یورگن هابرماس فیلسوف آلمانی و از نظریهپردازان مطرح علوم اجتماعی است که دیدگاههای او در دو دهۀ اخیر به یکی از رهیافتهای غالب در حوزۀ اندیشۀ غرب بدل شده است. او، که از شارحان مشهور مکتب فرانکفورت است، دربارۀ نظریۀ حوزۀ عمومی دیدگاه جدیدی دارد که مدنظر جامعۀ دانشگاهی دنیا قرار گرفته است. امروز آثار او به زبانهای زندۀ دنیا ترجمه شدهاند و در دانشگاهها تدریس میشود. در این مقاله یکی از نظریات مهم هابرماس، یعنی نظریۀ کنش ارتباطی، بررسی شده است. هرچند این موضوع با جامعۀ تلویزیونیشده ارتباط چندانی ندارد، ازآنجاکه بعضی از منتقدان تلویزیون به دیدگاههای هابرماس رجوع کرده و مستقیم و غیرمستقیم از اندیشههای او اقتباس نمودهاند، شناخت اندیشههای او ضروری به نظر میرسد.
بررسی دیدگاه، زندگی، آثار و اندیشۀ یورگن هابرماس بیشک میتواند مقدمۀ پژوهشی گسترده در حیات فکری دهههای اخیر باشد. برای این ادعا دلایل متعددی را میتوان ذکر کرد؛ نخست اینکه شناخت افکار او بهمثابۀ شناخت بخش اعظمی از اصحاب مکتب فرانکفورت است؛ دوم اینکه مباحث سه دهۀ اخیر هابرماس با فیلسوفان و دانشمندان علوم سیاسی و اجتماعی متأخر است که هر کدام خود منشأ بحث و مجادلههای دیگری شده است که به تحلیل، نقد و بررسی بیشتری نیاز دارد؛ سوم اینکه انقلاب فکری و نظری هابرماس در نقد محکم و رادیکال وی بر مدرنیته و طرح نظریۀ بسیار مهم «کنش ارتباطی» دارای اهمیت بسیاری است.
هدف از نگارش این مقاله پاسخ به چرایی اهمیت شناخت یورگن هابرماس، فیلسوف مشهور آلمانی، و بهویژه نظریۀ کنش ارتباطی اوست.
● هابرماس؛ آخرین وامدار فرانکفورت
بر خوانندگان آثار هابرماس پوشیده نیست که وی بنیانهای نظریاش را در زمینۀ فلسفه از اصحاب فرانکفورت، بهویژه هورکهایمر و آدورنو، کسب کرده است. وی مدتی در فرانکفورت، در مقام دستیار آدورنو، کار خود را آغاز کرد و در همین دوران بود که با اندیشههای مکتب فرانکفورت آشنا شد. درحالیکه هورکهایمر و آدورنو به دلیل تفکر انتقادی خویش تا حد زیادی با آثار و افکار جامعهشناس کلاسیک و حرفهای فاصله گرفته بودند، هابرماس بیشتر علاقه داشت با مباحث جدید نظری در حوزۀ علوم اجتماعی دست و پنجه نرم کند و از این نظر مسیر کاملاً جداگانهای را از پدران فکری خویش در پیش گرفت.
جدا از هورکهایمر و آدورنو اندیشمندانی چون مارکس، وبر، فروید، و پارسونز سهم عمدهای در شکلگیری اندیشههای هابرماس داشتند.
درست است که هابرماس به مارکسیسم روی آورد، اما مارکسیسم مدنظر او با تأویل سنتی آن کاملاً تفاوت داشت؛ برای مثال وی تصور نمیکرد که دگرگونی انقلابی جامعه به دست طبقۀ کارگر دارای آگاهی طبقاتی روی خواهد داد، بلکه به نظر او مارکس به اشتباه قلمرو عمومی ــ ازجمله عرصۀ سیاسی ــ را به شالودهای اقتصادی تقلیل داده است. اگرچه هابرماس معتقد بود که عوامل اقتصادی تأثیری ژرف در ابعاد دیگر جامعه میگذارند، از نظر او این بدان معنا نبود که سیاست و فرهنگ فقط نتیجۀ عوامل اقتصادی هستند، بلکه معتقد بود باید آنها را تا اندازهای مستقل از قلمرو اقتصادی در نظر گرفت. با این حال ازآنجاکه در نظر هابرماس نظریۀ انتقادی مارکسیسم همیشه در تاریخ تفکر فلسفی و اجتماعی جایگاه ویژهای داشته است و خواهد داشت، این اندیشمند آلمانی کوشیده است در آن تجدیدنظر کند و آن را بازسازی نماید. بازسازی او از نظریۀ ماتریالیسم تاریخی با طرح مفهوم کنش ارتباطی پیوند تنگاتنگی دارد.
● هابرماس و دگرگونی ساختاری حوزۀ عمومی
یورگن هابرماس، افزون بر آثار ابتکاری خود و نظریۀ کنش ارتباطی، به مطالعۀ جامعهشناسان و فیلسوفان معاصر عقلانیشدن ماکس وبر دست زده است. هدف او از این کار بررسی موضوع عقلانیشدن از جامعۀ سنتی تا مدرنیته است.
هابرماس براساس این مطالعات استدلال کرده است که منافع و ایدهها در شکل بخشیدن به جریان تاریخ و عقلانی شدن اهمیت یکسانی دارند. مضمون اصلی استدلال هابرماس این است که فرآیند عقلانی شدن در مسیری پیش میرود که از یکسو ریشه در گذشته دارد و از سویی دیگر در گذار از زمان ما و متوجه آینده است؛ آیندهای که ازاینرو بالقوه عقلانیتر است و افزون بر این، فرهنگ و اخلاق به صورت بالقوه و به طور کلی در مسیر دیالکتیک جاری فرهنگ و اخلاق با ساختارهای قدرت همچنان ادامه مییابد.
● هابرماس و نظریه کنش ارتباطی
از میان نظریههایی که به صورت چند جانبه در بسیاری از علوم انسانی کاربرد دارد و از آن الگوهای متعددی گرفته شده نظریۀ کنش ارتباطی یا مفاهمهای یورگن هابرماس است.
نقد جامعۀ قرن بیستم در اندیشۀ اسلاف هابرماس، یعنی آدورنو و هورکهایمر، را میتوان به خوبی در کتاب «دیالکتیک روشنگری» مشاهده کرد. این دو فیلسوف منتقد بدبین معتقدند که فرهنگ تودهای و عقلانیت ابزاری آنچنان حیات سیاسی و اجتماعی مردم را تسخیر کرده است که هیچ مفری برای یک حرکت مخالفتآمیز و البته سودمند باقی نگذاشته است. آنها در این رابطه بسیار ناامید گشتهاند و اصطلاح «فرهنگ صنعتی» را در توصیف این وضعیت قرن بیستم وضع کردهاند. هابرماس، که ابزار اصلی سازندۀ اندیشهاش را از این دو اندیشمند وام گرفته است، قدری خوشبینانهتر به مسئله نگریسته و در ذهن شفافش روزنهای پیدا شده که تمام ناامیدیهای پدرانش (آدورنو و هورکهایمر) را به امید تبدیل کرده است. این امید همان اندیشۀ کنش ارتباطی است.
هابرماس در کتاب دو جلدی «نظریۀ کنش ارتباطی» با ۱۲۰۰ صفحه، بحثی انتزاعی را مطرح کرده است. نثر این کتاب همچون آثار دیگرش پیچیده، دلهرهآور و دشوار است.
نظریۀ کنش ارتباطی، نقطۀ اتکای نظریۀ اجتماعی را به رابطۀ گفت و شنودی و اساساً اجتماعی دو یا سه گوینده و شنوندهای منتقل میکند که به صورت دو جانبه و همزمان، نه یک نوع ادعای اعتبار، بلکه سه نوع آن را عنوان میکنند. این محور نوآوری هابرماس است. تعامل ارتباطی واسطی است که از طریق آن، ذهنهای متکلم و کنشگر، گفتار کنش خود را درهم میکنند. از طریق این واسط و فرآیند عادی و باورهایی که از طریق ارتباطات شکل گرفتهاند به گونهای عقلانی، نیروی انگیزشی ایجاد این وابستگی فراهم میشود؛ وابستگیای که در بیشتر موارد به گونهای آرام و نامحسوس حاصل میگردد.
هابرماس این فرایند را به شیوهای صوری در قالب عبارتهای زیر بازسازی کرده است: هنگامی که شنوندهای گفتار ـ کنشی را میپذیرد، توافقی میان دست کم دو ذهن کنشگر و متکلم پدید میآید.
توافقی از این نوع همزمان در سه سطح روی میدهد. گفتار ـ کنشها در مقام واسطه به تفاهم رسیدن، در این موارد عمل میکنند:
۱) استقرار و تجدید روابط میان فردی که به وسیلۀ آن گوینده با چیزی در جهان سامانهای اجتماعی مشروع رابطه برقرار مینماید؛
۲) نمایاندن حالتها و رویدادها که به وسیلۀ آن گوینده با چیزی در جهان وضعیت موجود امور رابطه برقرار مینماید؛
۳) جلوهگر ساختن تجربهها ــ یعنی نمایاندن خویشتن ــ که به وسیلۀ آنها گوینده با چیزی در جهان ذهنیای رابطه برقرار میسازد که امتیاز دسترسی به آن را دارد. توافقی که ازنظر ارتباطی حاصل میشود، براساس دقیقاً سه ادعای اعتبار انتقادشدنی سنجیده میگردد. بازیگران در امر رسیدن به تفاهم با یکدیگر و درکپذیر ساختن خود، نمیتوانند از قرار دادن گفتار ـ کنشهای خویش در قالب دقیقاً سه رابطه با جهان و طرح ادعای اعتبار برای آنها با توجه به این جنبهها، پرهیز کنند.
هابرماس در نظریۀ کنش ارتباطی به فلسفۀ زبان روی آورده است تا اساس نظریۀ انتقادی را روشن سازد. کنش میتواند به دو شکل درآید که یکی کنش استراتژیک و دیگری کنش ارتباطی است. نوع نخست عبارت است از کنش هدفدار ـ عقلانی، حال آنکه در کنش دوم هدف رسیدن به نوعی ادراک است. کنش ارتباطی در تعابیر زیر غیرابزاری است: «توافقی که به گونهای ارتباطی حاصل شده است مبنایی عقلانی دارد: هیچیک در موقعیت یا به گونهای استراتژیک و از طریق تأثیرگذاری بر تصمیمات مخالفان شکل نمیگیرد».
چنین کنشی به طور ضمنی حامل نوعی ادعای اعتبار است که در اصل نقدپذیر است؛ یعنی شخصی که این کنش خطاب بر وی اعمال میشود، به طور مطلق میتواند با «آری» یا «نه» پاسخ گوید. با این تعبیر، کنشهای ارتباطی کنشهای بنیادیاند و نمیتوان آنها را به کنشهای فرجامشناختی تقلیل داد. اگر چنین امری ممکن بود، شخص ناگزیر میبایست به عرصۀ پرسشآفرینی فلسفۀ خودآگاه بازمیگشت.
نظریۀ کنش ارتباطی میکوشد نظریۀ مدرنیته را براساس فلسفۀ زبان هابرماس بنا سازد. افزون بر این، نظریۀ یادشده چهارچوبی مفهومی را فراهم میسازد که به کار نقد او از پساساختارگرایی میآید.
● هابرماس و تلویزیون
همانگونهکه اشاره شد، هابرماس طراح نظریۀ کنش ارتباطی است. او در این نظریه، برخلاف مارکس که به منازعۀ طبقاتی توجه کرده است، به نظامی اجتماعی میاندیشد که در آن کنش ارتباطی دو طرفه میان انسانها یکی از معیارهای مهم در مناسبات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی بهشمار میآید. هابرماس در هیچ یک از آثار خود به صورت مستقیم از تلویزیون سخن نگفته است، بااینحال محور مباحث وی بیشتر حول صنایع فرهنگی میچرخد. با اینکه مارکس در منظومۀ فکری خود اساس کنشهای انسانی را به فعالیتهای یدی تقلیل داده و روابط نابرابر کار را باعث شیگشتگی انسان دانسته، تفکر هابرماس براساس کنش ارتباطی شکل گرفته است.
وی معتقد است که ارتباط باید متعامل، مفاهمهای و در فضایی عادلانه شکل گیرد. ازآنجاکه تلویزیون یکی از دستاوردهای نظام سرمایهداری است، به اعتقاد هابرماس عامل مهمی در استثمار تودهها تلقی میشود؛ زیرا مخاطب با رسانه، بهویژه تلویزیون، رابطهای یکسویه دارد و مخاطب است که فقط هدف حملۀ پیامهای تلویزیون قرار میگیرد بدون اینکه در ایجاد و تولید این پیامها کوچکترین سهمی داشته باشد. به نظر میرسد که ارتباط انسان با تلویزیون از این منظر و در قالب کنش ارتباطی هابرماس نمیتواند کارآمد و مؤثر باشد. نکتۀ دیگری که هابرماس از آن یاد کرده این است که تلویزیون وسیلهای است که راه تحکیم نظام سرمایهداری را هموارتر میکند و تودهها را به مصرفگرایی سوق میدهد. در این فرآیند تلویزیون به جای تبیین مسائل پراهمیت برای اعضای جامعه، نوعی پوپولیسم رسانهای را با تولید برنامههای تبلیغاتی خود ترویج میدهد.
شایان ذکر است که بنیان و محور اصلی بیشتر آثار و افکار هابرماس به تصویر کشیدن جامعۀ جهانی بهتری است؛ جامعهای که در آن تفاهمی جهانشمول، صلح و برابری، همبستگی و سعادت برای همۀ افراد بشر فراهم است. از نظر وی جامعۀ برتر، یعنی جامعهای که به تصویر میکشد، جامعۀ عقلانیتر است. به عبارتی جامعهای که بر پایۀ عقل و خرد و دلایل جمعی استوار است نه جامعهای که بر پایۀ قدرت، زور، ستم، استبداد و فردگرایی استوار باشد.