آیا میتوان هم یک بیمار روانی بود و هم یکی از مهمترین نویسندگان جهان؟ آیا میتوان بیمار بود و در عین حال داستانهایی اعجابآور نوشت؟ از زمان مرگ ویرجینیا وولف (۱۹۴۱) تا امروز، زندگی و سرنوشت او دستمایه کتابها و فیلمهای مختلفی شده است، ولی حتی خواندن رمانها، نامهها و دستنوشتههای او نیز نمیتواند به ما ثابت کند ریشه اصلی بیماری روانی او چه بوده است...
«ویرجینیا وولف» تنها نویسندهای نبود که صداهایی در ذهنش میپیچید و او را به خودکشی میخواند. با این حال خواندن گوشههایی از سرگذشت و فراز و فرودهای زندگی او میتواند شما را با این نویسنده نابغه آشنا کند. بسیاری از آثار او به فارسی ترجمه شده و در بازار کتاب موجود است. «خانم دالاوی»، «موجها» (خیزابها)، «نامهها و دستنوشتهها» و... میتواند پیشنهادهایی برای مطالعه و شناخت این نویسنده روانپریش باشد.
«ادلین ویرجینیا استفن» در ۲۵ ژانویه ۱۸۸۲ به دنیا آمد. پدرش «لسلی استیفن» پیش از آنکه با مادر ویرجینیا «جولیا داک ورث» ازدواج کند، از زنی دیگر صاحب دختری مبتلا به عقبماندگی ذهنی به نام «لارا» بود. مادر ویرجینیا نیز پیش از ازدواج با لسلی با مردی دیگر ازدواج کرده بود و از او ۳ فرزند داشت. جولیا زنی جسور بود و باوجود اینکه لسلی درآمد کافی برای گذران زندگی نداشت، با او ازدواج کرد. آنها زندگی مشترک خود را با تمام مصائبی که پیشرو داشتند، ادامه دادند و طی زندگی مشترکشان صاحب ۴ فرزند به نامهای «ونسا»، «توبی»، «ویرجینیا» و «آدریان» شدند.
● ویرجینیا وولف دیر زبان باز کرد
ویرجینیا وولف اجازه نداشت مانند برادران تنی و ناتنی خود به مدرسه برود. از این رو در خانه، با نظارت پدر درس میخواند. او به راحتی و به موقع نتوانست صحبت کند و مدت زمان زیادی طول کشید تا لب به سخن گشود. هنگامی که ویرجینیا برادران و خواهران ناتنی خود را تشخیص داد، آنها کاملا بزرگ شده بودند و دیگر در کنار بچههای کوچک نمیخوابیدند. یکی از برادران تنی ویرجینیا، یعنی «توبی»، پسری قوی، تنومند و با اراده بود که به راحتی میتوانست بر همه بچهها ریاست کند، اما آدریان، برادر کوچکتر، بسیار ریزنقش، آرام و تا حدودی اندوهگین بود. ویرجینیا موجودی غیرقابل پیشبینی بود. اغلب به کارهای عجیب دست میزد و گرفتار حوادث مضحک و تعجببرانگیز میشد.
پدرش لسلی در سال ۱۸۹۰ در اثر کار ممتد بیمار شد. جولیا که به شدت نگران سلامت همسرش بود، از او خواست تا از این کار دست بکشد. با وجود بیماری پدر، این مادر بود که در ۵ ماه مه ۱۸۹۵ به دلیل تب روماتیسم درگذشت. مرگ جولیا ضایعه بسیار بزرگی برای خانواده محسوب میشد. لسلی، مرگ همسر را تاب نمیآورد. ویرجینیا، بزرگترین ضربه زندگی خود را در دوران نوجوانی خورد. به طور کلی با مرگ جولیا، شالوده زندگی خانواده از هم پاشیده شد. به گونهای که تمام اوقات، اعضای خانواده به گوشهای میخزیدند و با خود خلوت میکردند. لسلی بیش از دیگران بیتابی میکرد. او نمیتوانست به راحتی مرگ همسر دومش را پذیرا باشد. استلا به تدریج جای مادر را گرفت و سعی کرد عهدهدار وظایف خانه باشد. او با دلسوزی تمام سرپرستی برادران و خواهران خود را بر عهده گرفت و بیش از همه سعی کرد تا برای لسلی از پای افتاده تکیهگاهی باشد. لسلی نیز باوجود بیحوصلگی و اندوهی که داشت، تدریس فرزندان خود را ادامه داد.
● بزرگترین ضربه زندگی
برادر ناتنی ویرجینیا، «جورج» که در آن زمان ۲۷ سال سن داشت، سعی میکرد به خواهران ناتنی خود، «ویرجینیا» و «ونسا»، محبت کند و هر کاری که از دستش برمیآید، برای آنها انجام دهد، اما محبتها و نوازشهای او رفتهرفته، بدون آنکه خود متوجه باشد، تغییر کرد، تا آنجا که ویرجینیا را مورد تعرض قرار داد. به این طریق، ویرجینیا ضربه بسیار سهمگینی خورد. او نمیتوانست ماجرا را برای دیگران تعریف کند زیرا هیچکس حرف او را باور نمیکرد. همگان جورج را به خاطر محبت بسیار زیاد به خواهران ناتنیاش تحسین میکردند. در همین زمان، ویرجینیا به شدت دچار حالتهای روانی شد. بسیاری بر این باورند که مهمترین عامل بروز اختلالهای روانی در ویرجینیا وولف، همین عمل ناشایست برادر ناتنیاش بوده است. بیماری او تا آنجا پیش رفت که خود، در همان سنین نوجوانی، متوجه جنون خود شد. او در سالهای بعد، همواره نگران بازگشت حالتهای جنونآمیزش بود. ویرجینیا خود اعتراف کرده است که در ذهنش، صداهای وحشتناکی را میشنیده که او را به انجام کارهای خطرناکی وادار میکرده یا نبضش تند میزده و بسیار نگران بوده است. خانواده استفن، علت اصلی بروز چنین حالتهایی را درنیافتند. پزشک مخصوص خانواده، تا مدتی درس خواندن را برای ویرجینیا قدغن کرد و از او خواست به استراحت بپردازد و در فضای باز ورزش کند. استلا او را روزی ۴ ساعت بیرون میبرد. در چنین شرایطی، تولید روزنامه خانوادگی هاید پارک گیت نیوز، متوقف شد. در این میان خانه تالاند نیز فروخته شد.
● اندوه مضاعف، بیماری مضاعف
لسلی به دلیل مرگ همسر و برخی دوستانش، از جامعه بریده و خود را در خانه حبس کرد. او معتقد بود فرزندانش نباید هر کتابی را مطالعه کنند. از این رو، خود کتاب در اختیار آنها قرار میداد. پس از رفتن استلا به ماه عسل، پدر در کتابخانه خود را به روی ویرجینیا گشود و اجازه داد تا آزادانه از کتابها استفاده کند. ویرجینیا، حریصانه به مطالعه کتابها پرداخت. او تا زمانی که استلا ازدواج نکرده بود، اتاق مستقلی نداشت و مجبور بود در مکانهای مختلف کتاب بخواند. در همان سال، خواهرش استلا ناگهانی درگذشت. مرگ او، حیرت همگان را به همراه داشت. ویرجینیا از مرگ خواهر افسرده شد. دومین دوره بیماری ویرجینیا با مرگ پدر در سال ۱۹۰۴ آغاز شد، به گونهای که در همان سال خود را از پنجره به پایین پرتاب کرد. او سرتاسر آن تابستان را در حالت جنون به سر برد. ویرجینیا بعد از بهبود نسبی، توانست اولین مقاله خود را در نشریه گاردین منتشر کند. در همان زمان، جورج با دختری ازدواج کرد و از پیش آنها رفت.
● آیا ویرجینیا بیمار روانی بود؟
در سال ۱۹۰۵، ویرجینیا به درخواست سردبیر مجله تایمز، با بخش ضمیمه ادبی آن مجله همکاری خود را آغاز کرد و برایشان مقاله نوشت. چندی بعد، به اتفاق ونسا، توبی و آدریان تصمیم گرفتند از کشورهای مختلف دیدن کنند، اما ونسا دچار بیماری مرموزی شد. توبی نیز به لندن بازگشت. وقتی ویرجینیا و خواهر و برادرش به لندن رسیدند، متوجه شدند که توبی بیمار است. در نتیجه، ویرجینیا و آدریان، به پرستاری از دو بیمار مشغول شدند. ویرجینیا گفته است: «مدام خود را محصور پرستاران، لگنها و پزشکان میدیدم. پزشکان دریافتند که توبی دچار بیماری تیفوئید شده است.» ونسا جان سالم به در برد اما توبی که بسیار به ویرجینیا نزدیک بود، مرد.
ویرجینیا احساس میکرد پس از مرگ برادرش، زندگی دیگر هیچ معنا و مفهومی برایش ندارد. او دوباره دچار حالتهای جنونآمیز شد. تا آنجا که همگان باور کردند کاملا دیوانه شده است. ویرجینیا در این خصوص که چرا خود را از پنجره به پایین پرت کرد، بعدها به یکی از طرفداران آثارش نوشت: «من خودکشی کردم؛ زیرا صداهایی در مغزم میشنوم... و اینکه میپرسی چرا قصد دارم خودم را نابود کنم، باید بگویم: فکر نمیکنم چنین باشد، من پیش از این، مدت طولانی در این خصوص فکر کردهام...»
● میل به خودکشی و پرحرفی
ویرجینیا به توصیه پزشکان به یک مسافرت ۷ ماهه رفت. در این سفر، او اولین رمانش، «سفر خروج» را نوشت. در بازگشت میان او و لئونارد وولف دیدارهایی صورت گرفت. لئونارد به تدریج متوجه شد که عمیقا به ویرجینیا دلبسته است. (پیش از آن، پسر جوانی از ویرجینیا تقاضای ازدواج کرده بود، اما روز بعد پشیمان شد و درخواست خود را پس گرفت) عاقبت لئونارد از ویرجینیا درخواست ازدواج کرد و ویرجینیا پذیرفت. آنها در ۲۹ مه ۱۹۱۲ با یکدیگر ازدواج کردند. ویرجینیا علاقه شدیدی به داشتن فرزند داشت، اما پس از مشورت با پزشکان، به دلیل همان حالتهای روانی گذشتهاش منصرف شد. او پس از ازدواج نیز دچار حالتهای جنونآمیز شدیدی میشد، اما این بار، استراحت نتوانست او را نجات دهد. لئونارد به تدریج دریافت که خطر خودکشی مجدد ویرجینیا جدی است؛ اوهام، لحظهای او را رها نمیکردند. خود تصور میکرد پرخوری باعث بروز چنین حالتهایی است و از این رو، کمتر غذا میخورد.
لئونارد همواره مراقب بود تا ویرجینیا خودکشی نکند. در سال ۱۹۱۵، ویرجینیا همچنین دچار جنون پرحرفی و به بیمارستان منتقل شد. او سخنان آشفته و بیمعنا میگفت و آنقدر به این کار ادامه میداد تا از هوش میرفت. در همین سال، ویرجینیا برای بار دوم اقدام به خودکشی کرد. در همان زمان کتاب «سفر خروج» و در سال ۱۹۲۲، اولین رمان بلندش با نام «اتاق جاکوب» منتشر شد. ۲ سال بعد رمان «خانم دالووی» را منتشر کرد و پس از آن رمان «به سوی فانوس دریایی». سپس ویرجینیا به فکر نوشتن رمان «خیزابها» افتاد. طبق نظر بسیاری از منتقدان، دو رمان «به سوی فانوس دریایی» و «خیزابها»، بهترین آثار وولف محسوب میشوند.
● معالجهها سودی نکرد
با بروز جنگ جهانی دوم، بیماری ویرجینیا دوباره تشدید شد. سال ۱۹۴۰، سال خوبی برای او نبود. بسیاری از دوستان او در جنگ جان سپردند و جنگ جهانی به اوج خود رسید. ویرجینیا به هیچوجه حاضر نبود بپذیرد که بیمار است، اما به اصرار لئونارد قبول کرد معالجه شود. او سرانجام به برخی نگرانیها و تشویشهای خود اعتراف کرد. با این همه بیشتر میترسید به گذشته بازگردد و دیگر نتواند بنویسد ولی معالجه نیز سودی نداشت. عاقبت صبح روز ۲۸ مارس ۱۹۴۱، ویرجینیا به اتاق خود رفت. دو نامه نوشت؛ یکی برای لئونارد و یکی برای ونسا. در آن نامهها توضیح داد صداهایی میشنود و هیچگاه بهبود نخواهد یافت و دوست ندارد زندگی لئونارد را بیش از این نابود کند. نامهها را روی بخاری اتاق نشیمن گذاشت و ساعت ۳۰/۱۱ از خانه بیرون رفت. چوبدستی پیادهرویاش را با خود برداشت و به سمت رودخانه حرکت کرد. نزدیک رودخانه سنگ بزرگی را برداشت و داخل رودخانه شد... وی در بخشی از یک نامه خود، تحت تاثیر تبلیغات رایج در آن زمان، به مایکل جوان هم نوشته بود: «من یک بار قصد داشتم خود را در رودخانه غرق کنم. فکر میکنم این بهترین راه باشد. سریع و ساده. این کار خیلی بهتر از گاز گرفتگی در یک گاراژ است. به یاد داشته باش، هماکنون سال ۱۹۳۹ و آغاز جنگ جهانی دوم است و همسر من یک فرد یهودی است. اگر آلمانها پیروز شوند، من و همسرم به اتاق گاز سپرده میشویم.»
● داستاننویس خوب
بسیاری از تحلیلگران بر این مطلب اذعان دارند که ویرجینیا وولف از بیماری حاد خود، در زمینه داستاننویسی به خوبی سود برد. او با ورود به دنیای ذهن پرآشوب شخصیتهای داستانش، بهتدریج توانست سبکی تازه پدید آورد. منتقدان میگویند: «ویرجینیا وولف بسیار پرحرف بوده، اما سبک تازهای را هم ارائه کرده است.» در این راستا، متخصصان روانشناس، بروز بیماری خاصی را عامل اصلی گرایش نویسندگانی چون وولف، فرانتس کافکا، صادق هدایت و جیمز جویس به سبک داستاننویسی جریان سیال ذهن میدانند. آنها معتقدند که این افراد، در ذهن صداهایی میشنیدهاند که نتوانستهاند به هیچوجه از آنها رهایی یابند. همچنین، آنها شاهد افراد خیالی پیرامون خود هستند که مدام آنها را به انجام کارهای مختلف ترغیب میکنند. از این رو، ناخواسته هنگام داستاننویسی، به شرح پریشانیهای ذهنیشان میپردازند و عینا روند جریان سیال ذهن خود را در آثارشان منعکس میکنند. در حقیقت آنچه تولید میشود، شرح سیل عظیم جریان بیمارگونه ذهنی این افراد است. با این تفاوت که افرادی چون وولف، به دلیل مطالعه زیاد کتاب و آشنایی کافی با شیوههای داستاننویسی و یقینا داشتن هوش و توانمندی مناسب، تا آنجا که میتوانستند به این جریانها سمت و سو داده و بر اساس رابطه علت و معلولی، داستان خود را شکل دادهاند. این در حالی است که در زمان آرامش و بهبود نسبی بیماری، شکل طبیعی داستاننویسی آنان دنبال میشده و نویسنده بسیاری از صحنههای آشفته که بیشتر به پریشانگویی شبیه بوده، دوباره بازآفرینی میکرده است.
ویرجینیا وولف، بیش از هر چیز از خود فرار میکرده است. زیرا درون خود، شاهد بروز اختلالهایی بوده که اگر عمیقا به آنها توجه میکرده، میتوانسته علل اصلی بروز چنین واکنشهای شدید درونی را دریابد، اما او ترجیح میداده از خود فرار کند و همواره بترسد که بیماری دوباره گریبانگیرش شود و اجازه ندهد بنویسد و بخواند. هرگز نباید فراموش شود که آثار ویرجینیا وولف نشاتگرفته از یک ذهن بیمار و خسته است. از این رو، نمیتوان متوقع بود که داستانهای او روند صعودی را طی کنند و هر داستان بهتر از دیگری باشد. در داستانهای او از نماد و رمز، آنچنان خبری نیست، بلکه صرفا نوع بیان احساسی و شاعرانه در کلام راوی دیده میشود که بیشتر بیانگر تأثرات و اندوه بسیار نویسنده است؛ نویسندهای که از همه چیز گریزان بود و تنها راه حل و نجات را در مرگ جستجو میکرد. از این رو برخی او را شاعری خیالپرداز لقب دادهاند.
● ویرجینیا وولف از چه مینوشت؟
شخصیتهای داستانهای او حاضر نیستند امیال درونی و هویت خود را مطرح کنند. درواقع، خواننده حتی نمیداند این افراد چه شکل و قیافهای هستند؟ لاغرند یا چاق؟ زیبا هستند یا زشت؟.... این شخصیتها، میان رویا و واقعیت سرگردان هستند؛ آنچنان که خود ویرجینیا اینگونه بود و تا پایان عمر نیز نتوانست از آن حالت رهایی یابد. وولف در خلال داستاننویسی، هیچگاه نتوانست از تصویرگری گذشته خود اجتناب کند. فضاهایی که داستانهای او در آنها شکل گرفتهاند، برگرفته از خانههایی هستند که ویرجینیا در آنها زندگی کرده است. او در بیشتر آثارش، اشارههایی به گذشته خود و خویشاوندان نزدیکش دارد. با تمام این اوصاف، بیشتر درونمایه آثار وولف را وسواسها، تنهاییها، نگرانیها، بیهویتی و تلاش در شناخت روح ناآرام خود دربرگرفته است. ویرجینیا وولف، آن چنان در محیط بیرونی ظاهر نمیشد و دوستان و آشنایان او بسیار محدود بودند. از این رو، در زندگی تجربههای زیادی نیاموخت تا بتواند آنها را آشکارا مطرح کند. آنچه در اختیار داشت، فقط یک سلسله اوهام بیمارگونه و خیال بود.