پیشینه مکتب اقتصاد اتریشی را میتوان در آثار مدرسین اسپانیا دید؛ این آثار در قرنی که «سده طلایی اسپانیا» نامیده میشود و از میانه قرن شانزده تا قرن هفده را دربرمیگیرد، نوشته شدند.(۱)
این طلایهداران اسپانیایی مکتب اقتصاد اتریشی که بودند؟ بیشتر آنها فیلسوفانی مدرسی(۲) بودند که در دانشگاه سالامانکا، شهری در اسپانیای قرون وسطا که در ۱۵۰ مایلی شمال غرب مادرید و نزدیک به مرز پرتغال قرار داشت، اخلاق و الهیات درس میدادند. این فیلسوفان اسکولاستیک که عمدتا دومینیکی و یسوعی(۳) بودند، سنت ذهنگرا، پویا و لیبرتارینی را تبیین کردند که دویست و پنجاه سال بعد، کارلمنگر و پیروانش اهمیتی بسیار زیاد را برای آن قائل شدند.(۴)
شاید آزادیخواهترین تمام مدرسیها، خاصه در آثار متاخر خود، پدر خوان دو ماریانای یسوعی بود.
ماریانا در شهر تالاورا دولارینا در نزدیکی تولدو به دنیا آمد. ظاهرا او پسر نامشروع یکی از کشیشان تالاورا بوده و هنگامی که شانزده سال سن داشته، به فرقه یسوعیها که به تازگی پدید آمده بوده، میپیوندد. او را در بیست و چهار سالگی برای تدریس الهیات به رم فرا میخوانند و سپس به مدرسه یسوعیها در سیسیلی و از آنجا به دانشگاه پاریس منتقل میکنند. در ۱۵۷۴ ماریانا به اسپانیا بازمیگردد و تا زمان مرگ خود در هشتاد و هفت سالگی، در تولدو زندگی میکند و به مطالعه میپردازد.
هرچند پدر ماریانا کتابهای بسیاری نوشت، اما اولین اثر او با درونمایهای آزادیخواهانه،De rege et regis institutione (درباره پادشاه و نهادهای پادشاهی) بود که در ۱۵۹۸ منتشر شد و او دفاع مشهور خود از مستبدکشی را در آن بیان کرد. به زعم ماریانا، یکایک شهروندان میتوانند پادشاهی را که بدون رضایت افراد مالیاتهایی را وضع میکند، دارایی انسانها را به تصرف خود درمیآورد و بر باد میدهد یا جلوی گردهمآیی پارلمانی دموکراتیک را میگیرد، بکشند و این کاری خواهد بود عادلانه.(۵) آرای بیان شده در این کتاب، به شکلی آشکار برای توجیه قتل هنری سوم و چهارم، پادشاهان خودکامه فرانسه استفاده شدند و این کتاب در ۴ ژانویه ۱۶۱۰ بر اساس فرمان پارلمان شهر پاریس توسط جلاد این شهر به آتش کشیده شد. (۶)
کتاب درباره پادشاه و نهادهای پادشاهی گرچه اشتیاق و علاقهای را از جانب مقامات اسپانیا به خود نمیدید، اما در میان مردم آن ارج و قرب داشت. در حقیقت تمام کاری که ماریانا انجام داد، این بود که ایدهای را - مبنی بر اینکه حقوق طبیعی، به لحاظ اخلاقی بر توان حکومت برتری دارد - به فرجام منطقیاش رساند. این عقیده پیش از آن توسط فرانسیسکو دو ویتوریای دومینیکی (۱۵۴۶-۱۴۸۵)، بنیانگذار برجسته حقوق بینالملل که سنت مدرسی اسپانیایی تقبیح کشورگشایی و به ویژه بردهگیری سرخپوستان توسط اسپانیاییها در دنیای جدید(۷) را آغاز کرد، به تفصیل بسط داده شده بود.
اما شاید پراهمیتترین اثر ماریانا کتاب منتشر شده در سال ۱۶۰۵ با عنوان De monetae mutatione (درباره دگرگونی پول) باشد.(۸) ماریانا در این کتاب پرسید که آیا پادشاه، مالک داراییهای خصوصی بردگان و شهروندانش است یا خیر و به این نتیجه آشکار و روشن رسید که پادشاه چنین مالکیتی ندارد. او سپس تمایزی را که میان شاه و مستبد مینهاد، به کار بست و نتیجه گرفت که «این حاکم خودکامه است که همه چیز را زیر پا له میکند و معتقد است که همه به او تعلق دارند، اما پادشاه آزمندیاش را در چارچوب خرد و عدالت به بند میکشد یا محدود میکند.»
ماریانا نتیجه گرفت که پادشاه نمیتواند بدون رضایت افراد از آنها طلب مالیات کند، چون مالیاتستانی صرفا تصرف در بخشی از ثروت شهروندان است. برای آنکه چنین تصرفی مشروعیت یابد، شهروندان باید با آن موافق باشند. شاه همچنین نمیتواند انحصارهای حکومتی پدید آورد، چون صرفا ابزاری با ظاهری مبدل برای ستاندن مالیات خواهند بود.
افزون بر آن پادشاه نمیتواند - این مهمترین بخش کتاب ماریانا است - با کاستن از میزان فلز سکهها درآمد مالی به دست آورد. ماریانا دریافت که کاهش مقدار فلز گرانبهای موجود در سکهها و افزایش تعداد سکههای در گردش، تنها شکلی از تورم است (هر چند از این واژه که در آن زمان ناشناخته بود، استفاده نمیکرد) و تورم ناگزیر به افزایش قیمتها میانجامد؛ چرا که «اگر پول ارزش قانونی خود را از دست دهد، قیمت تمام کالاها به گونهای اجتنابناپذیر به همان نسبت کاهش ارزش پول افزایش مییابد و همه حسابها فرو میریزند.»
ماریانا پیامدهای اقتصادی خطرناک بیارزش کردن پول و وررفتن دولت با ارزش آن در بازار را این گونه ترسیم میکند:
«تنها فردی احمق سعی میکند که این ارزشها را به گونهای جدا کند که قیمت قانونی و طبیعی با یکدیگر متفاوت باشند. حاکمی که به دستور او چیزی که افراد عادی ارزشش را مثلا پنج برآورد میکنند، باید حداقل به قیمت ده فروخته شود، ابله و بلکه ظالم است. انسانها در این میدان به واسطه برآورد مشترکی که بر ملاحظات مربوط به کیفیت اشیا و وفور یا کمیابی آنها مبتنی است، هدایت میشوند. بیهوده است که پادشاهی سعی کند که این اصول تجارت را تحلیل برد. بهترین کار این است که به جای آنکه به زور و به بهای خسران عموم مردم به این اصول حملهور شویم، آنها را سالم و دستنخورده رها کنیم.»(۹)
باید توجه کرد که ماریانا به این واقعیت که «برآورد مشترک» انسانها ریشه ارزش اشیا است، اشاره میکند و به این ترتیب از مشرب سنتی ذهنگرایانه مدرسیها که نخستین بار توسط دیگو دو کواروبیاس ای لیوا مطرح شده بود، پیروی میکند. کواروبیاس (۱۵۷۷-۱۵۱۲) که پسر معماری مشهور بود، اسقف شهر سگویا و از وزیران شاه فیلیپ دوم شد. در ۱۵۵۴ او بهتر از هر کس دیگری پیش از خود، نظریه ذهنگرایانه ارزش را بیان کرد و اشاره نمود که «ارزش یک شی نه به سرشت ذاتیاش، بلکه به برآورد ذهنی انسانها [از آن] - حتی اگر این برآورد احمقانه باشد - بستگی دارد» و تز خود را با این مثال شرح داد که «هر چند گندم در اسپانیا و دنیای جدید طبیعتی یکسان دارد، اما قیمتش در آن سرزمینها بیشتر از اسپانیا است، چون انسانها در آنجا بیشتر به آن ارزش مینهند.»(۱۰)
این برداشت ذهنگرایانه کواروبیاس توسط یکی دیگر از همروزگاران مدرسیاش به نام لوئیس ساراویا دو لاکال که اولین کسی بود که نشان داد قیمتها هزینهها را تعیین میکنند نه برعکس، کامل شد. ساراویا دو لاکال نیز این امتیاز خاص را داشت که به اسپانیولی مینوشت و نه لاتینی. عنوان کتاب او instrucción de mercaderes (راهنمایی برای تجار) بود. در این کتاب میخوانیم: «آنهایی که قیمت عادلانه را با نیروی کار، هزینهها و ریسکی که بر گرده تاجر بوده اندازه میگیرند، بسیار اشتباه میکنند. قیمت عادلانه نه با محاسبه هزینه، بلکه به واسطه برآورد مشترک یافت میشود.»(۱۱) برداشت ذهنگرایانهای که با کواروبیاس آغاز شد، این امکان را به دیگر مدرسیان اسپانیایی نیز داد که به بینشی روشن از سرشت حقیقی قیمتهای بازار و امکانناپذیری دستیابی به تعادل اقتصادی دست یابند. به این خاطر بود که کاردینال خوان دو لوگوی یسوعی با طرح این پرسش که قیمت تعادلی چیست، در ۱۶۴۳ به این نتیجه رسید که تعادل به چنان تعداد زیادی از شروط خاص وابسته است که تنها خدا میتواند بر آنها آگاه باشد (“Pretium iustum mathematicum licet soli Deo notum”).(۱۲) یسوعی دیگری به نام خوان دو سالاس با اشاره به امکانات آگاهی از اطلاعات خاص بازار به این نتیجه بسیار هایکی رسید که تعادل چنان پیچیده است که تنها خدا، نه انسان، میتواند دقیقا درکش کند (“quas exacte comprehendere et ponderare Dei est non hominum”).(۱۳) افزون بر اینها مدرسیان اسپانیا نخستین کسانی بودند که مفهوم پویای رقابت (به زبان لاتین، concurrentium) را که به بهترین شکلی میتوان آن را به صورت فرآیندی از هماوردی میان کارآفرینان درک کرد، رواج دادند. به عنوان مثال خرونیمو کاستیو دو بوادیا (؟-۱۵۴۷) مینویسد که «قیمتها در نتیجه فراوانی، هماوردی (emulación) و رقابت (concurrencia) میان فروشندگان پایین خواهند رفت.»(۱۴)
تقریبا همین ایده از سوی لوئیس دو مولینا پی گرفته شد.(۱۵) کواروبیاس نیز پیشتر در مطالعه تجربیاش بر تاریخ کاهش ارزش سکه اصلی آن زمان که ماراودی کاستیلی نام داشت، به بسیاری از یافتههای پدر ماریانا رسیده بود. این مطالعه، گردآوری دادههای زیادی را در باب تطور قیمتها در قرن پیشین در خود داشت و به زبان لاتینی در کتاب کواروبیاس، Veterum collation numismatum (تالیفی درباره پولهای قدیمی) انتشار یافت.(۱۶) در ایتالیا، داوانزاتی و گالیانی به گرمی این کتاب را پذیرا شدند و کارل منگر نیز در اصول علم اقتصاد خود به آن استناد کرد.(۱۷)
باید به این نکته نیز اشاره کنیم که ماریانا در میانه شرح اثرات تورم، مولفههای بنیادین نظریه مقداری پول را بیان کرد - این مولفهها پیش از آن به تفصیل از سوی فیلسوف مدرسی برجسته دیگری به نام مارتین آزپیلکوتا که (با نام دکتر ناوارو نیز شناخته میشود و) در ناوارا (در شمال شرقی اسپانیا، نزدیک به مرز فرانسه) به دنیا آمده بود، توضیح داده شده بودند. آزپیلکوتا نود و چهار سال زندگی کرد و آوازهاش خاصه به خاطر توضیح نظریه مقداری پول در سال ۱۵۵۶ در کتابش با عنوان تفسیر مبادلات است. او با مشاهده اثرات جریان انبوه ورود فلزات گرانبها از آمریکا بر قیمتها در اسپانیا اظهار داشت که «همان طور که میتوان از تجربه دید، در فرانسه که پول کمتری در آن در مقایسه با اسپانیا وجود دارد، نان، نوشیدنی، لباس، کارگر و کار هزینه بسیار کمتری دارند و حتی در اسپانیا زمانی که پول کمتری وجود داشت، چیزهای قابلفروش و کارگر و کار انسانها با هزینهای بسیار کمتر از زمانی که دنیای جدید کشف شد و اسپانیا را غرق در طلا و نقره کرد، در دسترس بود. علت آن است که پول در جایی و زمانی که با کمبود آن روبهروییم، پرارزشتر از جایی و زمانی است که به وفور وجود دارد.»(۱۸)
بازگردیم به پدر ماریانا. روشن است که پراهمیتترین نقش او درک این نکته بود که تورم، مالیاتی است که «از کسانی که از قبل پول داشتهاند، ستانده میشود و در نتیجه این افراد مجبورند که کالاها را به بهایی فزونتر بخرند.» افزون بر آن ماریانا بر این باور بود که اثرات تورم را نمیتوان با اعمال سقفهای دستمزدی یا قیمتی از میان برد، چون تجربه نشان داده که این قیمتها یا دستمزدهای بیشینه همواره بیاثر بودهاند. به علاوه با نظر به اینکه تورم گونهای مالیات است، بر پایه نظریه ماریانا در باب استبداد، رضایت افراد به هر تقدیر مورد نیاز است، اما حتی اگر چنین رضایتی وجود داشته باشد، تورم همیشه مالیاتی بسیار ویرانگر است که سامان حیات اقتصادی را به هم میریزد: «این مالیاتستانی تازه از فلزات در هم سرشتهشده که اگر بدون توافق انجام گیرد، بد و نامشروع است و اگر با رضایت آنها انجام شود، من آن را از بسیاری جهات نادرست و زیانبار میبینم.»
پرهیز از توسل به تدبیر بیدردسر تورم چگونه ممکن میشد؟ با برقراری توازن در بودجه و برای دستیابی به همین هدف بود که ماریانا اساسا پیشنهاد کرد که مخارج خانواده سلطنتی کمتر شود، چون «مبلغی متعادل که با نظم خرج شود، جلوه بیشتری دارد و شکوه بیشتری را نسبت به مقداری بیش از حد نیاز که بیهیچ نظمی خرج شود، به نمایش میگذارد.»
ثانیا به گفته ماریانا «پادشاه باید مساعدتها و صلههایش را کمتر کند»، یا به بیان دیگر نباید به کارهای واقعی یا ظاهری وابستگان و بردگانش چنین گشادهدستانه پاداش دهد:
«هیچ پادشاهیای در دنیا با این همه پاداش، حقالعمل، مقرری، عواید و مناصب وجود ندارد. اگر این همه به گونهای منظم توزیع میشدند، میتوانستیم مقدار کمتری را از خزانه عمومی یا از دیگر مالیاتهایی که خراج پولی را میتوان از آنها گرفت، برداریم.»
همانگونه که آشکار است، نبود کنترل بر مخارج عمومی و خرید پشتیبانی سیاسی با استفاده از حمایتهای مالی، پیشینهای بسیار دراز دارد. ماریانا همچنین میگفت که «پادشاه باید از تعهدات و جنگهای نالازم بپرهیزد و دستوپایی را که امکان بهبودشان نیست، ببرد.» جان کلام این که ماریانا برنامهای کامل را برای کاستن از مخارج عمومی و متوازن نگه داشتن بودجه به دست داد که حتی امروز نیز نقش نوعی مدل را ایفا میکند.
روشن است که اگر پدر ماریانا سازوکارهای اقتصادیای را که به فرآیند بسط اعتبار تولید شده از سوی بانکها میانجامند، میشناخت و از اثرات این فرآیند آگاه بود، آنها را دزدی مینامید و محکومشان میکرد. او نه تنها بیارزش کردن سکهها از سوی دولت را به نکوهش میگرفت، بلکه حتی تورم اعتباری آزاردهندهتر خلق شده توسط بانکها را نیز تخطئه میکرد. با این همه دیگر مدرسیان اسپانیایی از پس تحلیل بسط اعتبار از سوی بانکها برمیآمدند. از همین رو بود که دو لاکال بسیار از بانکداری اندوخته جزئی (fractional-reserve banking) خرده میگرفت. او اعتقاد داشت که دریافت بهره با طبیعت سپردههای دیداری ناهمخوان است و به هر تقدیر باید اجرتی را بابت نگهداری و مراقبت از پول به بانکدار پرداخت. ناواروی پرآوازهتر نیز به نتیجهای شبیه به این رسید. (۱۹)
مولینا بانکداری اندوخته جزئی را میپذیرفت و ویژگیهای دو قرارداد متفاوت، یکی وام و دیگری سپرده را که آزپیلکوتا و ساراویا دو لاکال، پیشتر به روشنی از یکدیگر تمیزشان داده بودند، با هم خلط میکرد. جنبهای مرتبطتر از مساله این است که مولینا اولین نظریهپردازی بود که (در ۱۵۹۷ و لذا بسیار زودتر از پنینگتون در ۱۸۲۶) کشف کرد که سپردههای بانکی بخشی از عرضه پول هستند. او حتی نام «chirographis pecuniarium»
(پول مکتوب) را برای اشاره به اسناد مکتوبی که در تجارت به عنوان پول بانکی پذیرفته شده بودند، پیشنهاد کرد.(۲۰) بر این پایه مدرسیان ما شامل دو مکتب نوپا میشدند. مکتب اول گونهای «مکتب پول» بود که توسط ساراویا دو لاکال، آزپیلکوتا ناوارو و توماس دو مرکادو پایهگذاری شد. این افراد به فعالیتهای بانکداری بسیار بدگمان بودند و تلویحا تاکید میکردند که باید ذخیرهای صد درصدی برای این گونه از بانکداری نگهداری شود. مکتب دوم، نوعی «مکتب بانکداری» بود که لوئیس دو مولینا و خوان دو لوگوی یسوعی که رفتاری بسیار روادارانهتر را در قبال بانکداری اندوخته جزئی داشتند، راهبریاش میکردند. (۲۱) هر دوی این گروهها تا اندازهای طلایهداران شرح و بسطهای تئوریکی بودند که سه قرن بعد در اثر مجادله میان دو مکتب پول و بانکداری در انگلستان سر برآوردند.
موری روتبارد بر این نکته انگشت میگذارد که یکی دیگر از مواریث مهم مدرسیان اسپانیا و به ویژه تاثیر مهمی که آزپیلکوتا بر جای گذاشت، این بود که به مفهوم حیاتی رجحان زمانی که نخستین بار توسط یکی از برجستهترین شاگردان توماس آکویناس به نام ژیل لسین بسط داده شده بود، جانی تازه دادند. لسین در ۱۲۸۵ مینویسد که «کالاهای آتی ارزشی به اندازه همان کالاها که در لحظهای بیفاصله از زمان در دسترس باشند، ندارند و همچنین این امکان را برای صاحبانشان فراهم نمیکنند که به مطلوبیتی به همان اندازه دست یابند. به این دلیل باید توجه کرد که کالاهای آتی بنا به معیار عدالت، ارزشی کمتر دارند.»(۲۲) پدر ماریانا کتاب مهم دیگری را نیز با عنوان
Discurso de las enfermedades de la Compañía (گفتاری در باب بیماریهای فرقه یسوعی) نوشت که بعد از مرگ او به طبع رسید. در این کتاب، ماریانا سلسلهمراتب نظامی پیریزیشده در فرقه یسوعی را به نقد کشید، اما این بینش اتریشی خالص را نیز پروراند که به خاطر نبود اطلاعات، نمیتوان دستورات دولت را از محتوایی هماهنگکننده برخوردار کرد. به بیان ماریانا:
«قدرت و سلطه، دیوانهاند. ... رم از ما دور است، ژنرال تمام افراد یا حقایق را دست کم با تمام شرایطی که آنها را در میان گرفتهاند و موفقیت به آنها وابسته است، نمیداند. ... ناگزیر خطاهای جدی بیشماری رخ میدهند و افراد از این طریق دلآزرده میشوند و چنین دولت نابینایی را خوار میشمرند. ... اشتباهی بسیار بزرگ است که کوری بخواهد بینایی را راه برد.»
ماریانا در پایان نتیجه میگیرد که اگر قوانین زیادی وجود داشته باشد، «از آنجا که تمام آنها حفظ نمیگردند یا شناخته نمیشوند، احترام به همه آنها از میان میرود.»(۲۳)
خلاصه اینکه پدر ماریانا و اسکولاستیکهای اسپانیا توانستند مولفههای اساسی چیزی را که بعدا بنیان نظری مکتب اقتصاد اتریشی را شکل داد، بسط دهند. این مولفهها به طور مشخص از این قرار بودند: اول، نظریه ذهنی ارزش (دیگو دو کواروبیاس ای لیوا)؛ دوم، ارتباط صحیح میان قیمتها و هزینهها (لوییس ساراویا دو لاکال)؛ سوم، سرشت پویای بازار و امکانناپذیری مدل تعادل (خوان دو لوگو و خوان دو سالاس)؛ چهارم، مفهوم پویای رقابت که به عنوان فرآیندی از همآوردی میان فروشندگان درک میشود (کاستیو دو بوادیا و لوئیس دو مونیلا)؛ پنجم، بازکشف اصل رجحان زمانی (مارتین آزپیلکوتا ناوارو)؛ ششم، اثر کژتابکننده رشد تورمی پول بر قیمتها (خوان دو ماریانا، دیگو دو کواروبیاس و مارتین آزپیلکوتا ناوارو)؛ هفتم، اثرات اقتصادی منفی بانکداری اندوخته جزئی (لوییس ساراویا دو لاکال و مارتین آزپیلکوتا ناوارو)؛ هشتم، اینکه سپردههای بانکی بخشی از عرضه پول را شکل میدهند (لوئیس دو مولینا و خوان دو لوگو)؛ نهم، امکانناپذیری سازماندهی جامعه به میانجی فرمانهای قهری در اثر نبود اطلاعات (خوان دو ماریانا) و دهم، این سنت لیبرتارین که هر گونه دخالت نابجای دولت در بازار، حقوق طبیعی را زیر پا میگذارد (خوان دو ماریانا).
برای درک تاثیر مدرسیان اسپانیا بر دگرگونیهای بعدی در مکتب اقتصاد اتریشی باید به خاطر سپرد که در سده شانزده، امپراتور چارلز پنجم، پادشاه اسپانیا برادرش فردیناند اول را برای پادشاهی روانه اتریش کرد. «اتریش» (Austria) به لحاظ ریشهشناختی به معنای «بخش شرقی امپراتوری» است و امپراتوری در آن روزگار تقریبا تمام اروپای قارهای را تنها به استثنای فرانسه که جزیرهای تکافتاده در میان نیروهای اسپانیایی بود، دربرمیگرفت. پس به آسانی میتوان سرچشمه تاثیر فکری مدرسیان اسپانیا را بر مکتب اتریش دریافت - تاثیری که چیزی کاملا تصادفی یا هوس صرف تاریخ نبود، بلکه در روابط عمیق تاریخی، سیاسی و فرهنگی اسپانیا و اتریش از قرن شانزده به این سو ریشه داشت. افزون بر آن، ایتالیا نیز در مقام یک پل مستحکم فرهنگی، اقتصادی و مالی عمل کرد که روابط میان این دورترین نقاط امپراتوری در اروپا (اسپانیا و وین) روی آن جریان یافت و به این شکل، نقشی مهم را در این روابط بازی کرد. از این رو دلایل بسیار مهمی در دفاع از این نظریه که مکتب اتریش، دست کم در ریشههای خود به راستی مکتبی اسپانیایی است، وجود دارد.
در حقیقت میتوان گفت که بزرگترین امتیاز کارل منگر این بود که این سنت کاتولیک قارهای اندیشه اسکولاستیک اسپانیایی را که به خاطر افسانههای سیاه و تاریک علیه اسپانیا و تاثیر بسیار منفی آدام اسمیت و پیروانش در مکتب کلاسیک بریتانیا بر تاریخ تفکر اقتصادی تقریبا از یادها رفته بود، دوباره کشف کرد و آن را از سر گرفت.(۲۴)
خوشبختانه با وجود امپریالیسم شدید فکری مکتب کلاسیک بریتانیا، این سنت قارهای هیچگاه به کلی از یادها نرفت. اقتصاددانانی چون کانتیون، تارگو و سه، شعله ذهنگرایی را فروزان نگاه داشتند. حتی در اسپانیا و در سالیان انحطاط در سدههای هجده و نوزده، سنت قدیمی مدرسی با وجود خودکمبینی در برابر دنیای روشنفکری بریتانیا که آن سالها بسیار رایج بود، به زندگی خود ادامه داد.
گواه این امر آن است که یک نویسنده کاتولیک اسپانیایی دیگر، «پارادوکس ارزش» را حل کرد و آشکارا نظریه مطلوبیت نهایی را بیست و هفت سال قبل از کارل منگر پیش نهاد. این نویسنده، جیم بالمز کاتالونیایی (۱۸۴۸-۱۸۱۰) بود. او در زندگی کوتاه خود به مهمترین فیلسوف توماسی(۲۵) اسپانیایی آن زمانه بدل شد. در ۱۸۴۴ بالمز مقالهای را با عنوان «ایده واقعی ارزش یا تاملاتی درباره ریشه، ویژگیها و تنوع قیمتها» منتشر کرد که در آن راهی را برای حل پارادوکس ارزش به دست داده و ایده مطلوبیت نهایی را به روشنی بیان کرده بود. بالمز در این مقاله پرسید که «چرا ارزش یک سنگ قیمتی بیشتر از تکهای نان است؟» و خود پاسخ داد که:
«توضیح این نکته کار سختی نیست. ارزش یک شی به مطلوبیت آن است ... و وقتی تعداد واحدهای این شی افزایش مییابد، نیاز به هر یک از آنها به طور خاص کمتر میشود، چون حال که امکان انتخاب میان تعداد واحدهای زیادی وجود دارد، هیچ کدامشان حیاتی نخواهند بود. به این خاطر ارتباطی ضروری میان افزایش یا کاهش ارزش و کمبود یا وفور یک شی وجود دارد.»(۲۶)
به این ترتیب بالمز توانست زنجیره سنت قارهای را که آماده بود که چند سال بعد توسط کارل منگر و پیروانش در مکتب اقتصاد اتریشی از سر گرفته شده، کامل گردیده و اصلاح شود، تکمیل کند.