«همه بچهها هنرمند هستند، آنچه مهم است هنرمند ماندن در بزرگسالی است.»
پابلوپیکاسو
گاهی وقتها در میانههای روز خودم را با بچهها پرت میکنم روی رختخواب و تمام مشغلههایم را فراموش میکنم؛ اینکه چکهای پرداخت نشده را چه کار کنم، ماشینام احتیاج به تعمیر دارد، بیمهام عقب افتاده، آرزوهایم به باد رفته و ... فقط و فقط با بچهها بازی میکنم.
روی تخت بالا و پایین میپریم و بالشها را به سر و صورت همدیگر میزنیم، البته من خودم را به شکست خوردن میزنم و اجازه میدهم بچهها تا دلشان میخواهد مرا بزنند؛ هم خستگیام در میرود، هم آنها تخلیه میشوند!
گاهی هم با آنها مینشینم و کارتون نگاه میکنم و همراه با آنها در هیجانشان شریک میشوم؛ شخصیتی مورد علاقه پیدا میکنم و از او حمایت میکنم. تفنگبازی، دزد و پلیس و حتی آشپزی با بچهها... این اواخر هم موقع بازی کامپیوتری چنان سر و صدا راه انداختیم که صدای مامان خانم درآمد و ما بچهها را حسابی ادب کرد. مخصوصا گفتم «ما بچهها» چون من در ۴۸ سالگی شده بودم همسن پسر ۸ ساله و دختر ۶ سالهام. و این یک «ادا» نبود، یک حس واقعی بود. شاید با خودتان بگویید چه احمقانه؟! حق دارید. وقتی از بیرون نگاه میکنید احمقانه به نظرتان میرسد اما وقتی داخل بازی قرار میگیرید میفهمید چقدر از بزرگ بودن خسته بودید و نمیدانستید. اگر یک بار این حس را تجربه کنید دیگر اجازه نمیدهید از این احساس کودکانه دور بیفتید و این لذت خاص و ناب را از دست بدهید.
اما چگونه؟ به هر حال در جریان رشد ما کودکانیمان را از دست میدهیم و این اتفاق ناراحتکننده غیرقابلپیشگیری است.
● خوبیهای کودکی چیست؟
کودک بودن، کودک ماندن یا کودکی را از دست دادن تنها در قاب دو مقوله «خوشحالی» و «بیگناهی» نمیگنجد. کودک بودن در دنیای بزرگی به ما کمک میکند تا بیشتر خلاق، رویاپرداز، مبتکر و فعال باشیم. چرا که وقتی ما کودک هستیم طبیعتا خلاق و کنجکاو هستیم و جراتمان برای تجربه کردن بدون نگرانی و اضطراب هم بیشتر است. اگر بخواهیم برخی از ظرفیتهای کودکانه را به طور نمونه با هم مرور کنیم، عبارتند از:
▪ در حال زندگی کردن و نگران گذشته و آینده نبودن.
▪ نگرانی پول، سود، ضرر و زیان مالی را نداشتن.
▪ محدود نکردن قوه تخیل و به معرض نمایش گذاشتن آن.
▪ بازی کردن و گم شدن در فضای بازی و رفتن در نقش به طول کامل.
▪ مخترع بودن بدون چارچوب.
▪ درنهایت کنجکاو بودن و درباره هر مساله سادهای سوال داشتن، آن هم سوالهایی که تمامی ندارد.
▪ عشق نمایش دادن خودشان به دیگران.
و ... خیلی موارد مثبت دیگر که ما میتوانیم از کودکانمان بیاموزیم. درست است که آنها تواناییهایی دارند که ما نه آنها را داریم و نه میخواهیم داشته باشیم، اما به نظر من بچهها بینظیر هستند! و برخلاف تلاش امروزی ما برای تغییر دادن حالت بچگی بچهها و آنها را به شکل آدم بزرگترها درآوردن -چیزی که بسیاری وقتها در برنامههای تلویزیونی میبینیم و به قول معروف خوشمان هم میآید- آنها همین که هستند، خوبند. آنها بچهاند! کلماتشان بچگانه است، رفتارشان صادقانه است، دنیایشان هنوز از بدبینی و شک و تردید و دودلی پر نشده! و اصلا نیازی نیست که شبیه آدم بزرگها شوند و به طور حتم اگر این کار انجام شود، در حق کودکانمان جفا کردهایم و حقیقت این است که کودکان نیاز ندارند شبیه ما آدمبزرگها باشند؛ ما نیاز داریم که گاهی شبیه آنها شویم.
● کودکیام کو؟ کو کودکیام؟
ما کودکیمان را از دست میدهیم، طبیعت کودکیمان جای نهالهای نازک روزهایش را به درختان قطور میدهد و ما... بزرگ میشویم. سری به آلبوم کودکیتان بزنید و به خودتان نگاهی بیندازید. گاهی وقتها باور اینکه ما «این کودک» بودهایم سخت است. ما، پسربچهای شر و شیطان بودیم، دختری پر شور بودیم، خجالتی بودیم، خوشلباس بودیم، نقنقو بودیم یا... ما هر چه بودیم الان تغییر کردهایم. مهمترین این تغییرات را هم جامعهای که در آن زندگی میکنیم باعث شده است. کودکی دوران شکلگیری است، میان این تغییرات خلاقتر شدهایم و بعضیهایمان متاسفانه دندان خلاقیتمان از بیخ کنده شده است. بعضیهایمان کنجکاوتر شدهایم و بعضیهایمان به زور باید یک سوال از گوشه ذهنمان بیرون بکشیم.
متاسفانه سیستم آموزشی گاهی خیلی بدجور به کودکی ما ضربه زده، در حالی که ما میتوانیم فعالتر، خلاقتر و کنجکاوتر باشیم و این یک بدبختی است، ما موتور کاملی داشتهایم که گوشههای مهمی از آن یا ضرب دیده یا به کل پیاده شده است.
گاهی هم که سیستم غلط آموزشی در خانه و مدرسه کودکی را به کل از درون ما بیرون میکشد، پس راه چاره نداریم؟! ناامید نباشید. ما آدمهای خوشبخت میتوانیم در عین حفظ مسوولیتهای بزرگیمان از کودکان بیاموزیم و دوباره صفحات مچاله آن روزها را باز کنیم. اما ما باید بتوانیم خودمان را به بچهها نزدیک کنیم و نسبت به فضای آنها حالت تدافعی نداشته باشیم.
● چگونه بچگی کنیم؟
در قدم اول باید بدانیم هیچ تغییری یک دفعه اتفاق نمیافتد و ما نمیتوانیم به یک باره از یک آدم خمیده، ناراحت و فرسوده تبدیل شویم به یک فرد شاد، سرحال و سرزندهای که کودک وجودش زنده است اما رسیدن به این حالت به سختیهایش میارزد و میتواند زندگی شما را زمین تا آسمان تغییر دهد. از همین امروز شروع کنید. شروعتان هم باید با این حالت همراه باشد که تصمیم بگیرید – خیلی محکم- جانب احتیاط و وسواس و فردا چه میشود و بدبینی را کنار بگذارید. قدم بعدی پیدا کردن حسهای کودکانهای است که از دست دادهاید یا حداقل فکر میکنید آنها را از دست دادهاید. بعد که این حسها را پیدا کردید شروع کنید به تقلید آنها. به عنوان نمونه جلوی آینه برای خودتان برقصید، برای خودتان ادا دربیاورید، جست و خیز کنید، کنجکاوی به خرج دهید، در لحظه زندگی کنید، نگرانیهایتان را متوقف کنید – حداقل برای لحظههایی- خلاقیت به خرج دهید، چشمهایتان را ببندید و رویاپردازی کنید و خلاصه اینکه لذت ببرید. حتی یک کارتون کودکیتان را پیدا کنید و ببینید، اگر هم به آن کارتون یا قهرمان دسترسی ندارید عکساش را پیدا کنید و در مقابل دیدتان قرار دهید.
بچهها را زیر نظر بگیرید. نگاه کردن به بچهها هم میتواند بسیار به شما کمک کند. اینکه آنها چگونه بازی میکنند؟ چگونه زندگی میکنند؟ چگونه دنبال چیزهای جدید میگردند؟ سوالهایشان را چطور مطرح میکنند؟ حتما در این میان هم با رفتاری چون کجخلقی، قشقرقها، جنگها و صلحهایشان روبهرو میشوید؛ باز هم تحمل کنید و ببینید چطور مشکلات را حل میکنند، چطور بعد از یک دعوای جانانه دوباره همدیگر را در آغوش میکشند. نگاه کنید و بیاموزید. اگر خودتان کودکی دارید که چه بهتر اگر هم ندارید به بچههای افراد فامیل و همسایه نزدیک شوید. حتی میتوانید زمانی را بگذارید و به پارک نزدیک خانهتان بروید، روی صندلی بنشینید و بچههای در حال بازی را نگاه کنید.
خودتان را در بازی گم کنید. یک دایناسور باشید، یک گوریل و... چه عیبی دارد؟ شما تا لباس بزرگی و چارچوبهای سخت و خشک را کنار نزنید نمیتوانید شادی را احساس کنید آن هم در میان بچهها و با بچههایی که میخواهند شما را به دنیای خودشان راه بدهند. اگر بچهها را باور کنید لذتی ناب را تجربه میکنید و در آن میان خودتان را مییابید. شادی و غمهایتان را و تمام چیزهایی که از دست دادهاید.
با بچهها صحبت کنید. از آنها سوال بپرسید. به جوابهایشان گوش دهید. نه از دیدگاه یک آدم بزرگ بلکه از نگاه یک فرد شنونده یا یک دوست. فراموش نکنید شما ۸، ۹ سال بیشتر ندارید و گاهی هم ۲ سالهاید. البته مانند بچهها هم ادا در نیاورید و لحن صدایتان را تغییر ندهید که فکر نکنند شما آنها را به مسخره گرفتهاید و خیلی هم بزرگ بازی در نیاورید! اگر هم در این میان یک سیلی جانانه خوردید خیلی جا نخورید. شما فعلا بچهاید. با خودتان بازی کنید. بیرون بروید، شبها هنگام پیادهروی، یواشکی سرسره سوار شوید، روی بلندیها راه بروید و به فکر اینکه کسی دارد شما را نگاه میکند نباشید.
یک بچه از خودتان بسازید. به حرف دیگران درباره اینکه چه رفتاری دارید، چه لباسی پوشیدهاید و چه کار میکنید در این محدوده زمانی اهمیتی ندهید. هیچ چیزی نمیتواند شما را محدود کند. فریاد بکشید. موهایتان را دمموشی ببندید.
مثل بچهها به اطرافتان نگاه کنید. ما بزرگترها همیشه همهچیز به نظرمان همانطوری هست که باید باشد اما بچهها به این اصل اهمیت نمیدهند. آنها همه چیز برایشان عجیب و نامتعارف است. آنها نمیدانند چرا شب سیاه است و روز سفید، تخممرغ چرا این شکلی است و... و ما هم جواب خیلی از این سوالها را نمیدانیم اما نمیپرسیم.
در لحظه زندگی کنید. شاید این توصیه را زیاد شنیده باشید اما زیاد شنیدهشدنش را بگذارید پای اهمیتاش. همه چیزهایی که باید انجام دهید را فراموش کنید، موبایلتان را چند ساعتی خاموش کنید، به اتفاق دیروز فکر نکنید، به آنچه فردا برایتان پیش میآید فکر نکنید. فقط به کاری که انجام میدهید مشغول باشید.
دنیا را با چشمهای تازهای نگاه کنید، از دریچهای نو. آن وقت دنیا جای دیگری میشود. جایی که هر لحظه در آن معجزهای رخ میدهد، اتفاقهای پیشبینی نشده، باور کنید خود شما یک معجزه هستید و هر لحظه برای شما هدیهای همراه خواهد داشت؛ کوچک و بزرگ. شما به این هدیههای خوشایند و ناخوشایند چه عکسالعملی نشان میدهید.
در آخر اینکه... اگر شما بچه دارید، بگذارید بچگی کند. لحظهای از تربیت نظامی آنها دست بردارید. لحظهای از شکل دادن آنها به شکل کسی که نیستند دست بردارید. مدام آنها را قضاوت نکنید، اجازه دهید از زیبایی دنیای کودکی لذت ببرند.