امروز شنبه 23 خرداد 1405

Saturday 13 June 2026

روزشمار محرم سال ۶۱ هجری از یکم تا عاشورا


1401/08/01
کد خبر : 64674
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 45 نفر
● اول محرم ( در راه کربلا ) با توجه به دستور کتبی ابن زیاد ( فرماندار کوفه ) ، حر ( فرمانده لشگر ابن زیاد ) ، دستور داشت که امام را به پیش ابن زیاد برده و با اهداف خود همراه کند . در این مرحله ، شرایط کاملا نظامی شده و امکان پیگیری ورود به کوفه و تشکیل حکومت بسیار ضعیف شده که امام تصمیم می گیرند ، به هر قیمتی شده تسلیم نشده و به کوفه نزد ابن زیاد نروند . تا آن زمان امام حسین (ع) ـ با دعوت کوفیان در راستای انجام تکلیف شرعی خود نسبت به مبارزه عملی با حاکمی فاسق و ستمگر ، عازم کوفه شده بود ؛ اما پس از ملاقات با لشکر حُرّ ، دیگر تکلیفی متوجه امام نبود . از این رو آمادگی خود را نسبت به بازگشت از همان مسیری که آمده بود یا حتی به منطقه ای دور افتاده از حدود و مرزهای قلمرو اسلامی اعلام نمود ؛ اما حرّ می خواست امام را دستگیر کند و به نزد عبیداللّه ببرد و این ، چیزی بود که امام از پذیرش آن سرباز زد . حُر به امام عرض کرد: " ارید أن أنطلق بک الی عبیداللّه بن زیاد " ۱ " می خواهم تو را به نزد عبیدالله بن زیاد ببرم. " و امام در پاسخ او فرمود: " اذن و اللّه لا اتّبعک. " ۲ " در این صورت به خدا سوگند که از تو تبعیت نمی کنم. " و امام بهترین حالت را این می دیدند که بتوانند از راه آمده بازگردند و بالتبع جنگ ناعادلانه ای سرنگرفته و خونریزی نشود . شاهد بر این مدعا ، پیشنهاد ترک مخاصمه و برگشتن به حجاز توسط امام در زمان ملاقات با حر در دو مرحله می باشد . ۱) قبل از نماز ظهر در حضور حر و نیروهایش " و ان لم تفعلوا و کنتم لمقدمی کارهین و لقدومی علیکم باغضین انصرفت منکم الی المکان الذی جئت منه الیکم " ۳ " اگر از آمدن من ناراضی هستید به مکانی که از آنجا آمده‏ ام مراجعت‏ خواهم نمود . " ۲) بعد از نماز عصر همان روز " و ان أنتم کرهتمونا وجهلتم حقنا و کان رأیکم غیر ما أتتنی کتبکم و قدمت به علی رسلکم انصرفت عنکم " ۴ " اگر از ما روی بگردانید و حق ما را نشناسید و رای شما درحال حاضر غیر از آن باشد که در دعوت نامه هایتان نوشته بودید، من از همین جا مراجعت کرده به سوی شما نخواهم آمد ." حر ، برای جلوگیری از هرگونه تحریک افکار و یا احساسات عمومی مردم کوفه ، بدستور ابن زیاد ، امام را بسوی مکانی دورتر از کوفه و تحت الحفظ ، هدایت کرده بود . لذا در اولین روز محرم ، امام در مسیری بود که بزودی به کربلا می رسید . ● دوم محرم ( ورود امام به کربلا و اولین سخنرانی ) ۱) ورود قافله امام (ع ) به سرزمین کربلا و اقامت اجباری در آن مکان , و استقرار لشکریان حربن یزید در برابر آنان ۲) واگذاری فرماندهی سپاه کوفه به عمربن سعد , توسط عبیداللّه بن زیاد , والی کوفه امام حسین (ع) در روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال ۶۱ هجری به کربلا وارد شد .۵ و در اولین خطابه خود چنین گفت : اَمَّا بَعْدُ فَقَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ اْلا مْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ وَانَّ الدُّنْیا قَدْ تَغَیَّرَتْ وَتَنَکَّرَتْ وَاَدْبَرَ مَعْرُوفها وَلَمْ یَبْقَ مِنْها اِلاّ صُبابَةٌ کَصُبابَةِ الا ناءِ وَخَسیسُ عَیْشٍ کَالْمَرْعی الْوَبیلِ اَلا تَرَوْنَ اِلَی الْحَقِّ لا یُعْمَلُ بِهِ وَالَی الْباطِلِ لا یُتَناهی عَنْهُ لِیَرْغبَ الْمُؤْمِن فِی لِقاءِا للّه فَاِنِّی لا اَرَی الْمَوْتَ اِلا سَعادَةً وَالْحَیاةَ مَعَ الظّالِمِینَ اِلا بَرَماً، النّاسُ عَبیدُ الدُّنْیا وَالدِّینُ لَعِقٌ عَلی اَلْسِنَتِهِمْ یَحُوطُونَهُ مادَرَّتْ مَعایِشُهُمْ للّه فَاِذا مُحِّصوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانُونَ . " اما بعد، پیشامد ما همین است که می بینید؛ جدا اوضاع زمان دگرگون گردیده ، زشتیها آشکار و نیکیها و فضیلتها از محیط ما رخت بربسته است ، از فضائل انسانی باقی نمانده است مگر اندکی مانند قطرات ته مانده ظرف آب . مردم در زندگی ننگین و ذلت باری به سر می برند که نه به حق ، عمل و نه از باطل روگردانی می شود، شایسته است که در چنین محیط ننگین ، شخص با ایمان و بافضیلت ، فداکاری و جانبازی کند و به سوی فیض دیدار پروردگارش بشتابد، من در چنین محیط ذلت باری مرگ را جز سعادت و خوشبختی و زندگی با این ستمگران را چیزی جز رنج و نکبت نمی دانم . این مردم برده های دنیا هستند و دین لقلقه زبانشان می باشد، حمایت و پشتیبانیشان از دین تا آنجاست که زندگیشان در رفاه است و آنگاه که در بوته امتحان قرار گیرند، دینداران ، کم خواهند بود .۶ در این روز " حر بن یزید ریاحی " ضمن نامه‏ای "عبیداللّه‏ بن زیاد" را از ورود امام (ع) به کربلا آگاه نمود .۷ و امام (ع) نیز به اهل کوفه نامه‏ای نوشت و گروهی از بزرگان کوفه ـ که مورد اعتماد حضرت بودند را از حضور خود در کربلا آگاه کرد . حضرت نامه را به "قیس بن مسهّر" دادند تا عازم کوفه شود .۸ اما ستمگران پلید این سفیر جوانمرد امام (ع) را دستگیر کرده و به شهادت رساندند . زمانی که خبر شهادت قیس به امام (ع) رسید ، حضرت گریست و اشک بر گونه مبارکش جاری شد و فرمود : " اللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَ لِشِیعَتِنا عِنْدکَ مَنْزِلاً کَریما واجْمَعْ بَینَنا وَبَینَهُمْ فِی مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِکَ، اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیی‏ءٍ قَدیرٌ؛ خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاهِ والایی قرار ده و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود جمع کن، که تو بر انجام هر کاری توانایی."۹ ● سوم محرم ( ورود عمرسعد به کربلا ) "عمر بن سعد" یک روز پس از ورود امام (ع) به سرزمین کربلا یعنی روز سوّم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل کوفه وارد کربلا شد .۱۰ در این روز "عمر بن سعد" مردی بنام " کثیر بن عبداللّه‏ " ـ که مرد گستاخی بود ـ را نزد امام (ع) فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند . کثیر بن عبداللّه‏ به عمر بن سعد گفت : اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم؛ ولی عمر نپذیرفت و گفت : فعلاً چنین قصدی نداریم . هنگامی که وی نزدیک خیام رسید، "ابو ثمامه صیداوی" (همان مردی که ظهر عاشورا نماز را به یاد آورد و حضرت او را دعا کرد) نزد امام حسین (ع) بود . همین ‏که او را دید رو به امام عرض کرد : این شخص که می‏آید، بدترین مردم روی زمین است. پس سراسیمه جلو آمد و گفت : شمشیرت را بگذار و نزد امام حسین (ع) برو . گفت : هرگز چنین نمی‏کنم . و نهایتا ، برگشت و ماجرا را برای ابن سعد بازگو کرد . سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پیکی دیگر از امام پرسید : برای چه به اینجا آمده‏ای ؟ حضرت در جواب فرمود : " کتب الی اهل مصرکم هذا ان اقدم فاما اذکرهتمونی فانا انصرف عنکم " ۱۱ "مردم کوفه مرا دعوت کرده‏اند و پیمان بسته‏اند، بسوی کوفه می‏روم ... اما اگر مرا خوش نمی دارید ، از آمدن به سوی شما منصرف می شوم و برمی گردم ." عمر بن سعد تا از پیام امام(ع) مطلع گشت ، گفت : « امیدوارم خدا مرا از جنگ با حسین برهاند !»۱۲ ● چهارم محرم ( فرمان قتل امام توسط شریح قاضی ) ۱) در روز چهارم محرم، عبیداللّه‏ بن زیاد مردم کوفه را در مسجد جمع کرد و سخنرانی نمود و ضمن آن مردم را برای شرکت در جنگ با امام حسین (ع) تشویق و ترغیب نمود . به دنبال آن ۱۳ هزار نفر در قالب ۴ گروه که عبارت بودند از: ۱. شمر بن ذی الجوشن با چهار هزار نفر؛ ۲. یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر؛ ۳. حصین بن نمیر با چهار هزار نفر؛ ۴. مضایر بن رهینه مازنی با سه هزار نفر؛ به سپاه عمر بن سعد پیوستند .۱۳ بهم پیوستن نیروهای فوق از این روز تا روز عاشورا بوده است . ۲) « شریح قاضی » ۱۴ که حاکم شرع و قاضی بزرگ کوفه بود ، حکم قتل امام حسین (ع ) را به جرم خروج و سرپیچی امام (ع) از فرمان حاکم وقت ( یزید ) صادر کرد ! ۱۵ و ۱۶ ● پنجم محرم ( بستن ورودی کربلا توسط دشمن ) ۱) در این روز عبیداللّه‏ بن زیاد ، شخصی بنام " شبث بن ربعی "۱۷ را به همراه یک هزار نفر به طرف کربلا گسیل داد.۱۸ ۲) عبیداللّه‏ بن زیاد در این روز دستور داد تا شخصی بنام "زجر بن قیس" بر سر راه کربلا بایستد و هر کسی را که قصد یاری امام حسین (ع) داشته و بخواهد به سپاه امام (ع) ملحق شود ، به قتل برساند . یاران این مرد ۵۰۰ نفر بودند .۱۹ ۳) در این روز با توجه به تمام محدودیتهایی که برای نپیوستن کسی به سپاه امام حسین (ع) صورت گرفت ، مردی به نام "عامر بن ابی سلامه" خود را به امام (ع) رساند و سرانجام در کربلا در روز عاشورا به شهادت رسید.۲۰ ● ششم محرم ( سعی در تجهیز نیرو توسط یاران امام ) ۱) در این روز عبیداللّه‏ بن زیاد نامه‏ای برای عمر بن سعد فرستاد که : من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجهیز کرده‏ام . توجه داشته باش که هر روز و هر شب گزارش کار تو را برای من می‏فرستند . ۲) در این روز "حبیب بن مظاهر اسدی" به امام حسین (ع) عرض کرد : یابن رسول اللّه‏! در این نزدیکی ، طائفه‏ای از بنی اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نمایم . ۳) امام (ع) اجازه دادند و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت : بهترین ارمغان را برایتان آورده‏ام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت می‏کنم ، او یارانی دارد که هر یک از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود . عمر بن سعد او را با لشکری انبوه محاصره کرده است ، چون شما قوم و عشیره من هستید ، شما را به این راه خیر دعوت می‏نمایم... . ۴) در این هنگام مردی از بنی‏اسد که او را "عبداللّه‏ بن بشیر" می‏نامیدند برخاست و گفت : من اولین کسی هستم که این دعوت را اجابت می‏کنم و سپس رجزی حماسی خواند : "حقیقتا این گروه آگاهند ـ در هنگامی که آماده پیکار شوند و هنگامی که سواران از سنگینی و شدت امر بهراسند، ـ که من [رزمنده‏ای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشه‏ام." ۵) سپس مردان قبیله که تعدادشان به ۹۰ نفر می‏رسید برخاستند و برای یاری امام حسین (ع) حرکت کردند . در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه کرد و او مردی بنام " ازْرَق " را با ۴۰۰ سوار به سویشان فرستاد . آنان در میان راه با یکدیگر درگیر شدند، در حالی که فاصله چندانی با امام حسین (ع) نداشتند . هنگامی که یاران بنی‏اسد دانستند تاب مقاومت ندارند ، در تاریکی شب پراکنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردند که مبادا عمر بن سعد بر آنان بتازد . حبیب بن مظاهر به خدمت امام (ع) آمد و جریان را بازگو کرد . امام (ع) فرمودند : " لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّه ‏ِ"۲۱ ● هفتم محرم (فرمان بستن آب روی اردوگاه امام ) ۱) از آنجا که حرّ بن یزید در همان روزهای اول ورود امام به کربلا طی نامه ای ورود حسین (ع) را به ابن زیاد اطلاع داده بود و ابن زیاد به امام (ع) نوشته بود که : " اما بعد ، من از ورود شما به سرزمین کربلا مطلع گردیدم و امیرمؤ منان یزید بن معاویه به من دستور داده است که سر به بالین راحت نگذارم و شکم از غذا سیر ننمایم تا تو را به قتل برسانم یا اینکه به فرمان من و به حکومت یزید گردن بگذاری ، والسّلام ". و امام (ع) چون نامه ابن زیاد را خواند، آن را بر زمین انداخت و چنین فرموده بود : " رستگار نباد مردمی که خشنودی خلق را بر غضب خدا مقدم داشتند و ابن زیاد در پیش ما پاسخی ندارد ." لا اَفْلَحَ قَومٌ اِشْتَروا مَرْضاتِ الْمخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخالِقِ ... مالَهُ عِنْدِی جَوابٌ لاَنَّهُ حَقَّتْ عَلَیْهِ کَِلمة الْعَذابِ ۲۲ چون نامه رسان نزد ابن زیاد برگشت و عکس العمل امام را در مورد نامه اش به اطلاع وی رسانید، ابن زیاد شدیدا خشمناک گردید. و در روز هفتم محرم ضمن نامه‏ای به عمر بن سعد از وی خواست تا آب را بر اردوگاه امام ببندند : " اما بعد ، میان حسین و یاران وی و آب حایل شو که یک قطره از آن ننوشند .... " ۲۳ عمر بن سعد نیز بدون فاصله "عمرو بن حجاج" را با ۵۰۰ سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و مانع دسترسی امام حسین (ع) و یارانش به آب شدند . ۲) در این روز مردی به نام "عبداللّه‏ بن حصین ازدی" ـ که از قبیله "بجیله" بود ـ فریاد برآورد : ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید! به خدا سوگند که قطره‏ای از آن را نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی! امام (ع) فرمودند : خدایا! هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده. ۲۴ ۳) با توجه به شرایط بوجود آمده ، حالت اضطراری پیش آمده ضمن دستور صرفه جویی در مصرف آب ، جلسه ای برای تصمیم گیری جهت مقابله با وضعیت پیش رو و سختی های بیشتر آینده برگزار شد ، که نتیجه اولیه آن ، دستور امام برای هجوم به لشکریان عمر سعد برای برداشت آب بود که در روز هشتم عملی شد . ● هشتم محرم (جلسه اضطراری امام و عمرسعد ) ۱) در روز هشتم محرم امـام حـسین (ع ) وقتی مشاهده کرد آب در خیمه ها کمیاب شده , برادرش عباس را به فرماندهی سـی سـوار و ده پیاده مامور تهیه آب کرد . هلال بن نافع جملی پیشاپیش پیادگان حرکت می کرد . عـمـرو بـن حجاج پرسید کیستی ؟ گفت : من نافعم , آمده ام از این آب که تو ما را محروم کرده ای بنوشم . عمر گفت : بنوش گوارایت باد. هلال گفت : وای بر تو! چگونه بنوشم در حالی که حسین و همراهانش تشنه اند. گفت : می دانم ولی ما ماموریم نگذاریم دست او به آب برسد. هـلال بـه اصـحـابش گفت وارد آب شوند و عمر نیز به لشکرش دستور مقابله داد . جنگ سختی درگرفت . سواران ( به فرماندهی عباس و نافع ) می جنگیدند و پیادگان مشکها را آب می کردند . نهایتا ، یاران امام با بیست مشک پر از آب به خیمه ها برگشتند و اینجا بود که حضرت , عباس را سقا لقب دادند . ۲۵ ۲) در این روز "یزید بن حصین همدانی" با اجازه امام برای مذاکره با عمر بن سعد رفت و به او گفت : اگر تو خود را مسلمان می‏پنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به کشتن آنها گرفته‏ای و آب فرات را که حتی حیوانات این وادی از آن می‏نوشند از آنان مضایقه می‏کنی؟ عمر بن سعد سر به زیر انداخت و گفت : ای همدانی! من می‏دانم که آزار دادن به این خاندان حرام است، من در لحظات حسّاسی قرار گرفته‏ام و نمی‏دانم باید چه کنم؛ آیا حکومت ری را رها کنم ؟ و یا دستانم به خون حسین آلوده گردد، ؟ ای مرد همدانی! حکومت ری به منزله نور چشمان من است و من در خود نمی‏بینم که بتوانم از آن گذشت کنم. یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام (ع) رساند و گفت : عمر بن سعد حاضر شده است شما را در برابر حکومت ری به قتل برساند .۲۶ ۳) امام (ع) مردی از یاران خود بنام "عمرو بن قرظة" را نزد ابن سعد فرستاد و از او خواست تا شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند . شب هنگام امام حسین (ع) با ۲۰ نفر و عمر بن سعد با ۲۰ نفر در محل موعود حاضر شدند . امام حسین (ع) به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود "عباس" و فرزندش "علی‏اکبر" را نزد خود نگاه داشت . عمر بن سعد نیز فرزندش "حفص" و غلامش را نگه داشت و بقیه را مرخص کرد . در این ملاقات عمر بن سعد هر بار در برابر سؤال امام (ع) که فرمود : آیا می‏خواهی با من مقاتله کنی؟ عذری آورد . یک بار گفت : می‏ترسم خانه‏ام را خراب کنند ! امام (ع) فرمود : من خانه‏ات را می‏سازم . ابن سعد گفت : می‏ترسم اموال و املاکم را بگیرند! فرمود : من بهتر از آن را به تو خواهم داد، از اموالی که در حجاز دارم . عمر بن سعد گفت: من در کوفه بر جان افراد خانواده‏ام از خشم ابن زیاد بیمناکم و می‏ترسم آنها را از دم شمشیر بگذراند . حضرت هنگامی که مشاهده کرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نمی‏گردد، از جای برخاست در حالی که می‏فرمود : تو را چه می‏شود ؟ خداوند جانت را در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد . به خدا سوگند! من می‏دانم که از گندم عراق نخواهی خورد! ابن سعد با تمسخر گفت : جو عراق ما را بس است.۲۷ ۴) عمر بن سعد، که حوادث کربلا را پی در پی برای عبیدالله گزارش می کرد، پس از ملاقات با امام ، نامه ای رضایت بخش برای عبیدالله ارسال کرد و در آن ، یادآور شد : " خداوند متعال، آتش جنگ ما را خاموش کرد . زیرا حسین ، هم اینک حاضر است از همان جایی که آمده است ، برگردد و یا به سوی یکی از مرزهای کشور برود و بسان سایر مسلمانان زندگی کند . .............. . ای عبیدالله ، این پیشامد، هم می تواند موجب خرسندی تو و هم موجب اصلاح امت باشد ". ۲۸ ۵) وقتی که این نامه به عبیدالله زیاد رسید و آن را بخواند، گفت : الحق که این نامه را مردی نوشته که خیرخواه امیر و دلسوز قومش می باشد . پیشنهادش ‍ را تحسین می کنم و آن را می پذیرم . در این لحظه ، شمر بن ذی الجوشن برخاست و گفت : اکنون که حسین در کنار تو فرود آمده و در سرزمین تحت فرمان تو گرفتار شده ، این سخنان را از او می پذیری ؟ قسم به خدا، اگر پیش ‍ از آنکه دست در دست تو بگذارد از اینجا برود، نیرو و شوکتش فزونی گیرد و برعکس ، نیرو و توان تو رو به سستی و کاستی خواهد نهاد ! چنین امکانی را به او مده که بیانگر ترس و درماندگی توست .... قسم به خدا که به من خبر درست رسیده که حسین و فرزند سعد همه شب را بین دو سپاه به گفتگو می نشینند و بنرمی با یکدیگر سخن می رانند ! ۶) ابن زیاد پس از شنیدن سخنان شمر گفت : خوب فهمیدی و راءی درست همان است که تو اندیشیده ای !۲۹ ۷) سپس نامه ای برای عمر سعد نوشت و توسط شمر برایش فرستاد . " اما بعد، من تو را به سوی حسین نفرستاده بودم که با او مدارا کرده ، کارش را به تاءخیر و تعویق اندازی و بقا و سلامتش را آرزو کنی و از او در نزد من به شفاعت برخیزی . خوب توجه کن ! اگر حسین و یارانش سر به فرمان من نهادند و تسلیم راءی من شدند، آنها را همگی سالم به خدمت من بفرست ، و اگر زیر بار نرفتند، بر آنان بتاز و همه را از پای درآور و مثله کن که در خور چنین رفتاری هستند ! .... اینک اگر تو فرمان ما را به کار بردی ، پاداش فرمانبرداران را خواهی یافت . در غیر این صورت ، از فرماندهی سپاه ما کناره گیر و زمام کار را به عهده شمر بگذار و اداره سپاه را به وی بسپار که ما دستورهای لازم را به او داده ایم . والسلام ."۳۰ ● نهم محرم ( تاسوعا ) ( ردکردن امان نامه توسط برادران ابوالفضل ) ۱) روز نهم محرم، شمر به همراه چهار هزار نفر سپاهی به سرزمین کربلا وارد شد .۳۱ او حامل فرمان عبیدالله بن زیاد خطاب به عمر بن سعد بود که پس از رسیدن به کربلا، نامه زیر را تقدیم پسر سعد کرد . " اما بعد، من تو را به سوی حسین نفرستاده بودم که با او مدارا کرده ، کارش را به تاءخیر و تعویق اندازی و بقا و سلامتش را آرزو کنی و از او در نزد من به شفاعت برخیزی . خوب توجه کن ! اگر حسین و یارانش سر به فرمان من نهادند و تسلیم راءی من شدند، آنها را همگی سالم به خدمت من بفرست ، و اگر زیر بار نرفتند، بر آنان بتاز و همه را از پای درآور و مثله کن که در خور چنین رفتاری هستند ! .... اینک اگر تو فرمان ما را به کار بردی ، پاداش فرمانبرداران را خواهی یافت . در غیر این صورت ، از فرماندهی سپاه ما کناره گیر و زمام کار را به عهده شمر بگذار و اداره سپاه را به وی بسپار که ما دستورهای لازم را به او داده ایم . والسلام ." ۳۲ ۲) ابن سعد با خواندن نامه ، شمر را مورد سرزنش قرار داد و گفت: وای بر تو ؛ خداوند تو و اهل خانه ات را مقرب درگاه خود نسازد ... . به خدا سوگند، می دانم که تو عبیدالله را از قبول آنچه که من برای او نوشته بودم ، باز داشتی و کاری را که من امیدوار بودم با صلح و سازش به سرانجام برسد را تباه ساختی . به خدا سوگند حسین(ع) تسلیم نخواهد شد، زیرا روح پدرش در کالبد اوست . ۳) شمر به او گفت : چه خواهی کرد ؟ آیا فرمان امیر را اطاعت کرده و با دشمنش می جنگی و یا کناره خواهی گرفت و مسؤلیت لشکر را به من می سپاری؟ ۴) عمر بن سعد گفت: امارت لشکر را به تو واگذار نخواهم کرد من در تو شایستگی این کار را نمی بینم پس خود این کار را به پایان خواهم رساند؛ تو فرمانده پیاده نظام لشکر باش. ۳۳ ۵) زمانی که شمر نامه ابن زیاد را می گرفت، امان نامه ای نیز برای خواهر زاده های خود گرفت . او پس از ورود به کربلا و تقدیم نامه ابن زیاد به عمر بن سعد، به اردوگاه سپاه امام حسین(ع) نزدیک شد و فریاد برآورد: خواهرزادگان ما کجایند؟ عباس و برادرانش در نزد اباعبدالله الحسین(ع) نشسته بودند . عباس(ع) ساکت بود و جواب شمر را نمی داد . امام(ع) به عباس فرمودند: هر چند او فاسق است اما پاسخش را بده ، همانا او از داییهای شما است . عباس و عبدالله و جعفر و عثمان ، فرزندان علی بن ابیطالب(ع) بیرون آمدند و گفتند : چه میخواهی ؟ شمر به آنها گفت: ای خواهرزادگان من، شما در امان هستید . من برای شما از عبیدالله امان گرفته ام ؛ اما عباس(ع) و برادرانش همگی گفتند: خدا تو و امان تو را لعنت کند ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر(ص) امان نداشته باشد.۳۴ ۶) عمر بن سعد در شامگاه روز نهم محرم الحرام خود را آماده جنگ با امام (ع) کرد و در میان سپاهیان خود ندا در داد که : یا خیل الله ارکبی و بالجنه ابشری؛ ای لشکریان خدا! سوار شوید که شما را به بهشت بشارت میدهم.! در این هنگام عباس گزارش ماجرا را به عرض امام(ع) رساند و ایشان فرمود : ای عباس؛ جانم به فدایت؛ بر اسب خود بنشین و نزد آنها برو و بپرس که چه میخواهند ؟ . عباس با بیست سوار نزد سپاه دشمن آمد و پرسید : چه میخواهید؟ گفتند: فرمان امیر است که به شما بگوییم یا بیعت کنید و یا آماده کارزار شوید . عباس گفت : از جای خود حرکت نکنید تا نزد ابی عبدالله(ع) رفته و پیام شما را به عرض ایشان برسانم . آنان پذیرفتند . پس عباس موضوع را به ایشان خبر داد . امام(ع) فرمودند : اگر می توانی آنها را راضی کن که جنگ را تا فردا به تأخیر اندازند و امشب را به ما مهلت دهند تا با خدای خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگزاریم خدا میداند که من به خاطر او نماز و تلاوت کتاب او را بسیار دوست میدارم . ۷) در طول مدتی که عباس با امام(ع) مشغول گفتگو بود ، همراهان او هم به گفتگو با سپاه عمر بن سعد پرداختند و آنان را از جنگ با امام حسین(ع) بر حذر میداشتند و در ضمن آنان را از پیشروی باز میداشتند . در این هنگام ابوالفضل العباس نزد سپاهیان دشمن بازگشت و درخواست امام(ع) را به اطلاع آنان رساند . ابن سعد در پذیرش این در خواست تردید داشت از اینرو با سران لشکرش مشورت کرد . و در نهایت با رای مثبت آنان ، قبول کرد . او شخصی را با عباس به سوی اردوگاه سپاه امام(ع) فرستاد . فرستاده عمر بن سعد در مکانی که همه سخنش را می شنیدند ایستاد و فریاد زد: ما تا فردا به شما مهلت میدهیم اگر تسلیم شدید، شما را نزد امیرمان عبیداللّه بن زیاد می بریم، اما اگر از پذیرش بیعت سر باز زدید شما را رها نخواهیم کرد و با شما خواهیم جنگید . ۸) طبری از قول امام زین العابدین (ع ) آورده است : پس از بازگشت عمر سعد ، امام یارانش را فرا خواند و پس از حمد خداوند گفت : " اما بعد، من نه یارانی باوفاتر از یاران خود می شناسم ، و نه اهل بیتی پاکتر و باصفاتر و خون گرمتر از اهل بیت خود. پس خداوند همگی شما را از من پاداش خیر دهاد . اکنون این را بدانید که من تا به امروز نسبت به دشمنان خود گمانی دیگر داشتم ، اما اکنون که چنان نشده ، همه شما آزادید که بازگردید که من بیعت خود را از شما برداشتم . اینک که شب فرا رسیده و پرده خود را بر شما افکنده است ، از تاریکی آن سود جویید و در این حرکت ، هر یک از شما دست در دست یکی از مردان من گذارده ، به شهر و دیار خودتان روی آورید و پراکنده شوید تا آنگاه که خداوند گشایشی عنایت کند . زیرا این مردم تنها مرا می خواهند و هنگامی که بر من دست یافتند، از تعقیب دیگران دست بر می دارند . " ۹) راوی می گوید : هر یک از یاران ابا عبدالله سخنان پر شوری گفتند و همانند یکدیگر پشتیبانی خود را از حضرتش ابراز می داشتند . آنها گفتند : قسم به خدا که از تو جدا نمی شویم . ما جانهای خود را فدای تو می کنیم و با نثار خون خود ، و از دست دادن سر و دست خویش در راه تو ، از تو حمایت می نماییم ، و هنگامی که در برابرت از پای درآمدیم ، آن وقت است که به پیمان خود وفا، و به وظیفه ای که بر عهده داشته ایم عمل کرده ایم . ۳۵ ۱۰) پس از آن دستور داد تا اطراف چادرها خندق بکنند و حفاظت از آنها را بیشتر نمایند . ● دهم محرم ( عاشورا ) ( سخنرانی تاریخی امام و شهادت عاشقانه او و اصحاب ) ۱) چون صبح شد ، امام (ع) نماز را با یاران خود خواند و سپس آنها را که ۳۴ سواره و ۴۰ پیاده بودند ، آراست . زهیر بن قین را فرمانده راست و حبیب بن مظاهر را فرمانده چپ گماشت و پرچم را به برادرش عباس سپرد ، سپس دستان خود را به دعا بلند کرد و گفت: خداوندا تو در هر گرفتاری تکیه گاه منی.....۳۶ ۲) پس از آرایش جنگی لشگر ، دستور داد در گودال پشت لشکرگاه خود ، که دیشب حفر کرده بودند آتش افروختند تا از یک سو با آنان بجنگد . ۳) دشمنان آمدند و اطراف خیمه گاه امام به جولان پرداختند . خندق پر از آتش مشتعل را دیدند . شمر فریاد زد: ای حسین ! قبل از قیامت دچار آتش شده ای . امام فرمود : ای پسر بز چران ! تو بر آتش ‍ شایسته تری . مسلم بن عوسجه گفت : بگذار او را با تیر بزنم ، او فاسقی از دشمنان خدا و خدا این گونه فرصت پیش آورده است . امام فرمود : تیر نینداز؛ دوست ندارم که آغاز گر جنگ باشم . ۳۷ ۴) امام اسب خود را خواست . سوار شد و با صدای بلند فریاد زد : " ای اهل عراق ، سخنم را بشنوید و شتاب نکنید تا موعظه ای شایسته کنم و عذر آمدنم را بگویم ..... سپس فرمود : نسب مرا بنگرید و ببینید من کیستم ؟ آنگاه به وجدان خویش ‍ برگردید و آن را ملامت کنید . بنگرید آیا کشتن من و هتک حرمتم برای شما شایسته است ؟ .... آیا از شما کسی کشته ام که به خونخواهی آمده اید؟ مالی به یغما برده ام یا زخمی زده ام که می خواهید قصاص کنید ؟ سپس امام صدا زد : ای شبث بن ربعی ، ای حجار بن ابجر، قیس بن اشعث ، یزید بن حارث ! مگر شما برای من ننوشتید که میوه ها رسیده و درختها و باغها سر سبز است و اگر بیایی ، بر سپاهی سازمان یافته وارد خواهی شد ؟ و مجددا فرمودند : " ایّها الناس اذا کرهتمونی فدعونی انصرف الی مأمنی من الأرض " " ای مردم ! اگر دعوت شما از من از روی اکراه بوده است به سوی محل اَمن خویش باز می گردم . " ...... آری به خدا قسم ، یاری نکردن شما معروف است و ریشه هایتان به آن آمیخته است . لعنت خدا بر پیمان شکنانی که پس از عهدهای استوار ، پیمانها می شکنند . شما خدا را پامن پیمان خود گرفتید . به خدا شما همانهایید . آگاه باشید که ناپاک ناپاک زاده ، مرا بین دو چیز مخیر کرده است ، بین کشته شدن و ذلت . هیهات که ما به پستی تن دهیم ! ما اطاعت از فرومایگان را بر شهادت پرافتخار ترجیح نمی دهیم . آگاه باشید که من عذر آمدن آوردم و بیم دادم . من با همین خاندان و با همین کمی ساز و برگ و یاری نکردن اصحاب ، با شما می جنگم . سپس این اشعار را خواند : اگر پیروز شویم و دشمن را بشکنیم ، از دیر باز دشمن شکن بوده ایم و اگر مغلوب شویم ، شکست نخورده ایم . ما را از مرگ ، باکی نیست . من بر خداوند ، پروردگار من و شما تکیه کرده ام . هیچ جنبنده ای نیست مگر آنکه اختیارش دست اوست . " ۳۸ ۵) در این هنگام ، قیس بن اشعث فریاد زد : چرا تسلیم نمی شوی ؟ بخدا با تو بدی نکنند ؟ امام فرمود : می خواهی خون من هم مانند مسلم ( که امانش داه بودند ) بر گردن شما افتد ؟ نه بخدا مانند ذلیلان تسلیم نمی شوم . ۳۹ ۶) پس از آن بود که عمر سعد اولین تیر را بسوی امام (ع) پرتاب کرد و فرمان جنگ را صادر نمود . ۷) حر ، فرمانده جنگی ابن زیاد که شب را در مبارزه با نفس خود ، که کدامین راه را برگزیند ، بسر برده بود ، در حال ندامت ، بسوی امام (ع) آمد و امام (ع) او را با خوشرویی پذیرفت و آنگاه بود که جزو اولین مبارزین و شهدای راه حسین (ع) شد . ۸) پس از آن که در یورشی عمومی تعدادی از دو طرف کشته شدند ، باقیمانده یاران امام و اهل بیت او ، یکی پس از دیگری در نبردی تن به تن ، شجاعانه جنگیدند و به لقای معشوق خود شتافتند . ۹) بعد از نماز ظهر بود که امام (ع) ، تنها شده و در حالیکه بیش از ۳۰ زخم برداشته بود ، یکه و تنها می جنگید ، تا آن که در یک حمله غافلگیرانه جمعی ، سنان بن انس با نیزه ای ، امام (ع) را بر زمین انداخت و سر از بدنش جدا کرد . ۱۰) و آنگاه در عصر عاشورا بود که حمله وحشیانه سپاه عمر سعد به زنان و فرزندان شهدای کربلا اغاز گشته و پس از غارت اموال آنها ، همگی را به اسارت ، بسوی ابن زیاد در کوفه و سپس یزید در شام بردند . ۴۰
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/64674
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید