امروز شنبه 06 تیر 1405

Saturday 27 June 2026

پیتر مولان: گلاسکو مال من است


1401/08/01
کد خبر : 55240
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 69 نفر
نخستین آشنایی با پیتر مولان حاصل تماشای فیلم «نام من جو است» ساخته کن لوچ در جشنواره فیلم فجر بود. مولان در آن فیلم نقش آدمی بیکار و الکلی را بازی می‌کرد که توانسته بود الکل را ترک کند اما دست آخر مغلوب محیط فاسد اطرافش می‌شود. لحن تلخ و واقع‌گرایانه لوچ با بازی مولان (که جایزه بهترین بازیگر مرد در جشنواره کن را هم برایش به ارمغان آورد) ترکیبی خارق‌العاده از رئالیسم اجتماعی انگلیسی (یا بریتانیایی) خلق کرد که یادآور بهترین فیلم‌های لوچ در همین سبک (اگر بتوان نام آن را سبک نهاد) در اوایل دهه ۷۰ (قوش، زندگی خانوادگی) و اوایل دهه ۹۰ (بارش سنگ‌ها، ریف راف) است. جانمایه اصلی فیلم که در یکی از فقیرترین محلات شهر گلاسکو اتفاق می‌افتد خرد شدن فردیت زیر فشار اجتماعی حاصل از بیکاری، فقر و اعتیاد بود. فیلم از تماشاگرانش می‌پرسید چگونه می‌شود در محیطی که قاچاقچیان مواد مخدر آن را کنترل می‌کردند، نقش مددکار اجتماعی را بازی کرد. اما جوهر حقیقی فیلم جایی دیگر و در پس مضمون قابل ردیابی بود. «نام من جو است» به شکلی از سینمای جزیره تعلق داشت که فیلمسازان نسل بعد از «جوانان خشمگین» (کسانی مثل لیندسی اندرسون، تونی ریچاردسون و...) آن را سامان دادند؛ نسلی که مستقیماً از تلویزیون وارد سینما شدند، زیبایی‌شناسی رسانه دنیای نو را با گرایشی آشکار به مستندسازی و البته اندیشه چپ به سینما آوردند و سینمای رو به افول بریتانیا را متحول کردند. قهرمان فیلم‌های آنان عموماً طبقه کارگر بودند یا نوجوانانی که به طبقه فرودست جامعه تعلق دارند و در محیطی ناسازگار با خویش سعی دارند گلیم خود را از آب بیرون بکشند. درام هم دقیقاً از همین جا آغاز می‌شود؛ اینکه چگونه می‌توان از شر جامعه در امان ماند. به این ترتیب قهرمانان این فیلم‌ها، قهرمانان زندگی روزمره بودند که فیلم با تصویر زندگی آنها به ادعانامه‌ای علیه جامعه تبدیل می‌شد. پیتر مولان هم زمانی که به کارگردانی پرداخت همین سبک را ادامه داد اما با اندکی تفاوت. دومین فیلم او «خواهران مگدالین» همان مضمون «فرد در برابر نهاد» را این بار در قالب تضاد میان کلیسای کاتولیک (نهاد) و راهبه‌ها (افراد) روایت می‌کرد و حالا او در آخرین ساخته خود (که می‌توان با کمی اغماض نام آن را به «اوباش» ترجمه کرد) دوباره به سراغ همان موضوع همیشگی رفته است؛ دسته‌ها و گروه‌های تبهکاری که جوانان گلاسکو را هدایت می‌کنند. مولان به همان اندازه که در بازیگری کمالگراست (حضور کوتاه او در برابر دوربین در فیلم خواهران مگدالین به یادماندنی است) در کارگردانی هم وسواس دارد. در طول ۱۳ سال گذشته تنها سه فیلم بلند ساخته است اما با همین سه فیلم کارگردانی صاحب سبک است و حالا گلاسکو مال اوست. پیتر مولان تا به اینجا ثابت کرده‌ است که یکی از بهترین بازیگران سینمای بریتانیاست. ولی با فیلم «ندز۱» خود را به عنوان کارگردانی مطرح کرده است که تعهدش به حقیقت، احساسی از مرزهای واقع‌گرایی اجتماعی، فراتر می‌رود. ● دیمیتریوس متیو پیتر مولان به یاد دارد روزی در یک روزنامه گزارشی درباره قتل یک پسربچه هشت‌ساله در ادینبورگ خوانده است: «اون پسربچه و دوستش داشتن دعوای دوتا جوون رو تو خیابان تماشا می‌کردن. اصلاً نمی‌دونستن دعوا سر چیه. بعدِ دعوا، طرف پیروز اون دوتا رو دنبال می‌کنه، فقط به این خاطر که طرف مقابل رو تشویق کرده بودن. و وقتی بهشون می‌رسه، با یه آجر می‌افته به جونشون و یکی از اونا رو می‌کشه». ممکن است تصور کنید این داستانی معمولی‌ است که از یکی از روزنامه‌ها بریده شده است، در زمانه‌ای که تبهکاران خیابانی و آمار روزافزون جنایات به وسیله سلاح سرد به مساله‌ای جدی و ملموس تبدیل شده است. (طبق گزارش‌های اخیر بالغ بر ۵۰ ‌هزار جوان و نوجوان بریتانیایی عضو یک گروه تبهکار خیابانی هستند.) ولی در واقع این بریده‌ای- احتمالاً زردشده- از روزنامه‌ای به تاریخ سال ۱۸۹۳ است. مولان می‌گوید: «وقتی این گزارش رو می‌خوندم کاملاً شوکه شده بودم، چون که این ماجرا برام خیلی آشنا بود. ولی این خشونت به ‌ظاهر اتفاقی، که به قیمت جون یه بچه تموم شد، مال بیشتر از صد سال پیش بود.» «پس به‌ نظر من، امروز نمی‌شه همه تقصیرا رو گردن جامعه انداخت. این مشکل یه ملغمه پیچیده و بزرگه که به خیلی وقت پیشا برمی‌گرده. تو انگلیس و اسکاتلند سرآغاز این قضیه رو می‌شه به انقلاب صنعتی ربط داد، اون موقع بود که گروه گروه از جوونا قلمروهای عجیب‌ و غریب برا خودشون مشخص می‌کردن، که فقط خودشون مرزش رو می‌شناختن، بدون اینکه به فکر سود یا پول درآوردن باشن. بحث سر جوونی و نارضایتی از زندگی بود، اینکه ندونی کی هستی و هدفت تو زندگی چیه. بحث سر این بود که یه جوری خودتو با هم سن‌وسالات تطبیق بدی؛ و وقتی می‌شد این کار رو کرد که یه گروه از جوونای هم‌سن و سال باشن که باهاشون دشمن باشی. گروه خودت رو پیدا می‌کردی و بعد از خودت می‌پرسیدی، خب، حالا باید چی‌کار کنیم؟ بیاین بریم حال اون گروه رو بگیریم، بعدشم اون یکی. و این‌طور بود که جنگ و دعوا شروع ‌می‌شد.» نظرات و عقاید موجود در فیلمی همچون ندز، سومین فیلم بلند مولان اهل گلاسکو در مقام کارگردان که داستان تقابل و مواجهه مخرب پسربچه‌ای ۱۵‌ساله با یک گروه از «خلافکاران بی‌سواد» را نقل می‌کند، از ژانر کهنه و مبتذل فیلم‌های معاصر بریتانیا درباره خشونت و هولیگانیسم جوانان جدا شده و به سمت چیزی خلاقانه‌تر، فکرشده‌تر و پرطنین هدایت می‌شود. این فیلم که در دهه ۱۹۷۰ اتفاق می‌افتد، روایت سرنوشت و داستان زندگی جان مک‌گیل یک پسربچه باهوش از طبقه کارگر است که به دنبال راهی برای رهاشدن از پس‌زمینه و فرهنگ بی‌مقدار و بی‌مایه خانه و فرار از وسوسه‌های خشونت‌گرای پدر و برادر بزرگش است. ولی جامعه‌ای که او در آن زندگی می‌کند کار را سخت‌تر کرده است؛ در مدرسه او به جایگاه و شأنی فرومایه و پست نزول می‌کند، صرفاً به سبب بدنامی برادر بزرگ‌ترش. بعدها، در یک تعطیلات تابستانی، وقتی مادر دوست ثروتمندش او را بی‌رحمانه و با توجه به اختلاف طبقاتی میان‌شان پس می‌زند، جان به آغوش یک گروه تبهکار محلی، کار- دی‌های جوان، پناه می‌برد. طولی نمی‌کشد که این تازه‌وارد به سرکرده و هیولای این گروه تبدیل می‌شود. در آغاز مولان سعی کرده ‌است به مسائل داخلی یک گروه تبهکار بپردازد: «می‌خواستم به ماهیت و اصل گروه‌گرایی، نقش آموزش، خانواده و کلیسا نگاهی بیندازم. ولی موقع نوشتن فیلمنامه، فهمیدم که این مسائل زیاد مهم نیستن، بلکه بیشتر تجربه‌س که نقش داره. بحث سر دوره نوجوونیه. نه گروه، دسته، خانواده یا کلیسا. اونام هستن، ولی مساله اصلی مشقت‌ها و دردهای جوونیه، و اینکه در جریان رسیدن به بلوغ و بین دو دنیای نوجوون نابالغ و جوون بالغ چه اتفاقی می‌افته. مسلماً این داستان باید تو دوره رکود اقتصادی اتفاق بیفته، ولی نباید زیادی به این موضوع اشاره کرد. من به عمد سعی کردم به کار و زندگی شغلی این آدما، مساله بیکاری اون زمونا و فرهنگ سیاسی وقت نپردازم. برا فراخوندن و رسیدن به عمق دوره نوجوونی، باید باهاش روراست باشی، و وقتی داری این کار رو می‌کنی اهمیتی نمیدی که تو دنیا چی می‌گذره. اگه با یکی قرار داشته باشی، فقط این برات مهمه که موهات مرتب باشن یا لباست اتو داشته باشه، دیگه به هیچ‌ چیزی جز قرارت و کسی که باهاش قرار داری فکر نمی‌کنی. کاملاً از سر لذت‌جویی و خودشیفتگی‌یه. من نمی‌خوام یه آدم جاافتاده و میانسال باشم که عقاید خودشو به اون بچه‌ها تحمیل می‌کنه.» ● واقع‌گرایی و خیال‌پردازی هشت‌ سالی است که از آخرین فیلم مولانِ کارگردان، خواهران مگدالین، می‌گذرد. کیفرخواست قوی و منسجم او علیه حبس و سوءاستفاده از زنان در کلیسای کاتولیک ایرلند شیر طلایی جشنواره ونیز را برایش به ارمغان آورد، و توانست از موانعی که واتیکان خشمگین بر سر راهش گذاشتند عبور کرده و جایزه‌های بسیاری را در جاهای مختلف دنیا از آن خود کند. موفقیت این فیلم آوازه کارکشته‌ترین بازیگر- کارگردان بریتانیا را که کارش در هر دو سوی دوربین از کمال و اعتبار تمام برخوردار است، دوچندان کرد. فیلم نخست او، «یتیمان»، یک کمدی‌ِ تراژیک مهیج و سوزناک درباره خانواده‌ای اهل گلاسکو است که در سال ۱۹۹۸ در جشنواره ونیز جایزه برد؛ همان سالی که مولان به خاطر بازی در نقش یک الکلی در حال ترک‌کردن در فیلم «اسم من جوِ» اثر کن لوچ، جایزه بهترین بازیگر مرد را در کن از آن خود کرد. از این رو آن «حس یک‌شبه» طی چندین سال در او جان گرفت؛ نخست در تئاتر سیاسی اسکاتلند، و بعد- در پی نقشی فرعی در فیلم ریف رافِ (۱۹۹۱) کن لوچ- در نقش‌های کوچک در فیلم‌های شاهکاری که داستان‌شان در اسکاتلند اتفاق می‌افتاد، همچون گور کم‌عمق (۱۹۹۴)، شجاع‌دل (۱۹۹۵) و قطاربازی (۱۹۹۵). در همان زمان‌ها او در کنار کار بازیگری چندتایی هم فیلم کوتاه کارگردانی کرده بود؛ نزدیک (۱۹۹۴)، روز خوبِ آدمای بد (۱۹۹۵) و فریج که جایزه‌های بسیاری برد. این فیلم‌ها تصویرگر زندگی طبقه کارگر گلاسکو با ترکیبی از واقع‌گرایی نیش‌دار و مهورانه، طنز تلخ و خیال‌پردازی (مولفه‌های سبک او در فیلم‌های بلندش) هستند. مولان که از پشت ریش سفید انبوهی که برای بازی در فیلم اسپیلبرگ، جنگ‌جهانی دوم، گذاشته است با من سخن می‌گفت هیچ‌گاه در بازی‌هایش کم نگذاشته است و همیشه کمال خود را عرضه کرده. برای مثال، در فیلم ادعا (۲۰۰۰) اثر مایکل وینترباتم، او چنان در نقش خود در صحنه مرگش در میان برف‌ها غرق شده بود که دچار بیماری‌ هایپوترمی یا افت ناگهانی دمای بدن شد بی‌آنکه کسی بویی از این قضیه ببرد. ولی می‌شود به راحتی فهمید که علاقه و شوروشوق او به پشت دوربین بیشتر است. پس چرا بین فیلم موفق خواهران مگدالین و فیلم بعدی‌اش اینقدر تاخیر افتاده است؟ «بعد از ساختن مگدالین‌ها، پیشنهادهای بسیاری از طرف امریکایی‌ها به من شد، و فیلمنامه‌های خیلی زیادی به دستم می‌رسید. این فکر و چالش که اونجا کار کنم خیلی وسوسه‌انگیز بود، به خصوص بعدِ موفقیت مگدالین تو امریکا، که اعتماد به نفسم رو خیلی بالا برد. ولی هیچ‌کدوم از فیلمنامه‌ها به مذاقم خوش نیومد. هیچ‌کدوم. یادمه پیتر ویر گفته بود تا وقتی نتونستی با یه فیلمنامه عمیقاً ارتباط برقرار کنی کار رو شروع نکن. این کافی نیست که بگی، «چه ایده زیرکانه و خوبی»، چون که باید یه مدت باهاش زندگی کنی. اون موقع از بازیگری زندگی رو می‌چرخوندم. آخرش چهارسال پیش به خودم گفتم باید بشینم خودم یه چیزی بنویسم.» تنها یک سال بعد از پایان فیلمنامه ندز، کار کلید خورد. او خود اذعان دارد: «خیلی خوش‌شانس بودیم. شورای فیلم بریتانیای کبیر- که اون وقتا هنوز دایر بود- یه کم سرمایه برامون تضمین کرد. بعد سینمای اسکاتلند هم همین‌کار رو کرد. از فرانسه سرمایه‌گذار خصوصی پیدا کردیم. خیلی زود همه اینا جور شد. بعد تنها کاری که باید می‌کردم این بود که یه راهی پیدا می‌کردم که کار رو با سرمایه ۵/۳ میلیون پوندی، که کار سختی هم بود، شروع کنیم. ولی اگه شش ماه بعدش می‌خواستیم چنین پولی رو جمع کنیم هیچ وقت موفق نمی‌شدیم. درست قبل اینکه بانک‌ها ورشکسته بشن پول رو جمع کردیم.» ● واقعیت و تخیل هر کس که ندز را ببیند ناگزیر به شباهت‌های روایت فیلم با آنچه از زندگی خود مولان می‌دانیم، پی می‌برد. درست مثل جان مک‌گیل، او هم از خانواده‌ای فقیر می‌آید، و پدرش یک الکلی خشن بود؛ او خود زمانی عضو کار- دی‌های جوان بوده و – به‌رغم هوش سرشار و علاقه عجیبش به مطالعه- کل یک‌ سالی را که عضو آن گروه بود، از مدرسه فرار کرده است. خود آقای کارگردان هم در توصیفش از فیلم به این قضیه اذعان دارد: «فیلمی شخصی، ولی نه زندگینامه‌ای.» خب، مرز این دو، مرز زندگی واقعی مولان و روایت تخیلی فیلم کجاست؟ «اگه بخواین یه فیلم زندگینامه‌ای بسازین باید دست‌کم به روایت خودتون از واقعیت وفادار بمونین. ولی نود درصد این فیلم تخیلی‌یه، گرچه از چیزهایی که دیده، شنیده یا تجربه کردم تاثیر زیادی گرفته. اولای کار خیلی فشار روی من بود، خیلی‌ها‌ می‌گفتن شاید بهتر باشه فیلم یه داستان واقعی باشه. ولی نه این یه داستان واقعی نیست، پس بهتره از همون اول روراست باشیم، این یه داستان تخیلی‌یه.» مرز میان واقعیت و تخیل، در نقشی که خود مولان در فیلم به عنوان پدر جان بازی می‌کند کاملاً مبهم و رنگ‌ باخته است، زیرا بسیار شبیه توصیفی ا‌ست که او از پدر خود ارائه می‌دهد: «از اون دسته آدمایی که وقتی میان تو اتاق بوی گند مرگ میدن، و سرزندگی اتاق رو نابود می‌کنن.» او و برادرش لنی، که انتخاب بازیگران را برعهده داشت، ابتدا چنین تصمیم گرفتند که مولان «انتخاب دوم» خواهد بود. ولی زمانی که نتوانستند بازیگری مناسب این نقش بیابند، و بودجه فیلم هم داشت ته می‌کشید، مولان قبول کرد نقش را بازی کند با دستمزد خیلی کم، ۴۰۰ پوند. «لنی فکر می‌کرد ممکنه این نقش اعصابم رو به هم بریزه. ولی من از این بابت هیچ نگرانی نداشتم، چون می‌دونستم که این فقط یه نقشه- پدرم که نبود- و بازی کردنش هم خیلی آسون بود. اگه راستش رو بخواین، کلمه به کلمه حرفای شخصیت پدر توی فیلم چیزایی بود که خودم شنیده بودم. پدرم همه اون حرفا رو زده بود، و همه اون کارا رو کرده بود. ولی قضیه این نبود که بخوام مسائلم رو با پدرم حل کنم، بلکه می‌خواستم این نوع رفتار رو به وضوح و صداقت تمام نشون بدم.» او با لذت و کمی شوخ‌طبعی بازی خود را این‌گونه توصیف می‌کند که «یه کمی بالاتر از بالاترین حد بازیگری.» این توصیه‌ای ‌ا‌ست که به دیگر بازیگران فیلمش هم می‌کند، به هم‌بازی‌اش در فیلم اسم من جوِ گری لوئیس، لوئیس گودال و دیوید مک‌کی. «می‌خواستم بچه‌ها شبیه دنیای واقعی باشن. اینکه بین بچه‌ها و بزرگ‌ترا یه فرق محسوس وجود داشته باشه. من دنبال یه سبک بازی قدیمی‌تر و جاافتاده بودم، بیشتر شبیه بازی‌های دهه ۷۰، بازی‌هایی که کمتر تحت تاثیر ناتورالیسم خالص و شسته‌رفته باشن. به همین خاطر به بازیگرا گفتم از اینکه بگن چشم قربان یا چیزایی مثل این نترسن، از این نترسن که بازی‌شون زیاد طبیعی و همسان با واقعیت امروز نباشه.» می‌خندد و ادامه می‌دهد «فقط مواظب تیغ تیز منتقدا باشن.» این رویکرد نمونه‌ای از یک سبک کارگردانی‌ است که برخلاف آنچه به نظر می‌رسد زیاد هم نزدیک به واقع‌گرایی اجتماعی، مثلاً لوچ یا الِن کلارک نیست؛ در واقع، این وسوسه‌ای ا‌ست که مولان آگاهانه در برابر آن مقاومت می‌کند. با اینکه کانر مک‌کرون، که نقش بزرگی‌های جان را بازی می‌کند، رِی وینستونِ فیلم اوباش (۱۹۷۹) کلارک را به یاد آدم می‌آورد، تشابهات با آن فیلم در سایه تخیلات جان درباره مسیح رنگ می‌بازند. مولان اعتراف می‌کند که «من از ناتورالیسم و واقع‌گرایی اجتماعی خسته میشم- مگه اینکه خیلی خوش‌ساخت باشه، مثل کارهای کن لوچ. حوصله‌مو سر می‌برن. اگه کسی تخیل داشته باشه، باید ازش استفاده کنه، من اعتقادم اینه. داشتم به آخر داستان می‌رسیدم که پیش خودم گفتم «بذار هر چیز واقع‌گرایانه‌ رو بندازیم دور. اصلاً بریم سراغ تراژدی‌های یونان، نه اصلاً، بریم سراغ پانتومیم.» باقی فیلم تماماً خوب و بده، با یه ضرباهنگ آروم و تاثیرگذار. شخصاً خود من وقتی که داستان میره به ناکجاآباد بیشتر خوشحال و کیفور میشم.» غژغژ آخرین حلقه‌های فیلم توی دوربین سر صحنه آخر با تصمیم مولان برای اینکه پا را فراتر از پایان قبلی داستانش (که جان دوباره اجازه می‌یابد به مدرسه بازگردد) بگذارد همراه شد؛ پایانی که با فرض و انتظار ما از رستگاری جان جور درمی‌آید. «نمی‌تونستم به جان فرصت رستگاری بدم، چون چنین چیزی وجود نداره.» گویی در نظرش چیز بدی نیست، رستگاری‌؛ آن راه‌حل آسانی که داستان به راحتی پیش پای آدم می‌گذارد. «خلاص شدن از اون وضعیت و رسیدن به رستگاری یه مسیر سخت و ناهمواره، نه به همین راحتی که جان دوباره به مدرسه برگرده. اگه اون موقع فیلم رو تموم می‌کردم، بیشتر شبیه کارای اَلن کلارک می‌شد، که همه‌ش راجع‌ به آدمایی که جامعه بدبخت‌شون کرده. منظوری ندارم، کار کلارک رو تحسین می‌کنم، ولی برا من این یه کم راحت‌طلبانه‌س.» مولان بسیار از اینکه BBFC فیلم را تنها برای افراد بالای ۱۸ سال مناسبِ دیدن دانسته مایوس و ناراحت شده است، زیرا امیدوار بود مخاطبان و بینندگان فیلم هم‌سن و سال قهرمان فیلم باشند: «من توهمی ندارم. قرار نیست بگن، «باشه، رفیق، ما باهاتیم» و هر جور که من می‌خوام عمل کنن. ولی اگه یه پسربچه بلا و وضعیتی رو که آخر فیلم سر جان میاد ببینه، به نظرم میگه: «من نمی‌خوام این‌جوری شم. اینجا مرز زندگی منه، از این جلوتر نمیرم، این‌کار رو نمی‌کنم. و اون‌وقته که من می‌تونم بگم به یه جایی رسیدم، تونستم کاری بکنم.»
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/55240
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید