همیشه نام «یزد» که آورده شده یادآور تاریخ و فرهنگ کهن ایرانزمین بوده و این شهر سهم بزرگی از گذشته ما را در خود جای داده است. بافت قدیم، مساجد کوچک و بزرگ، بازار، آبانبارها و سردابها، آتشکده و دخمه زرتشتیان همه و همه نشانههایی روشن از وجود تمدن و اقلیمهای نهفته در دل این شهر است. شاید بتوان گفت یکی از دلایلی که بافت تاریخی یزد سالم مانده و کمتر دستخوش ناملایمات روزگار قرار گرفته، دور از دسترس ماندن این شهر به دلیل موقعیت جغرافیایی و محصور شدن در دل کویر است. نقش پررنگ تاریخ در یزد و همچنین وجود فرهنگهای متفاوت و نیاز به معرفی شدن آنها، باعث شکلگیری موزههای مردمشناسی و تاریخی در این شهر شده که یکی از آنها «موزه سکه و مردمشناسی حیدرزاده» است.
روزهای واپسین بهار است و هوای کویری شهر به سرعت رو به گرما میرود. دم عصر است و هوس میکنم چرخی در شهر بزنم. یکی از خط واحدهای مرکز شهر را سوار میشوم و چون درون اتوبوس همصحبتی پیدا نمیکنم هدفونم را به گوش میزنم و به موسیقی پناه میبرم. اتوبوس از خیابان پاکنژاد میگذرد و چشمم به «پالودهفروشی شیر حسین» میافتد. خوردن یک کاسه پالوده یزدی در این گرماگرم نزدیک تابستان واقعا میچسبد اما مقصد من جای دیگری است و از خیرش میگذرم. اتوبوس به «میدان باغ ملی» میرسد. از اتوبوس پیاده میشوم تا کمی از مسیر را قدم بزنم. مقصدم «موزه سکه حیدرزاده» است که آدرس دقیقش را نمیدانم، فقط حد و حدودش را بلدم. جلو یک فرشفروشی میایستم. صاحب مغازه با کلاه شرفی طوسی و سبیل باریک «بفرما» میگوید. آدرس موزه را میپرسم: «باید بری محله فهادان. خطش سر میدون مجاهدینه، اونجا بگو راهنماییات میکنن، باید میر چماقو رد کنی.»
با پرس و جو خط اتوبوسش را پیدا میکنم و سوار میشوم. تماشای خیابانهای قدیمی شهر از پشت شیشههای آفتابخورده اتوبوس گرمای هوا را از یادم میبرد. از بغلدستیام ایستگاه مقصدم را میپرسم. میگوید که ایستگاه قبلی بوده، پیاده میشوم و مسیر ردهشده را برمیگردم. چند دقیقهای راه میروم که چشمم به تابلو آبیرنگ «خیابان فهادان» میافتد. بالاخره کوچهاش را پیدا میکنم، راستش را بخواهید کمی ترسیدهام. اینجا بیش از حد خلوت است و از جریان شهری دور مانده. بیشتر خانهها قدیمی است و نشانی از معماری مدرن در این محله نمیتوان یافت. از چند فرعی میگذرم و آخر سر تابلو موزه را میبینم که با حاشیهکاری لاجوردی در پسزمینه زرد سوخته دیوار خودنمایی میکند.
وارد که میشوم چند سرباز را میبینم که پشت یک پیشخوان کوچک ایستادهاند و نگاهشان به چند مانیتور است که تصویر دوربینهای داخل موزه را نمایش میدهند. سراغ آقای حیدرزاده را میگیرم که ظاهرا جلسه دارد و برای دیدنش باید کمی منتظر بمانم. شخص دیگری میآید، سلام میکند و مرا به محل جلسه راهنمایی میکند. گوشهای مینشینم تا جلسه تمام شود. مردی که مرا راهنمایی کرد با یک بشقاب به استقبالم میآید. حضار حین جلسه عصرانه هم میخورند.
جلسه تمام و مراسم بدرقه آغاز میشود. چند زن میآیند و بساط عصرانه را جمع میکنند. بلند میشوم و گشتی در موزه میزنم. وسط موزه حیاطی است با تخت و حوض و درخت که جای تماشا دارد. داشتم درون حیاط قدم میزدم که یکی از سربازها صدایم کرد. مراسم بدرقه تمام شده و میتوانم با آقای حیدرزاده گفتوگو کنم.
جلو در موزه آقای حیدرزاده را میبینم که از میهمانانش خداحافظی میکند. پیشتر میروم و سلام میدهم و خودم را معرفی میکنم. دستم را به مهربانی میفشارد و دوباره به داخل موزه دعوتم میکند. مینشینیم به صحبت، از موزه میپرسم و او با بیان شیرینش جواب میدهد. لهجه خوشی دارد که وقتی حرف میزند مرا یاد سوغاتیهای معروف شهرشان قطاب و باقلوا میاندازد. در این دو سال دوران دانشجوییام در یزد تا بهحال چنین لهجه دلنشینی را نشنیده بودم. سر صحبت باز شده و میخواهم که از خودش بگوید: «حسین حیدرزاده هستم، در سال ۱۳۱۳ در همین محله فهادان متولد شدم. چون این محله از جهت قدمت و میراثی که داره از همه جا جلوتره از همون موقع هم عشق و عرق این محله در خونمون جریان داشت و تا به حال هم در همین محله زندگی میکنم و حاضر نیستم هیچ جای دیگه برم.
بنده شوهرعمهای داشتم که استاد بنا بود به نام «استاد علی.» این بنده خدا حین بنایی چندتا سکه شاه طهماسب صفوی پیدا کرده بود که یکیش رو به ما داد. البته اون موقع من شاید ۱۰سال نداشتم و گم هم شد این سکه، حالا اینکه کجا انداختم و چطور شد هیچ چیز در نظرم نیست. گذشت تا سن ۱۷، ۱۸سالگی که وقتی متوجه شدم خیلی این اشیا عتیقه دزدی میشه و خرید و فروش میکنن مخصوصا کلیمیها، حسی برام ایجاد شد و مجددا تصمیم گرفتم که سراغ سکه بیام و در حد توان خودم جلو این کارو بگیرم. هر چند آنقدر وسیع بود این بردن اشیا که نمیشد کاری کرد اما همین اندازه که خودش منشا خیری باشه خوبه. هیچ عشق دیگهای هم نداشتم جز جمعآوری اشیایی که تو این مملکت بود مخصوصا همین یزد. ولی جواب زندگی نمیداد.
معلم شده بودم، یه حقوقی میگرفتم و در ضمن یکی از رفقام که کارگر زرگری بود ما رو برد توی این کار و فوت و فن طلاسازی رو یاد ما هم داد و کار میکردیم و پیشرفتم خوب بود و درآمدم داشتم. با همشیرم شریک بودیم، مثلا روزانه سههزار تومن اون زمان سهم بنده میشد که پول خیلی زیادی بود. اون موقع شناختن و جمعآوری سکه کار خیلی مشکلی بود و اصلا کسی بلد نبود. با زحمت زیاد راه افتادیم و علاوه بر سکه اشیای دیگه هم من میخریدم و این نبود که فقط محدود به سکه باشه. مسافرت میرفتم، بیشتر اصفهان میرفتم، تهران میرفتم و معروفیت قابل توجهی هم به دست آوردم. این کارو ادامه دادم و بحمدالله موفق هم بودم ولی خیلی زجر کشیدم. مثلا یه سکه رو من پنجسال دنبالش بودم. یا سکهای رو تهرون خریدم ۴۶هزار تومن که اون موقع شمش طلا بود کیلویی هشتهزار تومن. یه کلیمی بود که دلال بازار بود و یکی هم بهایی بود که سکهشناس بود و سابقه داشت تو این کار. بهش گفتیم که بره این سکهرو بخره، اومد گفت که طرف گفته ۵۰هزار تومن. کسی نمیاد پول بده این سکهرو بخره ولی من گفتم که میخوام این سکهرو، پس برو تمومش کن و برام بخرش.
این یکی سکهش. یا سکهای که خدمت شما گفتم پنجسال دنبالش بودم، هفتهای چند روز سر راهش وامیستادم. دیگه ناامید شده بودیم ولی آخرش یه روز صدامون زد و رفتیم این سکه رو خریدیم و به چندین برابر قیمت خودشم خریدیم. اون میگفت صدتومن ولی من پنجهزار تومن ازش خریدم. این زحمتکشیدنها و ترس گذشت و اشیای زیادیرو به همین طریق جمع کردیم و حدود ۱۲ سال تو خونهمون بود. امنیت جانی نداشتیم نه خودم نه خانوادم، تا اینکه ما مراجعه کردیم به یزدشناسی و دنبالش رفتیم و بعد هم میراث فرهنگی که اینجارو تحت اختیار ما بذاره. هر چند رییس میراث فرهنگی وقت خیلی مارو اذیت کرد یعنی اصلا نمیخواست ما اینجا بشینیم ولی بنده از همه چیز زندگیم گذشتم، نه خونه دارم نه ماشین دارم و نه میخوام. فقط خودمرو وقف این کار کردم.»
موزه سکه حیدرزاده در ساختمان «خانه عربزاده» برپا شده است. پی بنای این ساختمان متعلق به دوران ساسانی و معماری آن متعلق به دوره قاجار است. گچبریهای چشمنواز، پنجرههای چوبی هلالی با شیشههای خوشرنگ و درهای قدیمی پرنقش و نگار گوشههایی از زیبایی این ساختمان است. قسمتی از خانه عربزاده بازسازی شده و بخشهای زیادی نیاز به مرمت دارد. از آقای حیدرزاده درباره ساختمان موزه میپرسم: «این خونه مال حاج علی محمد عرب بوده که بعد رسیده به حاج آقا حسین عرب. ایشون فوت میکنه و چون اولادی نداشته خونه ارث میرسه به محمود عربزاده، که خویش و قومشون بوده. در طول این مدت چند باری تعمیر شده و چیزهایی به خونه اضافه شده اما اسکلت و معماری خونه دست نخورده. ما هم از اول سال ۸۳ اومدیم تو این خونه و موزهرو دایر کردیم. در همه دوره، یعنی تقریبا چهار دوره که استاندارا و مسوولا اومدن و رفتن یه تعداد کمک کردن و یه سری خیلی مارو اذیت کردن. در هر صورت استانداری وقت آقای مهندس کلانتری خیلی لطف کرد و اینجارو تعمیر کرد و در اختیار ما گذاشت. مدیر کل بعدی آقای دکتر عارف هم باوجود اینکه مبلغ کلانی حدود ۵۰میلیون تومن پول اون روز برای اینجا اعتبار گذاشت اما متاسفانه نشد خرج اینجا، حالا شاید برای جاهای دیگه خرج کردن.
این وسایلی که اینجا میبینید فقط ثلث کل وسایل ما هست که چون این ساختمون کامل بازسازی نشده ما دیگه جا نداریم که بقیه وسایلرو بیاریم. حدود ۲۰هزار شئ که بین اینها سکه سهم زیادتری داره و چندهزار اشیای مختلف مردمشناسی در همه قسمت، روشنایی، توزیع، طبخ، اسلحههای سرد و گرم و همه چیز که یه سریاشون در دنیا منحصر به فردن و باید حساب خاصی روشون باز بشه چون این هویت ملی و دینی مایه و همه چیز مارو نشون میده. این اشیائه که مشخص میکنه ما ۶۰۰ سال، ۸۰۰سال یاهزار سال پیشتر چطور زندگی میکردیم. و اگر توجه نشه از بین خواهد رفت. ما الان دو، سوم وسایلرو خارج از موزه نگهداری میکنیم که دارن خاک میخورن و کسی نمیبینه.»
آقای حیدرزاده از خیلی چیزها شکایت دارد، از بیتوجهی و عدم رسیدگی مسوولان به محله فهادان که یکی از قدیمیترین مناطق یزد به شمار میرود، از نبود بهداشت و کمبود امکانات بهداشتی در این محله و کوچ اهالی به نقاط دیگر شهر گرفته تا پایین ماندن ارزش مالی و کمبود امکانات رفاهی که همه خطراتی برای به نابودی کشاندن این محله به شمار میروند.
از آقای حیدرزاده خط و نشان سکههایش را جویا میشوم:
«ما ۴۲ دوره سکه داریم که قدیمیترینشون یونانی هست و همینطور سکه لیدی، بعدش هخامنشی داریم، اسکندر داریم و البته اینطور نیست که از هر دوره یه دونه سکه باشه، بعضی دورهها ما ۴۰، ۵۰تا سکهشونرو داریم. مثلا نادرشاه ۱۳۰ تا سکهش رو داریم. افشاریه که نادر باشه، شاهرخ باشه، عادل شاه، ابراهیم، نادر ثانی، ضرب هند، داغستان و...، البته سکه هم داریم که فقط یکی بوده یا چندتاش بوده و این حسابش فرق میکنه. یا همین رقم. شاید من ۲۰۰هزار سکههای نیکلی این اواخر رو داشته باشم. سکه اصولا دوتا دونهش لازمه اگر باشه. یکی روی سکه رو نشون بده و یکی هم اونطرف سکه رو نشون بده. فلوس داریم اینجا از قبل و بعد اسلام تا حالا. از همین نادرشاه من سکهای دارم که شعار شیعی روشه. «لا اله الا الله، محمد رسول الله، علی ولی الله» که مال نادره و اونطرف سکه نوشته «ضرب کرد نام سلطنت را در جهان، شاه شاهان نادر صاحب قِران.» میدونید که کریمخان زند خودش رو شاه معرفی نکرد و به وکیلالرعایا معروف بود. ما سکهای داریم همینجا که جلوس کریمخان رو به شکل زیبایی نشون داده. روش نوشته «شد آفتاب و ماه زر و سیم در جهان، از سکه امام بحق صاحبالزمان» که یکحرف «جیم» و «لام» و «واو» جلو کلمه سکه حک شده که این «سین» کلمه سکه در هر دوش مشترکه. «جلوس» و «سکه»، خیلی جالبه.
سال ضرب هم سال ۱۱۷۲ همون سالیه که محمد حسن خان قاجار قویترین مدعیش کشته شد. سکه ضرب «جلو» هم داریم که با این سکه اشتباه گرفته میشه. وقتی که میرفتن جنگ سکهای ضرب شده بوده که روش نوشته «جلو» و منظورشون جلو لشکر بوده. این سکه ضرب دارالعلم شیرازه و در همون سال ۱۱۷۲ ضرب شده که سه تا شاخه گُل هم اطرافش حک شده. دیگه سکه یا سکندر داریم که خیلی ظریفه و به عقیده بعضیها این سکهها دونه به دونه ضرب و حکاکی شده. من سکه مسی دارم که ۵۵ گرم وزنشه، بزرگ. سکه داریم مال علی ابن احمد از سامانیان که خیلی کم اسمش توی تاریخ برده شده.»
از آقای حیدرزاده میخواهم تا خاطرهای برایم تعریف کند و در خاطر پیرمرد هم چیزی جز سکه نیست: «قبل از انقلاب یک نفر اومد یزد که تو کار خرید و فروش اسکناس بود. از بازار به ما زنگ زد آقای احمد عالم که بزازی داشت اون موقع و گفت یک نفر اومده دنبال اسکناسه و اینا، خلاصه ما رفتیم بازار. گفت که من دنبال اینجور اسکناسم که نیست. من گفتم که دارم این اسکناس رو که نهصد شاهی بود. رفتم آوردم. گفت اینو بده من دیگه، گفتم نمیفروشم. گفت من ۲۰هزار تومن میخرم. اولش دس پایین گرفت و همینطور زیادترش کرد تا رسید به ۷۰هزار تومن. بهم گفت من اینو ازت میخرم ۷۰هزار تومن برو یه ماشین بنز آخرین سیستم بخر بذار زیر پات. بهش گفتم خواستم این بنز آخرین سیستم رو داشته باشم، بفروشم و یکی دیگه این اسکناس رو بخرم. خلاصه هر کلکی زد نتونست این اسکناس رو از دست ما در بیاره و ناامید شد.
یکبار هم حدود سه سال پیش یکی اومد در خونه که غریب بود و نمیشناختمش. یه سکه داشت متعلق به دوره عباسیان. میفروخت منتها من پول نداشتم. هیچی دیگه ورداش رفت. چی به دل ما گذشت خدا میدونه... خدا میدونه، بله» حسرت این را میخورم که چرا نمیتوانم طرز ادای کلمات از زبان پیرمرد و «بله» گفتنهایش را توصیف کنم. اینجا دیگر کاری از کلمات ساخته نیست و فقط شنیدن چاره کار است. دوست دارم چرخی در موزه بزنم و سکهها را از زبان شیرین پیرمرد بشناسم اما هوا تاریک شده و آقای حیدرزاده خسته است. سوال آخرم را از او میپرسم: «آرزویی ندارم جز اینکه چراغ اینجا همیشه روشن بمونه. من واسه اولاد خودم که کار زیادی نتونستم بکنم و خیلی وقتها واسه صدهزار تومن شرمندهشون بودم ولی آرزومه مثل کسی که میخواد اولادش رو به سرانجامی برسونه، من حالا دیگه بتونم این سکهها رو از این محبس نجات بدم و اینها رو بیارم در معرض دید مردم که همه بتونن ببینن و تاریخ رو بشناسن.»