در خانهتان نشستهاید و روز تابستانی گرمی را میگذرانید؛ اما هوا بر خلاف انتظار سرد است. سیستم تهویه سر و صدای زیادی را به راه انداخته. بلند میشوید و نگاهی به ترموستات آن میاندازید. بعد از اینکه حدس و گمانهایتان تایید شد - کسی ترموستات را به پایین چرخانده - میدانید که باید چه کنید. پیچ تنظیم را میچرخانید و آن را در وضعیت بهتری قرار میدهید و مطالعهتان را از سر میگیرید.
یا فرض کنید که قصد دارید برای انجام کاری از خانه بیرون بروید و در را که باز میکنید، میبینید که باران میآید. این جا دیگر هیچ کلیدی نیست که باران را با آن خاموش کنید یا هیچ پیچی ندارید که آن را در حالت «خشک» بگذارید. به داخل خانه برمیگردید و کت بارانی یا چتری را همراه خود میبرید.
به راحتی میتوانیم دنیایی را که تجربه میکنیم، به دو دسته پدیدههای مختلف تقسیم کنیم: چیزهایی مثل دمای خانه که نتیجه فعالیت و قصد انسان هستند و چیزهایی مانند باران بیرون خانه که نتیجه فعالیت یا اراده انسان نیستند.
اما دسته سومی از تجربه نیز وجود دارد - پدیدههایی که محصول کنش انساناند و نه طراحی او.
این دسته سوم توسط فردریش فون هایک در «غرور کشنده» به بحث کشیده شده است و نخستین بار در سال ۱۷۶۷ از سوی آدام فرگوسن در «مقالهای در تاریخ علم عرفی» که در آن به بررسی تکامل نهادها نشسته بود، وضع شد. فرگوسن میگوید: «در یکایک گامهایی که عامه مردم برداشتهاند و در تمام حرکات آنها، حتی در دورههایی که قرون روشنگری نامیده شدهاند، نابینایی یکسانی در قبال آینده وجود دارد و ملتها به شکل اتفاقی به نهادهایی میرسند که به راستی نتیجه عمل انساناند، و نه اجرای هیچ طرحی پرورده ذهن انسان». [قسمت سه از بخش دو، ص ۱۲۲ از نسخه دونکان فوربس، انتشارات دانشگاه ادینبورگ، ۱۹۶۶.]
زبان نمونهای از این پدیدهها است. هیچ کس زبان انگلیسی را طراحی یا کنترل نمیکند. کارشناسانی خودگماشته وجود دارند که سعی میکنند بر شیوه تکامل زبان انگلیسی اثر بگذارند، اما کنترل واقعی آنها بر این زبان بیش از کنترل دولت فرانسه بر زبان این کشور نیست که بتواند مردمانش را از استفاده از واژه «آخر هفته» (le weekend) به جای عبارت «پایان هفته» (fin de semaine) - عبارت مورد تایید دولت - برای اشاره به روزهای شنبه و یکشنبه بازدارد.
چه کسی فعل «گوگل کردن» را باب کرد؟ واژههای «بلاگ» یا «فضای سایبر» را چطور؟ یا پرسشی مهمتر: چه کسی تصمیم گرفت که این واژهها بتوانند بیهیچ توضیحی در عرف عام به کار روند؟ هیچ کس. از آنجا که هیچ فردی مسوول چنین کارهایی نیست، شاید انتظار رود که زبان، آشفته و تصادفی باشد، اما این گونه نیست که واژهها مثل قطرات باران بر زمین بریزند. اینکه کدام واژهها زنده بمانند و کدامها بمیرند، کدام یک از کلمات ذهن را در پرتو خود روشن کنند و کدام یک به فراموشی سپرده شوند، پدیدهای تصادفی نیست. انسانها و انتخابهایشان این واژهها (و نه واژههایی دیگر) را بخشی از زبان انگلیسی میکنند، چون سودمند هستند، اما هیچ فردی در این میان داوری نمیکند. ما همه به یک معنا داور و حکم هستیم، اما نه به معنای رایج واژه «ما» و نه به معنای تصمیمگیری جمعی. هیچگونه تصمیمگیری جمعی و مشترک در این بین وجود ندارد، بلکه تنها تعدادی کافی از افراد، واژههایی خاص را که به شکل شفاهی پخش شدهاند، به کار میگیرند. زبان از تعامل پیچیده افرادی که آن را صحبت میکنند، میخوانند و مینویسند، سر بر میآورد.
جالب این جاست که واژگانی برای تشریح این شکل خاص از تاثیر گروهی نداریم. گروه افرادی که زبان را میخوانند، صحبت میکنند و مینویسند، هیچ رایی به کارشناسان یا کمیتهای خاص ندادهاند و هیچ قدرتی را به آنها واگذار نکردهاند. کسانی که انگلیسی صحبت میکنند، «تصمیم» میگیرند که کدام واژهها زنده بمانند و کدامها بمیرند، اما نه به شیوه معمول استفاده از واژه «تصمیمگیری» که از اتخاذ تصمیمی خودآگاه حکایت میکند. هیچ خودآگاهی گروهی وجود ندارد.
زمان رفتوآمد در شهرهای بزرگ آمریکا نیز نمونهای دیگر است. چرا جابهجایی در ساعات شلوغ روز این قدر طول میکشد؟ تقصیر این مشکل بر گردن چه کسی است؟ هیچ کس، اما این پدیدهای تصادفی یا طبیعی نیست. ترافیک نتیجه فعالیت انسان است، اما نتیجه طراحی او نیست. زمانی که برای جابهجایی بین دو مکان لازم داریم، از برهمکنش پیچیده تصمیمات افرادی که رانندگی میکنند، ریشه میگیرد. با وجود اینکه هیچ کس قصد ندارد که وضع به این گونه باشد، اما این شرایط قابل پیشبینی است. رفتوآمد خودروها در ساعات شلوغ روز کندتر از میانه آن است، و در شهرهای بزرگتر نیز در قیاس با شهرهای کوچک سرعتی کمتر دارد.
این گفته بدان معنا نیست که راهی برای اثرگذاری بر رفتوآمد یا پدیدههای در حال تکوین وجود ندارد. شلوغی ترافیک مثل بارش باران نیست، اما راههای آشکار که به چرخاندن پیچ تنظیم شباهت دارند، طبق پیشبینی ما کار نمیکنند. پهنتر کردن بزرگراهها و افزودن بر گزینههای حملونقل عمومی تنها میتوانند در کوتاهمدت از حجم ترافیک در ساعات شلوغ روز بکاهند. این «راهحلها» با پیامدهای فرآیند در حال تکوین همچون دمای ترموستات رفتار میکنند و ناگزیر به شکست میانجامند.
بیهیچ مشکلی میتوان این مفهوم را پذیرفت که کسی مسوول مدت زمانی که طول میکشد تا در ساعات شلوغ روز در یکی از شهرهای بزرگ آمریکا از جایی به جایی دیگر برویم، نیست. هیچ کس ادعا نمیکند که تنها به این خاطر که من رانندگی کردم و سفرم در ساعات اوج ترافیک نیمساعت بیشتر طول کشید، پس قصدم این بوده که سفرم این قدر وقت بگیرد. اگر چه من پشت فرمان نشستم و رانندگی کردم، اما همه درک میکنیم که قصدم این نبوده که سفرم نیمساعت بیشتر طول بکشد. میفهمیم که صرف این نیمساعت اضافی به خاطر انتخابهای فردی تمام رانندگان دیگر بوده است. این را نیز درک میکنیم که اگر بگوییم «ما» یعنی همه رانندگان در کنار هم، این اراده مشترک را در ذهن داریم که رانندگی در ساعات شلوغ بیشتر از ساعات دیگر روز طول بکشد، گفتهای پوچ و بیمعنا را بر زبان آوردهایم. چنین چیزی نیت و اداره هیچ فردی نیست و نتیجه اراده جمعی نیز نیست. این مفهوم هیچ معنایی ندارد.
به همین ترتیب اگر از سنلوئیس به واشنگتن مهاجرت کنید - همان کاری که من دو سال قبل انجام دادم - متوجه خواهید شد که خانهها در واشنگتن از مشابه آنها در سنلوئیس گرانتر هستند. زمانی که خانهام را در واشنگتن خریدم، از فروشنده به خاطر مطالبه چنین قیمت زیادی عصبانی نشدم. او را در این تفاوت قیمتی میان خانه او و مسکنی مشابه در سنلوئیس مقصر نمیدانستم. به خاطر اینکه قیمتی تقریبا ده برابری را نسبت به آنچه در ۱۹۶۹ برای این خانه پرداخته بود از من میگرفت، اصلا عصبانی نشدم. بیشتر مردم درک میکنند که قیمت خانه واقعا توسط فروشنده یا فردی دیگر یا به میانجی ارادهای جمعی تعیین نمیشود. هیچکس اراده نکرده بود که قیمت مسکن در واشنگتن طی پنج سال گذشته دو برابر شود، اما شد.
علم اقتصاد، مطالعه این دست پدیدههای در حال شکلگیری است - مخصوصا زمانی که قیمتها، چه پولی و چه غیرپولی تغییر میکنند. ما این پدیدهها را «بازار» مینامیم. بازار واژهای است بدسرانجام، اما البته من هیچ کنترلی بر آن ندارم. این واژهای است که برای یک قرن یا بیشتر استفاده میشده و احتمالا پایدار خواهد ماند، اما کلمه «بازار» را به این خاطر بدسرانجام مینامم که یا بازار بورس نیویورک را در ذهن عامه مردم مجسم میکند یا بازار یک کشاورز را. بخش بزرگی از آنچه ما در علم اقتصاد زیر عنوان بازارها مطالعه میکنیم، برهمکنشهایی غیرمتمرکز و غیرسازمانیافته میان خریداران و فروشندگان هستند.
معهذا این تعاملات غیرمتمرکز و بدون سازماندهی، به قیمتهایی - چه قیمتهای پولی در مورد مسکن و چه قیمتهای غیرپولی در مورد ترافیک - میانجامند که با وجود سازماندهینشده بودن این تعاملات توسط فرد یا حتی گروهی خاص، ارتباطی سامانمند با آنها دارند. این سامانمندی و پیشبینیپذیری به راههایی که به ندرت درکشان میکنیم، گوشهگوشههای زندگی ما را فراگرفته است.
این مثال بسیار مهم را در نظر بگیرید. سامانمندی قیمتها و عدم کمبودهای ناشی از آن، امکان پخش گسترده دانش را از طریق تخصصیسازی به دست میدهد. اینگونه تخصصیسازی، استانداردهای زندگی ما را تداوم میبخشد. تخصصیسازی دوشادوش قیمتها شکل میگیرد، اما این قیمتها هستند که تمام اینها را امکانپذیر میکنند. کارخانههای تولید مداد هیچ گاه نگران کمبود گرافیت یا سدر یا روغن جلای زرد نیستند. این موضوع مایهای میشود برای آن که کارخانه سازنده مداد بتواند این مواد را از بیرون تامین کند و از انباشت دانش لازم برای کسب مهارت در تمام فرآیندهای دخیل در تولید این محصول بپرهیزد. ظهور قیمتها پیدایش دنیایی را امکانپذیر میکند که در آن هیچ کس، چگونگی ساخت مداد را نمیداند. این دنیا به این خاطر مطلوب و خواستنی است که مدادها در آن، ارزان، فراوان و همیشه در دسترس هستند.
اقتصاددانان با درک پدیدههای در حال تکوین، بازار را جوهر تفکر اقتصادی میخوانند، اما در مقابل به نظر میرسد که مغز انسان بیشتر با آنچه میتواند تفکر مهندسی نام بگیرد و در آن کنش و طراحی انسان همراه با یکدیگر کار میکنند، آموخته است. اگر من از اندازه آشپزخانهام ناراضی باشم، برنامهای را پی میریزم و با دنبال کردن آن، اگر برنامهای خوب باشد، آشپزخانهای بزرگتر خواهم داشت. اگر به امید داشتن آشپزخانهای تازه کنجی بنشینیم، اما کاری نکنیم یا طرحی نریزیم، به جایی نخواهیم رسید. اگر متوجه ریزش برگ درختان شویم، انتظار نداریم که خودشان برگهای ریختهشده را پاک کنند. برنامهای برای جمعآوری آنها میریزیم و بعد این کار را در صحنه واقع انجام میدهیم. عوض کردن ترموستات سیستم تهویه برای تغییر دمای داخل خانه، نمونهای دیگر از این قبیل کارها است.
اما تفکر مهندسی با پدیدههای در حال تکوین نمیکند. تلاش برای تغییر نتایج در حال شکلگیری، ذاتا پیچیدهتر از ساخت پل یا گسترش دادن آشپزخانه یا حتی بردن انسان به ماه است. درک چالشی که در این میان وجود دارد، به معنای آغاز پاسخ به این پرسش قدیمی است که چرا میتوانیم انسان را بر روی ماه پیاده کنیم، اما نمیتوانیم فقر را از میان برداریم. بردن انسان به ماه یک مساله مهندسی است که به استفاده کافی از عقل و منابع میانجامد، اما از میان برداشتن فقر مشکلی اقتصادی است (و منظور من از واژه «اقتصادی»، پدیدهای مالی یا مرتبط با پول نیست) و چالشی است که با نتایج در حال پیدایش سر و کار دارد. در چیدمانی از این دست، بعید است که پول به تنهایی - در مقادیری که رویکردهای غیراقتصادی بیان میکنند و در این میان از اثر محرکها و بازارها غفلت میکنند - موفقیتی به دست آورد.
توماس سوول میگوید که واقعیت، انتخابی نیست؛ اما ما چنین چیزی را نمیخواهیم. میخواهیم که نتایج را به راحتی تنظیم کردن ترموستات روی دیوار خانه، تغییر دهیم. میخواهیم که پیچ درآمدها را به بالا و پیچ قیمت بنزین را به پایین بچرخانیم. میخواهیم والمارت را به خاطر اینکه کارمندانش درآمدی کمتر از متوسط ملی دارند، سرزنش کنیم. میخواهیم که چین (یا مکزیک یا ژاپن یا هند) را در ایجاد کسری تجاریمان مقصر بدانیم. به این دلیل که مشاغل جدید پردرآمد یا کمدرآمد هستند، میخواهیم که دور گردن ساکن کاخ سفید گل بیندازیم یا در مقابل، دمار از روزگارش درآوریم. این جهانبینی که در برابر واقعیت میایستد و پیچیدگی ذاتی دنیای واقعی را فراموش میکند، خوراک ژورنالیستها و زمینه پیدایش پیامدهای ناخواسته است.
کارگری معمولی را در والمارت در نظر بگیرید که درآمدی پایینتر از متوسط ملی دارد و هیچ گونه کمکهزینهای بابت مراقبتهای بهداشتی دریافت نمیکند. اگر فروشنده مسکن کسی نیست که قیمت آن را تعیین میکند، پس چرا مردم والمارت را به خاطر پرداخت دستمزد اندک یا ارائه عواید ناکافی برای مراقبتهای بهداشتی مقصر میدانند؟ به نظر آشکار میرسد که والمارت دستمزدهایش را تعیین میکند، اما این به همان اندازه سادهلوحانه است که فکر کنیم که فروشنده مسکن قیمت آن را مشخص میسازد.
به عنوان مثال درآمد من از آنچه کارمند متوسطی در والمارت دریافت میکند، بیشتر است. ممکن است فریب بخوریم و فکر کنیم که کارفرمای من، دانشگاه جورج میسون دلسوز است و والمارت حریص و دندانگرد تنها به سود خود فکر میکند.
اما دلیل واقعی اینکه من درآمدی بیشتر از کارگر متوسط والمارت دارم، هیچ ارتباطی با دلسوزی دانشگاه جورج میسون در مقایسه با دندانگردی والمارت ندارد. دقیقا به همان ترتیب که قیمت خانه من به قیمت واحدهای مسکونی دیگر با کیفیتی یکسان بستگی دارد، تفاوت درآمد من و کارگر والمارت نیز کاملا با گزینههای دیگری که هر کدام از ما بیرون از جورج میسون و والمارت داریم، مرتبط است. اگر میخواهیم که بنگاههایی مانند والمارت در دنیا دستمزدهایی بالاتر را بپردازند، کارگران ناماهر باید مهارتهای بیشتری به دست آورند، بیشتر آموزش ببینند و از گزینههای شغلی بیشتری با دستمزدهای بالاتر بهرهمند شوند.
وقتی که این نکته را برای یکی از دانشجویانم گفتم، پرسید که چرا والمارت حق دارد که از کارگرانی که چنین گزینههای انگشتشماری دارند، بهرهکشی کند.
وسوسه میشوم که این پرسش را با سوالی مشابه جواب دهم. فروشنده مسکن در واشنگتن چه حقی دارد که با مطالبه قیمتی بالاتر از آن چه مردم در سنلوئیس میپردازند، از خریدار احتمالی بهرهکشی کند؟ اما در این پاسخ به دو نکته ژرف بیتوجهی کردهایم. نکته اول این است که والمارت با استخدام کارگران خود آنها را استثمار نمیکند. در واقع قضیه وارونه است. این بنگاه با ایجاد مدل کسبوکاری که باعث میشود کارگران کممهارت بتوانند به مشتریان تشنه کالاهای ارزان خدمت دهند، گزینههای پیش روی آنها را افزایش میدهد و دستمزدشان را به سطحی بالاتر از آنچه در غیر این صورت در دنیایی بدون والمارت دریافت میکردند، افزایش میدهد.
نکته دوم این است که نگاه به والمارت به مثابه عامل دستمزدهای اندک میتواند به سیاستهای ویرانگری همچون بازداشتن والمارت از گشودن فروشگاهی در شهر شما بینجامد. وقتی والمارت فروشگاهی تازه را باز میکند، کارگران مشتاقانه برای دستیابی به فرصتهای کار در این فروشگاه جدید صف میکشند. این چگونه میتواند به کاهش فرصتهای آنها بینجامد؟
مایه تاسف است که افراد خوشنیت و خیرخواه غالبا با رقبای والمارت که در پی نفع خود هستند، همسخن میشوند و این شرکت و کارفرمایان دیگر را از گسترش فعالیتهای خود بازمیدارند. غمانگیز است که نبود درک اقتصادی، کشوری را به لبه آشوب اقتصادی بکشاند.
اکنون که این واژهها را مینویسم، نیواورلئان در هرجومرج است. تعدادی از پالایشگاههای نفت به خاطر توفان کاترینا از کار افتادهاند. قیمتهای بنزین بالا رفتهاند. سیاستمداران، شرکتهای تامینکننده را به پیگیری قانونی بابت «کلاهبرداری قیمتی» - بالا بردن قیمتها در هنگامه بحران - تهدید میکنند. سیاستمداران از دوره جورج بوش به این سو از رانندگان میخواهند که کمتر یا «تنها زمانی که نیاز است»، برانند - تو گویی که این جملهای معنادار است. آنها به روشنی بر این باورند که تمنا کردن از شهروندان و پند و اندرز دادن به آنها میتواند نقشی را که قیمتها در خلق و پایش نظم بازی میکنند، انجام دهد - نظمی که در آن هیچ گاه مجبور نیستیم زیاد به این مساله فکر کنیم که آیا بنزین را برای سفر یا رفتن به محل کار یا رفتن به بیمارستان در دسترس خواهیم داشت یا نه.
اما واقعیت انتخابی نیست. ممکن نیست که بنزین موجود در بازار یکباره کاهش یابد و باز هم قیمتها پایین بمانند. هیچ پیچی برای تنظیم قیمتهای بنزین وجود ندارد. نتیجه این تهدیدهای سیاستمداران به سادگی پیشبینی میشود - همین حالا تامینکنندگان در حال جیرهبندی هستند. رانندگان از کمبود بنزین نگرانند و وقتی که میبینند امکان تنبیه «کلاهبردارها» وجود دارد، حق دارند نگران باشند. در نتیجه در بعضی از شهرها صفهایی در حال شکلگیری است و پمپهای بنزین که خیلی زود محصول موجود برای فروش را تمام میکنند، زود هم دست از کار میکشند. این همان نتایجی است که در دهه ۱۹۷۰ که کنترلهای قیمتی آشکار و نه ضمنی برقرار شد، به چشم میدیدیم.
فردریش هایک در «غرور کشنده» نوشته: «کار شگفتانگیز علم اقتصاد این است که به انسانها نشان میدهد که واقعا چقدر از چیزی که تصور میکنند قادر به طراحیاش هستند، ناآگاهند». شوربختانه هنگامی که سیاستمداران میکوشند پیچ قیمتها را به پایین بچرخانند و به این ترتیب نظم را حفظ کنند، تنها اوضاع را بدتر میکنند. خوب است که سرشت جریاندار قیمتها را به یاد داشته باشیم - مخصوصا در دورههای بحران.