ما از فلسفه ابتلا به بیماریها در جهان هستی بیاطلاعیم. البته علت ایجاد بعضی از آنها کشف شده است ولی علت بروز برخی بیماریهای بدخیم، سرطانها و بسیاری از بیماریهای صعبالعلاج را نمیدانیم...
از همه مهمتر، از اینکه چرا افرادی مبتلا میشوند و عدهای نه، بیخبریم. فلسفه و مصلحتی هم که در ورای آن وجود دارد، نمیدانیم، بنابراین همیشه این سوال برای همه از بیماران و دوستان آنها گرفته تا پزشکان و کادر درمان پیش میآید که «چرا من؟»، «چرا فرزند و عزیز من به این بیماری سخت مبتلا شده است؟»، «مگر من چه گناهی مرتکب شدهام که باید در جوانی به بیماری سخت و غیرقابل درمان مبتلا شوم؟»، «مگر این طفل بیگناه چه کرده که باید سرطان بگیرد» و...
پاسخ به این سوالها و ابهامها در مسیر تشخیص و درمان بیماری، کار آسانی نیست و از عهده پزشکان نیز خارج است. برای درک این وقایع و ابتلاها در گام اول دلیلی قانعکننده یافت نمیشود. این جمله کلیدی «خواست خداست» ممکناست مجالی برای رهایی از این سوالها باشد ولی ذهن بیمار، اطرافیان و پزشکان و کادر درمان هنوز به دنبال پاسخ است.
برای پیدا کردن جواب این سوالها و دهها سوال دیگر و یافتن راه برونرفت از نگرنیها و ابهامها از استادانی که در این زمینه تحقیقاتی داشتهاند، کمک گرفتهایم.
اگر به خدای عادل معتقدیم و عدالت را از اصول بنیادی اعتقادهای مذهبی میدانیم و بر این باوریم که خداوند حکیم، آسمان و زمین را بر مبنای عدالت استوار کرده است، باید بتوانیم به ناملایمات و بیعدالتی?های ظاهری در تقسیم مصائب بین مردم پاسخی قانعکننده بدهیم. ابتدا لازم است بلایا و مصیبتهای خودساخته را جدا کنیم. درصد قابلتوجهی از حوادث، بیماریها و مشکلات اقتصادی و خانوادگی، در کاستیهای خودمان ریشه دارد ولی هستند بلایا و صدمههایی که فرد آسیبدیده در پدید آوردن آن بیتقصیر بوده است و بیمار بعد از ابتلا این سوال در ذهنش جولان میدهد: «چرا من؟»
● وقـتـی بـیـمـار مـیپـرسـد چـرا مـن بـیمـار شـدم...
دکتر محمداسماعیل اکبری
استاد دانشگاه، رییس مرکز تحقیقات سرطان دانشگاه علومپزشکی شهید بهشتی
«چرا من به فلان بیماری دچار شدم؟» سوال نسبتا شایعی است که بیماران از خود یا از پزشک معالج ?شان میپرسند. آگاهی، حق بیمار و دادن پاسخ مناسب از وظایف پزشکان است.
● چرا بیمار میپرسد؟
سوال بیمار از فطرت انسان سرچشمه میگیرد که به دنبال دانایی است. آگاهی او از علت بیماریاش، میتواند آشفتگی ذهنی و حتی رنج وی را اندکی کاهش دهد و به او در تعیین خطمشی معالجه بیشتر کمک کند. از طرفی فرد دنبال عامل بیماری است تا بتواند آن را حذف کند یا حداقل تقصیر را به گردن آن بیندازد. قطعا هیچ معلولی بدون علت نیست، اما ممکن است از آن علت آگاه نباشیم یا به درستی علل مرتبط را نشناسیم یا اینکه به علت کمآگاهی، حوزه علل واقعی را گم کنیم و به عواملی که یا وجود ندارند یا موثر نیستند، بپردازیم. خانمی که به سرطان پستان مبتلا میشود، طبیعتا به دنبال عوامل ایجاد این بیماری میگردد. از رسانههای همگانی هم مطالب گوناگونی دراینباره شنیده است؛ مثل اینکه مصرف هورمونهای زنانه، بچهدار نشدن و شیرندادن یا خوردن غذاهای چرب و استعمال دخانیات و استرسهای روانی و مشکلهای اجتماعی باعث ابتلا به سرطان پستان میشوند. برای این خانم مهم نیست که این عوامل چه سهمی در ایجاد بیماری دارند؛ او به دلایل مختلف یکی یا چند تا از این عوامل را که در سابقه خود سراغ دارد، انتخاب میکند و دیگر رها نمیکند، مثلا علت ابتلا به سرطان پستان را فقط مصرف هورمونهای زنانه میپندارد یا استرسهای روانی یا هر دوی آنها و به بقیه عوامل هم کاری ندارد.
● نتایج این پرسشها چه میتواند باشد؟
بعد تحلیلهای او روی این ۲ عامل شروع میشود؛ مثلا اینکه چرا من قرص هورمونی خوردم؟ سپس یادش میآید همسرش دوست نداشته زود بچهدار شوند و به همین دلیل چند سال قرصهای پیشگیری از بارداری خورده یا بهعکس بچهدار نمیشده و همه اطرافیان میخواستهاند بچهدار شود و مجبور شده هورمونهای جنسی زنانه مصرف کند. او علت و عامل را پیدا میکند و تقصیرها را متوجه عامل میکند نه علت، یعنی شوهر یا خواهرشوهر را که میخواستهاند او بچهدار نشود یا بشود، در معرض اتهام قرار میدهد یا اصلا خودش را به دلایلی که برای خودش داشته، مقصر میداند. در هر دو صورت، چه بیمار تقصیر را گردن دیگران بیندازد و چه خودش، فرقی نمیکند، این آن آگاهیای نیست که بتواند در فرایند درمان و پیگیری موثر باشد یا زودتر او را از فاز شوک و انکار به فاز قبولی و همراهی برساند. موضوع نقش استرس در بروز بیماری که حدیث مفصلتری است و بیمار به آسانی میتواند عوامل مختلفی برای ایجاد آن پیدا کند؛ از رییسجمهور گرفته تا فلان وزیر که گوشت و نان را گران کردهاند یا رییس اداره که اضافهکار نداده یا خواهرشوهر و مادرشوهر که به او اخم کردهاند یا شوهر که همراهش نبوده است.
این پاسخها و این ذهنیتها که در بسیاری موارد هم ریشه در واقعیت دارند، در این مرحله هم به بیمار کمک و او را برای مقابله با بیماری همراه گروه معالج نخواهد کرد، اما زمانی که بیمار خودش برای خودش علت بیماری را بررسی میکند، وظیفهای به عهده پزشک معالج است یا اینکه پزشک فقط وقتی که مورد سوال قرار گرفت، باید پاسخ دهد؟
● چرا و چگونه پزشک باید پاسخ دهد؟
جواب کوتاه این است که در هر صورت پزشک باید آمادگی پاسخ دادن را داشته باشد و در صورتی که از او سوال شد، پاسخ دهد. طبیعی است شرط اول پاسخدهی گروه معالج، علم به مطلب است اما این همه موضوع نیست. چگونگی پاسخ دادن هم اهمیت زیادی دارد که علاوه بر مبانی علمی، مبانی اجتماعی و حقوقی را هم شامل میشود، مثلا در مورد سرطان پستان، همه آن عواملی که برشمردیم عوامل خطر محسوب میشوند و حتی وابستگی خطر آن هم مشخص شده است ولی واقعا هیچکدام را نمیتوان به عنوان عامل مطلق ایجاد بیماری شناخت یا معرفی کرد و فقط میتوان گفت همه این عوامل در مطالعههای مختلف تا حدودی در بیماران مبتلا به سرطان پستان بیشتر دیده شدهاند. بیمار هم افرادی را که با این عوامل مواجه نبودهاند و به سرطان پستان مبتلا شدهاند، میشناسد، پزشک باید مکانیسم بیماری را همانطور که میداند یا باید بداند، توضیح دهد نه آنگونه که بیمار استنباط کرده است و نباید همه دریافتهای بیمار را نفی کند. مثلا میتواند بگوید سرطان پستان، یعنی تغییر ماهیت سلولهای طبیعی به سلولهای سرطانی که مکرر و مستمر تکثیر میشوند و بدن قادر به کنترل این تکثیر نیست. پزشک باید قاطعانه به بیمار بگوید اگرچه علت ایجاد سلول سرطانی را میشناسیم، اما واقعا اینکه کدام علت باعث بروز این مشکل در شما بوده است، معلوم نیست و شناخت این عوامل در این مرحله هم کمکی به درمان نمیکند.
گاهی برخورد بیمار با عوامل بیماریزا، باعث «خود تقصیری» یا «دیگر تقصیری» میشود و به زیان بیمار تمام خواهدشد و وظیفه پزشک معالج است که او را از این موضوع آگاه کند و دیدگاهش را به سوی مثبتگرایی سوق دهد تا از همه امکانات برای بهبود بهره ببرد.
در کشورهای غربی موضوع اخلاق زیستی را در قالب قانون تدوین کردهاند، ولی قانونی که روابط انسانی و روابط عاطفی را مدنظر قرار نداده است. انتقال اطلاعات صحیح به بیمار در قوانین غرب آمده، اما موضوع کرامت و حرمت انسان را که باز هم از علوم اثبات شده و یقینی همان کشورهای غربی است، نادیده گرفته است.
گاهی انتقال اطلاعات صریح مثلا در اعلام تشخیص بیماری صعبالعلاج به مانند یک «ضربه» به بیمار است ولی قانون، پزشک را مکلف کرده است، این امر نه تنها بهرهای به بیمار نمیرساند بلکه به او ضرر میزند و از کمیت یا کیفیت زندگی یا حداقل همراهی او برای درمان متناسب کم میکند، بنابراین پزشک با استفاده از روانشناسی مثبتگرا و رعایت سلامت روانی و سلامت معنوی بیمار و بهرهگیری از مولفههای معنوی و اجتماعی، میتواند هم پاسخ علمی به سوالهای بیمار دهد و هم آگاهیهای او را در حدی بیشتر از برخورد فیزیکی با بیماری افزایش دهد و در کمیت و کیفیت زندگیاش موثر باشد.
● زنـدگی در مـرز مـرگ و زنـدگـی
دکتر حمیدرضا نمازی
پژوهشگر مرکز تحقیقات اخلاق و تاریخ پزشکی
دانشآموخته دکترای پزشکی و فلسفه دین
درد و رنج و قرار گرفتن در اوضاع و احوال مرزی بین مرگ و زندگی همچون ابتلا به نوعی سرطان صعبالعلاج، روزمرگی را در زندگی بیمار کمرنگ میکند و گویی هر لحظه از زندگی او تازه و یکه است. بیمار در عین حال که در دو راهه امید و ناامیدی قرار دارد اما روزگارش نو به نو میشود و انگار لحظات را به غنیمت میگیرد، چنان که احساس میکند واجد احوالات و احساساتی شده است که پیشتر سابقه نداشته و تجربه نکرده است. این تجربه در برخی از بیماران چنان خوشایند است که سالگرد ابتلا به سرطان را جشن میگیرند و این اتفاق را عامل یافتن چشمی متفاوت در نظر به عالم میدانند. گرچه این مهم برای همگان دست نمیدهد، اما کم و بیش میتوان شرایطی فراهم کرد که این حس متفاوت برای بیمار فراهم شود. نگارش اتوبیوگرافی یا خود نوشت و مقایسه احوال پس و پیش از سرطان توسط بیماران، ذهن و ضمیر بیمار را مرتب میکند و تا حدی او را از ابهام و سرگشتگی در خیال میرهاند.
گویند حکیم رازی در درمان بیماری که فَزَع میکرد گفت: «سه کس در این جمعاند، من و تو و بیماری. من و تو باید با هم بسازیم و بر بیماری غلبه کنیم.» این رویکرد، یعنی شخصیت انگاری برای بیماری، برای برخی بیماران کارآمد است. بیمارانی که خیال میکنند خرچنگ سرطان در گوشت و خون و جانشان رخنه و خانه کرده است. چند نکته را در این خصوص باید لحاظ کرد. یکم آنکه پزشک و کادر درمانی به قدر مقدور علم پزشکی و به حد محدود امکانات پزشکی توان معالجه دارند. از سوی دیگر بیمار نیز به دلیل قرارگرفتن در اوضاع و احوال مرزی ممکن است فراتر از حد معقول متوقع باشد. این مساله رابطه بیمار را مخدوش میکند و ذهنیتش را نسبت به مراقبتی که از او میشود به هم میزند. دوم آنکه بسیاری از بیماران دچار وسواس در بیماری و درمان میشوند. جستجوهای مکرر در اینترنت در خصوص بیماری، تعویض مکرر پزشک، امتحان هر شیوه درمانی علمی یا غیرعلمی نتیجه این وسواس است. سرگشتگی و اغتشاش در تصمیمگیری، فرجام این مسیر است. در هر صورت بیمار باید اندازه نگه دارد. نه انتظار حداکثری از طبیب داشته باشد و نه آنکه در دام وسواس بیفتد و از تمرکز در درمان محروم شود.
● معنای زندگی
برخی بیماران اهل مطالعهاند. ابتلا به سرطان ممکن است رغبت به مطالعه را در اوایل بیماری کم کند، اما بیمار باید دوباره خود را به مطالعه بازگرداند. کتاب خواندن به ویژه مطالعه داستان و رمان به بیمار کمک میکند تا درکی عمیقتر از تنوع و تکثر زندگی پیدا کند و جایگاه خود را در جهان بیابد. مطالعه اطوار زندگی آدمیان برای بیمار مبتلا به سرطان او را متوجه «دیگری» میکند و از وسواس در خود میرهاند. درنگ در «دیگری» در بسیاری از این افراد میتواند معنای زندگی را بازیابی کند. برای بیمارانی که کمتر اهل مطالعهاند، مواجهه با امور بیکران و نامتناهی و نامتعین طبیعت توصیه شده است. رفتن به دریا، کوه، صحرا، کویر یا دیدن فیلمهایی که آکنده از این مفاهیماند در نزد بیمار به صورت ناخودآگاه، امر نامتناهی را تداعی میکند و تا حد زیادی از وسواس در خود میرهاند. انسان همواره در مواجهه با امور نامتعین و نامتناهی به درکی معنادارتر از زندگی خود میرسد و کسانی که در وضعیتهای مرزی همچون ابتلا به سرطانی صعبالعلاج قرار گرفتهاند از این حیث برای یافتن معنای زندگی جستجوگرتر و مستعدترند.
● بارگران بیماری
اریش فروم در کتاب «گریز از آزادی» معتقد بود که آدمیان مسوولیت?گریزند و ترجیح میدهند مسوولیتهای سخت و ناخوشایند خود را در سرپیچ زندگی به دیگران وانهند. این تناقض عجیب روانشناختی انسانهاست که در عین حال که لاف اختیار و آزادی میزنند در بزنگاه تصمیمگیری، میگریزند و خود را رها میکنند. فیلسوفان وجودی بر این باور بودند که شرافت زندگی به پروای خویشتن و استوار ایستادن است. از این منظر هر بیمار سرطانی دو راه پیشرو دارد. یا اختیار و استقلال خود را وانهد و به دیگری و همسر، فرزند، پدر، مادر، دولت و ... تفویض کند و در پی آن نیز گوش خود را ببندد و نخواهد چیزی را در مورد بیماریاش بداند و بشنود یا آنکه بخشی از بار سرطان را خود به دوش کشد، در تصمیمگیریها مشارکت کند و رویکردی فعالانه داشته باشد. طریق اول بیمار را در خود فرو میبرد و جلوهای ترحمآمیز از او ترسیم میکند. به خاطر داشته باشیم که جمع میان احترام و ترحم کار دشواری است و مهارت ارتباطی بالایی را میطلبد. از اینرو بیماری که در اثر ابتلا به سرطان دچار حساسیت عاطفی و اخلاقی شده است، در این صورت ممکن است پیاپی احساس بیحرمتی کند و رابطهاش با دیگران مخدوش شود. طریق دوم گرچه در بادی امر دشوار می?نماید اما در نهایت آرامش وجودی بیشتری به بیمار میبخشد به دیگر سخن هم او را از اغتشاش ذهنی میرهاند و هم ابهام در روزگارش را میکاهد. از طرفی به نظر میرسد بیماری که پرسش «چرا من؟» او را در برگرفته است گریز و گزیری از کشیدن بارگران سرطان نداشته باشد. «آدمی دشواری وظیفه است» و این مهم در لحظات وجودی زندگی معنادارتر میشود.
● مساله شر
یکی از پرسشهای جدی بیمار جستن تبیینی برای مساله شر است. مساله شر به زبان ساده یعنی چگونه میتوان دردها، رنجها و بدیهای این عالم را چنان توجیه کرد که با رحمانیت خداوند سازگار افتد. طرح این مساله از سوی بیمار معقول است و او حق دارد در این لحظات سخت، جهان را به پرسش بگیرد، اما بیمار باید بداند که پزشک فیلسوف نیست و ورود چنین مباحثی به رابطه او با پزشک معمولا راهی به دهی نمیبرد. پزشک میتواند تجارب سایر بیماران را برای او بیان کند و این، همه آن چیزی است که بیمار میتواند از کادر درمانی انتظار داشته باشد. پاسخ به مساله شر، برحسب زمینه فرهنگی، مذهبی و علایق نظری بیمار متفاوت است و متناسب با بافت فکری او قانعکننده خواهد بود. بیماری بهانهای میشود تا بیمار، ذهن نظری خود را فعال کند و در پی این جواب، معنایی از هستی و زندگی را برای خود بازیابد. از طرفی باید توجه داشت ذهن بیمار مبتلا به سرطان و بیماریهای سخت، هوشیارتر و سیالتر از آن است که با پاسخ کلیشهای و از پیش تعیینشدهای قانع شود و در بسیاری موارد درنگ و تامل در پرسشها و جایگزین کردن پرسشهای عمیقتر با پرسشهای سادهانگارانه پیشین، پاسخ را مییابد.
● مرگ خوش
سرطان و بیماری صعبالعلاج الزاما مترادف با مرگ نیست. ولی مبتلایان را مرگ اندیش میکند. انسانها بسیاری از شادیها و لذتهای زندگی را در غفلت از مرگ تجربه میکنند و در طول زندگی از یاد مرگ فرار میکنند، اما این تمام داستان زندگی نیست. یاد مرگ وجود انسان را غلیظ و او را یکپارچه میکند. ابتلا به سرطان و بیماریهایی از این دست این تاثیر مثبت را بر نهان جان آدمی میگذارد. یاد مرگ به معنای غم و تباهی و نابودی و سیاهی نیست بلکه به انسان یاد میدهد تا گلیم خواستههایش را از پای روزگارش درازتر نکند و دیگرمدارتر و مهربانتر شود. این تلقی را چه در ایمان باوران و چه در ناباوران میتوان یافت. بیمار مبتلا به سرطان باید دریابد که مرگ سرنوشت محتوم نوع انسان است و او این موهبت را یافته است که آگاهانه با آن مواجه شود. تنها در این مواجهه آگاهانه است که مرگ خوش اتفاق میافتد. مرگ نیز مانند سایر رخدادهای حیات، خوش و ناخوش دارد. مرگ خوش همانست که درکنار عزیزان، دوستان، با آمادگی روانی و ذهنی و با آرامش خاطر اتفاق میافتد. مرگ خوش موهبتی است که برای کسانی که طبیعت آنها را به تدریج به پیشواز مرگ میبرد یا خود به پیشواز مرگ میروند رخ میدهد و مرگهای لحظهای و تصادفی از این موهبت بهره کمتری دارند.
● مامک طهماسبی
فوق تخصص طب تسکینی
استادیار دانشگاه علوم پزشکی تهران
مـیتـوان دنـیـا را بـا آرامـش تـرک کـرد
طبق تعریف سازمان بهداشت جهانی، مراقبتهای تسکینی (Palliative Care) رویکردی است برای ارتقای کیفیت زندگی بیماران و بستگان بیمارانی که به یک بیماری تهدیدکننده حیات مبتلا شدهاند. بهبود کیفیت زندگی از طریق پیشگیری و درمان آلام جسمی (خصوصا درد)، مشکلات روانی- اجتماعی و روحی یا معنوی امکانپذیر است.
پس از مرگ من، چه بر سر بستگان و عزیزانم خواهد آمد؟
چه کسی از آنها مراقبت خواهد کرد؟
من قادر به تحمل درد جدایی نیستم، آیا آنها خواهند بود؟
من چه کردهام که مجبور به تحمل این رنجم؟
چرا این بلا بر سر من آمده است؟
چرا من؟
چرا خداوند من را اینگونه تنبیه میکند؟
پس از مرگم چه بر سرم خواهد آمد؟
معنای زندگی چیست؟
کجا به آرامش خواهم رسید؟
به ندرت درمانهای دارویی به تنهایی قادر خواهند بود به بیماری که به یک بیماری مزمن صعبالعلاج یا لاعلاج مبتلاست، کمک کنند.
شکی نیست با درمان دردهای جسمی، میتوان تا حدی کیفیت زندگی فرد را بهبود بخشید، اما آیا دارویی وجود دارد که التیامبخش آلام بیماری که از امید تهی است باشد؟
مراقبتهای روحی یا معنوی بخشی از درمان بیماران است که اغلب در طب مدرن غربی نادیده گرفته میشود. طب کلنگر باید شامل مراقبت از تمامیت فرد باشد و ابعاد جسمی، فکری و روحی او را در برگیرد. زمانی یک فرد سالم تلقی میشود که هماهنگی کاملی بین این اجزا وجود داشته باشد.
نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن، نیاز به بخشیدن و بخشوده شدن، نیاز به منبعی برای امید و قدرت، نیاز به اعتماد داشتن و مورد اعتماد واقع شدن، همه از اجزای بُعد روحی یا معنوی انسان است.
نگاه انسان به زندگی، ایمانش به خداوند و ارزشها و اصولی که در زندگی به آنها پایبند است، همه و همه از همین بُعد وجودش شکل میگیرد.
یکی از اهداف علم پزشکی و بهخصوص طب تسکینی، حفظ کرامت انسان است. کرامت انسان ریشه در ارتباطهای او دارد؛ با خودش، با بستگان و دوستانش، با گذشتهاش (در قالب خاطرات)، با فرهنگی که در آن رشد کرده و هر آنچه که دنیای او را شکل میدهد (خداوند، جهان هستی و کل زندگی).ممکن است علم از درمان برخی بیماریها عاجز باشد اما باید باور داشته باشیم که میتوانیم کاری کنیم که بیمارمان هنگام مرگ در آرامش کامل این دنیا را ترک گوید.
● دکتر فربد فدایی
روانپزشک
دانشیار دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی
عضو هیات مدیره انجمن علمی روانپزشکان ایران
چـرا مـن؟
انسانهایی که با بیماریهای صعبالعلاج خود یا اطرافیان و حوادث و بلایای آسمانی و ساخته دست انسان مواجه میشوند، پرسشهایی دارند از این قبیل که چرا من؟ چرا اطرافیان من؟ چرا اصولا درد و رنج و بیماری و فاجعه و حادثه وجود دارد؟ آیا این امر با عدالت خداوند سازگار است؟ چرا خداوند جهان بهتری نیافریده است و از این قبیل.
پاسخهای فراوانی نیز از طرف اندیشمندان در این مورد ارائه شده است که جنبههای گوناگون موضوع را ارزیابی کردهاند. برخی به سادگی همه چیز را در این جهان خوب و عالی و بدون نقص دانستهاند و دلایلی برای ایراد صاحبنظران با گفتههای خود فراهم آوردهاند:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
ولتر در داستان کاندید، سرگذشت جوانی سادهدل به همین نام را بیان میکند که استادی به نام پانگلوس داشت که معتقد بود هرآنچه در جهان روی میدهد عین خوبی و درستی و زیبایی است. این دو در طول سالها با مصایب و فجایع فراوانی روبرو میشوند و هربار پانگلوس بر عقیده خود پافشاری میکند،
هرچیز که هست آنچنان میباید
ابروی تو گر راست بُدی کج بودی
تا سرانجام روزی که پانگلوس پس از یک حادثه و فاجعه دیگر سخن خود را تکرار میکند، کاندید که در مزرعه مشغول کار بوده است فقط به او این پاسخ را میدهد: «بهتر است به فکر کشت و کار خود باشیم!»
اما ما و انسانهای دیگر چه عقیدهای میتوانیم داشته باشیم؟ به عنوان یک مسلمان در برابر دردها و رنجها چه بگوییم و آن را ناشی از چه ضرورتی بدانیم؟
البته یک دهری مذهب خواهد گفت حیات جز برآیند تصادفهای کور و احتمالات بیشمار نبوده است و طبعا بر مبنای آزمون و خطا و بقای انسب شکل گرفته است و بالطبع کاستی و نارسایی در آن مورد انتظار است. اما شاید بین معتقدان خداوند نیز گروهی بپرسند: آیا خداوند نمیتوانست جهانی بهتر و موجوداتی کاملتر بیافریند که در وجود آنها نقص و بیماری نباشد و جز خوبی از آنها صادر نشود؟
البته که خداوند میتوانست و آنها را آفریده بود. فرشتگان که وجودشان از نور است و جز تسبیح خداوند نمیگویند و جز خوبی از آنها نمیبینیم.
اما این موجود که فقط آفریدهای بود برای خوببودن، بی هیچ اختیاری، خداوند سبحان را راضی نمیکرد. خداوند خلیفه اللهی میخواست که با اراده آزاد بین خیر و شر مخیر باشد و با نیروی عقل و برخورداری از کلام وحی خوبی را برگزیند. خداوند موجودی را میخواست که بار امانت الهی را که بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشت اما از تحملش سرباز زدند و از آن ترسیدند، بپذیرد. این موجود که این بار را حمل کرد، انسان بود:
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند
به عنوان مسلمان، خلقت انسان را طبق برنامه و هدف میدانیم، انسان آفریده شده است که خداوند را بشناسد و ازجمله جهان را و هر چه را در آن هست، که همه مظاهر آفرینش پروردگارند.
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
انسان به نیروی عقل و ارادهای که خداوند به او عطا کرده است و با بهرهگیری از تعالیم انبیاء و معصومین(ع) وظیفه دارد که تاریکی را به روشنی و نارسایی را به کمال و بدی را به خوبی و بیماری را به بهبود تبدیل کند.
این ماموریتی است فردی و گروهی که بکوشیم رنج و بیماری را از میان برداریم و به بیماران و مصیبتدیدگان حمایت و عشق عرضه کنیم. این خودشناسی است که به سوی خداشناسی میرود. آنگاه میتوانیم چون حافظ بگوییم:
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مساله بی چون و چرا میبینم
● دکتر احمدعلی نوربالا
روانپزشک
استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران
بـایـد از تـهـدیـدهـا فـرصـت سـاخـت
«چرا من؟!» پرسشی عادی و همگانی است که نحوه مواجهه با آن اهمیت زیادی دارد. برای آنکه پزشک پاسخ قانعکنندهای برای این پرسش تکراری بیماران خود داشته باشد، بهتر است موضوع را از زاویه دیگری ارزیابی کنیم. اصولا حوادثی که از نظر ما نامطلوب تلقی میشوند را میتوان به ۲ گروه تقسیمبندی کرد؛ گروه اول حوادثی است که برای همه افراد اتفاق میافتد اما زمان وقوع آن مشخص نیست، مانند مرگ. فارغ از نگاه عرفانی، بیشتر افراد مرگ را امری ناخوشایند تلقی میکنند. گروه دوم شامل اتفاقاتی است که تنها به سراغ برخی افراد میآید. تصادف، بیماری و ورشکستگی همگی اتفاقهای ناگواری است که گریبان همه افراد را نمیگیرد. حال این پرسش مطرح است که چگونه باید گروه دوم از این اتفاقها را توجیه کنیم؟!
نظام طبیعت در برخورد با این حوادث، آن را برگرفته از قانونمندی بشری دانسته و وقوع آن را مشمول حادثه ذکر میکند.
به بیان دیگر، وقوع حوادث ناگواری مانند بیماریهای لاعلاج تصادفی بوده است. به عنوان نمونه در کشورهای پیشرفته برای اینکه رفتارهای اجتماعی افراد را تحت کنترل داشته باشند، امکان اینکه تکتک افراد را مورد ارزیابی قرار دهند، وجود ندارد و از طرفی گاهی اوقات به شئونات و کرامت انسانی افراد درستکار هم خدشه وارد میشود. به همین دلیل به طور تصادفی افراد مورد بررسی قرار میگیرند به شیوهای که پلیس یا مامور مترو در یک روز مشخص، دادن بلیت توسط مسافران را بررسی میکند و اگر کسی به صورت تصادفی رفتار ضداجتماعی از خود بروز داد، جریمه سنگینی را باید بپردازد. بنابراین اگر فردی دچار بیماری صعبالعلاج شود، طبق قانون طبیعت، مشمول یک امر تصادفی در طبیعت شده است و اگر باز هم بپرسد که چرا من باید وارد این گردونه شوم، پاسخش این است که بر مبنای قانون طبیعت، وقوع اتفاقات تصادفی امری اجتنابناپذیر است. در اینجا بازخورد بیمار قابلتوجه است، بیمار یا میتواند بگوید کاری از دستش برنمیآید یا اینکه بیشتر از قبل مراقب سلامت خود باشد و از عواملی که علایم بیماریاش را تشدید میکند، دوری و کاری کند که اگر دوباره مشمول حادثه شد، پیروزمندانه از آن بیرون بیاید.
● ابتلا، محک صبر
اما در نظام دینی چنین دیدگاهی وجود ندارد. در حقیقت آموزههای دینی، حوادث ناگوار را مشمول تصادف نمیداند بلکه اعتقاد دارد، افراد در معرض «ابتلا» قرار میگیرند و زمانی که اتفاقات ناگوار به وقوع میپیوندد وارد صحنه آزمایش الهی میشوند.
طبق آیه ۵۵ تا ۵۷ سوره بقره، انسانها در ۵ مورد مختلف مورد آزمون قرار میگیرند: ۱. خوف، هر آنچه باعث نگرانی، ترس و اضطراب میشود. ۲. جوع، گرسنگی. ۳. کاهش اموال. ۴. برهمخوردن سلامت. ۵. ثمره زندگی، فرزند، پست و مقام.
درحقیقت افراد در مواجهه با اتفاقات ناگواری که در این ۵ حوزه به وجود میآید، وارد صحنه آزمایش میشوند. حال در مواجهه با این اتفاقات ناگوار آنهایی که صبر و مقاومت و پایداری پیشه میکنند، خداوند آنها را مشمول رحمت خود قرار میدهد. در ادامه آیه آمده کسانی که در مواجهه با سختیها و بلایا، صبر و مقاومت در پیش میگیرند و میگویند ما در مدار خداوند قرار داریم از پیروزشدگان هستند. حتی خداوند آنها را در درجه و مقام پیامبر قرار داده و گفته تنها کسانی که صبر پیشه میکنند مشمول رحمت الهی و جزو هدایتشدگان هستند و درود و صلوات خداوند بر آنها باد.
با این اوصاف، مواجهه پزشک با این سوال فلسفی بیمار بستگی به دیدگاه بیمار به زندگی دارد. اگر فردی متعهد به آموزههای دینی باشد، پزشک پربارتر و آسانتر میتواند پاسخش را بدهد. همانگونه که در بالا ذکر شد، اگر فردی پایبند به اصول مذهبی باشد، میتوان بیماری و گرفتاریاش را اینگونه توجیه کرد که تو در معرض امتحان الهی قرار گرفتهای و اگر از این امتحان سربلند بیرون بیایی به بالاترین درجهها نزد خدا یعنی قرارگرفتن در زمره هدایتشدگان و همردیف پیامبر خواهی رسید. در اینجا بحث دیگری مطرح میشود. ممکن است بیمار تصور کند پس خدا ظالم است که در بین این همه افراد، من را برای چنین امتحانی برگزیده! پاسخ این است که اولا خداوند هرگز ویژگی ظلم را دارا نبوده و همه مقدراتش بر مبنای عدالت است. درحقیقت هرکس به هر اندازه در رنج و تلاش و مجاهدت به سر ببرد چه با صعوبت و چه بدون صعوبت، مزد و پاداش خود را از خداوند میگیرد و براساس آیههای قرآن، بعد از هر سختی و گرفتاری آسایشی در راه است. همچنین مسیر ارتقا با سختی و مشقت همراه است و انسانهایی که در مسیر خوشبختی گام برمیدارند باید از پلههای ناکامی عبور کنند و از آنها بگذرند.
● انسانهای موفق و ناموفق در مواجهه با حوادث ناگوار چگونه برخورد میکنند؟
آدمهای ناموفق همواره میگویند: چرا من؟ چرا الان؟ چرا باید با این بیماری مواجه شوم؟ و... با این چراها بدن در حالت استرس دائمی قرار میگیرد و سیستم ایمنی سرگرم این استرسها میشود و نه تنها کمکی به بهبود بیماری نمیکند بلکه جهت سیستم دفاعی بدن به سمت استرسها تغییر میکند، اما دیدگاه آدمهای موفق متفاوت است و در مواجهه با مشکلات از خود میپرسند: «من از این پیشامد چه آموختم؟ چگونه میتوانم اوضاع را بهتر کنم؟ چگونه به خودم کمک کنم؟ چه کار کنم این حادثه تکرار نشود؟»درواقع نگاه خوشبینانه افراد موفق باعث میشود از هر موقعیتی برای ارتقای خود بهرهمند شوند.
در این میان بیمارانی نیز هستند که اعتقادات مذهبی نداشته و تفکراتشان در چارچوب دنیا و ساختههای دست بشر خلاصه میشود و حتی لائیک هستند. در مواجهه با سوال چرا من؟ این افراد، باید آن را ناشی از قانون تصادف در طبیعت بدانیم و از آنها بخواهیم نه تاسف بخورند و نه خود را سرزنش کنند بلکه به فکر مواجهه با آن باشند.
درنتیجه مواجهه پزشک با سوال چرا من؟ باید براساس دیدگاه بیمار تعیین شود.
● حرف آخر
بیمار با استفاده از روانشناسی مثبتگرا و رعایت استانداردهای سلامت روانی و معنوی و پزشک با بهرهگیری از مولفههای معنوی و اجتماعی میتوانند به پاسخهایی شخصی، تجربی و تا حدودی علمی درباره فلسفه بیماری برسند. میتوان آگاهیهای بیمار را در برخورد با بیماری به نحوی که در کیفیت و کمیت زندگی او موثر باشد، بالا برد و از دادن اطلاعات اضافی و بیحاصل به بیمار و اطرافیانش اجتناب کرد. پزشکان و بیماران باید باور داشته باشند که وقتی «ما» مریض میشویم، «او» شفایمان میدهد. با تبیین جایگاه بیمار، بیماری و آن شفادهنده بیمنت، دریافت از بلا و مصیبت و بیماری تغییر خواهدکرد. باید شفا را درست تعریف و معنی کرد.