امروز شنبه 06 تیر 1405

Saturday 27 June 2026

نوشتن به روایت «ایشی گورو»


1401/08/01
کد خبر : 69474
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 44 نفر
معمولا از ساعت ۱۰ صبح تا شش بعدازظهر می‌نویسم. سعی می‌کنم تا ساعت چهار سراغ ای‌میل‌ و تلفن نروم. دو تا میز دارم. یکی از آنها مخصوص نوشتن با کاغذ و قلم است و یکی مخصوص کامپیوتر. کامپیوترم متعلق به سال ۱۹۹۶ است. به اینترنت هم وصل نیست. ترجیح می‌دهم پیش‌نویس‌های اولیه‌ را با قلم و کاغذ و روی میز مخصوص نوشتنم بنویسم. دوست دارم این یادداشت‌ها کم و بیش برای دیگران نا‌خوانا باشند. پیش‌نویس اولیه‌ام حسابی شلوغ و درهم برهم است و در آن هیچ توجهی به سبک یا انسجام مطالب نمی‌کنم. فقط باید همه چیز را روی کاغذ بیاورم. اگر ناگهان ایده جدیدی به ذهنم خطور کند حتی اگر هیچ ربطی هم به مطالب پیشین نداشته باشد باز هم بلافاصله آن را می‌نویسم. در واقع اول یادداشتی تهیه می‌کنم و بعد برمی‌گردم و آن را مرتب می‌کنم. همه چیز از آن یادداشت به دست می‌آید. فصل‌های کتاب را شماره‌گذاری و جا‌به‌جا می‌کنم. وقتی مشغول نوشتن پیش‌نویس بعدی می‌شوم به روشنی می‌دانم چه می‌خواهم. این بار با دقت بیشتری می‌نویسم. گاهی مجبور می‌شوم یک قسمت را چندین بار باز‌نویسی کنم. ● نوشته‌های دوران مدرسه من به مدرسه ابتدایی محلی می‌رفتم، آنها داشتند یک شیوه آموزشی مدرن را آزمایش می‌کردند. اواسط دهه ۶۰ بود و مدرسه من به طرز نسبتا تن‌پرورانه‌ای فاقد یک برنامه درسی مشخص بود. می‌توانستی با ماشین‌حساب‌های دستی وقت‌گذرانی کنی یا با گل رُس یک گاو سفالی بسازی یا می‌توانستی داستان بنویسی. این فعالیت محبوبی بود چون به صورت جمعی انجام می‌شد. اول کمی می‌نوشتی، بعد نوشته‌های یکدیگر را می‌خواندید و در آخر هم نوشته خود را با صدای بلند برای کلاس می‌خواندی. من شخصیتی خلق کرده‌ بودم که نامش آقای سینیور بود، این اسم را از رهبر گروه پیشاهنگی یکی از دوستانم گرفته بودم. به نظرم اسم خیلی خوبی برای یک جاسوس بود. اول کمی به سبک شرلوک هولمز نوشتم بعد کاملا از داستان‌ها‌ی کارآگاهی ویکتوریایی تقلید کردم؛ این داستان‌ها معمولا این‌طوری شروع می‌شد که ارباب‌رجوعی نزد یک کارآگاه خصوصی می‌رفت و شروع می‌کرد به تعریف یک داستان طولانی. اما بیشتر انرژی‌مان صرف تزیین آنها می‌شد تا کاملا شبیه کتاب‌هایی به نظر برسند که در مغازه‌ها می‌دیدیم ـ من روی جلد سوراخ گلوله می‌کشیدم و پشت جلد نقل قول‌هایی از روزنامه‌ها می‌آوردم. «هوشمندانه، هیجانی میخکوب‌کننده.»ـ دیلی میرور. سرگرمی‌خیلی خوبی بود و باعث شد به داستان به عنوان یک کار بی‌زحمت نگاه کنم. فکر می‌کنم این حس همیشه با من ماند. هیچ وقت از فکر اینکه باید داستانی خلق کنم به وحشت نیفتاده‌ام. این امر همیشه برایم به مثابه کاری نسبتا آسان بوده که مردم در محیطی آرام به انجام آن می‌پردازند. ● نوشتن برای همه وقتی شاهد انتشار کتاب‌هایت در نقاط مختلف دنیا باشی، به طرز شرم‌آوری نسبت به چیزهایی که به لحاظ فرهنگی قابل ترجمه نیستند حساس می‌شوی. گاهی اوقات آدم مجبور می‌شود چهار روز پشت سر هم وقتش را صرف تفسیر و توضیح یک کتاب به دانمارکی‌ها بکند. مثلا من خیلی خوشم نمی‌آید از نام محصولات و اشارات فرهنگی دیگر استفاده کنم، نه فقط به این دلیل که از نظر جغرافیایی قابل انتقال نیستند بلکه به این دلیل که آنها معمولا از نظر زمانی هم چندان قابل انتقال نیستند و تا ۳۰ سال دیگر به کلی معنای خود را از دست می‌دهند. ما فقط برای انسان‌ها در کشورهای مختلف نمی‌نویسیم، ما برای انسان‌ها در زمان‌های مختلف می‌نویسیم. ● انتخاب نام نامگذاری کتاب‌ها شبیه نامگذاری بچه است، کلی بحث و گفت‌وگو پیش می‌آید. البته بعضی از آنها را خودم نساختم؛ مثلا بازمانده روز، رفته بودم جشنواره نویسندگان در استرالیا، با مایکل اونداچی، ویکتوریا گلندینینگ، رابرت مک کرام و یک نویسنده هلندی به نام جودیت هرتزبرگ در ساحل نشسته بودیم. یک بازی نیمه جدی راه انداخته بودیم تا برای کتاب من که قرار بود به زودی منتشر شود عنوانی انتخاب کنیم. مایکل اونداچی گفت، گوشت راسته: یک داستان آبدار. بعد برایشان توضیح دادم که باید یک ربطی با پیشخدمت داشته باشد. آنوقت جودیت هرتزبرگ به عبارتی از فروید اشاره کرد که فروید آن را برای توصیف خواب به کار می‌برده، تقریبا ‍‌می‌شود آن را«باقی‌مانده روز» ترجمه کرد، وقتی جودیت هرتزبرگ به طور سرسری آن را «بازمانده روز» ترجمه کرد، به نظرم آمد که این عنوان خیلی به فضای داستان می‌خورد. در رمان بعدی‌ام بین تسکین‌ناپذیر و رویای پیانو مردد بودم. پیش از این یکی از دوستانم من و همسرم را مجاب کرد‌ه بود که برای دخترمان نائومی اسم مناسبی انتخاب کنیم. ما بین آسامی و نائومی دو دل مانده بودیم و او گفت آسامی انگار تلفیقی است از صدام و اسد ـ که در آن زمان دیکتاتور سوریه بود. همین دوستم گفت داستایوفسکی عنوان تسکین‌ناپذیر را انتخاب می‌کرد و التون جان رویای پیانو را. خب من هم تسکین‌ناپذیر را انتخاب کردم. ● ادبیات قرن نوزدهم دنیایی که در ادبیات قرن نوزدهم خلق می‌شود کم و بیش شبیه دنیایی است که در آن زندگی می‌کنیم. ‌علاوه بر این، آدم به راحتی می‌تواند خود را در آن داستان‌ها غرق کند. در داستانی که از ابزار سنتی پلات، ساختار و شخصیت‌ها استفاده می‌کند اطمینان خاصی وجود دارد. از آنجا که در کودکی زیاد کتاب نخوانده بودم به شالوده محکمی نیاز داشتم. شارلوت برونته با ویلت و جین ایر، داستایوفسکی با آن چهار شاهکار بزرگ، داستان‌های کوتاه چخوف، تولستوی با جنگ‌وصلح و خانه متروک، و پنج رمان آخر از شش رمان جین آستن؛ اگر اینها را خوانده باشی شالوده بسیار محکمی برای خود ساختی.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/69474
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید