوب میشود و به همین دلیل روانشناسی فعلی لزوماً بهترین روانشناسی نیز هست.
به نظر میرسد که تاکید صرف بر یکی از ۲ رویکرد تاریخگرایی یا حالگرایی و نادیده انگاشتن دیگری مطلوب نخواهد بود. به اعتقاد محققینی همچون هرگنهان و لاوت (Lovett) هرچند تاریخگرایی، رویکردی مناسبتر ازحالگرایی را برای آگاهی از تاریخ روانشناسی فراهم میکند، اما به طور کامل نمیتوان حالگرایی را نادیده گرفت. در بررسی منشأ یک اندیشه یا مفهوم روانشناسی همواره این امکان وجود دارد که گرفتار یک جستجوی بیانتها شویم. این بدان معناست که به ندرت میتوان روانشناسی را یافت که به تنهایی بانی یک اندیشه یا مفهوم باشد بلکه همواره افراد تحت تاثیر دیدگاههای گذشتگان خود بودهاند. به همین دلیل هنگامیکه از بزرگان روانشناسی سخن به میان میآید در واقع اشاره به کسانی است که اندیشهها و مفاهیم مبهم و پراکنده را در قالب یک نظام منسجم و روشن ارائه میدهند. برای مثال نظریه تکامل همواره با نام چارلز داروین تداعی میشود در حالی که این نظریه قدمتی هزارساله دارد. ماندگاری نام داروین در کنار نظریه تکامل نه به دلیل مطرح کردن آن توسط وی بلکه به دلیل مستند کردن و رواج دادن این نظریه است. چنین مسالهای در مورد فروید و مفهوم انگیزش ناهشیار نیز صدق میکند.
هر مورخ تاریخ روانشناسی در نگارش تاریخ این علم ناچار است یکی از ۳ رویکرد رایج مطرح شده را انتخاب کند:
۱) رویکرد روح زمانه(Zeitgeist) : دراین رویکرد برعوامل غیرروانشناختی همانند انقلابها و تحولات علوم دیگر، فضای سیاسی حاکم، شرایط اقتصادی و... که بر شکلگیری اندیشههای روانشناسی تاثیرگذار بودهاند تاکید میشود. در این رویکرد مقصود از روح زمانه مجموعه عوامل اشاره شده در یک مقطع تاریخی است.
نکته: یکی از فواید مطالعه تاریخ هر علم بویژه روانشناسی پی بردن به عقایدی است که در مقطعی از تاریخ مطرح ولی با اقبال عمومی مواجه نشدند و با گذشت زمان دوباره در کانون توجه قرار گرفتند. تبیین چنین امری صرفا با مفهوم روح زمانه از تاریخ امکانپذیر است
۲) رویکرد فرد بزرگ: دراین رویکرد افراد و دانشمندان مطرح ملاک قرار میگیرند. طرفداران این رویکرد معتقدند که تاریخ روانشناسی چیزی جز زندگینامه تعدادی از دانشمندان و روانشناسان مانند ارسطو، دکارت، داروین یا فروید نیست.
۳) رویکرد تحول تاریخی: در چنین رویکردی نحوه تحول و تغییر در یک مفهوم مورد بررسی قرار میگیرد. برای مثال اینکه چگونه مفهوم بیماری روانی در طول تاریخ توسط افراد یا رویدادهای مختلف تغییر کرده است.
آنچه امروزه مورد توجه قرار میگیرد رویکرد التقاطی درمطالعه تاریخ روانشناسی است که در واقع ترکیبی از رویکردهای روح زمانه، فرد بزرگ و تحول تاریخی است.
● چرایی مطالعه تاریخ روانشناسی
هرگنهان در کتاب تاریخ روانشناسی، ۶ دلیل را برای اهمیت مطالعه تاریخ روانشناسی ذکر میکند که عبارتند از:
۱) چشمانداز: در نظر گرفتن عقاید و مفاهیم روانشناسی در بستر تاریخی، موجب شکلگیری چشمانداز تاریخی و فهم نظامند و منسجم آنها میشود. در واقع داشتن چشمانداز تاریخی از موضوعات روانشناسی به پژوهشگر و خواننده کمک میکند که نحوه شکلگیری اندیشهها و رشد و بسط آنها را در کانون توجه خود قرار دهد.
۲) آگاهی عمیقتر: پیامد چشمانداز تاریخی، آگاهی عمیقتر از صورت مسالههای روانشناسی امروز است. در واقع اهمیت مسائل و ایدههای مطرح در روانشناسی امروز هنگامیقابل درک خواهد بود که به سیر پیدایش و تطور آنها آگاهی داشته باشیم.
۳) تشخیص دادن امیال گذرا و مدهای روز: یکی از پیامدهای مطالعه عمیق تاریخ روانشناسی پی بردن به این نکته است که حذف و کنار گذاشتن یک دیدگاه همواره به دلیل نادرست بودن آن صورت نمیگیرد، بلکه گاهی دیدگاهی به دلیل از دست دادن محبوبیت کنار گذاشته میشود. برای مثال در آغاز هنگامیکه روانشناسی به عنوان یک علم مطرح شد «علم ناب» و به عبارتی «کسب آگاهی بدون هرگونه نگرانی درباره سودمندی آن» در کانون توجه روانشناسان قرار گرفت، اما چنین رویکردی چندان دوام نیافت و با رواج نظریه داروین و سپس رشد تکنولوژی کامپیوتر، مفهوم علم ناب کنار گذاشته شد. گوردون آلپورت، نظریهپرداز برجسته شخصیت در این باب مینویسد:
«حرفه ما هرازگاهی تحت مهمیز مد روز پیشرفت میکند... به نظر میرسد که هرگز مسائل خود را حل نمیکنیم یا از مفاهیم خود کوفته نمیشویم، فقط از آنها خسته میشویم». (نقل از هرگنهان،۱۳۸۹،۷)
با توجه به مطالب بیان شده میتوان چنین نتیجه گرفت که نمیتوان واقعیتمندی را تنها متغیر تعیینکننده برای پذیرفتهشدن یا عدم پذیرفتهشدن یک عقیده درنظر گرفت. به تعبیر هرگنهان چنین برداشتی به محقق و خواننده این امکان را میدهد که به این نکته مهم پی ببرد که فرآیند مهم یا درست تلقی کردن دانشی خاص حداقل تا اندازهای ذهنی و دلبخواهی است. هر چند نباید از نقش روح زمانه در مد روز شدن موضوعات پژوهشی در روانشناسی غافل شد.
۴) اجتناب از تکرار اشتباهات: جمله آموزنده جورج سانتایانا (Georg Santayana) مبنی بر اینکه «کسانی که نمیتوانند گذشته را به یاد آورند محکوم به تکرار آن هستند» نشان از اهمیت نگاه تاریخی و مطالعات تاریخی است. بدون شک روانشناسی در سیر پیدایش و رشد خود با اشتباهات و بنبستهای بسیاری مواجه شده است. برای مثال پذیرش جمجمهشناسیروانی (Phrenlogy) به عنوان اینکه میتوان از بررسی برآمدگیها و تورفتگیهای جمجمه پی به خصوصیات شخصیت فرد برد از اشتباهات بزرگ در تاریخ روانشناسی به حساب میآید. از سوی دیگر مکتب ساختگرایی و تلاش اعضای آن در استفاده از روش دروننگری برای بررسی عناصر فکر از بنبستهای روانشناسی به حساب میآید.
نفس شکلگیری و رخ دادن چنین بنبستها و اشتباهات از آن جهت حائز اهمیت است که آیندگان را از تکرار آنها باز میدارد و به عدم مفید بودن آنها رهنمون میسازد.
۵) منابع عقاید ارزشمند: یکی از فواید مطالعه تاریخ هر علم بویژه روانشناسی پی بردن به عقایدی است که در مقطعی از تاریخ مطرح ولی با اقبال عمومی مواجه نشدهاند و با گذشت زمانی کوتاه یا طولانی، دوباره در کانون توجه قرار گرفتهاند. به تعبیر هرگنهان تبیین چنین امری صرفا با مفهوم روح زمانه از تاریخ امکانپذیر است. این به آن معناست که برای پذیرش یک عقیده برخی از شرایط مطلوبتر از شرایط دیگراست. برای نمونه مفاهیم تکامل، انگیزش ناهشیار و پاسخهای شرطی پیش از رایج شدن بارها مطرح شده بودند، ولی به دلیل عدم وجود فضایی برای ارزیابی نقادانه چندان مورد توجه قرار نگرفته بودند. نمونه بارز دیگر، مفهوم جانبی شدن(lateralization) عملکرد مغز ـ فرآیندی که به وسیله آن اعمال و فرآیندهای مختلف به یکی از نیمکرههای مغز نسبت داده میشود ـ است. بسیاری تصور میکنند که چنین عقیدهای از قدمت چندانی برخوردار نیست در حالی که براون ـ سکوارد (Brown – Sequard) بیش از ۱۰۰ سال پیش در مقالهای تحت عنوان «آیا ما ۲ مغز داریم یا یک مغز؟» به این مساله اشاره کرده است.
۶) کنجکاوی: حس کنجکاوی و تمایل به دانستن و آگاهی یافتن از یک موضوع و اندیشه امری طبیعی است و مسلما روانشناسی نیز از این امر مستثنی نیست.