امروز پنج‌شنبه 04 تیر 1405

Thursday 25 June 2026

پیامبری برای روشنایی


1401/08/01
کد خبر : 55818
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 71 نفر
پیامبری که همه زندگیش دنبال آدم‌ها بود، دنبال مریض‌ها، پزشکی بود که می‌گشت تا بیمارهایش را پیدا کند، بیمارهایی که حتی خودشان نمی‌دانستند که بیمارند. وقتی به این روزها نزدیک می‌شویم بعضی چیزها روشن‌تر می‌شوند، چیزهایی که نور وجودش را نشان می‌دهند، نوری که با تولدش شروع شد و با پیامبری‌اش به اوج رسید. این‌ها تکه‌هایی از نور زندگی پیامبری است که دلمان برایش تنگ شده. ۱) ابوطالب دستش را محکم گرفته بود، به مدرسه علمیه مسیحی‌ها رسیدند. بحیرا از راه رسید: تو پدرش نیستی، او پدر و مادر ندارد درست است؟ ابوطالب تأیید کرد. به لات و عزی قسمش داد که راست بگوید. محمد عصبانی شد: اسم این‌ها را جلوی من نیاور که به خدای یکتا از آن‌ها متنفرم! بحیرا به ابوطالب گفت: این بچه را از این‌جا ببر، نباید دست یهودی‌ها بیفتد، این پسر بچه همان پیامبر موعود است. ۲) رسم بود، شاید هم خرافات یا اعتقاد، هر کسی که از خانه بیرون می‌رفت چند تا مهره آویزش می‌کردند که حفظ شود از بلاها! محمد مهره‌ها را از گردنش باز کرد و دادشان به حلیمه؛ بگیر این‌ها که کاری از دستشان بر نمی‌آید. ۳) بلند می‌شد. تمام قد. آن زمانی که عرب از دختردار شدن رو سیاه می‌شد و آن‌ها را زنده به گور می‌کرد، او جلوی پای دخترش بلند می‌شد، تمام قد. ۴) پسرش را آورده بود تا نصیحتش کند که کمتر خرما بخورد. گفت: «فردا بیایید» مرد گفت: «راهمان دور است!» پیامبر گفت: «من چند لحظه پیش خرما خورده‌ام، الان چه‌طور نصیحت کنم که او نخورد؟ پسرک زل زده بود توی چشم‌های پیامبر و می‌خندید، پیامبر هم. ۵) جنگ احد تمام شده بود، ابوسفیان و لشکرش فریاد می‌کشیدند: «اعل هبل، اعل هبل» سرافراز با دهبل، یعنی که هبل ما را پیروز کرده و خدای شما نتوانست کمک‌تان کند. پیامبر هم در جواب‌شان به مسلمانان یاد داد بخوانند «ا... اعلی و اجل» خدا بزرگ است، یعنی که شکست ما به‌خاطر انحراف سپاه بود، نه خدای ما. ۶) جنگ مسلمان‌ها با رومیان که تمام شد. پیامبر یکسره رفت خانه جعفربن ابیطالب و سراغ بچه‌هایش را گرفت، عبدا...، عون و محمد. به آن‌ها ابراز علاقه شدیدی کرد. اسماء همسر جعفر گفت: بچه‌های من یتیم شده‌اند؟ می‌دانم، این شدت مهربانی شما فقط با یتیم‌هاست... شانه‌های پیامبر می‌لرزید. ۷) حکومت اسلامی که تشکیل شد، پیامبر به هر کسی مسئولیتی داد، مسئولیت ستاد جنگ، مأمور مردم... ابوذر هم بود اما هیچ مسئولیتی نداشت. همه که رفتند، رفت سراغش: آقا کاری از دست من بر نمی‌آید؟ با این‌که پیامبر درباره‌اش گفته بود که متفکرترین مردم است، دست گذاشت روی شانه‌اش تو برای مدیریت ضعیفی، خودت می‌دانی! هر کسی نمی‌تواند مسئول کار مردم شود. ۸) از خانه که بیرون می‌آمد، روی سرش می‌ریخت، چوب و سنگ و خاکستر و شکمبه گوسفند، مرد یهودی همسایه‌اش بود. هر روز ماجرا همین بود. چند روزی بود پیامبر نمی‌دیدش، نه خودش را، نه زباله‌هایش را. می‌گفت: این رفیق من کجاست، رفت به دیدنش، مریض شده بود. «دیدم چند روزی است نیامدی گفتم بیایم حالت را بپرسم.» یهودی ایمان آورد به همین سادگی! ۹) نشسته بود توی مسجد. یک دفعه کمی جابه‌جا شد و پای راستش را دراز کرد. بعد به آرامی پرسید: «این پا شبیه چیست؟» هر کس به مبالغه چیزی گفت. از ستون هستی تا عصای موسی پیش رفتند. لبخندی زد و باز هم کمی جا‌به‌جا شد. پای دیگرش را دراز کرد و گفت: «شبیه این یکی است!» ۱۰) همه چیز تمام بود مردم شهر مدینه به این نتیجه رسیده بودند که «عبدا... بن ابی» را به عنوان رئیس شهر انتخاب کنند. محمد که با اسلام آمد همه فراموشش کردند، هر روز با بهانه‌ای چند نفر را از راه به در می‌کرد. منافق شده بود. پسر عبدا... گفت: خودم می‌کشمش چون اگر کس دیگری این کار را بکند شاید تحریک بشوم و انتقام بگیرم آن وقت یک مسلمان را کشته‌ام. محمد‌(ص) سرش را پایین انداخت و گفت: ما چنین تصمیم نمی‌گیریم، با پدرت مدارا می‌کنیم. ۱۱) چند وقت بود که مسلمان‌ها پشت در دژهای خیبر بودند، غذای‌شان تمام شده بود همه سپاه گرسنه بودند، چوپان یهودی که گله داری می‌کرد آمد پیش پیامبر و سؤال کرد، پیامبر که جوابش را داد، مسلمان شد و گفت حالا با این گوسفندان چه کار کنم من دیگر با صاحبان‌شان کاری ندارم. همه سپاه نگاه می‌کردند. گله را به صاحبش برگردان در دین ما خیانت در امانت جایی ندارد. ۱۲) اولین جنگ مسلمان‌ها بود، اسیرها را زنجیر بسته بودند و می‌بردند، پیامبر از دور نگاهی می‌کرد و می‌خندید. یکی از بزرگان مکه بین اسیرها بود از کنار پیامبر که رد می‌شد گفت: باید هم بخندی امروز تو پیروز شدی و ما اسیر! گفت: من به اسارت شما نمی‌خندم، به این می‌خندم که باید شما را با زنجیر به بهشت ببرم.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/55818
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید