حکومت خاندان ساسانی را آخرین تکه از پازل ایران دوره باستان شمردهاند. خاندانی میراثدار هخامنشیان، اشکانیان و حتی سلوکیان که نزدیک به ۴۳۰ سال بر این سرزمین حکم راندند. این دودمان در زمان خود چنان قدرتی یافت که شانه به شانه روم به یکی از دو دولت برتر جهان آن روزگار تبدیل شد و البته در مواجهه با خود روم نیز رقیبی بود «دارای همان قدرت حریف، بلکه بالاتر».۱
در این فرصت نگاهی کوتاه افکندهایم به دوران سلطنت این خاندان؛ از تاسیس تا سقوط، از اوج تا افول. البته روشن است که خلاصه کردن بیش از چهار قرن حکومت در نوشتاری کوتاه دست ما را برای شرح و تحلیل رویدادها میبندد. از همین رو تنها به اشارهای موجز به نامها و رویدادهای مهم زمان ساسانیان بسنده شده است.
● از اردشیر تا مانی
زمانی که اردشیر یکم از ناحیه فارس طغیان کرد و مناطق تحت نفوذ خود را حتی در بیرون از مرزهای فارس گسترش داد طبیعی بود که آخرین پادشاه اشکانی ساکت ننشیند. اردوان چهارم آخرین شاهنشاه اشکانی که این پا در کفش شاه نهادنها و نیز ایجاد یک شهر جدید به نام «اردشیر خوره» را توسط اردشیر دید، چارهای جز جنگ با او نداشت. نتیجه جنگ اما در نهایت به سود جنگاور فارس بود. شاه اشکانی در سال ۲۲۴ م توسط اردشیر کشته شد و دو سال بعد اردشیر به طور رسمی نخستین شاهنشاه ساسانی لقب گرفت.
تصویر این پیروزی بر اردوان در نقشبرجستهای در فیروزآباد قابل رویت است. این نقشبرجسته تنها یکی از کتیبهها و نقشبرجستههای متعددی است که از دوره ساسانیان به یادگار ماندهاند. سراغ بیشتر این کتیبهها و نقشبرجستهها را در «گاهواره خاندان ساسانی»۲ یعنی ناحیه فارس در نقاطی مثل نقش رستم، نقش رجب، دارا بگرد و... میتوان گرفت. بسیاری اردشیر را پسر بابک و نوه ساسان دانستهاند. اما درباره نسبت این سه نفر با یکدیگر روایات متناقضی وجود دارد که در اینجا فرصتی برای پرداختن به آنها نیست. اردشیر در دوران سلطنت خود کوشید تا با فاصله گرفتن از حکومت ملوکالطوایفی اشکانی به سمت تشکیل حکومتی متمرکز حرکت کند. «آرتور کریستینسن» مورخ و ایرانشناس فقید دانمارکی در این باره میگوید: «... هنگامی که اردشیر زمام حکومت را به دست گرفت کشور ایران برای نخستین بار صورت وحدانی ملی یافت و بیش از پیش آثار مختصه این صورت در اجزای حیات اجتماعی و معنوی ملت ظاهر شد.»۳ البته نخستین شاهنشاه ساسانی به سرعت در این راه کامیاب نشد و مدتها طول کشید تا بازماندگان خاندان اشکانی در نقاط مختلف با سلطنت جدید کنار بیایند.
جالب است که آنان تا حدود سال ۲۲۸ م همچنان برای خود سکه ضرب میکردند. رابطه شاهان ساسانی با دین زردشتی و بزرگان این دین در طول بیش از چهار قرن تاریخ این سلسله گرچه فراز و نشیب زیادی داشت اما همواره در امور سیاسی، اجتماعی و... رابطهای تعیینکننده بود. آغاز این رابطه نیز به زمان همین اردشیر برمیگردد.
البته برخلاف آنچه رایج است اردشیر را نباید برقرارکننده اتحاد دین و دولت تلقی کرد بلکه به قول دکتر «روزبه زرینکوب» عضو هیات علمی گروه تاریخ دانشگاه تهران، وی در واقع آغازگر و طراح چنین اتحادی بود. اردشیر بابکان در واپسین سالهای عمر حکومت را به پسرش شاپور واگذار کرد و خود تا زمان مرگ (۲۴۲ م) از سلطنت کناره گرفت. شاپور یکم جانشین خلفی برای پدر بود و همچون او حاکمی مقتدر. وی با ادامه راه اردشیر دستگاه حکومت ساسانی را منسجمتر و گستردهتر کرد و به ویژه اهتمامی که در گسترش مرزها داشت وسعت قلمرو ساسانیان را به بیشترین حد در سراسر تاریخ این دودمان رساند. بیهوده نیست که شاپور در کتیبه سهزبانه (پارتی، فارسی میانه، یونانی) کعبه زردشت در نقش رستم در حالی که اردشیر را «شاهنشاه ایران» خطاب کرده، از خود با عنوان «شاهنشاه ایران و انیران (غیرایرانی )» نام برده است.
نمیتوان از شاپور سخن گفت و به نبردهای وی با رومیان اشاره نکرد؛ نبردهایی که با موفقیتها و البته شکستهایی همراه بود. از جمله نبردهای مهم این شاه ساسانی با روم میتوان از درگیریهای وی با امپراتور گوردیان سوم نام برد. پس از اینکه گوردیان در نبرد با شاپور به پیروزیهای خوبی دست یافت مرگ وی (۲۴۴ م) چه در جنگ با شاپور بوده باشد چه در اثر شورشی داخلی، موجب توقف جنگهایش با ایرانیان شد. پس از گوردیان، فیلیپ عرب (رئیس پاسداران امپراتور) از ادامه نبرد خودداری کرد و با پرداخت غرامت از در صلح درآمد. اما گل سرسبد جنگهای شاپور با رومیان، نبرد با امپراتور والرین بود. جنگ شاپور و والرین حدود سال ۲۶۰ م اتفاق افتاد که برای جهان آن روزگار بسیار اهمیت داشت و آن هم به اسارت درآمدن والرین به دست شاپور بود؛ رویدادی استثنایی که «والتر هینتس» مورخ و باستانشناس آلمانی، از آن با عنوان «بزرگترین پیروزی در تاریخ ساسانیان»۴ یاد میکند. پس از این اتفاق بود که شاه ساسانی تصویر موفقیتهای خودش در مقابل گوردیان، فیلیپ عرب و البته والرین را در پنج نقش برجسته (یکی در دارابگرد، یکی در نقش رستم و سه تا در بیشاپور) به شیوهای سمبلیک ماندگار کرد.
● ظهور مانی
نام شاپور اول ساسانی با نام یک مبلغ دینی به نام «مانی» نیز گره خورده است. مانی، بنیانگذار آیین مانوی پس از سفرهایش در نواحی شرقی و هند، در اوایل به تخت نشستن شاپور به حضور شاه رسید. شاپور ابتدا مانی را پذیرفت و به وی اجازه نشر آیینش را داد و حتی او را در برخی جنگها با رومیان همراه خود کرد. اما بعدها ورق برگشت و از این حمایت (شاید به دلیل نفوذ موبدان) کاسته شد.
آیین مانوی که آیینی التقاطی بود و عناصری مسیحی، بودایی و زردشتی در آن به چشم میخورد، چیزی نبود که مورد پسند موبدان زردشتی صاحب نفوذ باشد. در نهایت نیز با تلاش اینان و به ویژه یک روحانی بلندمرتبه به نام کردیر (در ادامه به وی خواهیم پرداخت) آیین مانوی رو به افول نهاد و مانویان مورد آزار و تعقیب قرار گرفتند. سرانجام هم مانی در زمان بهرام یکم (دومین پادشاه پس از شاپور) به زندان افتاد و در سال ۲۷۶ م کشته شد. البته مرگ مانی پایانی بر آیینش نبود و آیین مانوی تا سالها در قارههای مختلف جهان به حیات خود ادامه داد.
● از کردیر تا مزدک
پس از مرگ شاپور اول تا آغاز سلطنت دیگر پادشاه مقتدر ساسانی یعنی شاپور دوم نزدیک به ۴۰ سال فاصله است. طی این سالها سلسله ساسانی شاهد روی کار آمدن هفت پادشاه بود. اشارهای کوتاه به نام این سلاطین خالی از لطف نیست:
▪ هرمزد یکم: ملقب به دلیر
▪ بهرام یکم: کسی که برای نخستین بار روی «سکهها» از عنوان «شاهنشاه ایران و انیران» استفاده کرد. ضمن اینکه اعدام مانی هم در آخرین سال سلطنت وی روی داد.
▪ بهرام دوم: شورش بزرگی که در نواحی شرقی رخ داد وی را در مواجهه با رومیان ضعیف کرد و نتیجه آنکه رومیان حتی تا تیسفون نیز پیشروی کردند. همچنین در زمان وی قدرت و نفوذ کردیر به اوج خود رسید. به علاوه اینکه بهرام دوم به دلیل نقشبرجستههای زیادی که بر جای گذاشته همواره باستانشناسان را دعاگوی خود کرده است!
▪ بهرام سوم: وی را به دلیل اینکه فرمانروای سیستان بود، بهرام سکانشاه خطاب میکردند.
▪ نرسه: رویداد بسیار مهم زمان نرسه در سال ۲۹۸م روی داد. جایی که در نبرد با رومیان همسر و بستگان وی به اسارت درآمدند و نرسه برای آزادی آنان مجبور به پذیرش شرایط عهدنامهای مشهور به عهدنامه نصیبین شد. پذیرش آن عهدنامه شکست بزرگی برای شاه ساسانی بهشمار میرفت و البته پیروزی بزرگی برای روم. «در مدت چندین قرن که خصومت بین روم و ایران دوام داشت، هیچگاه روم منافعی چنین سرشار از ایران به دست نیاورده بود...»۵ گفتهاند نرسه مدت کوتاهی پس از قبول آن عهدنامه نهتنها از سلطنت کناره گرفت بلکه دیری نپایید که حتی از شدت تاثر ناشی از آن از دنیا نیز رفت! حتی اگر فرض کنیم چنین روایتی ساختگی باشد باز خود دلیلی بر خفتبار بودن پذیرش عهدنامه نصیبین است.
▪ هرمزد دوم: مرگ او را توسط اعراب در سواحل جنوبی ایران دانستهاند.
▪ آذرنرسی: زمان آذرنرسی قدرت بزرگان دربار به حدی رسید که وی را پس از مدت خیلی کوتاهی از سلطنت خلع کردند و با تارومار کردن برادرانش کودک دیگر هرمزد دوم را که هنوز در شکم مادر بود، به سلطنت گماشتند! روشن است برای بزرگانی که به دنبال نفوذ خود بودند هیچ سلطانی بهتر از کسی که هنوز به دنیا نیامده، نبود. اما پس از متولد شدن کودک (که او را شاپور نام نهادند) و به سن بلوغ رسیدنش، ورق برگشت و اوضاع برخلاف میل بزرگان شد.
● کردیر
تاریخ سلسله ساسانیان بدون اشاره به نام روحانی پرنفوذی مثل کردیر ناقص است. کردیر که «کلاوس شیپمان» باستانشناس آلمانی از او به عنوان «پاپ کیش دولتی ساسانیان»۶ یاد میکند، یک روحانی عادی زردشتی نبود. وی که در دوران هفت پادشاه نخست ساسانی زیسته است، نفوذش در زمان بهرام اول و دوم به اوج رسید و با دریافت القاب و مناصب متعدد یک چندشغله به تمام معنا شد! او با همین نفوذش توانست مانی را از سر راه خویش بردارد. کردیر در تلاش برای افزایش قدرت و نفوذ آیین زردشتی در سرکوب و تعقیب پیروان آیینهای دیگر از هیچ کوششی دریغ نکرد. نفوذ او تا آنجا رسید که در مکانهایی مثل نقش رستم، نقش رجب و سرمشهد در کنار کتیبهها و نقشبرجسته پادشاهان از خود کتیبه و نقشبرجستههایی بر جای گذاشت.
روی کار آمدن نرسه (که مخالف کردیر و نفوذش بود) را باید پایان قدرت این روحانی زردشتی بدانیم. جالب است پس از مرگ کردیر (شاید با دستوری حکومتی) به شکلی عجیب شاهد عدم حضور نام وی در کتابهای تاریخی و مذهبی هستیم. به طوری که گویا اصلاً «موبدان دوره متاخر ساسانی چنین شخصیتی را نمیشناختند.»۷
● شاپور دوم
اما شاپور دوم که اشارهای کوتاه به وی شد، سلطنتی ۷۰ ساله برابر با طول عمرش داشت (۳۰۹ تا ۳۷۹م). او پس از رسیدن به سن بلوغ و به تعبیر طبری وقتی «استخوانش محکم گشت»۸ آرامآرام توانست قدرت بزرگان را ناچیز انگارد و اقتدار خود را به رخ آنان بکشاند. سرکوبی قبایل عرب در نواحی جنوبی و قبایل خیونی در مشرق و البته منازعات نسبتاً موفقیتآمیز با روم در غرب از جمله اقدامات شاپور در مواجهه با بیگانگان بود. اما مهمترین موفقیت وی در جنگ با رومیان در سال ۳۶۳م رخ داد. در این سال پس از کشته شدن یولیانوس (مشهور به یولیانوس مرتد) امپراتور روم در ۳۲سالگی، امپراتور بعدی یعنی یوویانوس به قبول عهدنامهای تن داد که شرایط سنگینی را به روم تحمیل کرد. شاید مهمترین بخش این عهدنامه واگذاری نصیبین به ایران بود (این شهر که اکنون در حدود جنوب شرقی ترکیه است، در جنگهای ایران و روم اهمیت فوقالعادهای داشت). به این ترتیب شاپور دوم انتقام عهدنامه نصیبین میان نرسه و دیوکلسین (امپراتور وقت روم) را از رومیان گرفت.
در برخی جنگهای شاپور با رومیان شخصی در سپاه روم بود که با نگارش دیدههای خود از نبردها نام خود را در تاریخ ماندگار کرد. نوشتههای آمیانوس مارسلینوس فارغ از اینکه با تعصب نگاشته شدهاند یا خیر، از منابع دست اول در شناخت بخشهایی از تاریخ ساسانیان بهشمار میآید. اثر او که البته امروزه همه مجلداتش در دسترس نیست به فارسی نیز ترجمه شده؛ هر چند از چاپ این ترجمه سالیان درازی میگذرد. البته آثار مورخان یونانی- رومی دیگری هم مثل پروکوپ قیصری و آگاثیاس از منابع مطرح تاریخ ساسانیان محسوب میشود.
در دوران حکومت شاپور دوم دین مسیحیت در روم به رسمیت شناخته شد (۳۱۳م) که اتفاقی تعیینکننده برای دنیای مسیحیت بهشمار میرفت. در ایران نیز در همان ایام اتفاق تقریباً مشابهی روی داد. با تلاشهای شاپور و یک روحانی عالیرتبه به نام آذربد مارسپندان اتحاد دین و دولت تقویت شد و زردشتیگری رسمیت بیشتری یافت.
نقش آذربد مارسپندان، موبد بزرگ در انسجام و گسترش دستگاه دینی زردشتی در روزگار شاپور دوم نقشی غیرقابل انکار است.
پس از مرگ شاپور در سال ۳۷۹م در مدت ۱۵۰ سال تا روی کار آمدن خسرو انوشیروان شاهد اتفاقات ریز و درشتی در قلمرو ساسانیان هستیم. هجوم اقوام مختلف به نواحی شمالی و شرقی و ادامه نبرد پرفراز و نشیب با رومیان از آن جملهاند. به اینها افزایش قدرت اشراف و موبدان را که در نظام طبقاتی ساسانی جایگاهی برجسته داشتند هم باید اضافه کرد که گاهی به بالاترین حد ممکن میرسید آنقدر که این بزرگان حتی میتوانستند یکی را از سلطنت خلع کنند و دیگری را به جایش روی کار آورند.
● سایر شاهان
در اینجا تنها میتوان اشارهای کوتاه به کسانی که در این مدت ۱۵۰ سال (اواخر قرن چهارم، قرن پنجم و اوایل قرن ششم میلادی) روی کار آمدند، داشت.
▪ اردشیر دوم: تاجگذاری اردشیر دوم به شیوهای سمبلیک در نقشبرجستهای در طاق بستان نزدیک کرمانشاه قابل رویت است.
▪ شاپور سوم: در زمان وی (یا بنابر برخی روایات در زمان بهرام چهارم) ناحیه ارمنستان که همواره موضوع مناقشه بین ایران و روم بود، میان این دو قدرت تقسیم شد.
▪ بهرام چهارم: همزمان با دوران پادشاهی بهرام چهارم در مغربزمین، روم در سال ۳۹۵م به طور رسمی به دو قسمت روم شرقی و غربی تقسیم شد. از این پس سروکار ساسانیان دیگر با روم شرقی بود.
▪ یزدگرد یکم: به سبب آزادیهایی که یزدگرد یکم به مسیحیان ایران داد در منابع مسیحی از وی به نیکی یاد شده است. هر چند بعدها به دلیل سوءاستفادهها و برخی اقدامات، شاه ساسانی مجبور به سرکوب آنان شد!
▪ بهرام پنجم: از بهرام پنجم بیشتر با عنوان «بهرام گور» یاد میکنیم؛ کسی که قصهها و افسانههای فراوانی به نامش در ادبیات کلاسیکمان میتوانیم بیابیم. در زمان بهرام صلحی ۱۰۰ساله با روم شرقی در سال ۴۲۲م به امضا رسید.
▪ یزدگرد دوم: مسیحیان ارمنستان در پاسخ به خواست مهر نرسی، وزیر اعظم یزدگرد، حاضر به ترک آیین مسیحیت نشدند؛ اقدامی که جنگ با یزدگرد و سرکوب شدن آنان را در پی داشت.
▪ هرمزد سوم: دوران به تخت نشستن هرمزد خیلی کوتاه بود و در نزاعی که بین او و برادرش پیروز رخ داد در نهایت تاج و تخت از آن پیروز شد.
▪ پیروز: خشکسالی و قحطی هفتساله به اضافه حملات هیاطله از جمله مشکلات پیروز در ربع قرن حکومتش بود که به ویژه از نظر اقتصادی تاثیری غیرقابل انکار بر اوضاع دولت و ملت داشت. وی یک بار در جنگ با هیاطله اسیر شد و بار دیگر پس از آزادی و نبرد دوباره با آنان در سال ۴۸۴ م (در افغانستان فعلی) جان باخت. در واپسین سال سلطنت پیروز مذهب نسطوری به عنوان فرقه خاص کلیسای مسیحی در ایران مورد پذیرش قرار گرفت.
▪ بلاش: این شاهنشاه ساسانی پس از روی کار آمدن به صلح با هیاطله پرداخت؛ صلحی که البته بدون پرداخت باج سنگین ممکن نبود.
▪ قباد: وی بعد از هشت سال سلطنت با حمایت از آیین تازه از راه رسیده مزدکی و در نتیجه برانگیختن خشم بزرگان از سوی آنان خلع و به زندان افکنده شد. گرچه برادرش جاماسب، سه سال در غیاب وی روی تخت نشست اما قباد آنقدر اقتدار داشت که بار دیگر روی کار آید و به حکمرانیاش ادامه دهد.
آیین مزدکی را برخی ادامه مانویگری، بعضی تفسیری نو از زردشتیگری و عدهای نیز تلفیقی از این دو به حساب آوردهاند. این آیین هر چه بود به دلیل جنبههای اجتماعیاش و تاکید بر برابری و مقابله با نظام طبقاتی با استقبال مردم مواجه شد و به تدریج در روزگار قباد شکل جنبشی اجتماعی، اقتصادی به خود گرفت؛ جنبشی که آشوب و حتی فساد نیز در پی داشت. در تاریخ طبری درباره مزدکیان آمده: «این گروه میگفتند خداوند روزی را در زمین آفریده است تا مردم آن را با هم برابر تقسیم کنند، اما مردم در آن به یکدیگر ستم کردند و نیز میگفتند میخواهند از توانگران بگیرند و به درویشان بدهند و از دارایان بازگیرند و به ناداران باز پس دهند... مردمی که از طبقه پایین بودند این فرصت را غنیمت شمردند و بر مزدک و یاران او گرد آمدند... »۹ در نهایت مزدک و مزدکیان در سال ۵۲۸ یا ۵۲۹ م با نقشآفرینی مستقیم خسرو (پسر و جانشین قباد) در روزگار قباد قتل عام شدند.
● از انوشیروان تا سقوط دودمان
«خسرو درخشانترین پادشاه ساسانی بود و عربان همه فرمانروایان ساسانی را با نام او یعنی کسری میشناختند. همچنان که سزار (قیصر) نام همه فرمانروایان روم شد.»۱۰ این تنها نمونهای از تعریف و تمجیدهای مورخان و شرقشناسان غربی و شرقی درباره خسرو اول است.
خسرو اول ملقب به انوشیروان (جاویدانروح) بیست و یکمین شاهنشاه ساسانی است که از سال ۵۳۱ تا ۵۷۹ م نزدیک به نیمقرن حکومت کرد. در روایاتی که درباره وی به دست ما رسیده است آنقدر واقعیت و افسانه درهم تنیده شدهاند که شناخت چهره واقعی او و قضاوت دربارهاش دشوار شده است. با این حال دوران حکومت خسرو اول را باید تجدید حیاتی در دودمان ساسانی به شمار آوریم. انوشیروان در شاهنشاهیاش دست به اصلاحات گستردهای در دستگاه تحت امرش زد. تسلط بر اشراف و موبدان و تعدیل نفوذ و قدرت آنان، ادامه اصلاحات نظام مالیاتی که از زمان قباد آغاز شده بود، افزایش فرمانده سپاهیان (سپاهبد) از یک نفر به چهار نفر و در کل سر و سامان دادن به اوضاع نظامی (هر چند این اقدام نتایج ناخوشایندی را در آینده برای ساسانیان به بار آورد)، سرکوبی هیاطله با مشارکت اقوام تازه از راه رسیده ترک، توجه به فرهنگ و هنر و در نتیجه رونق و رشد آن، نگاه مسامحهآمیز به اقوام غیرزردشتی و تسلط بر یمن در جنوب شبهجزیره عربستان از جمله اقدامات خسرو انوشیروان بودند. ورود شطرنج از هند به ایران، ترجمه کتاب کلیله و دمنه توسط برزویه طبیب به فارسی میانه به اضافه ترجمه کتابهایی دیگر از زبانهایی مثل یونانی و سریانی نیز به روزگار سلطنت خسرو برمیگردند. ضمن اینکه میلاد رسول اکرم(ص) هم در سال ۵۷۰ م یعنی همزمان با پادشاهی انوشیروان بوده است.
● پس از انوشیروان
جانشین بلافصل خسرو انوشیروان، هرمزد چهارم بود که تا سال ۵۷۹ م سلطنت داشت. در وصف وی گفتهاند با نجبا سختگیر و با مردم طبقات پایین سهلگیر بود. در تاریخ طبری آمده است: «نیت او نیکی به ناتوانان و تنگ گرفتن بر اشراف بود.»۱۱ از همین رو اشراف و نجبا نیز او را برنتافتند و به جایش خسرو دوم (خسروپرویز) را روی کار آوردند. در این بین اتفاقی رخ داد که نشان از رخنه ضعف در دودمان ساسانی داشت. بهرام چوبین که یک سردار و از اعقاب خاندان اشکانی بود سر به شورش نهاد و حتی توانست خسرو را از پایتخت فراری دهد و مدت کوتاهی نیز بر تخت بنشیند. این برای اولین بار در طول دودمان ساسانی بود که کسی بیرون از این خاندان به تاج و تخت شاهی دست مییافت. هر چند خسروپرویز با کمک روم دوباره به سلطنت بازگشت و بهرام گریخت اما بعدها کسانی مثل شهر براز با دنبالهروی از بهرام بیش از پیش دودمان ساسانی را تضعیف کردند.
خسروپرویز را بیشتر با شکوه دربارش، لباسهای فاخر، گنجها و ظروف نقرهاش و موسیقیدانان دربار و زنان حرمسرایش میشناسیم. سپاه وی در جنگ با روم شرقی ابتدا شهرهای فراوانی را تصرف و حتی تا مصر نیز پیشروی کرد اما در نهایت این بیزانسیها بودند که با تجدید قوا توانستند عقبنشینیهای خود را جبران کنند. نقل است آیات ابتدایی سوره روم اشاره به همین ماجرا دارد.
پس از خسروپرویز تا روی کار آمدن نوه وی، یزدگرد سوم (آخرین شاهنشاه ساسانی) در سال ۶۳۲ م چهار سال فاصله است که در این فاصله حدود ۱۰، ۱۲ تن بر تخت سلطنت تکیه زدند. یعنی به طور میانگین حدود چهار ماه سلطنت برای هر نفر! در میان این افراد حتی دو زن نیز (پوران و آذرمیدخت دختران خسروپرویز) برای نخستین بار طعم سلطنت را هر چند مدتی کوتاه چشیدند. چنین وضعیتی خود گویای اوضاع و احوال واپسین سالهای ساسانیان است. این شاهان اینقدر سریع کشته یا برکنار میشدند که روایات بسیار متفاوتی درباره توالیشان و مدت بر تخت نشستنشان وجود دارد. «این همه اختلاف که در روایات راجع به این پادشاهان هست، نشان میدهد پریشانی احوال در آن زمان تا به جایی بوده است که گاه به ضبط و ثبت تاریخ جلوس و مرگ این پادشاهان نیز نمیپرداختهاند.»۱۲ از میان واپسین مدعیان و کسانی که به تاج و تخت سلطنت رسیدند میتوان به قباد دوم (شیرویه)، اردشیر سوم، شهر براز، خسرو سوم، پوران، آذرمیدخت، هرمزد پنجم و خسرو چهارم اشاره کرد.
در نهایت نیز نوبت به یزدگرد سوم رسید تا از سال ۶۳۲م تا ۶۵۱م حکومت کند. در این بین گاهی شاهان نقشی بیش از یک بازیچه را در دستان نجبا و سردارانی که به دنبال منافع خود بودند، ایفا نمیکردند. انگار هیچ کس دلش برای سلطنت در حال احتضار ساسانی نمیسوخت و کسی نمیخواست یا نمیتوانست آن را از سراشیبی سقوط نجات دهد. در کنار ضعف شاهان، غرق شدن و حریص شدن روحانیون زردشتی در مادیات، جنگهای مکرر و فرسایشی داخلی و خارجی به ویژه در زمان خسرو پرویز، کشته شدن بسیاری از مردان خاندان ساسانی توسط قباد دوم، خستگی و نفرت مردم از ظلم و فشار نظام طبقاتی، پا از گلیم فراتر نهادن سرداران در ایالات مختلف و استقلالطلبیشان و تاج و تختی که دیگر خیلی از آنجا و اشراف آن را از آن خود میدانستند و... همه و همه در کنار هم تنها شیب سراشیبی سقوط را تندتر میساخت.
در این میان مواجهه با اعراب کار ساسانیان را یکسره کرد. عدم پذیرش اسلام توسط یزدگرد، نبرد قادسیه، فتح تیسفون و سرانجام شکست در جنگ نهاوند (۶۴۲م) تقریباً ضربه نهایی را وارد ساخت. یزدگردم سوم هم پس از فرار از شهری به شهر دیگر در نهایت به روایتی توسط یک آسیابان یا سواران فرمانروای ناحیه مرو کشته شد. با مرگ وی دودمان ساسانی سقوط کرد و با سقوط این دودمان دوران باستان در ایران به پایان رسید. بعدها هر چند پسر یزدگرد، پیروز، با کمک چینیان در راه احیای ساسانیان کوشید ولی پیکر رنجور این دودمان ضعیفتر از آن بود که بار دیگر بتواند برپا ایستد.