دارون عجم اوغلو اقتصاددانی مشهور و استاد دانشگاه ام آی تی است. او در سال ۲۰۰۵ به خاطر اثرگذاری قابل توجهش بر اندیشه و علم اقتصاد، مدال جان بیت کلارک را دریافت کرده است. جیمز رابینسون یک اقتصاددان و اندیشمند سیاسی است. او استاد دانشگاه هاروارد است. تمرکز تحقیقاتی او روی کشورهای آمریکای لاتین و آفریقا است.
کتاب «چرا کشورها ناکام میمانند؟» محصول همکاری این دو متفکر، گویا آن طور که از عنوان فرعی کتاب برمیآید به دنبال کشف ریشههای قدرت، موفقیت و فقر کشورها است. توضیح بیش از این را میتوانید در مقدمه کتاب بخوانید.
این کتاب درباره تفاوتهای عظیم در درآمدها و استانداردهای زندگی است که کشورهای ثروتمند مثل ایالاتمتحده، بریتانیای کبیر و آلمان را از کشورهای فقیر مثل کشورهای زیرصحرای آفریقا، آمریکای مرکزی و آسیای جنوبی منفک میسازد.
وقتی که ما این مقدمه را مینویسیم، آفریقای شمالی و خاورمیانه با «بهار عربی» به لرزه افتادهاند که با به اصطلاح انقلاب یاسمن (Jasmine Revolution) شروع شد و در آغاز با خشم عمومی نسبت به خودکشی یک دستفروش خیابانی، محمد بوعزیزی در ۱۷ دسامبر ۲۰۱۰ شعلهور شد. در ۱۴ ژانویه ۲۰۱۱، زینالعابدین بن علی، که از ۱۹۸۷ بر تونس حکمرانی میکرد، سقوط کرد، جدای از این فروپاشی، اشتیاق انقلابی علیه حکومت نخبگان برگزیده در تونس قویتر شد و بیش از این به سایر کشورهای خاورمیانه نیز بسط یافت. حسنی مبارک، که با چسبی محکم تقریبا سی سال بر مصر حکومت کرد، در ۱۱ فوریه ۲۰۱۱ برکنار شد. سرنوشت رژیمهای بحرین، لیبی، سوریه و یمن وقتی که ما این مقدمه را مینویسیم نامعلوم است.
ریشههای ناخشنودی در این کشورها در فقرشان است. سطح درآمد متوسط مصریها حدود ۱۲ درصد یک شهروند متوسط ایالاتمتحده است و انتظار میرود شهروند متوسط مصری ۱۰ سال کمتر زندگی کند؛ ۲۰ درصد جمعیت در فقر مهلک به سر میبرند. گرچه این تفاوتها معنادار هستند، اما این تفاوتها واقعا در مقایسه با تفاوتهای میان ایالاتمتحده و فقیرترین کشورهای جهان، مثل کره شمالی، سیرالئون و زیمبابوه، که بیش از نیمی از جمعیتشان در فقر زندگی میکنند خیلی ناچیز هستند. چرا مصر خیلی فقیرتر از ایالاتمتحده است؟ چه محدودیتهایی مصریها را از کامیابتر شدن باز میدارد؟ آیا فقر مصریها پابرجاست یا میتواند ریشهکن شود؟ یک روش طبیعی برای شروع اندیشیدن درباره این موضوع عبارت است از نگاه به آنچه مصریها خودشان درباره مشکلات پیش رویشان میگویند و اینکه چرا آنها در مقابل رژیم مبارک برخاستند. نوح حامد، کارگری بیست و چهارساله در یک آژانس تبلیغاتی در قاهره، بینشهایش را در هنگام تظاهرات در میدان تحریر به روشنی بیان کرد: «ما از فساد، ظلم و آموزش بد رنج میبریم. ما در میانه یک نظام فاسد زندگی میکنیم که باید تغییر کند.» فرد دیگری در میدان تحریر، مصعب الشامی، بیست ساله، دانشجوی داروسازی نیز با او موافق بود: «امیدوارم که با پایان این سال ما یک دولت منتخب داشته باشیم و آزادیهای جهانشمول بهکار گرفته شوند و فساد حاکم بر این کشور به پایان برسد.» معترضان در میدان تحریر یک صدا درباره فساد دولت، ناتوانی دولت برای ارائه خدمات عمومی و فقدان برابری فرصت در کشورشان فریاد میزدند.
آنها بهطور خاص از ظلم و نبود حقوق سیاسی شکایت میکردند. همانطور محمد البرادعی، رییس پیشین آژانس انرژی اتمی بینالمللی، در ۱۳ ژانویه ۲۰۱۱ در توئیتر نوشت «تونس: سرکوب+ نبود عدالت اجتماعی+ نبود کانالهایی برای تغییر صلحآمیز= یک بمب ساعتی.» مصریها و تونسیها هر دو مشکلات اقتصادیشان را چنان میدیدند که گویی اساسا با فقدان حقوق سیاسی ایجاد شدهاند. وقتی معترضان شروع کردند به بیان خواستههایشان بهطور سیستماتیکتر، یک دوجین از خواستههای فوری توسط وائل خلیل، مهندس نرمافزار و وبلاگنویسی مطرح شد که به عنوان یکی از رهبران جنبش اعتراض مصر ظهور کرد که همگی بر تغییر سیاسی متمرکز بودند. موضوعاتی مثل افزایش حداقل دستمزد تنها در میان خواستههای در حال گذاری مطرح شد که بعدا تکمیل خواهد شد. برای مصریها، چیزهایی که آنها را عقب نگهداشته شامل یک دولت ناموثر و فاسد و جامعهای است که آنها در آن نمیتوانند استعداد، بلندپروازی و نبوغشان را بهکار بگیرند و آموزشی را که میتوانند ببینند. اما آنها میدانند که ریشههای این مشکلات سیاسیاند. تمامی موانع اقتصادی پیش روی آنها از روش اعمال قدرت سیاسی و انحصاریبودن آن در دست گروه محدودی از نخبگان در مصر نشات میگیرد. آنها میدانند که این نخستین چیزی است که باید تغییر کند.
بااینحال، در اعتقاد به این موضوع، معترضان میدان تحریر شدیدا از منطق مرسوم در این خصوص فاصله گرفتهاند. وقتی آنها درباره این موضوع استدلال میکنند که چرا کشوری مثل مصر فقیر است، اغلب دانشگاهیان و مفسران بر عوامل کاملا متفاوتی تاکید میکنند. برخی تاکید میکنند که فقر مصر در اصل ناشی از جغرافیای آن کشور است، با توجه به این حقیقت که بیشتر کشور بیابان است و ریزش باران به اندازه کافی نیست و خاک و آب و هوای آن اجازه کشاورزی حاصلخیز را نمیدهد. دیگران در مقابل به ویژگیهای فرهنگی مصریها اشاره میکنند که بهطور فرضی دشمن توسعه و شکوفایی اقتصادی است. آنها استدلال میکنند که مصریها همان مجموعه اخلاق کار و خصایص فرهنگی را کم دارند که به دیگران اجازه پیشرفت میدهد و در عوض اعتقادات اسلامی را پذیرفتهاند که با موفقیت اقتصادی سازگاری ندارند، اما رویکرد سوم، که در میان اقتصاددانان و متخصصان سیاستگذاری رواج دارد، مبتنی بر این ایده است که حاکمان مصر خیلی ساده نمیدانند چه چیزی برای پیشرفت کشورشان لازم است و در گذشته سیاستها و استراتژیهای نادرستی را دنبال کردهاند. اگر این حاکمان تنها از مشاوران خوب مشاوره درست بگیرند، اندیشه به حرکت میافتد و پیشرفت به دنبالش میآید. برای این دانشگاهیان و متخصصان، این حقیقت که مصر تحت حکومت نخبگان محدودی بوده که فقط آسایش خودشان را به هزینه جامعه پر و بال میدادهاند برای درک مشکلات اقتصادی کشور بیربط به نظر میرسد.
در این کتاب ما استدلال میکنیم که مصریهای حاضر در میدان تحریر و نه اغلب دانشگاهیان و مفسران، ایده درستی داشتند. در حقیقت، مصر فقیر است دقیقا به این دلیل که تحت حکومت نخبگان محدودی بوده که جامعه را در راستای منفعت خودشان به هزینه انبوه مردم سازماندهی کردند. قدرت سیاسی کاملا متمرکز بوده و برای ایجاد ثروتی عظیم برای آنهایی بهکار گرفته شده که آن را در اختیار داشتند، مانند ۷۰ میلیارد دلاری که توسط رییسجمهور پیشین، مبارک انباشته شده بود. بازندگان، مردم مصر بودهاند چنانکه آنها این موضوع را به خوبی میدانند. ما نشان خواهیم داد که این تفسیر از فقر مصر، تفسیر مردم، آغازی است برای ارائه توضیحی کلی که چرا کشورهای فقیر، فقیر هستند. خواه این کشور فقیر کره شمالی، سیرالئون یا زیمبابوه باشد. ما نشان میدهیم که کشورهای فقیر به همان دلیلی فقیرند که مصر فقیر است. کشورهایی مثل بریتانیای کبیر و ایالاتمتحده ثروتمند میشوند، زیرا شهروندانشان نخبگان کنترلکننده قدرت را سرنگون و جامعهای را ایجاد کردهاند که حقوق سیاسی را به طور گستردهتر توزیع کرده است به نحوی که دولت در برابر شهروندان پاسخگو و مسوول است و انبوه خلق میتوانند از فرصتهای اقتصادی بهرهبرداری کنند.
ما نشان خواهیم داد که برای درک این که چرا چنین نابرابری در جهان امروز وجود دارد باید به کاوش در گذشته بپردازیم و پویاییهای اقتصادی جوامع را مطالعه کنیم. خواهیم دید دلیل این که بریتانیا ثروتمندتر از مصر است این است که در ۱۶۸۸، بریتانیا (یا انگلیس، برای دقیقتر شدن) انقلابی داشت که سیاست و بنابراین اقتصاد کشور را دگرگون ساخت. افراد برای حقوق سیاسی مبارزه کردند و سهم بیشتری از آن بهدست آوردند و این حقوق را برای گسترش فرصتهای اقتصادیشان بهکار بردند. نتیجه هم یک مسیر سیاسی و اقتصادی اساسا متفاوت بود که در انقلاب صنعتی انباشته شد.
در دورهای که مصر تحت کنترل امپراتوری عثمانی بود، انقلاب صنعتی و تکنولوژیهای آن به این کشور نرسیدند، چون مصر را به همان طریقی اداره میکردند که خانواده مبارک. حاکمیت عثمانی در مصر توسط ناپلئون بناپارت سرنگون شد، اما کشور تحت کنترل استعمار انگلیس قرار گرفت که مثل عثمانی علاقه چندانی به ترویج رونق در مصر نداشت. گرچه مصریها امپراتوریهای عثمانی و بریتانیا را بیرون کردند و در ۱۹۵۲، پادشاهی کشور را سرنگون کردند، اما اینها انقلابهایی مثل انقلاب ۱۶۸۸ انگلیس نبودند و اساسا سیاست را در مصر دگرگون نساختند و قدرت را به نخبگانی دادند که مثل عثمانی و بریتانیا علاقهای به دستیابی به رونق در مصر نداشتند. در نتیجه، ساختار پایه جامعه تغییر نکرد و مصر فقیر باقی ماند.
در این کتاب ما الگوهایی را مطالعه میکنیم که خودشان را در گذر زمان بازتولید میکنند و به این سوال میپردازیم که چرا گاهی اوقات آنها همانند انگلیس در ۱۶۸۸ و فرانسه با انقلاب ۱۷۸۹ تغییر میکنند. این امر به ما برای درک این موضوع کمک میکند که آیا موقعیت در مصر امروز تغییر کرده و آیا انقلابی که مبارک را سرنگون کرد منجر به مجموعه جدیدی از نهادهای قادر به آوردن رونق برای مصریهای عادی خواهد شد. مصر در گذشته انقلابهایی داشته که چیزها را تغییر ندادند، زیرا آنها که انقلاب را پیش بردند خیلی ساده زمام امور را از آنهایی که معزولشان کردند پس گرفتند و دوباره نظام مشابهی برپا کردند. در واقع، این کار برای شهروندان عادی دشوار است تا قدرت سیاسی واقعی را به دست بگیرند و روش کار جامعهشان را تغییر دهند. اما این کار امکانپذیر است و ما میبینیم که چطور این اتفاق در انگلیس، فرانسه و ایالاتمتحده افتاد و همینطور در ژاپن، بوتسوانا و برزیل. اساسا این امر یک دگرگونی سیاسی است که لازم است تا یک جامعه فقیر ثروتمند شود. شواهدی وجود دارد که این امر شاید در مصر اتفاق بیفتد. رضا متولی، یکی دیگر از معترضان در میدان تحریر استدلال میکرد که «حالا شما مسلمانان و مسیحیان را با هم میبینید، حالا جوان و پیر را با هم میبینید و همه یک چیز میخواهند.» ما خواهیم دید که چنین جنبش گستردهای در جامعه بخشی کلیدی برای آن چیزی است که در دیگر دگرگونیهای سیاسی اتفاق افتاد. اگر بفهمیم کی و چرا چنین گذارهایی اتفاق میافتند، ما در موقعیت بهتری برای ارزیابی این هستیم که چه وقت انتظار داریم چنین جنبشهایی ناکام بمانند چنانکه در گذشته ناکام بودهاند و چه وقت امیدواریم که موفق شوند و زندگی میلیونها نفر را بهبود بخشند.