امروز سه‌شنبه 02 تیر 1405

Tuesday 23 June 2026

نفس‌شناسی از نوعی دیگر


1401/08/01
کد خبر : 57435
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 56 نفر
برای پی‌بردن به ریشه‌های اولیه روان‌ شناسی شناختی باید با ۲ رویکرد اصلی پیرامون درک ذهن انسان آشنا شد: ▪ رویکرد فلسفی: رویکردی که تلاش می‌کند ماهیت جهان و ابعاد مختلف آن را واکاوی کند و در این مسیر بر درون‌نگری (introspection) بیش از هر چیز دیگر تاکید می‌کند. ▪ رویکرد فیزیولوژیکی: این رویکرد از طریق روش‌های تجربی (empirical) درصدد مطالعه علمی کارکردهای موجودات زنده است. به لحاظ تاریخی نزاع میان افلاطون و ارسطو در واقع تقابل میان عقل‌گرایی و تجربه‌گرایی بود. افلاطون راه کسب دانش را در تحصیل عقلانی و استدلال جستجو می‌کرد در حالی که ارسطو معتقد بود دانش تنها از طریق شواهد تجربی حاصل می‌شود. در قرون وسطی، سیطره دیدگاه ارسطو کاملا آشکار شد. در قرن ۱۷ تقابل میان عقل‌گرایی و تجربه‌گرایی یونان باستان دوباره توسط دکارت و جان لاک مطرح شد. در قرن ۱۸ فیلسوف آلمانی ایمانوئل کانت سنتز عقل‌گرایی و تجربه‌گرایی را مطرح و بیان کرد که انسان در جستجوی حقیقت به هر دو رویکرد نیازمند است. با شروع دوران روان‌شناسی علمی، روان‌شناسی شناختی وارد مرحله جدیدی شد. در یک سو پیروان مکتب ساختارگرایی قرار داشتند که به دنبال درک ساختار ذهن و تجزیه ادراکات ذهنی به اجزای تشکیل‌دهنده آنها بودند و در سوی دیگر پیروان کارکردگرایی قرار داشتند که بر فرآیند اندیشه و نه محتوای آن تمرکز می‌کردند. از ساختارگرایان معروف می‌توان به ویلهلم وونت و ادوارد تیچنر اشاره کرد. مباحثه و نزاع علمی میان پیروان این دو رویکرد از آن جهت اهمیت دارد که به عنوان نخستین احتجاج در تاریخ روان‌شناسی نوین به حساب می‌آید. برای فهم محل نزاع میان پیروان این دو رویکرد ذکر این نکته ضروری است که ساختارگرایان به دنبال بررسی محتویات اصلی (ساختارهای) ذهن انسان بودند در حالی که کارکردگرایان مطالعه فرآیند چگونگی عملکرد ذهن و نه محتویات آن را در کانون توجه قرار داده بودند. کارکردگرایی در نهایت به عملگرایی (Pragmatism) منجر شد که در آن اعتبار دانش به مفید بودن آن در نظر گرفته می‌شد. برای نمونه عملگرایان از آن جهت به مقولاتی همچون یادگیری و حافظه اهمیت می‌دادند که به نقش این عوامل در بهبود عملکرد کودکان در مدرسه آگاه بودند. ویلیام جیمز و جان دیویی، ۲ چهره برجسته در عملگرایی به حساب می‌آیند. علاوه بر ۲ مکتب ساختارگرایی و کارکردگرایی مکاتب دیگری نیز پدید آمدند که به پیدایش روان‌شناسی شناختی کمک شایانی کردند. در ادامه این مقاله به طور گذرا به این مکاتب اشاره می‌کنیم: ▪ تداعی‌گرایی (associationism): این مکتب به بررسی این مساله می‌پردازد که چگونه تداعی رویدادها و ایده‌ها در ذهن موجب یادگیری می‌شوند. عواملی همچون مجاورت (Contiguity)، شباهت (Similarity) و تضاد (Contrast) می‌تواند موجب تداعی شود. هرمان ابینگهاوس به عنوان نخستین آزمایشگری در نظر گرفته می‌شود که در اواخر قرن ۱۹ به تدوین اصول تداعی‌گرایی پرداخته است. ابینگهاوس به بررسی فرآیند یادگیری پرداخت و به این نتیجه رسید که تکرار فراوان موجب تثبیت بیشتر تداعی‌های ذهنی در حافظه می‌شود. ادوارد لی ثورنداک ازجمله تداعی‌گرایان با نفوذ نیز قانون اثر (effect of Law) را مطرح کرد. مطابق این قانون «هر محرکی در طول زمان به تولید پاسخ خاصی گرایش پیدا می‌کند، اگر موجود زنده برای آن پاسخ پاداش دریافت کند.» استرنبرگ، ۱۳۸۷ ص ۲۶. به همین دلیل ثورنداک عامل اصلی شکل‌گیری تداعی‌ها را «رضایت» می‌دانست. برای فهم «قانون اثر» به این مثال توجه کنید: کودکی که در قبال حل صحیح مساله ریاضی با رفتار مناسبی مواجه می‌شود، می‌آموزد که مسائل ریاضی را به طور صحیح حل کند. ▪ رفتارگرایی (behaviorism): مطابق این رویکرد موضوع روان‌شناسی رفتارهای قابل مشاهده و رویدادها و محرک‌های محیطی است. مطالعات و آزمایش های کالبدشناس معروف روسی، ایوان پاولف و طرح یادگیری شرطی کلاسیک توسط وی، راه را برای رشد رفتارگرایی هموار کرد. استرنبرگ رفتارگرایی را نوعی تداعی‌گرایی افراطی می‌نامد که برای تداعی میان محیط و رفتار قابل مشاهده تاکید دارد و طرح فرضیه پیرامون افکار درونی و راه‌های تفکر را فاقد اهمیت و چیزی جز گمانه‌زنی نمی‌داند. چنین برداشتی را می‌توان در آثار«پدر رفتارگرایی افراطی»، جان واتسون مشاهده کرد. واتسون عقیده داشت که وظیفه اصلی روان‌شناسان باید صرفا تمرکز بر رفتار قابل مشاهده باشد. بی.اف. اسکینر که یک رفتارگرای افراطی محسوب می‌شود یادگیری اشکال مختلف رفتار را براساس رفتاری که در واکنش به محیط شکل می‌گیرد، تبیین می‌کند. به عبارت دقیق‌تر، اسکینر از طریق طرح شرطی‌سازی عاملی (Operant conditioning) که اشاره به تقویت و تضعیف رفتار در قبال حضور یا عدم حضور پاداش یا تنبیه دارد به تبیین اشکال مختلف رفتار پرداخت. به سبب کارهای برجسته اسکینر، رفتارگرایی برای چند دهه به عنوان رویکرد حاکم در روان‌شناسی شناخته می‌شد. لازم به ذکر است که روان‌شناسانی همچون تولمن به نقد رفتارگرایی افراطی پرداخته‌اند و درک رفتار را مستلزم درک هدف و برنامه رفتار می‌دانند. ▪ روان‌شناسی گشتالت: شاید بتوان از روان‌شناسان گشتالت به عنوان جدی‌ترین منتقدان رفتارگرایی در تاریخ روان‌شناسی نوین یاد کرد. در دیدگاه روان‌شناسی گشتالت فهم پدیده‌های روان‌شناختی هنگامی میسر است که ما آنها را در قالب کل‌های سازمان‌یافته و ساختمند درک کنیم. برای مثال برای ادراک یک گل باید کل تجربه خود از گل را در نظر آوریم و به همین دلیل «کل با جمع اجزای آن متفاوت است». در واقع می‌توان تلاش روان‌شناسان سنت‌شکنی همچون کرت کافکا، ولفگانگ کهلر و ماکس ورتیمر که از بنیانگذاران روان‌شناسی گشتالت به حساب می‌آیند را واکنشی به شکل افراطی رویکرد ساختارگرایی در نظر گرفت. ● پیدایش روا‌ن‌شناسی شناختی شناخت‌گرایی (Cognitivism) به عنوان رویکردی جدید در حوزه روان‌شناسی بر این مساله تاکید می‌کند که رفتار انسان را می‌توان بر مبنای نحوه تفکر او تبیین کرد. با آغاز دهه ۱۹۶۰ پیشرفت‌ها در حوزه‌های روان ـ زیست‌شناسی، زبان‌شناسی، مردم‌شناسی و بویژه هوش مصنوعی در کنار واکنش روان‌شناسان به رفتارگرایی موجب شد که مقدمات پیدایش روان‌شناسی شناختی فراهم آید. نقد بنیادین روان‌شناسان آن دهه به رفتارگرایی در این مدعا خلاصه می‌شد که رفتارگرایی قادر به تبیین چگونگی اندیشیدن افراد نیست. در این میان، نگارش کتاب روان‌شناسی شناختی توسط اولریک نیسر نقش برجسته‌ای در شناساندن این رشته نوبنیاد ایفا کرد. نیسر، روان‌شناسی شناختی را به عنوان «مطالعه نحوه یادگیری، سازماندهی، ذخیره‌سازی و کاربرد دانش» تعریف می‌کرد. هر چند در این میان نباید تلاش افرادی همچن آلن نیوول و هربرت سایمون را نادیده گرفت. در هر حال دهه ۱۹۷۰ به عنوان دهه به رسمیت شناختن روان‌شناسی شناختی نامگذاری شد. استرنبرگ در کتاب خود تحت عنوان «روان‌شناسی شناختی» در توصیف این حوزه مهم از مطالعات روان‌شناسی چنین می‌نویسد: «اغلب روان‌شناسان شناختی درصدد درک چیزی بیش از محتوای شناخت هستند، آنها در پی درک چگونگی و چرایی تفکر نیز هستند یعنی پژوهشگران راه‌های توضیح شناخت و همچنین توصیف آن را جستجو می‌کنند. روان‌شناسان شناختی برای این که از توصیف فراتر روند باید از آنچه مستقیما مشاهده می‌شود به آنچه می‌توان از مشاهدات استنباط کرد منتقل شوند.» استرنبرگ، ۱۳۸۷، ۳۱.روان‌شناسان شناختی برای مطالعه چگونگی فرآیند تفکر انسان از روش‌های مختلفی همچون تجارب آزمایشگاهی، تحقیقات روان‌شناختی، خودسنجی، مطالعات موردی، مشاهدات طبیعی، شبیه‌سازی رایانه‌ای و هوش مصنوعی استفاده می‌کنند. از روش‌های فوق، ۲ روش آخر نیازمند توضیح است. در شبیه‌سازی رایانه‌ای تلاش می‌شود که رایانه عملکرد شناختی انسان را در تکالیف مختلف شبیه‌سازی کند. در هوش مصنوعی تلاش می‌شود رایانه عملکرد شناختی هوشمندانه‌ای را ارائه دهد صرف‌نظر از این که عملکرد شباهتی با عملکرد شناختی انسان داشته باشد یا نداشته باشد. ● جمع‌بندی روان‌شناسی شناختی به عنوان شاخه‌ای از علوم شناختی (Cognitive Science) درصدد درک عمیق فرآیند شناخت و ملزومات مربوط به آن است. علوم شناختی در جایگاه حوزه‌ای میان رشته‌ای ایده‌ها و روش‌های مختلف را از علوم مختلف همچون روان‌شناسی شناختی، هوش مصنوعی، فلسفه، زبان‌شناسی، مردم‌شناسی و... به کار می‌گیرد تا نحوه دستیابی انسان به دانش و چگونگی استفاده از آن را مورد بررسی قرار دهند. در کنار روان‌شناسان شناختی، سایر روان‌شناسان همچون روان‌شناسان اجتماعی، روان‌شناسان انگیزش و هیجان و روان‌شناسان مهندسی که تعامل ماشین و انسان را بررسی می‌کنند به همکاری با یکدیگر ادامه می‌دهند.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/57435
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید