امروز شنبه 23 خرداد 1405

Saturday 13 June 2026

مهدکودک پسر من


1401/08/01
کد خبر : 64976
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 51 نفر
یک روز پرستار کودکم به من اطلاع داد که: «لطفا به فکر کس دیگری باشید من ازهفته آینده نمی آیم.» یخ زدم چیزی که فکر نمی کردم همین بود چون تاحالا چندتا پرستار جورواجور عوض کرده بودم و این دختر کسی بود که من می خواستم. آرام، دقیق و اغلب تعطیلات را هم پیش پسرم بود. به هرحال دیگه وقتش بود که پسرم اجتماعی بشه و از خونه بیرون بیاد. تصمیم گرفتم سراغ مهدکودک برم و جای مناسبی پیدا کنم. مرخصی گرفتم و ظرف دو روز محل مورد نظرمو انتخاب کردم و پسرمو صبح برای اولین بار با پرستار فرستادم از شروع هفته بعد خودم بچه را تحویل مهد دادم؛ چون پرستار تصفیه حساب کرد و رفت. صبح اول وقت با پسرم راهی مهد شدیم اما مگه از من کنده می شد؟ وقتی به زور ازش جدا شدم و رفتم سرکار بعد از ظهر مربی رو دیدم که صورتش پر ازجای چنگ های پسرم بود خیلی حالم بد شد، عذرخواهی کردم. کاش می توانستم مثل مادرای خانه دار خونه بمونم و اونو به این حال و روز نندازم. ولی نمی تونستم خودمو قانع کنم که دست از همه امتیازاتی که درسایه اون همه تلاش به دست آورده بودم بکشم و خونه نشین بشم. شوهرم وقتی ماجرا رو شنید گفت: حداقل چندسال بمون خونه وقتی بچه مدرسه رفت باز برو سرکار. با درآمدی که من داشتم پذیرفتن اینکار برایم غیرممکن بود. ازطرفی پسرم داشت به مهد عادت می کرد ولی هر روز صبح با گریه ازطرف اون شروع می شد و از طرف من قول هایی بود که داده می شد. «برات اسباب بازی می خرم» «خاله مهد گفته می خواد جایزه بده» و خیلی حرف های دیگه. اون قدر این پروسه طولانی و زجرآور بود که برام به اندازه یه سال می گذشت تا پسرم حاضر بشه و راه بیفته و وقتی اونو تحویل می دادم به قدری خسته بودم که دلم می خواست بزنم زیر گریه. توی محل کار، بچه ها هر روز می پرسیدن: «چرا اینقدر دمقی؟» خوب کارهارو با شوهرت تقسیم کن و این زندگی همچنان در جریان بود. فامیلها به خاطر اینکه بچه دارم ، کمتر باهام معاشرت می کردند. تو در و همسایه هم بچه کم بود و اونا هم از خانواده هایی بودن که قبولشون نداشتم. طفلی پسرم می ایستاد جلوی پنجره به بازی اونا نگاه می کرد. مامانم می گفت: «گناه داره دست از این کلاست بردار مگه خودت تو کوچه بزرگ نشدی؟ بد بود؟ چرا بچه رو زندانی می کنی؟ بذار یاد بگیره با مردم چطوری باید رفتار کنه وقتی بزرگ شد که نمی تونی باز تو خونه حبسش کنی. بذار بره بچگی کنه تو که حوصلشو نداری، باباشم که همیشه یا پشت اینترنته یا اضافه کار می مونه. پس این یه الف بچه چه کنه» و وقتی مخالفت منو می دید یه توپ می آورد و با نوه اش شروع به بازی می کرد که دیدنی بود. از خنده روده بر می شدی. ولی پسرم با خوشحالی لحظاتی رو بازی می کرد و چه لذتی رو می تونستی توقیافه اش ببینی. مادر و پدر داستان ما نمونه ای از والدین جامعه مان هستند که پربودن برنامه های شخصی، اشتغال و تفریحات خارج از خانه مجالی به آنها نمی دهد که لذت زندگی خانوادگی را تجربه کنند، مادرانی که هویتشان به جای مادر بودن، کار و کسب و عشقشان به جای فرزند روابط دوستانه و مسافرت های فردی و گروهی و یا تحصیلات تکمیلی، کلاسهای آموزشی و امثال اینهاست.فردی که اصلا فرصتی ندارد تا بخشی از آن را به عنوان مادر صرف کند و زایندگی و پرورش طفل برایش قصه ای ناآشناست. شاید این ماجرای پر از غصه ایست که زندگی ماشینی به آن دامن می زند. صاحبنظران معتقدند: دهکده جهانی تئوری در حال پیوستن به واقعیت است ولی ما می توانیم با اتخاذ تدابیری مناسب با زمان و موقعیت از تأثیرات منفی کمتر آن در امان باشیم. در خانواده با کمک گرفتن از مذهب، سنت و فرهنگ ملی می توانیم اهدافی در راستای مصلحت و رسالت انسانی خود انتخاب کنیم تا در تربیت فرزندمان نیز شاید دچار چالش زیادی نشویم. به جای اینکه به رسم اکثریت جامعه تصمیمات متأثر از تبلیغات و مد را بگیریم و تحت تأثیر تبلیغات دنیای رسانه باشیم زمانی را بیندیشیم و بعد ترجیحات خود را براساس نیازها و علایق شخصی مان انتخاب کنیم می توانیم خود و فرزندمان را با عنایت به جنسیت شان بهتر و کاربردی تر و اصولی تر پرورش دهیم چه کاری برای ما ضروری تر از شناخت خود و اهدافمان و پرورش کودکی خوشبخت و دانا، که رسالتش را می شناسد و در پی احیای بیشتر خویشتن خویش است.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/64976
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید