امروز دوشنبه 08 تیر 1405

Monday 29 June 2026

مروری بر کتاب «بی‌مهری»


1401/08/01
کد خبر : 70640
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 52 نفر
● فصل اول: دوران نوجوانی بود و بی‌خبری- در تاثیر تماشای «هفت‌تیرهای چوبی» در کتابخانه‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، در کوچه پس کوچه‌های محل زندگی، بچه‌های محل دور هم جمع می‌شدیم و در لشکرکشی های کودکانه با هفت‌تیرهایی که از چوب ساخته بودیم به سوی هم شلیک می‌کردیم. بدون آن که بدانیم سازنده هفت تیرهای چوبی چه کسی بود و چطوری آن را ساخته بود‍! بعدها شنیدیم که این فیلم کلی جایزه‌های ریز و درشت را نصیب سازنده‌اش کرده و به اصطلاح فیلم ماندگاری شده است! ● فصل دوم: دوران جوانی بود و عشق فیلم و سینما- در کنار وسترن‌های جان‌وین و خون آشامی دراکولا و فیلم‌های مارلون‌براندو وآلن دلن و چهچه زدن‌های فردین و... کارگردانی آمده بود تا در هیاهوی فیلم‌های ایرانی آن دوره فیلم‌های متفاوتی بسازد. فیلم‌هایی چون: کاکو، رقاصه، غریبه، خروس، ممل‌آمریکایی و... و فیلم‌های کودک و نوجوانی مثل: حسنی، سه ماه تعطیلی، زنگ انشاء و... که هر کدام از آنها برایش از جشنواره‌های مختلف داخلی و خارجی جوایز زیادی را به ارمغان آورده بود! این کارگردان، اسمش «شاپور قریب» بود و کلی هم اسمش بر سر زبان‌ها!... در این دوره بازیگرانی چون ناصر ملک مطیعی، پرویز فنی‌زاده، بهروز وثوقی، سعید راد، فروزان، گوگوش و... و خیلی‌های دیگر، یکی از بهترین کارهایشان را با او تجربه کردند و پیشنهاد بازی در فیلم‌های او را بدون چون و چرا می‌پذیرفتند و بازار عکس‌های یادگاری داغ بود! ● فصل سوم: انقلاب شده بود و قرار بود در فضای سینما هم انقلابی برپا شود و در دورانی که هنوز سینما و تماشا گرانش برای ماندن وضعیت‌های مختلفی را تجربه می کرد، بار دیگر نام «شاپور قریب» و فیلم پرفروش آن دوره- «بگذار زندگی کنم»- بر سر زبان‌ها افتاد و تماشاگران را با سینما آشتی داد. شاید حرف و حدیث‌هایی که پیرامون این فیلم براه افتاد سبب شده تا «قریب»، غریبانه» به انزوا کشیده شود و مثل خیلی‌های دیگر به تبعید ناخواسته درخانه محکوم شد و این «غربت» تا انتها همچنان ادامه یافت. ● فصل چهارم: اواخر دهه شصت بود و در مشهد سرگرم تولید فیلم «گرگ‌های گرسنه» بودم، شنیدم که شاپور قریب دوباره اجازه کار گرفته و با کوچ کردن به مشهد می‌خواهد فعالیتش را در آنجا ادامه دهد که حاصل آن فیلم‌ ناموفقی شد به نام«بازگشت قهرمان» که به نوعی بازگشت خود قهرمان هم به سینما محسوب می‌شد و کلی ماجراهای حاشیه‌ای تکراری دیگر!... به دیدارش رفتم. شادی عجیبی داشت. مثل یک کودک که او را در جمع به بازی گرفته باشند، خوشحالی می‌کرد. در نشست‌هایی که با هم داشتیم از آرزوهایش حرف می‌زد و حسرت کارگردانی فیلم‌های خوب و به خصوص برگشت به دنیای کودک و نوجوان بر دلش مانده بود و فیلمنامه‌های دلخواهش را که نوشته بود به من نشان داد. ● فصل پنجم: در هیاهوی گرفتاری‌های روزمره؛ چند سالی از او بی‌خبر بودم- خبرهای ضد ونقیضی از حال و روز او می‌شنیدم و این که مایوس و دل شکسته از نامردمی‌های روزگار به تهران بازگشته و به همراه خانواده‌اش در پارکینگ منزل یکی از دوستانش زندگی می‌کند. در فرصت‌های مختلف به دیدارش رفتم. با اینکه فقط به خاطر گذران زندگی به کارگردانی چند پروژه ناموفق در سینما و تلویزیون تن داده بود، ولی با این حال هنوز هم حسرت بازگشت به دوران طلائیش در حرف‌ها و رفتارش کاملا مشهود بود. ● فصل ششم حدود ده سال بعد- سال ۱۳۸۵- در کوران برگزاری جشنواره بین‌المللی فیلم‌های ورزشی که مسوولیت برگزاری آن را داشتم، به بهانه فیلم «کفش‌های جیرجیرک دار» از شاپور قریب برای حضورش در جشنواره دعوت کردم و این، تقدیری بود از حضور نزدیک به نیم قرن فعالیت در سینما، با تمام نشیب و فرازهایش! با آنکه دیگر توانی برایش باقی نمانده بود و با کمک همسرش برروی صحنه آمد ولی بازهم در حرف‌هایش هنوز حسرت ساخت فیلم دلخواهش موج می‌زد و هنگام خداحافظی هنوز هم از امیدهایش می‌گفت! ● فصل هفتم سال ۱۳۹۱، روز میلاد حضرت علی(ع) و روز پدر، به خواست«سیداحمد میرعلایی» و دستور «جواد شمقدری» به دیدار شاپور قریب رفتم. در چند ماه اخیر، چندمین باری بود که به دیدارش می‌رفتم. از آخرین دیدار که به اتفاق «داود رسولیان» بود بیشتر از دو هفته نمی‌گذشت. هر بار از دفعه قبل بیشتر از پای درآمده بود. حدود دو ماه قبل از آن که هنوز می‌توانست کمی حرف بزند، در صحبت‌های پراکنده‌اش هنوز منتظر بود تا فیلم جدیدش را شروع کند. این بار فقط با جسم نیمه جانی به نام «شاپور قریب» روبرو شدم که حتی قادر نبود چشمانش را باز کند. از آن همه هیاهوی سال‌های دور ونزدیک فقط چند تندیس برروی بوفه خانه، روزهای حضور را یادآوری می‌کرد! همسرش- نوشین امیرقاسم خانی(فرزند مرحوم خانی- فیلمبردار قدیمی سینما)- با بغضی در گلو از بی‌مهری یاران سخن می گفت و اینکه در تمام این مدت حتی یک نفر از آنهایی که روزی افتخارشان حضور در کنار قریب بود، یادی از او نکردند و همان‌ها به طور یقین فردا در رثایش حرف‌ها خواهند زد و به این بهانه باردیگر خود را مطرح خواهند کرد. (که دیدم عملا پیش گویی‌اش درست از آب درآمد). همسر قریب با اشک و دلی شکسته از «شمقدری» و «میرعلایی» تشکر و قدردانی می‌کرد که در این شرایط آنها را تنها نگذاشته و مرتب پی‌گیر اوضاع بودند، و می گفت که: اگر توان جلوگیری داشتم اجازه نمی‌دادم هیچکدام از آنها در مراسم تشییع قریب شرکت کنند، چون او در زنده بودن به آنها احتیاج داشت- نه احتیاج مالی- که نیازمند یک توجه و نگاه مهربانانه از سوی آنها بود! سه‌شنبه شانزدهم خرداد نود و یک- ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر- تلفن نوشین امیرقاسم خانی، مختصر و یک دنیا درد-«قریب» رفت، «غریبانه» پرواز کرد تا جسم خود را از این همه بی‌مهری‌ رهایی بخشد- «غربت»، «قریب» را در روز تشییع هم دیدیم، همانهایی که فرصتی پیدا کرده بودند تا طبق پیش بینی همسر قریب، در رثایش ناله سردهند فقط به تبلیغاتمطبوعاتی اکتفا کردند و حاضر نشدند تا با حضور در مراسم خستگی ‌بر پاهایشان عارض شود! ● فصل هفتم براستی به کجا می‌رویم چنین شتابان؟ با این همه بی‌مهری و دور بودن از هم، به کجا خواهیم رسید؟ آیا این روزها برای ما نخواهد بود؟! تهیه‌کننده سینما
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/70640
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید