امروز پنج‌شنبه 04 تیر 1405

Thursday 25 June 2026

نشانی


1401/08/01
کد خبر : 55955
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 67 نفر
- نوشین، خودتو کنترل کن، ما حرفامونو خیلی وقته که زدیم، فکر می‌کنم حالا دیگه وقتشه به احساساتمون مسلط باشیم. این آخرین باره... درسته؟! خودت خواستی مگه نه؟! نوشین با تو هستم...؟ - می‌دونم «مرتضی» می‌دونم، خواهش می‌کنم یه کم‌هم فرصت بده... دست خودم که نیست. یه جورایی، همه وجودم رو دلهره گرفته، می‌ترسم که... - تو رو به خدا دوباره تکرار نکن...! تو بیشتر از من راغب بودی و اصرار داشتی که این راه رو انتخاب کنی مگه نه؟! بالاخره باید با حقیقت روبه‌رو بشیم. تا حالا بیش از صد بار راجع بهش با هم حرف زدیم... سه چهار بار هم هی رفتیم و اومدیم. اقلا دو ساله که این در و اون در می‌زنیم، کلی آدم به خاطر ما به زحمت و دردسر افتادن... چقدر از کرمان کوبیدیم و اومدیم اینجا و برگشتیم. یه کم عاقل باش، سعی کن به خودت مسلط باشی، باور کن آنقدرها هم که خیال می‌کنی سخت نیست... فقط باید بخوایم، یه نفس عمیق بکش... من دلم روشنه که همه چیز درست می‌شه. مرتضی دست‌های نوشین را مهربانانه در دست گرفت... وقتی نوشین گرمای وجود شوهرش را احساس کرد... کمی آرام‌تر شد... عقربه بزرگ ساعت روی عدد ۱۲ رسیده و به دنبال آن صدایی نرم به گوش آن زن و شوهر جوان می‌رسید که نشانی از ساعت ۹ صبح بود. در دفتر باز و «خانم لواسانی» وارد اتاق شد... نوشین با دیدن چهره خانم لواسانی و پسر کوچولوی جذاب و خنده‌رویشان که در آغوشش قرار داشت، شاد و مسرور، شتاب‌زده از روی صندلی پرید. «مرتضی» هم دست کمی از نوشین نداشت هر دو در یک لحظه به خانم لواسانی نزدیک شدند اما نوشین موفق شد زودتر پسرش را از دست خانم لواسانی بقاپد و در آغوش پر مهرش جا داده و او را ببوید، بی‌صبرانه بوسه‌ای بر پیشانی‌اش زده و دوباره همه وجود بچه را محکم به سینه خود بچسباند. انگار می‌خواست از وجود او اطمینان یافته و چون تشنه‌ای سیراب شود. - نوشین؛... بچه رو له کردی... خانم لواسانی واقعا نمی‌دونم چطور ازتون تشکر کنم... ما به شما خیلی مدیونیم... من... - نیازی به تشکر نیست آقا... من همین اندازه که شما رو شاد و راضی می‌بینم خوشحالم امیدوارم در کنار هم تمام عمر سلامت و شاد زندگی کنین و قدر همه چیز رو خوب بدونین... «مرتضی» بالاخره موفق شد پسر بچه را از آغوش همسرش برای لحظه‌ای گرفته و با همه وجود، لذت پدریش را مزه مزه کند. آنها شاد و امیدوار به سوی سرنوشت می‌رفتند و نسیم ملایمی همراه با نم بارانی که نویدبخش عطر بهار بود، بدرقه‌شان می‌کرد... عکس یادگاری آن روز در کنار تنها بوته بلند گل‌های رز سرخ در قاب خاطرات «بیژن» همیشه جلوه‌گری می‌کند... از آن روزها، قریب ۱۹ سال گذشته است و حالا بیژن بار سفر را می‌بندد و قاب عکس یادگاری را روی وسایل داخل چمدان می‌گذارد تا سرنوشت تازه‌ای برای خود رقم زند... در چمدان که بسته می‌شود انگار قلب من نیز فشرده می‌شود، تا حالا تجربه دوری طولانی از خانواده را نداشته‌ام. تا قبل از امروز برای رفتن مصمم‌تر بودم اما حالا... حس می‌کنم پاهایم جلو نمی‌رود... مامان و بابا به اتفاق سایر اقوام در پذیرایی منتظرند تا آخرین ساعات بودنم را در کنارشان بگذارنم. حس می‌کنم دست و پایم یخ کرده است؛ هم عرق بر پیشانی‌ام نشسته و هم احساس سرما می‌کنم. نگاهی در آیینه به خود می‌اندازم، در آبی چشم‌هایم آینده را جستجو می‌کنم. گاهی فکر می‌کنم اگر آدم می‌دانست فردا چه خواهد شد، امروز چه می‌کرد؟! اما بدون آن‌که پاسخ مشخص و صمیمی پیدا کنم، خیلی زود به این نتیجه می‌رسم که شیرینی زندگی، خیلی وقت‌ها در ناآگاهی ما نسبت به تقدیر است. با یک نگاه به چهره مامان پی به اندوه عمیقش بردم. بابا ساکت بود و سر تا پایم را ورانداز می‌کرد. - شیرین‌جان نگاه کن باورت می‌شه این آقای برازنده و پرانرژی که روبه‌رومون ایستاده، همون بیژن کوچولوی ماست؟ همونی که تا دیروز باهاش «تاتی تاتی» رو تمرین می‌کردیم، اگه دستش رو نمی‌گرفتیم نمی‌تونست راه بره، حالا داره می‌ره تا زندگی رو از این به بعد تنهایی تجربه کنه!؟ مادر سرش را به آرامی تکان داد و باز اشک‌هایش سرازیر شد. خواستم به آغوشش پناه ببرم، اما دیدم خجالت کشید و رفت تا به بهانه‌ای خود را در آشپزخانه پنهان کند. دستی بر شانه‌ام خورد، به عقب برگشتم، دایی«شاهرخ» لبخندزنان گفت: - پسر پات سست نشه، این طبیعیه، مادره نمی‌تونه دوری بچش رو ببینه... اما کم‌کم عادت می‌کنه، اگه سربازی رفته بودی اینا یه کم با این وضع راحت‌تر کنار می‌اومدن، اما ازشانست معاف شدی... بهت می‌گفتم بریم شمال؛ بریم مسافرت؛ می‌گفتی با مامان و بابا می‌ریم. می‌گفتم بریم کوه و دشت می‌گفتی با مامان و بابا می‌ریم. بفرما؛ پاک وابسته شدین رفت... حالا هم آسمون که به زمین نیومده، می‌خوای بری درس بخوونی و برگردی اگه می‌خواستی زن بگیری ببین چه شیونی به پا می‌شد؟! خنده‌ام گرفت... مهمان‌ها هم خندیدند... مامان تا نیم ساعتی در میان مهمانان آفتابی نشد... از پشت پنجره پذیرایی او را دیدم که در تاریکی روی لبه حوض وسط حیاط نشسته... وقتی مهمانان سرگرم پذیرایی بودند، پاورچین پاورچین خود را به مامان رساندم، مثل روزهای بچگی خودم را به او چسباندم و سرم را روی شانه‌اش گذاشتم... شانه‌اش به نرمی می‌لرزید... به آسمان چشم دوختم و گفتم: مامان می‌گم خب شما و بابا هم خونه رو اجاره بدین و بیاین ایتالیا تا چشم بر هم بزنین چهار سال تموم می‌شه بر می‌گردیم، هم شما تنها نیستین هم من، خیال همه مونم راحت می‌شه... به خدا کار سختی نیست. - سکوت برقرار شد... لحظاتی بعد شانه‌های مامان دیگر نمی‌لرزید... - بیژن... نمی‌خواد نگران ما باشی فقط قول بده، هیچ وقت... یعنی هر چیزی هم که پیش اومد... هیچ وقت از یاد نبری که من و بابا چقدر دوستت داشتیم و داریم. می‌فهمی عزیزم؟! وقتی پای موفقیت و سعادت تو در میون باشه، ما از دلمون می‌گذریم... اما از تو نمی‌تونیم بگذریم، می‌خوام اینو بفهمی. - مامان... چه شرط عجیبی دارین؟! خب معلومه که منم از شما نمی‌گذرم. من دارم می‌رم ادامه تحصیل بدم و تا می‌تونم کار کنم تا به اون چیزی که شما ازم انتظار دارین برسم... اینا رو فقط برای خودم نمی‌خوام، برای خوشحالی شما هم می‌خوام، مامان سرش را به آرامی تکان داد، سرم را از روی شانه‌اش برداشتم و از نیمرخ به چهره‌اش نگاه کردم، می‌توانستم از همان نیمرخ چهره او نیز عمق دلتنگی‌اش را ببینم و درک کنم. مهمانی تا حدود ساعت ۱۰ شب به طول انجامید مامان حسابی سنگ تمام گذاشته بود، حدود ساعت دو و نیم بامداد باید به طرف رم پرواز می‌کردم. بابا، دایی شاهرخ و همسرش، مامان و پدربزرگ برای بدرقه‌ام به فرودگاه آمده بودند. وقتی برای آخرین بار نگاه‌های غمبار آنها را از پشت شیشه‌های وسط سالن فرودگاه می‌دیدم، حس کردم انگار همه‌شان با تمام وجود، دلشان نمی‌آید خداحافظی را باور کنند. یادم آمد در چنین موقعیتی بهتر است هر چه زودتر سخت‌ترین تصمیم را گرفت یا باید بمانم و دیگر فکر رفتن را نکنم یا سرم را برگرداندم و دسته چمدانم را محکم چسبیده و به روبه‌رو نگاه کنم و تا می‌توانم دور شوم... وقتی به خود آمدم همه چیز گذشته بود و من در هواپیما بودم... تا یادم می‌آید از بچگی علاقه وافری به نقاشی و ساختن اشکال مختلف داشتم... مامان وبابا هم تشویقم می‌کردند... در نوجوانی جدی‌تر به طبیعت اطراف، اشکال و اجسام و البته ابنیه قدیمی و نوساز نگاه می‌کردم کم‌کم دلم می‌خواست ساخت چیزهایی متفاوت را خود تجربه کنم... و بالاخره یکی از همان روزها بود که فهمیدم دلم می‌خواهد جدی‌تر به هنر نگاه کنم، طوری که بخش اصلی زندگی و رویاهایم شود. به نظرم همان روزها بود که دیدم با همه وجود می‌خواهم به ایتالیا سفری داشته باشم و همه چیز را از هنر، خوب دیدن تا خوب اجرا کردن از هنرمندانش یاد بگیرم. یادم هست وقتی اولین بار آرزویم را برای مامان و بابا گفتم هر دو به یک اندازه یکه خوردند و در سکوت به هم خیره ماندند... وقتی خنکای نسیم مطبوع ماه مارس در فرودگاه رم صورتم را نوازش می‌داد، با آن‌که کیلومترها دور از وطن و خانواده‌ام بودم حس غربت نمی‌کردم. راننده تاکسی که مرا از فرودگاه به طرف هتل می‌برد، پیرمرد خنده‌رو و بشاشی بود... چشمکی به من زد و گفت؛ اهل کجایی پسرجان، همین جا یا اسپانیا؟! خندیدم و گفتم: ایران... و او دو دست را محکم به هم زد و گفت: اوه مامامیا... اوه... ایرن... ایرن... گود، گود... انگلیسی لهجه‌دار او که به واژه‌های ایتالیایی آمیخته شده بود، برایم لذتبخش بود... پرسید؛ اولین بار است که به ایتالیا می‌آیی... و من سر تکان دادم. رم میادین زیاد و خیابان‌های بلند زیادی دارد. در مسیر فرودگاه تا هتل راننده مهربان تاکسی نام خیابان‌ها و میادین را برایم زمزمه می‌کرد. میدان «پیاتسا ناوونا»، میدان مردم یا Piazza del popole که در وسط آن ستون سنگی رامس دوم دیده می‌شود. راننده در خیابان Vitterioveneto مقابل هتل پلازا تاکسی را نگه داشت و گفت: - این هتل سه ستاره جای راحت و دنجیه و برای کسانی که اولین باره به ایتالیا می‌یان قیمت مناسبی داره... لبخند زدم و کرایه را به او پرداختم. او چمدانم را از صندوق عقب در مقابل در هتل زمین گذاشت و با چند حرکت سریع خداحافظی کرد و رفت. دربان در هتل به یکی از خدمتکاران اشاره کرد، او با عجله به طرف من آمد و چمدانم را برداشت و مرا به طرف هتل راهنمایی کرد. آن هتل تا چهار ماه اقامتگاه من بود. بعد از نام‌نویسی در امتحانات ورودی دانشگاه هنر رم، و به دنبال آن قبولی در کنکور ورودی، در پانسیونی در خیابان via cavor دو اتاق کرایه کردم. این خیابان شلوغ و پرصدا بود و اغلب عصرها امکان راه رفتن در پیاده‌رو مشکل می‌شد. بعدها فهمیدم این خیابان به منزله «شانزلیزه» رم است، گاهی تا پاسی از شب مردم را می‌دیدی که در خیابان برای خرید و گردش در ترددند. ایتالیایی‌ها مردم خوش‌پوش، خوش خوراک و حساسی هستند... در کمتر از چهار پنج ماه با دوستان زیادی از اهالی شهرهای مختلف ایتالیا صمیمی شدم که برایشان گفتگو درباره هنر و معماری سنتی ایرانی جذاب بود. بعضی از آنها اطلاعات زیادی درباره انبیه تاریخی ایران داشتند و گاه من از هم‌صحبتی با آنان خجالت می‌کشیدم، چون به عنوان یک ایرانی کمتر از تاریخ و هنر کشورم مطلع بودم. بعد از گذشت کمتر از یک سال مامان و بابا برای دیدنم آمدند، آنها مرا با خرید آپارتمانی کوچک در مرکز شهر حسابی غافلگیر کردند... حدود یک ماه فرصت داشتیم تا باز در کنار هم باشیم و خاطره دوری‌ها را به فراموشی بسپاریم... دیدار از ونیز، فلورانس، سالرنو، میلان و سورنتو به اتفاق آنها اولین فرصت را برای من بعد از گذشت یک سال از اقامت در ایتالیا فراهم کرد تا با خانواده‌ام باشم و نقشه‌ها و رویاهای تازه‌ای در سر برای آینده بپرورانم. آنها بالاخره پذیرفته بودند که «بیژن» دیگر انتخابش را کرده است. سال سوم دانشگاه بودم که با کار در آکادمی هنرهای ظریف رم و فروش طرح‌ها و نقاشی‌های کارت پستالی در بین همکلاسی‌ها و اساتیدم شناخته شده بودم، با پس‌اندازی از خودم و کمک مالی که مامان و بابا برایم فرستادند توانستم آپارتمان کوچکم را بفروشم و خانه‌ای دو طبقه اما نقلی با حیاط و باغچه‌ای کوچک و مصما در خیابان Piazza venezia نزدیکی «میدان اسپانیا» خریداری کنم. این میدان و گوشه پلکان دهم آن در جایی که دکه‌های گلفروشان، همه روزه گل‌های رنگارنگی به عابران می‌فروشند، پاتوق همیشگی من و چهارپایه نقاشی‌ام بود. اواخر ماه فوریه بود و من می‌خواستم برای نخستین بار نمایشگاهی را که دستاورد چهار سال تلاشم در ایتالیا بود در سالن طبقه پایین خانه‌ام بر پا کنم، «مارچلو» و «نبینو» دو دوست صمیمی‌ام در تغییر دکوراسیون، آماده‌سازی و تبلیغات این نمایشگاه به شکل آماتور و دانشجویی با من همکاری داشتند و یکی از اساتید آقای دکتر «ریتو ویلاری» از طرح من استقبال فوق‌العاده‌ای کرده بود، یکی از تابلوهای شرکت داده شده در نمایشگاه تابلویی از عکس خودم در کودکی بود که روی کاناپه‌ای روی چمن مقابل خانه‌ای سفید نشسته بودم... مامان این عکس را همیشه در صندوقچه روی میز توالتش می‌گذاشت یک روز وقتی علتش را پرسیدم و عکس را اتفاقی دیده بودم او را به من داد و قول گرفت که هیچ وقت آن را از خود دور نکنم. به نظرم این بهترین عکسی است که از نوزادی‌ام دارم پشت این عکس چیزی خط خورده شده بود و در مقابلش نوشته شده بود بیژن در هفت ماهگی، خودم تابلوی مربوط به این عکس و تابلویی که از چهره مامان کشیده‌ام را بیشتر از بقیه آثارم دوست دارم. اما فقط من نبودم که این احساس را داشتم از اولین روز نمایشگاه، دختری جوان با رسیدن به این تابلو تامل کرد و دو روز بعد که سر و کله‌اش دوباره پیدا شد، بعد از آن روز آخر با عکسی در دست در مقابل تابلو ایستاد و رنگ چهره‌اش مهتابی‌تر از آنچه بود به نظر رسید، فهمیدم این حس او «نشانی» از احساسی آشنا و متفاوت دارد. - شما آقای «بیژن تجلی» نقاش این آثار هستین؟! - بله... خانم... - اسمم «مانیا»ست اهل ناپل هستم و در دانشگاه رم طراحی روی فلزات می‌خوانم. کارهای شما فوق‌العاده است... من نمایشگاه‌های زیادی از آثار نقاشی دیدم حتی نقاشی ایرانی‌های مقیم اینجا، اما یک حس مشترک بین آثار شماست که با نقاشی‌های سایر هموطنان تا کمی فاصله دارد... خودتان تا به حال متوجه این نکته شده‌اید که حتی... که حتی از نظر ظاهر و سلیقه بسیار شبیه جوانان ایتالیایی هستید؟! از حرف او خنده‌ام گرفت و با تعجب به او خیره ماندم. او لبخند زد و گفت: - آن تابلو را، همان کودک آرمیده بر روی کاناپه را هر قیمتی باشد می‌خرم... حاضر به فروشش هستید؟ - چرا اون...؟ دلیلی خاص داره...؟ - دلیلش مادر بزرگمه... اون تابلو به طرز عجیبی شبیه گمشده ماست... مادربزرگم اونو می‌پرستید حالا از آن روزها ۲۵ یا ۲۶ سالی می‌گذره، این تابلو شبیه این عکس که انگار معجزه شده؟! «مانیا» عکس را در مقابل چشمانم گرفت... برای لحظه‌ای نفسم بند آمده بود... حس می‌کردم یخ کرده‌ام. عکس کودکی من در دست او بود... همان کودک، همان کاناپه روی چمن باغچه در مقابل همان ساختمان سفید. - این عکس، مال منه... این بچه منم که... «مانیا» ابروانش را با تعجب بالا برد و در حالی که دست بر روی دهانش گذاشته بود و محکم فشار می‌داد، اشک‌هایش سرازیر شد. - این چطور...یعنی ممکنه... این عکس پسرخاله منه... شوهر خاله‌ام ایرانی بود... اونا بعد از تولد پسرشان برای دیدن خانواده شوهر خاله‌ام به ایران رفتند اما، ما چهار ماه بعد خبر تصادف و مرگ هر سه نفرشان را شنیدیم... خدای من مامان بزرگ هیچ وقت باورش نمی‌شه و می‌گه «مارینا»، «خسرو» و «پیمان» کوچولو بر می‌گردند... یکی دو قدم به عقب برداشتم می‌خواستم از آن کابوس بیرون بیام، نمی‌خواستم باور کنم که دخترک چطور به استناد یک عکس قدیمی، هویتم را زیر سوال می‌برد. اما ناگهان پیرزنی تکیده و لاغراندام با لباس‌هایی مرتب و چشمانی به رنگ آبی دریا، در چشم‌هایم نگریست... حس کردم عمق نگاهش آشناست ناگهان به سویم آمد و مرا در آغوش خود فشرد و شروع به گریه کرد... او زیر لب نام «مارینا» را می‌برد و من فهمیدم به «نشانی» گمشده‌اش آمده است... نمایشگاه را تعطیل کرده‌ام و به تلفن‌ها، پیام‌ها و نامه‌ها پاسخ نمی‌دادم؛ مامان و بابا منتظرند برای عید در خانه و کنارشان باشم و من هنوز نمی‌دانم فرزند کدام خانه و کدام خانواده‌ام؟! - مرتضی؛ «بیژن» تلفن رو جواب نمی‌ده، بلیتش رو هم قطعی نکرده. - نوشین؛ اینقدر با دلواپسی خودت رو آزار نده، حتما کارای نمایشگاهش طول کشیده... می‌یاد من مطمئنم که می‌یاد. - مرتضی؛ مادر خدا بیامرزم همیشه می‌گفت: خون و خاک، آدم رو هر جای دنیا که باشه به طرف خودش می‌کشه اون مادرش ایتالیایی بوده، من می‌ترسم عاقبت... - اما پدرش ایرانی بوده نوشین... دوباره این داستان کهنه رو زنده نکن... صدای زنگ تلفن هر دو نفرشان را به طرف گوشی پراند. - الو، الو... پسرم عزیزم، کجایی مادر؟! کجا...؟ آره... آره... باشه از دلشوره که مردم چرا تلفنت رو جواب نمی‌دادی؟ آخه برای چی؟!... ولی اون خونه... چرا عجله کردی؟ باشه... باشه مادر پس... باشه... ساعت هشت صبح فرودگاهیم... باشه مادر، بابا هم خوبه؛ سلام می‌رسونه... ما هر دو به تو افتخار می‌کنیم «بیژن» هر دومون منتظرتیم. «نوشین» گوشی تلفن را زمین گذاشت، نفسی عمیق کشید و اشک‌هایش را پاک کرد.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/55955
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید