امروز پنج‌شنبه 21 خرداد 1405

Thursday 11 June 2026

کابوس قرن یا هدیه خداوند


1401/08/01
کد خبر : 62007
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 55 نفر
همه‏ روزه بسیاری از مراجعان من و سایر متخصصان مغز و اعصاب را جوانان یا افراد میانسالی تشکیل می‌دهند که تصور می‌کنند فراموشکار شده‌اند و می‏ترسند مبادا حالا یا بعدا «آلزایمر» بگیرند و البته هر روز تعداد زیادی مبتلایان به آلزایمر را مشاهده می‌کنیم که به اصرار فرزندان مراجعه می‌کنند و خود، فراموشکار بودن‌شان را قبول ندارند. به نظر می‌رسد آلزایمر فقط از خارج و از چشم کسی که آن را می‏بیند، بیماری سختی است وگرنه مبتلای به آن از آن رنج نمی‏برد. به جرات می‌توان گفت که مهم‌ترین علامت آلزایمر، نه فراموشی که فراموشی فراموشی است. البته فراموشی افراد سالم به دلیل مشغله زیاد یا مسایل روحی تفاوت‌های دیگری هم دارد؛ یکی اینکه در آلزایمر، حافظه قدیم تا حدود زیادی دست‏نخورده است و حوادث جدید را فراموش می‌کنند که آن هم به این دلیل است که اساسا نمی‌توانند چیزی را به خاطر بسپارند، ولی در افراد سالم گاه اختلال حافظه به مسایل دور مربوط می‌شود و گاه، در غیرواقعی‏ترین حالت که فقط در سینما دیده می‌شود، فرد از تمامی جوانب، طبیعی است، اما دورترین حافظه یعنی نام خود را فراموش کرده است! و به‌علاوه افراد سالم در هر حال می‌توانند چیزهایی را به خاطر بسپارند اما گاه در شرایط خاصی نمی‌توانند به خاطر بیاورند ولی در شرایط دیگر به خاطر می‏آورند. با در نظر گرفتن این واقعیت باید پرسید چگونه می‌توان درباره بیماری‏ای که هیچ بیماری آن را تجربه نمی‌کند و هیچ بیماری از آن شکایتی ندارد، قضاوت کرد؟ آیا قضاوت دیگران مهم است یا احساس رنج بیمار؟ باید پرسید چگونه می‌توان بیماری‏ای را که از دیدگاه دیگران وجود دارد ولی کسی از آن رنجی نمی‏برد، مداوا کرد و آیا اساسا می‌توان به درخواست «دیگران» کسی را مداوا کرد؟ و این مداخله آیا مداخله‏ای پزشکی است یا مصلحتی؟ (به معنای مصلحتی اجتماعی). اگر می‌توان بیمار را به درخواست دیگران یا به مصلحت اجتماعی مورد مداوا قرار داد، حد این مداخله کجاست؟ هنوز یکی، دو سال بیشتر از زمانی که در کشورهای بلوک شرق، مخالفان سیاسی را به عنوان ناراضی و بیمار‌ روانی در آسایشگاه روانی بستری می‌کردند، نگذشته است. همه ما به خاطر داریم که حتی«آندره ساخارف» فیزیکدان ناراضی نیز چندی در آسایشگاه روانی به سر برد! از اینها گذشته در همین شرایط فعلی و در همین بیماری آلزایمر چگونه می‌توان از دخالت عوامل مصلحت‏اندیشانه در کار پزشکی جلوگیری کرد؟ آیا اگر شرایط مناسب برای نگهداری بیماران مبتلا به آلزایمر فراهم باشد که بتوانند گل‏های باغ جوانی را آب بدهند و با صدای بلند صحبت کنند یا هر ساعت که خواستند بخوابند و هر ساعت که خواستند بیدار شوند باز هم نیازی به مداخله درمانی برای آرام کردن بیماران به همین اندازه مورد لزوم خواهد بود؟ البته این شرایط اندکی آرمانی و غیرواقعی به نظر می‌رسند ولی آیا واقعا در بسیاری از موارد در تنگاتنگ مناسبات خشونت‌آمیزی که می‌دانیم در بسیاری از خانه‌های ما جریان دارد و طی مبارزات و موش و گربه بازی‌های سالیان بین زن و شوهرها و بین والدین و فرزندان ممکن نیست از آلزایمر به عنوان برگی علیه بیمار استفاده شود که «از اول هم می‏گفتم یک چیزی‏ات هست»، «چقدر گفتم از خانه بیرون نرو. حالا دیدی گم می‏شوی؟»، «تو که نمی‌توانی پول خرج کنی. از اول هم می‏گفتم» و آیا امکان ندارد مداخله پزشکی در جهت محرومیت بیماری از حق خود برای گردش و استفاده از امکانات زندگی مورد استفاده قرار بگیرد. البته این‏ها همه فقط به صورت فرضی در نظر گرفته شد تا چالش طب جدید در برخی گلوگاه‌های آن نشان داده شود وگرنه اکثریت قریب به اتفاق فرزندان بیماران من از والدین خود نهایت مراقبت و توجه را به عمل می‏آورند. اما یک‌بار دیگر باید پرسید آیا آلزایمر کابوس قرن جدید است یا هدیه‏ای است از جانب خداوند برای گذران سال‌های آخر عمر؟ در دنیای وانفسای کنونی و شلوغی روزافزون شهرها که نتیجه‏ای جز انزوای نوع بشر به همراه نمی‏آورد، گذران عمر در سال‌های آخر، بدون آلزایمر کار آسانی نیست. واقعیت این است که پیری لزوما به معنای آلزایمر نیست. در دهه‌های آخر شیوع آلزایمر هر ۱۰سال بیشتر و بیشتر می‌شود، اما آنها که به آلزایمر مبتلا نمی‌شوند عقلی کاملا سالم و حتی بهتر از دوران جوانی دارند. این عقل سالم مجبور است خاطرات عمری را مرور کند که افسوس‏های فراوان به همراه دارد و گاه، خاطرات شیرین از پس آنها برنمی‏آیند. حالا دیگر فرزندان هر کدام به سویی رفته‏اند و او نه‏تنها تنهاست، بلکه بار مشکلات آنها را نیز بر دوش دارد. امکانات مالی دیگر آن امکانات قدیم نیستند، تازه بخشی از آن را هم باید برای فرزند کوچک‏تر یا نوه‏ای که سپرده شده، نگه دارد. درد زانوها و دست‌ها تا صبح خواب را از او ربوده‏اند، خوابی که حالا به سبکی آرزوهای جوانی است و اگرچه دلبستگی چندانی به این دنیا نمانده اما تصور ندیدن عزیزان (که می‌داند به همین زودی فرا خواهد رسید) او را آرام نمی‌گذارد و همه و همه به افسردگی‏ای دامن می‏زنند که همه این مشکلات را دو چندان می‌کند و گاه با کندی‏ای که پدید می‏آورد او را سخت شبیه مبتلایان به آلزایمر می‌کند که در آن صورت با عقل سالم خود می‏بیند که چگونه نادیده‏اش می‏گیرند و در گور می‌گذارند. اما با آلزایمر چون شمعی آهسته‏آهسته خاموش می‌شود و خود، این خاموشی را مشاهده نمی‌کند و نمی‏فهمد که کی و چگونه تمام خواهد شد. گاه انسان بیدار می‏ترسد که بخوابد و دیگر بیدار نشود، اما خواب در هر حال بی‏خبر می‏آید و روح را می‏رباید بدون اینکه بدانی کی آمد و کی رفت.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/62007
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید