«چشم اندازی از ادبیات و هنر» مجموعه مقالاتی است درباره ادبیات و نقد ادبی (به طورکلی)، که شادروانان دکتر غلامحسین یوسفی و محمدتقی صدقیانی آنها را (بجز دومقاله)، از کتاب معروف «نظریه درباره ادبیات» تألیف «رنه و لک» و «آستین وارن» گلچین کرده اند.
عناوین پنج مقاله ای که از کتاب نامبرده انتخاب شده اند؛ اینهاست:
ادبیات و مطالعات ادبی- ماهیت ادبیات- وظیفه ادبیات- نظریه ادبی، نقد و تاریخ ادبی- ادبیات کلی، تطبیقی و ملی.
ذیل این عناوین، گفتارهایی بسیار خواندنی از این دو محقق و منتقد مطرح جهان در اختیار علاقه مندان ادبیات، به ویژه ادبیات داستانی قرار گرفته است.
دو مقاله پایانی کتاب هم که توسط مترجمان از میان مقالات معتبر گلچین شده اند، نظریه هایی هستند با عناوین «هنر برای هنر» نوشته «ادوارد مورگان فورستر» و «هنر برای انسان» نوشته «با روز دان هم»
مقالات این کتاب، که روی هم رفته نکاتی ظریف و اندیشیدنی با خود دارند، درباره این مسائل بحث می کنند: فرق ادبیات و مطالعات ادبی چیست؟ یعنی ادبیات که خلاق است و آن را به عنوان هنر می شناسند، چه فرقی با نقد یا مطالعات ادبی که از نوع دانش و اطلاعات اکتسابی است، دارد؟
اصولا ماهیت ادبیات چیست و چه چیزی ادبیات است؛ چه چیزی ادبیات نیست؟
به دنبال روشن شدن ماهیت ادبیات، مسئله وظیفه آن پیش می آید. اساسا وظیفه ادبیات چیست و چرا باید باشد؟
اینها که روشن شد، چه نظریه هایی ممکن است درباره ماهیت و وظیفه ادبیات وجود داشته باشد؟ همچنین درباره نقد و تاریخ ادبیات چگونه باید اندیشید؟ و چه تقسیم بندی هایی در این باره وجود دارد؟
با مطالعه دقیق مقالات این کتاب، برخی از وجوه این سؤالها، گمان خواننده را در بستری فرایند گونه قرار می دهد و روشنایی لازم را برای جست وجو در مراتب بالاتر فراهم می آورد.
با این مقدمه، به سراغ مقالات عمدتا پیوسته کتاب «چشم اندازی از ادبیات و هنر» می رویم تا ببینیم در ذیل سرفصل های یاد شده چه دیدگاه هایی ارائه داده اند.
دراولین مقاله کتاب، نویسندگان با اعتقاد به تمایز بین ادبیات و مطالعات ادبی، نظریات محققان دوره های مختلف را تشریح کرده، نتایج به دست آمده را در انطباق با نظریه خود ارائه می دهند و معتقدند ادبیات خلاق است و در محدوده هنر جای دارد، اما مطالعات ادبی از نوع دانش و آموختنی هاست. در همین راستا عده ای گفته اند: شخص نمی تواند ادبیات را درک کند مگر آن که خود نیز آفریننده اثر ادبی باشد. مؤلفان کتاب مورد بحث می گویند هرچند تجربه آفرینش ادبی برای پژوهنده ادبیات مفید تواند بود، اما وظیفه او کاملاً مشخص است. وی باید دریافت ادبی خود را در قالب مصطلحات عالمانه بیان کند و آن را به صورتی مرتبط و معقول درآورد، بخصوص اگر بنا باشد که کار او جزو دانش ها به شمار آید. درست است که شاید موضوع مطالعه وی غیرعقلانی به نظر آید و یا حداقل عواملی کاملاً نامعقول را دربر داشته باشد، اما وضع او در این باب با مورخ هنر نقاشی یا موسیقی شناس یا جامعه شناس فرقی ندارد.
از به هم پیوستن این دو موضوع، مسائل دشواری پدید آمده است. تشریح دشواری های پیوستگی این دو مقوله از دیدگاه صاحب نظران، بیشترین حجم مقاله اول را به خود اختصاص داده است. نتیجه این یافته ها را، نویسندگان مقاله یاد شده به این صورت ارائه کرده اند: هیچ قانون کلی را نمی توان تصور کرد که ما را در مطالعه ادبیات به مقصود نایل کند. هرچه قانون کلی تر باشد، انتزاعی تر و بنابراین توخالی تر خواهد نمود و در این حالت هر قدر موضوع اثر هنری ملموس تر باشد دریافت ما از آن کمتر خواهد بود. به این ترتیب دو راه حل افراطی برای مشکل ما وجود دارد. یکی از آنها که به اعتبار علوم طبیعی متداول شده است، به تشابه روش علمی و شیوه تاریخی مربوط می شود و به گردآوری صرف وقایع و یا به برقرار کردن قوانین تاریخی فوق العاده کلی منجر می گردد. دیگری منکر این است که پژوهش ادبی جنبه علمی تواند داشت و مدعی جنبه شخصی استنباط ادبی و فردیت و حتی یکتایی هر اثر ادبی است.
اما راه حل ضدعلمی در ضوابط افراط آمیز خود، خطرات خاص و مسلمی را دربر دارد. تأکید بر فردیت و حتی یکتایی هر اثر هنری- اگرچه به عنوان واکنش در قبال نظریات کلی، سهل انگارانه است- اما به منزله فراموش کردن این نکته است که هیچ اثر هنری نمی تواند به تمامی یکتا باشد، چون در این صورت به کلی درک نشدنی خواهد بود. نویسندگان مقاله در این مورد مثالی می آورند و می گویند البته درست است که فقط یک «هملت» وجود دارد، اما حتی یک توده زباله هم به این معنی که تالی آن را با همان ابعاد و وضع و ترکیبات شیمیایی نمی توان دقیقاً به وجود آورد منحصر به فرد تواند بود، بعلاوه تمام کلمات در هر اثر ادبی هنری، در ذات خود عام و کلی است نه جزئی. مجادله بین کلی و جزیی در ادبیات، از زمانی که ارسطو اعلام کرد شعر، کلی تر و بنابراین فلسفی تر از تاریخ است ادامه داشته است. همچنین از وقتی یکی از ادیبان اظهار کرد که شاعر نباید رگه های گلبرگ های لاله را بشمارد، رمانتیک ها و متجددترین منتقدان هرگز از تأکید بر خاص بودن شعر، بافت آن و واقعی و ملموس بودنش خسته نمی شوند.
نتیجه آن که شخص باید بداند هر اثر ادبی، هم عام و کلی است و هم خاص یا شاید بهتر است گفته شود که هم خاص و فردی است و هم عمومی و کلی.
فردیت را می توان از خصوصیت کامل و یکتایی تمیز داد. هر اثر ادبی نیز مثل هر انسان، خصوصیات فردی خود را داراست اما در صفات مشترک هم با دیگر آثار هنر سهیم است؛ همان گونه که هر بشری وجوه مشترکی با جهان بشری دارد و نیز با همه افراد همجنس، هموطن، هم طبقه و هم حرفه خویش.
به این ترتیب می توانیم در زمینه آثار هنری، برای همه درامها، همه ادبیات و همه آثار هنر کلیتی قائل شویم. نقد ادبی و تاریخ ادبی هر دو می کوشند فردیت اثر ادبی یا صاحب اثر یا یک دوره از ادبیات یا ادبیات یک ملت را مشخص کنند؛ اما این گونه مشخص کردن، فقط با اصطلاحات کلی و براساس یک نظریه ادبی انجام پذیر است. امروزه نظریه ادبی یعنی مجموعه مبادی روش ها، کلید مهمی برای مطالعات ادبی است. البته چنین کمال مطلوبی از اهمیت ادراک صمیمانه و التذاذ (که شرایط مقدماتی شناخت و درنتیجه تفکر ما درباره ادبیات است) نمی کاهد، اما اینها فقط شرایط مقدماتی است. بیان این که مطالعات ادبی فقط به خواندن آگاهانه آثار مدد می رساند به منزله تصوری نادرست از هدف شناخت مدون و منظم است؛ هرچند احراز آن ممکن است برای پژوهنده ادبیات ضروری باشد. حتی اگر کلمه «خواندن» با چنان مفهوم وسیعی به کار رود که دریافت و فهم انتقادی را نیز شامل گردد، خواندن آگاهانه برای فرهنگ فردی محض، نوعی کمال مطلوب است. خواندن به این صورت، فوق العاده دلپذیر است و نیز به عنوان پایه فرهنگ بسیار گسترده ادبی به کار می آید. معهذا ممکن نیست جانشین مفهوم پژوهش ادبی گردد که به منزله سنتی مافوق فردی و مجموعه ای از معرفت روزافزون و بصیرت و داوری به شمار می آید.
فصل دوم کتاب که در واقع ادامه فصل اول است، عنوان «ماهیت ادبیات» را بر پیشانی دارد. دراین فصل، برای به دست دادن تعریفی از ادبیات، نظریه های گوناگون درقالب کلی شان هدف ارزیابی اجمالی قرار گرفته و ادامه بحث به مسئله زبان در ادبیات کشانده شده است.
نویسندگان مقاله معتقدند ساده ترین راه حل مشکلی به نام تعریف ادبیات، تشخیص استفاده خاصی است که ادبیات از زبان انجام می دهد چرا که زبان ماده اولیه ادبیات است، همان گونه که سنگ یا برنز در مجسمه سازی و رنگ در نقاشی و یا اصوات در موسیقی به کار می رود. اما شخص باید درک کند که زبان فقط یک ماده بی جان مثل سنگ نیست، بلکه خود، مخلوق انسان است و از این رو از میراث فرهنگی- قومی متکلم به یک زبان، بارور و برخوردار است. به دنبال تبیین این تئوری ها، به مسئله دشوار تمایزهای عمده ای که بین زبان ادبی، زبان روزمره و زبان علمی وجود دارد می رسیم.
فرق بین زبان ادبی با زبان علمی و زبان روزمره در چیست؟
مقاله «ماهیت ادبیات» می گوید زبان ادبی از دلالت محض بسیار دور است. جنبه بیانی مخصوص به خود را دارد. لحن و شیوه بیان گوینده یا نویسنده را می رساند و فقط آنچه را به ظاهر عبارت می گوید بیان و اظهار نمی کند. همچنین درصدد است که در طرز فکر خواننده نفوذ کند و او را متقاعد و سرانجام دگرگون سازد. تفاوت مهم دیگری هم بین زبان ادبی و زبان علمی وجود دارد. در اولی خود نشانه یا دال، یعنی نمود وکیفیت صورتی کلمه، مورد توجه خاص است و انواع فنون ادبی نظیر وزن شعر، تکرار اصوات یا هجی ها در کلمات و طرز ترکیب اصوات باید توجه را به الفاظ جلب کند.
این تفاوتهای زبان ادبی با زبان علمی را ممکن است در درجات مختلف به وسیله آثار گوناگون هنر و ادبیات به جا آورد. مثلا طرز ترکیب اصوات در یک داستان اهمیتش کمتر از یک موضوع در برخی اشعار غنایی است که ترجمه بلیغ آنها غیرممکن است. عنصر بیان در یک داستان عینی (که ممکن است طرز فکر نویسنده را تغییر شکل دهد و تقریباً آن را پنهان دارد) خیلی کمتر از آن است که در یک اثر غنایی از نوع حدیث نفس دیده می شود. عنصر عملی که در شعر محض کم رنگ است، امکان دارد در داستانی با هدف خاص یا در یک شعر هجوآمیز یا تعلیمی زیاد باشد. علاوه بر این، درجه عقلانی شدن زبان ممکن است به طور قابل ملاحظه ای تغییر کند. اشعار فلسفی و تعلیمی و داستانهایی که مسئله ای را در بردارد، حداقل گاه گاه به نحوه استعمال علمی زبان نزدیک می شود. بعلاوه در بررسی آثار ادبی و هنری ملموس و واقعی، هر چه کیفیات در هم آمیخته مذکور نمایان باشد، تشخیص میان کاربرد ادبی و علمی زبان، روشنتر به نظر می رسد. روی هم رفته، زبان ادبی به صورت بسیار عمیق تری تحت تأثیر ساختمان تاریخی زبان است و بردلالت نشانه های لفظی تأکید خاص می کند و جنبه بیانی و عملی مخصوص دارد که زبان علمی تا آن جا که ممکن است کمتر به آن می پردازد.
تا این جا یک تصویر کلی از فرقهایی که بین زبان ادبی و زبان علمی وجود دارد به دست آورده ایم. درباره فرق زبان ادبی و زبان روزمره، مؤلفان معتقدند که: تمایز قائل شدن بین آنها بسی دشوار است، چرا که از زبان روزمره یک تصور واحد نمی توان داشت، و استدلال می کنند که: زبان روزمره از تنوع وسیعی برخوردار است، نظیر زبان گفتار، زبان تجاری، زبان اداری، و زبان محاوره.
زبان روزمره وظیفه بیانی خاص خود را دارد. گرچه در حالتهای مختلف با هم فرقهایی دارند. زبان روزمره پر از کاربردهای خلاف قاعده و بالمال صورت تغییر یافته ای از زبان تاریخی است. هر چند مواردی پیش می آید که هدفش تقریبا دقتی در حد توصیف علمی است. در زبان روزمره فقط گاه گاهی به ظاهر الفاظ توجه می شود. با این حال چنین توجهی روی می دهد. مثلا در نمودار صوتی اسمها، عملها یا در جناسهای لفظی. بی گمان زبان روزمره غالبا متوجه حصول نتیجه و تأثیر در کردار و رفتار مخاطب است. اما محدود داشتن آن صرفاً به انتقال مطلب، خطاست. ساعتها سخن گفتن یک کودک در حالی که شنونده ای ندارد و پر حرفی تقریباً بی معنی یک تن بالغ در جمع، نشان می دهد موارد بسیاری هست که زبان کاملاً و یا در درجه اول وسیله انتقال مطلب نیست. به این ترتیب، قبل از هر چیز باید از نظر کمیت میان موارد استعمال گوناگون زبان روزمره با زبان ادبی تفاوت قائل شد. در زبان ادبی، منابع زبان بسیار آگاهانه تر و منطقی تر هدف استفاده واقع می شود. در اثر یک شاعر درون گرا، ما تصویری از شخصیتی داریم که بسیار متناسب تر و از هر جهت نافذتر از تصویر کسانی است که آنان را در جریانات روزانه می بینیم. در برخی از انواع شعر، از ایهام و تغییر معنی کلمات به قرینه، و حتی از روابط نامعقول مقولات دستوری نظیر جنس و زمان فعل کاملا آگاهانه استفاده می شود. زبان شعر به منابع موجود در زبان روزمره سروسامان و استحکام می بخشد. حتی گاهی برای آن که ما را به تأمل و دقت وادار کند، سلطه خود را بر آنها تحمیل می نماید. یک نویسنده درمی یابد که بسیاری از این منابع زبان که تشکیل یافته و به کار رفته است، حاصل کار و کوشش خاموش و گمنام نسلهاست. هر اثر هنری، نظم و سامان و وحدتی در مواد خود برقرار می کند. این وحدت گاهی خیلی سست می نماید. مثلا در بسیاری طرحهای مقدماتی و داستانهای ماجراجویی، اما در برخی شعرها آنچنان بافت درهم پیچیده ای دارد که تغییر یک کلمه یا تغییر جای آن بدون صدمه به تاثیر کلی آن شعرها امکان ندارد.
انطباق این نظریه ها بر آثار داستانی گوناگون، فصل دوم کتاب را تشکیل می دهد و ادامه آن از منظری دیگر در فصل سوم پی گرفته می شود.
وظیفه ادبیات چیست؟ بدیهی است که هر چیز وقتی، مؤثرتر و عاقلانه تر هدف استفاده قرار می گیرد که برای آنچه که ساخته شده یا اصولا برای آن منظور به وجود آمده به کار رود.
در بحث از اثر ادبی در این ارتباط، می توان گفت که در هر اثر ادبی ممکن است بسیار چیزها باشد که در ادای وظیفه ادبی لازم ننماید، ولو آن که از جهات دیگر جالب توجه و پذیرفتنی باشد. آیا واقعاً مفاهیم ماهیت ادبیات و وظیفه ادبیات در جریان تاریخ دگرگون شده است؟ آیا این که وظیفه هنر را در آن واحد، با صفات «شیرین و مطبوع» «لذت بخش» و «مفید» مشخص کنیم درست است؟
در سومین مقاله کتاب هدف بحث، جواب این سؤال این طور داده شده است که بدیهی است همه آثار هنری برای استفاده کنندگان خاص خود، لذت بخش و مفید باشد، زیرا آن چه هنر بیان می کند برتر از خیالات و تفکراتی است که آنان در سر می پرورند. مهارت هنرمند در بیان خیالات و اندیشه هایی شبیه به آنچه آنها در ضمیر خود دارند، و نیز فراغی که به سبب این طرز بیان احساس می کنند، به آنان لذت می بخشد. وقتی یک اثر ادبی در کار خود موفق است که دو جنبه لذت و مفید بودن نه فقط با یکدیگر همزیستی داشته، بلکه در سرتاسر آن درهم آمیخته باشند.
البته این نکته را باید به خاطر داشته باشیم که لذت حاصل از ادبیات، لذتی نیست که از بین مجموعه ای از لذتها مرجح شمرده شده باشد، بلکه لذتی است برتر که به سبب فعالیتی از نوع برتر (یعنی اندیشه و تفکری غیراکتسابی) به وجود آمده است. همچنین مفید بودن ادبیات (یعنی جدی بودن و آموزنده بودن آن)، جدی بودنی لذت بخش است نه جدی بودن از نوع وظیفه ای که باید ادا شود.
در ادامه این مطلب، با گرایشهای گوناگون درباره فایده شعر، جدی بودن آن و این که ماهیت آن بر «نوعیت» استوار است یا «خصوصیت» آشنا می شویم.
یک گرایش معاصر، فایده شعر و جدی بودن آن را در این می داند که شعر، ناشر معرفت و آگاهی است، یعنی نوعی از معرفت. گویا ارسطو نیز در سخن مشهور خود چیزی نظیر نظر این گرایش را قبلا گفته بود، آنجا که در کتاب بوطیقای خود می گوید: شعر از تاریخ فلسفی تر و عالی تر است، زیرا تاریخ مربوط است به آنچه اتفاق افتاده، و شعر مربوط است به آنچه ممکن بود اتفاق بیفتد.
در واقع ادبیات آگاهی از آن خصوصیاتی است که علم و فلسفه به آنها نمی پردازد. همچنین بین دو جنبه «نوعیت» در ادبیات و یا «خصوصیت» آن، نظریه ادبی و دفاعیات ادبی ممکن است بر یکی از این دو تاکید کند، زیرا می توان گفت که ادبیات از تاریخ و شرح حال نویسی کلی تر ولی از روان شناسی و جامعه شناسی اختصاصی تر است. اما تاکید بر تغییر و جابجایی دو حالت مذکور فقط در اصول نظری نیست. عملا در آثار ادبی، حد خاص کلیت و عمومیت و خصوصیت، از اثری تا به اثری و از دوره ای تا به دوره دیگر تغییر می کند.
نظریه های دیگری نیز درباره وظیفه ادبیات وجود دارد. به عنوان مثال عده ای می گویند: ارزشی معرفتی در درام و در داستان موجود است که به نظر می رسد جنبه روان شناختی دارد. به این معنی که داستان نویسان بیش از روان شناسان می توانند شما را از طبیعت آدمی آگاه کنند. یکی از نویسندگان بزرگ، آثار داستایوسکی، شکسپیر و بالزاک را به عنوان منابع پایان ناپذیری دراین زمینه معرفی می کند.
نویسنده کتاب «جنبه های رمان» می گوید: بسیار معدودند اشخاصی که ما از حالات نفسانی و انگیزه های آنان آگاهی داریم. او (ادوارد مورگان فورستر) این شناخت را خدمت بزرگ رمان می شمرد چون از احوال درونی اشخاص واقعه پرده برمی گیرد. از قرار معلوم، انواع حالات نفسانی که فورستر به قهرمانان آثار یادشده نسبت می دهد، از درون نگری هشیارانه خود او سرچشمه می گیرد.
یکی دیگر از مباحث مطرح شده در مقاله «وظیفه ادبیات» مندرج در کتاب «چشم اندازی از هنر و ادبیات»، مسئله تبلیغ در هنر و ادبیات است.
بدیهی است که از میان نظریه های مبنی بر این که هنر کشف حقیقت است یا تأملی در آن، ما باید برای این نظریه که هنر- بخصوص ادبیات- نوعی تبلیغ است امتیاز قائل شویم، یعنی این نظریه که نویسنده کاشف حقیقت نیست بلکه عرضه دارنده حقیقت به صورتی متقاعد کننده است. نویسندگان مقاله ضمن اشاره به استنباط نادرستی که درباره تبلیغ در هنر و ادبیات وجود دارد، معتقدند اگر ما مفهوم کلمه تبلیغ را چنان بسط دهیم که به معنی «کوشش» (خواه آگاهانه یا ناآگاه برای نفوذ در خوانندگان به منظور شرکت دادن آنها با خود در طرز نگرش به زندگی) باشد، آنگاه در این مناقشه، این نظر موجه می نماید که همه هنرمندان و نویسندگان، دعوتگر و مبلغند و یا باید باشند و در واقع بهتر است اینطور گفته شود که همه هنرمندان صمیمی و مسئول، اخلاقاً موظفند دعوتگر و مبلغ باشند.
منتقد دیگری، نظیر این نظریه را به این صورت بیان کرده که: هنرمند ادبی یک مبلغ غیرمسئول است. این منتقد که نامش مونتگمری بلجین Montgomer Belgion» است اضافه می کند که: هر نویسنده ای نظریه یا فرضیه ای را درباره حیات اختیار می کند. تأثیر نوشته وی همواره در این است که خواننده را به قبول آن نظریه یا فرضیه اقناع کند. اینگونه اقناع همیشه غیرمستقیم است. یعنی خواننده به معتقد شدن به چیزی سوق داده می شود.
در این صورت، آیا ادبیات ما را از طغیان عواطف می رهاند؟ یا برعکس، آنها را برمی انگیزد؟ آیا بعضی از آثار ادبی اغواگر هستند و برخی تزکیه کننده؟ و یا این که ما باید بین گروه های خوانندگان و نحوه عکس العمل آنان تفاوت قائل شویم؟ آیا همه آثار هنری و ادبی باید تزکیه کننده باشند؟
نویسندگان مقاله معتقدند که اینها باید تحت عنوان «ادبیات و روان شناسی» و «ادبیات و اجتماع» هدف بحث واقع شوند، و در پی آن چهارمین بخش از سلسله مقالات خود را تحت عنوان «نظریه ادبی، نقد و تاریخ ادبی» ارائه می دهند.
از زمان پیدایش آثار ادبی تاکنون، همواره بین تبعات این آثار (یعنی نظریه ادبی، نقد ادبی و تاریخ ادبی) بحثهای مختلفی وجود داشته است. تفسیرهای گوناگونی از دوره های مختلف درباره این نظریه ها ابراز شده و به نظر می رسد که هنوز هم به پایان نرسیده است. آیانظریه ادبی با نقد ادبی فرق دارد؟ در طول تاریخ ادبیات، چه کسانی نظریه پرداز بوده اند؟ چه کسانی منتقد؟ و چه کسانی نویسنده تاریخ ادبیات؟ فرق این اشکال گوناگون کار ادبی در چیست؟
در مقاله مذکور به بخشی از این تمایزات اشاره شده و به دنبال آن، اظهارنظر جدیدی از جانب مؤلفان به این صورت ارائه شده که این تمایزات نسبتا واضح است و تا حدی زیادی پذیرفته شده، اما آنچه کمتر مرسوم است درک این نکته است که روشهایی که به این ترتیب معین شده ممکن نیست به طور مجزا و منفرد به کار برود. روشهای مذکور چنان لازم و ملزوم یکدیگر هستند که نظریه ادبی را بدون نقد ادبی یا تاریخ ادبی، و نقد ادبی را بدون نظریه ادبی و تاریخ ادبی، و تاریخ ادبی را بدون نظریه و نظریه ادبی غیرقابل تصور می کند.
بدیهی است که نظریه ادبی جز براساس مطالعه عین آثار ادبی، غیرقابل حصول است و به معیارها، مقولات و طرح های ادبی در خلأ نمی توان رسید. اما از طرف دیگر هیچ نقد و یا تاریخ ادبی سلسله ای از پرسشها، نظامی از مفاهیم، مواردی از ارجاعات و برخی تعمیم ها امکان پذیر نیست. ما همیشه با تصوراتی قبلی چیزی را می خوانیم و همیشه این تصورات قبلی را پس از دریافت های بعدی از آثار ادبی، تغییر می دهیم. این شیوه ای دیالکتیکی است، یعنی تعبیری متقابل از نظریه و عمل است.
در ادامه چهارمین مقاله کتاب، با نظریات کسانی که کوششهایی برای مجزاکردن تاریخ ادبی از نظریه ادبی و نقد ادبی داشته اند آشنا می شویم.
در پنجمین مقاله کتاب هم، مفاهیم مختلف ادبیات کلی، ادبیات تطبیقی و ادبیات ملی هدف بررسی قرارمی گیرد. آیا ما باید درتایخ ادبی، ادبیات را به عنوان چیزی کلی بررسی کنیم؟ یا باید آثار ادبی موجود درجهان را با هم تطبیق کنیم؟ در این صورت تکلیف ادبیات ملی هر سرزمین چه می شود؟ ادبیاتی که ویژگی های خاص خود را دارد و فقط در ارتباط با محیط خود و سرزمین خود قابل بررسی است؟
این مفاهیم در مقاله مذکور تجزیه و تحلیل می شوند و به این ترتیب خواننده با تقسیم بندی هایی دراین زمینه آشنا می شود.
«هنر برای هنر» و «هنر برای انسان» عناوین مقالات دومین بخش کتاب هستند. درمقاله هنر برای هنر، نویسنده آن یعنی «فورستر»، با تأکید بر این نکته که اصطلاحاتی از قبیل هنر برای هنر و زیستن از برای هنر، ذهن او را مشوب و گمراه می کند، تعریف تازه ای از اصطلاح هنر برای هنر ارائه می دهد. اساس نظریه او در واقع با آنچه که منظور اصلی اشاعه دهندگان این جریان بود به کلی متفاوت است.
درآخرین مقاله کتاب، نویسنده آن یعنی «با روزدان هم» Barrows Dunham ابتدا مثالی از این نقاش می آورد. یک نقاش در اثنای جنگ های اسپانیا و نیز قدرت روزافزون آلمان نازی که منجر به جنگ دوم جهانی شد، به نویسنده مقاله گفته بود: من نمی توانم در سیاست شرکت کنم. زیرا من یک نقاشم و تصور می کنم همین کافی است اگر بتوانم چند گل را از دستبرد حوادث حفظ کنم و به دست آیندگان بسپارم.
«دان هم» می گوید: در آن زمان، کشور ما در حال از دست رفتن بود و سایه درازی که بر روی آن افتاده بود تیره تر می شد. دراین شرایط، چنین به نظر می رسید که یک نقاش یا هنرمند می توانست کاری بهتر از جمع آوری گل و کشیدن آن انجام دهد. زیرا دفاعی موفقیت آمیز از جمهوری، ممکن بود جان میلیون ها تن را که از آن موقع تاکنون مرده اند نجات دهد و از رنج میلیون ها افراد دیگر بکاهد و از اسارت ملتها جلوگیری کند. «دان هم» می افزاید: این پندار که همه این چیزها سیاست است وهنر با آن سر و کاری ندارد، مسلم شمردن این تصور است که هنر به جهان بشری نمی پردازد. چه کسی می توانست از چنین خیالات باطلی سود ببرد؟ مسلماً دوست نقاش من بهره ای از آن نمی برد، زیرا وی با نادیده گرفتن استقلال کشورش، مقصدی عالی یعنی آزادی را (با همه حاصلخیزی و بارآوری دامنه داری که چنین مایه و موضوعی می تواند به هنر ارزانی دارد) نادیده می گرفت.
هیچ نوع تلقینی، زیرکانه تر و درعین حال مخرب تر از آن نیست که داستان نویسان، نمایشنامه نویسان و کلاً نویسندگان و هنرمندان را متقاعد کند که کار حقیقی آنها در زمینه دیگری است. وقتی مایه های اجتماعی از سوی کسانی که می توانند با شورانگیز ترین حالت ها با آن برخورد کنند کنار نهاده شود، هنرمندان کم مایه ای باقی می مانند که باید از آنها واهمه داشت.
نویسنده مقاله با بسط این نظریه در مقاله خود، درباره آنها که همیشه علیه آثاری که با وجود هر فریب و اغواگری، همچنان در نوشته های خود به دفاع از امیدهای بشری ادامه می دهند می نویسد: گفتن این که این گونه آثار «تبلیغ» است نه هنر، مانند آن است که گفته شود آفریننده آنها یا اطلاعی از فن خود ندارد و یا این که آن را قربانی مقاصدی ماورای توانایی مشروع خود کرده است.
در این صورت، آیا رمان خوانندگان خود، نمایشنامه تماشاگرانش، نقاشی بینندگانش را برای همیشه از دست نخواهد داد؟ عصاره حرف های نویسنده را می توان به این صورت ارائه داد: آن عقیده و اندیشه باطلی که موجب به وجود آمدن این حالات می شود، هیچ گاه اشاره نمی کند که هدف واقعی حملات او، افکار اجتماعی محتوای اثر است، بلکه همواره نوک تیز حمله خود را متوجه خود اثر و شکل آن می کند تا به آن وسیله از ارزش های مستتر در محتوای اثر بکاهد.
هنرمندان، سرشار از سخن اند و وقتی به طور کامل انسانیت خود را بازیافته باشند، انسانیت نیز سرانجام هنر آنان را بازخواهد یافت.