این آدم فکرش را هم نمیکرده بازیگری را ادامه دهد، چه برسد به اینکه بخواهد روزی تبدیل به ستاره تلویزیون شود، عکسش روی جلد مجلات قرار بگیرد، از او درخواست عکس و امضا بشود و...، روزی به هر دری زده تا دیده شود، تا بازی کند، تا دیگر نگاه سنگین پدر و مادر و اطرافیانش آزارش ندهد، تا برای درآوردن پول دیگر مجبور نباشد در بازار کارتُنهای سنگین را جابهجا کند، تا دیگر در انبار کارتنها به خاطر کارش زار نزند و برای اینکه کسی صدای گریه کردنش را نشنود، دستانش را گاز نگیرد! نه اشتباه نکنید، قرار نیست در این صفحات مرثیهسرایی کنیم بلکه در این صفحات جوانی را به شما معرفی خواهیم کرد که این شبها با بازیاش، صدایش، راه رفتنش و دیالوگ گفتنش زندگی میکنیم؛ او «عباس غزالی» است، همانی که با خالیبندیهایش، جوگیرشدنهایش و داد و بیداد کردنهایش باعث شده، «بهروز» وضعیت سفید را دوست داشته باشیم.
هنوز که هنوز است وقتی فیلمی از جکی چان یا بروسلی را میبینم، جوگیر میشوم که با بغل دستیام دعوا کنم یا کشتی بگیرم! همین عکسالعملها را «بهروز» در «وضعیت سفید» دارد که یک آدم فوقالعاده جوگیر است، بهخصوص جوگیر فیلمهای بهروز وثوقی! اسمش هم از قضا بهروز است. به همین دلیل تصمیم گرفتیم تعدادی اِلمان برایش درست کنیم؛ یک نوع صداسازی، پوشش (شلوار کردی)، نوع راه رفتن، خندیدن و گریه کردن؛ کار من خیلی سخت بود چون حمید نعمتالله از من خواسته بود برای درآمدن کاراکتر «بهروز»، تیپ و شخصیت را با هم ترکیب کنم؛ کسانی که بازیگری میدانند، میفهمند من چه کار سختی انجام دادهام یا حداقل میدانند چقدر ریسک کردهام. باید هم این روزها نگران باشم و وقتی کار از تلویزیون پخش میشود، از استرس تبخال بزنم و نتوانم کارم را ببینم!
شانس اصلی من بازی در سریال «رستگاران» سیروس مقدم بود؛ آنجا نقش «محسن» برادر «پونه» را بازی میکردم. تا قبل از این کار همیشه انتخاب میشدم و هر بار این اتفاق میافتاد، خیلی خوشحال میشدم و هر کاری بود، بازی میکردم اما بعد از این سریال، شرایط زندگیام تغییر کرد و دیگر، این من بودم که کار را طبق میل خودم انتخاب میکردم.
● هیچ وقت دیده نشدم تا اینکه مجری شدم!
خیلی وقت است که بازی میکنم اما آنطور که باید دیده نشده بودم، به همین دلیل تا ۳ سال پیش همیشه فکر میکردم خیلی بدشانسم! اما دیدم انگار روی پیشانیام نوشته شده فعلا نباید کار کنم ولی بدشانس هم نیستم. اطرافیانم همیشه بعد از دیدن بازیام به به و چه چه میکردند، آن موقع نصف سایز امروزم بودم اما برای اصغر فرهادی در فیلم «داستان یک شهر» بازی کردم که همه بعد از دیدنش تحسینم کردند، برای محمدعلی نجفی بازی کردم، در مجموعههای مختلفی بازی کردم اما اصلا دیده نمیشدم! حتی مدتی با وجود اینکه قلبا دوست نداشتم، دست به کار اجرا زدم؛ خیلی برایم سخت بود که بازیگرم و در این همه کار بازی کردهام اما به محض یک هفته اجرا در تلویزیون، کلی پیشنهاد کار به من شد! خیلی برای خودم جالب بود! اما برای اینکه من را بهعنوان یک مجری نشناسند، کلی مبارزه کردم چون مجری نبودم بلکه نقش یک مجری را بازی میکردم تا فقط دیده شوم! هر کاری را امتحان میکردم تا این اتفاق برایم بیفتد.
● چند قسمت را تحمل کنید
این روزها حال و روز زیاد خوبی ندارم؛ به این دلیل که همه بروبچههای «وضعیت سفید» خیلی برای این کار زحمت کشیدند و دوست دارم بدانم وقتی سریال پخش میشود، آیا نتیجه همه زحمات و حقشان را خواهند گرفت یا نه؟ در اینکه همه بچهها زحمتشان را کشیدهاند هیچ شکی نیست اما موقعی میتوانیم پرونده یک کار را ببندیم که مردم اصل قضیه را بفهمند و با کار ارتباط برقرار کرده باشند. فکر میکنم این مربوط به ما نمیشود چون مردم ما عادت کردهاند به دیدن یکسری کارهای دیگر! یعنی خوراکی که مجموعهها و سریالهای دیگر از یک تاریخ مشخص جلوی مخاطبان ما گذاشتهاند، اکثرا در یک ژانر بودهاند؛ منظورم این نیست که بخواهم بگویم کار ما خوب است و کار بقیه بد! نه! اما چون مردم کارهای دیگری دیدهاند، فکر میکنم برای ارتباط برقرار کردن با موضوع «وضعیت سفید» بهتر است چند قسمتی را تحمل کنند تا کار رو به جلو برود. شخصا فکر میکنم مخاطبان ارتباط بسیار خوبی با کار برقرار خواهند کرد.
● ۱۹ ماه زندگیام را پای این کار گذاشتم
تمام دغدغه، هم و غم، انرژی و ذهنم درگیر نتیجه «وضعیت سفید» است. وقتهایی که مشغله ذهنی زیادی داشته باشم، کمخوراک میشوم، وزن کم میکنم، نمیتوانم هیچچیزی بخورم، بیخوابی میکشم، شبها خوابهای عجیب میبینم، از خواب میپرم و تبخال میزنم! به این دلیل ذهنم مشغول است که «وضعیت سفید» خیلی برایم اهمیت دارد، نزدیک ۱۹ ماه از زندگیام را پایش گذاشتم . روزانه ۱۵-۱۴ ساعت کار مداوم میکردیم و بعد از چند ساعت استراحت، دوباره میرفتیم سر کار، به همین دلیل چه از نظر روحی و چه جسمی، انرژی برایم باقی نمیماند که بخواهم سر کار دیگری هم بروم! البته از این اتفاق ناراحت نیستم بلکه بسیار هم خوشحالم که این انتخاب را انجام دادم چون از انتخاب «وضعیت سفید» اهدافی داشتم که این روزها متوجه خواهم شد آیا به آنها دست یافتهام یا نه!
● جایی که خدا صدای من را شنید
چون بچه بزرگ خانواده بودم، نگاه پدر و مادر و اطرافیان خیلی رویم سنگینی میکرد چون این همه کار انجام داده بودم و اصلا هم دیده نشده بودم، این سنگینی نگاه خانوادهام خیلی عذابم میداد، به همین دلیل در یک مقطع تصمیم گرفتم کامل بازیگری را کنار بگذارم و برای کار به بازار رفتم؛ رفتم شاگرد یک مغازه عمدهفروشی لوازم آرایشی و بهداشتی شدم؛ آنجا کارتنها و بارهای مختلفی که از اینور و آنور میرسید را جا به جا میکردم. این قضیه مال ۶ سال پیش است. باورتان نمیشود اما وقتی اوستایم در مغازه به من میگفت باری را به انبار ببرم، از سنگینی کارتنها تمام دستهایم سیاه میشد یا میبُرید. داخل انبار که میرفتم، دستم را در دهانم میگذاشتم تا کسی صدای گریهام را نشنود، میرفتم مغازه اوستایم میگفت چرا چشمهایت قرمز شده؟ میگفتم آقا به این مواد شیمیایی حساسیت دارم، چیزی نیست! خندهدار است اما حقوقم به ۲۰۰ هزار تومان هم نمیرسید! ۷ صبح میرفتم سرکار تا ۹ شب، به همدورهایهایم چیزی درباره کارم نگفته بودم و هر وقت سؤال میکردند، میگفتم خدا را شکر همه چیز خوب است و دارم زندگیام را میکنم! دوستانم بهم زنگ میزدند میگفتند امشب میخواهیم برویم سینما یا تئاتر، میگفتم برای من هم بلیت بگیرید، سریع میرفتم خانه یک ذره خودم را مرتب میکردم، بدون اینکه وقت کنم دستهایم را بشویم، میرفتم تئاتر یا سینما؛ چون بالاترین و بهترین لذت زندگی من، فیلم دیدن است. وقتی فیلم میبینم، با تلفن صحبت نمیکنم، پیامک نمیدهم، حتی دستشویی هم نمیروم چون باید از تیتراژ اول تا تیتراژ آخر را با دقت ببینم. اما وقتی در بازار کار میکردم، از فرط خستگی همان ۵ دقیقه اول فیلم خوابم میبرد! از خودم بدم آمده بود! میگفتم این چه وضعش است؟ من عاشق این کار هستم. بلاتکلیف بودم و از کار در بازار هم بدم آمده بود، تصمیم گرفتم دفترچه خدمتم را بگیرم و بروم سربازی. گفتم شاید اگر یک دوره تنها باشم و سربازیام را هم تمام کنم، بعد از اینکه برگردم، دوباره همه چیز را از صفر شروع خواهم کرد. دفترچهام را که خواستم پست کنم، گفتند بسته است، ساعت اداری تمام شده، فردا بیا. همان شب تلفنی به من شد که برای بازی در فیلم «A,B,C,D» از من دعوت شد که رفتم آن را در گناوه بازی کردم و اتفاقا جایزه هیئت منتقدان نویسندگان جشنواره همدان را برنده شدم. آنچنان که از آن روز به بعد هیچ موقع بیکار نشدهام.
● داستان من و بهروز
در «وضعیت سفید» ادای بهروز وثوقی را درنیاوردهام، اصلا در حدی نیستم که بخواهم ادایشان را دربیاورم اما افتخار میکنم به اینکه کارگردانی از من خواسته مانند ایشان بازی کنم و حداقلش اینکه اسم کاراکترم «بهروز» است. حمید نعمتالله از من خواست آدمی را بازی کنم که جوگیر، متعصب و تاثیرپذیر از فیلمها و هنرپیشههای آن دوره بهخصوص بهروز وثوقی است. هنوز که هنوز است با وجود اینکه بیشتر از ۳۰ سال از عمر آن فیلمها میگذرد، آدمهایی در جنوب شهر زندگی میکنند که شلوار دمپا گشاد میپوشند، کلاه قیصری سر میکنند، چاقوی ضامندار در جیبشان هست یا حداقل اینکه نوع دیالوگهایشان مثل بازیگرهای آن زمان است.
وقتی اوستایم در مغازه به من میگفت باری را به انبار ببرم، از سنگینی کارتنها تمام دستهایم سیاه میشد یا میبُرید. داخل انبار که میرفتم، دستم را در دهانم میگذاشتم تا کسی صدای گریهام را نشنود، میرفتم مغازه اوستایم میگفت چرا چشمهایت قرمز شده؟ میگفتم آقا به این مواد شیمیایی حساسیت دارم، چیزی نیست! خندهدار است اما حقوقم به ۲۰۰ هزار تومان هم نمیرسید!
● ۱۰ سال دیگر هم خودم را گم نمیکنم!
این سوال که بعد از به شهرت رسیدن من هم مثل خیلیها خودم را خواهم گرفت را خیلی از دوستانم که میدیدند دارم پیشرفت میکنم از من میپرسیدند؛ دوست گریموری دارم که سالها پیش در نمایشهای زیادی که برای کانونهای بازیگری شهرهای مختلف اجرا میکردیم با هم همکار بودیم؛ ۱۰ سال پیش او در حد یک هنرجوی گریم بود و آنچنان حرفهای نبود. یک روز حرفی به من زد که برای اینکه ثابت کنم درباره من اشتباه کرده، هر موقع از آریا شهر رد میشوم، سری به او میزنم؛ به من گفت مطمئنم اگر معروف شوی، دیگر من را تحویل نمیگیری! با وجود اینکه هردویمان این روزها کلی مشغله ذهنی و کاری داریم اما هنوز هم به خاطر همان حرفش حتما سری به او میزنم. بهنظر خودم من جزو آن دسته بازیگرانی که خودشان را گم میکنند، نخواهم شد، بهتر است بگویم تمام تلاشم این است که چنین اتفاقی برای من نیفتد؛ به این دلیل این حرف را میزنم که خیلیها را دیدهام که گفتند ما اینطوری نخواهیم شد اما رفتند و همین اتفاق هم برایشان افتاد! نمیدانم اما حتما مثل یک مرداب عجیب است که آدم را در خودش میبلعد. اما چیزی که از پدر و مادرم یاد گرفتهام این است که حتی اگر سوپراستار شوم، جایزه اسکار بگیرم، بهترین جراح مغز و اعصاب جهان شوم، شوماخر یا بیل گیتس شوم و...، آخر سر همان چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن و یه گردو خواهم بود. در نهایت همان انسان هستم. باور کنید من با آن آدمی که در حال جارو کردن خیابانهاست هیچ فرقی ندارم، با آن نانوایی که نان میپزد، با آن نجاری که میز و صندلی میسازد و... هیچ فرقی ندارم، همهمان انسانیم اما شرایطمان، اهدافمان و جایگاهمان متفاوت است؛ شاید کمی بالا و پایین اما همه برای من محترم هستند و هیچ وقت خودم را به واسطه کارم، بالاتر از کسی نمیبینم. دوست دارم اگر ۱۰ سال دیگر دوباره روبهروی هم نشستیم، اگر دیگر به این حرفهایم اعتقادی نداشتم، محکم فایل صوتی مصاحبه امروزم را جلویم بگذاری و به خاطر حرفهایم استیضاحم کنی؛ بالاخره یا من شرمنده میشوم یا دعوایمان میشود دیگر (خنده!)
● سلولهای بازیگران میمیرند
قبل از سریال «رستگاران» اگر یک پیشنهاد کار هم میشد، حتی اگر آن را دوست هم نداشتم میرفتم سرکار اما بعد از پخش سریال، یکهو ۱۰ تا فیلمنامه سراغم آمد که در همهشان هم نقش یک برای من بود، هر کسی باشد از این اتفاق به وجد میآید اما نه عجله کردم و نه خودم را گم کردم! اما یک سؤال؛ شما از پول بدت میآید؟! اما هدف من از بازیگری چیزهای فراتری از پول است، بازیگری برایم قداست دارد؛ روزی در یک مصاحبه خبرنگاری از من پرسید چقدر دستمزد میگیری؟ در جوابش گفتم من اگر یک میلیارد هم بگیرم، کم گرفتهام! همه گفتند بابا طرف فکر کرده چه خبره؟!
من نه در مورد خودم حتی اگر به پرویز پرستویی دنیا را هم بدهید، باز کم دادهاید! میدانی چرا؟ چون بازیگری شغلی نیست که بابتش دستمزد بگیری! این پولی که ما بازیگران میگیریم، فقط برای دلخوشی است؛ به این دلیل که با پولش میتوانی فقط ماشینت را عوض کنی، خانه بخری و... اما آیا سلول مردهات را میتوانی دوباره زنده کنی؟! رفتهام تحقیق کردهام، بدن در طول شبانه روز ساعتی را باید فعالیت کند و زمانی را به استراحت و خوابیدن اختصاص دهد تا سلولهایش استراحت کنند و بخوابند. منِ بازیگر نصفه شب آفیش میشوم و باید بروم سر صحنه، در یک سکانس باید از اعماق وجودم فریاد بزنم، خب معلوم است که سلولهای بدنم میمیرند و دیوانه میشوند. این سلولهای مرده را با چه پولی میتوانی ترمیم کنی؟ هیچ کس حرف من را نمیفهمد مگر اینکه بازیگر باشد. اگر عاشق بازیگری نبودم، اصلا سمتش نمیآمدم چون خیلی مشقت، مکافات و بیخوابی دارد!
● بیشتر از پول دنبال نقش خوب هستم
باور کنید ذره ذره پیر شدنم را دارم به عینه میبینم! هر سکانس حسی که بازی میکنم و انرژی میگذارم، دست و بالم خواب میرود، چشمهایم سیاهی میرود، نصفه شب ضعف میکنم، نمیتوانم شامم را بخورم، همه اینها را میتوانی با پول جبران کنی؟
در جواب اینکه میگویی بعد از این سریال دستمزدم بالاتر میرود، باید بگویم خیلی خوب است یک بازیگر در دستمزدش به یک قیمت ثابت برسد اما من بیشتر از پول، دنبال نقشهای خوب هستم تا ماندگار شوم و اسمم بماند چون میخواهم وارد سینما شوم چون اصل کار یک بازیگر، بازی در سینماست.
تازه در سینماست که کارم جدیتر میشود. بارها اتفاق افتاده پول کمتری گرفتهام اما نقش خوب و متفاوت بازی کردهام، درحالیکه میتوانستم پول زیادتری بگیرم و نقشهای معمولیتری بازی کنم.
● امیرحسین رستمی
اگر عباس نبود...
اگر «عباس غزالی» در «وضعیت سفید» نبود واقعا فکر میکنم نمیتوانستم ۱۸ ماه کار در چنین وضعیتی را تحمل کنم. یکی از ویژگیهای عباس این بود که وقتی یک سکانس را بازی میکرد، تا شب همان سکانس را چند بار برایمان بازی میکرد، بعضی وقتها از این اتفاق خسته میشدیم و از اتاق بیرونش میکردیم! (خنده) در کل عباس حال همهمان را خوب میکرد. «وضعیت سفید» مثل دوران سربازی بود که دوست داشتم فقط تمام شود اما وقتی این اتفاق افتاد، حالا حسرتش را میخورم که چرا اینقدر راحت از دستش دادم و آن روزها از حضورم در این کار لذت نبردم!
● عباس غزالی
بزرگترین افتخار زندگی من
نقش «بهروز» در «وضعیت سفید»، بزرگترین افتخار کارنامه بازیگری من است. همیشه سپاسگزار آقای نعمتالله بودهام و این موضوع را بهخودشان هم گفتهام، ایشان هم در جوابم همیشه گفتهاند خب، ما احساس کردیم تو گزینه خیلی خوبی برای این نقش هستی. هنر حمید نعمتالله هدایت حرفهای بازیگرانش است؛ بعضی وقتها سکانسی از خودم میبینم که میگویم « یعنی واقعا من میتونم اینجوری بازی کنم؟!» حمید نعمتالله سر این سریال چنان دست و بالم را بست و موجود جدیدی را بیرون کشید که خودم هم باور نمیکردم! آرزو میکنم نعمت همکاری با حمید نعمتالله نصیب هر بازیگری بشود.