امروز جمعه 22 خرداد 1405

Friday 12 June 2026

رادیو هفت


1401/08/01
کد خبر : 64365
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 54 نفر
● عاشقانه آرام‌بخش شبانه! «این‌جا تهران است... رادیو هفت!» این گفتار متن ابتدایی تیتراژ آغاز برنامه تلویزیونی رادیو هفت است که هر شب به جز جمعه‌ها از دریچه امواج شبکه هفت سیما، شبکه آموزش به روی آنتن می‌رود. رادیو هفت ساخته مشترک منصور ضابطیان و محمد صوفی است که در مدت زمان عمر ۲ ساله‌اش توانسته است مخاطبان زیادی را نیمه‌های شب پای جعبه جادو بنشاند و شبی آرام همراه با تلالو انوار فرهنگ را برای‌شان فراهم آورد. به اعتقاد بسیاری رادیو هفت، عاشقانه آرامش‌بخش نیمه‌های شب است. در این پرونده سعی کرده‌ایم نگاهی داشته باشیم به این برنامه تلویزیونی و شما را به ضیافت یک عاشقانه آرامش‌بخش دعوت کنیم. وعده ما هر شب ساعت ۲۳؛ رادیو هفت! ● نامه زنی به شوهرش یکی از زیباترین و خاطره انگیزترین بخش های رادیو هفت اجرا قطعه‌های ادبی ناب توسط هنرمندان است که قطعه «نامه زنی به شوهرش» را «آشا محرابی» در یکی از قسمت‌های برنامه رادیو هفت به بهترین نحو ممکن اجرا کرد. صدای دلنشین گوینده، موسیقی زیبا و البته متن سرشار از عاطفه ویژگی‌هایی بود که این قطعه را ماندگار کرد. نمی‌دانم این نامه را باید به عنوان چه کسی بنویسم؟ شوهر سابق، دوست، پدر فرزندم یا هر چیز دیگر. تو خودت هر چه دوست داشتی، بگو. اما فقط خواهش می‌کنم نامه را تا انتها بخوان. دست کم به حرمت روزهای با هم بودن. به حرمت این‌که من و تو یک هدف مشترک داشتیم و داریم و آن خوشبختی «سامان» است. هر جای دنیا که باشیم، هر کدام‌مان، در هر شرایطی می‌دانم که خوشبختی سامان برای‌مان از هر چیز دیگری مهم‌تر است، حتی از خوشبختی خودمان. می‌دانم تو هم مثل من اگر پایش بیفتد خودت را به آب و آتش می‌زنی تا سامان پا بگیرد، قد بکشد، خوشبخت شود. بگذار اعتراف کنم که با همه اختلاف‌هایی که داشتیم، هنوز هم نمی‌توانم تو را فراموش کنم. اصلا تصمیم گرفته‌ام از این خانه که هیچ، از این شهر بروم. برای این‌که این‌جا ماندن و شب و روز با خاطرات و اشیایی که تو آن‌ها را لمس کرده‌ای سر و کار داشتن، اعصاب مرا خرد کرده است. یک آگهی زده‌ام که همه دار و ندار زندگی‌ام را می‌خواهم بفروشم. کتاب‌ها، سی‌دی‌ها، مبل‌ها، آن راحتی که تو رویش می‌نشستی و همیشه با کنترل تلویزیون بازی می‌کردی همه را گذاشته‌ام برای فروش! می‌دانم سرم کلاه می‌رود، اما بگذار برود! آدم بعضی وقت‌ها دوست دارد سرش کلاه برود! کلاه گشادی که تا چشم‌هایش را بپوشاند. فقط برای این‌که دنیا را نبیند. وقتی زن و شوهرهای جوان و خوشبخت را می‌بینم، لااقل تا یک هفته مثل دیوانه‌ها هستم... شنیده‌ام که تو هم گاهی همین حس را داری، نپرس که از کجا شنیده‌ای؟! کلاغ‌ها همه جای دنیا پرواز می‌کنند. دیشب با خودم فکر می‌کردم که شاید اگر این‌جا نباشم، همه راحت شوند. شاید پیش پای تو هم راهی به سوی آسایش و خوشبختی گشوده شود. برای این‌که با توجه به شرایط کنونی من برای تو جز مزاحمت و مغشوش کردن وضع زندگی‌ات هیچ حاصلی ندارم. من قدرت تحمل خوبی ندارم. از حق شناسی لبریز شده‌ام. می‌خواهم توی خیابان‌ها فریاد بزنم که به مردی بد کرده‌ام که مثل فرشته‌ها بود. لب‌های من خاموش است و نمی‌توانم به تو بفهمانم که چه‌قدر در مقابل تو خودم را حقیر و کوچک می‌بینم. دلم می‌خواهد معنی حرف‌هایم را بفهمی. من هنوز هم دوستت دارم. نه به این خاطر که به من کمک می‌کنی، نه به این دلیل که دورا دور مراقب‌ام هستی و من این را می‌دانم، نه به این خاطر که به من پول می‌دهی، نه! به خاطر خودت دوستت دارم. هر چند هیچ‌وقت عادت نداشتم که این حس را به زبان بیاورم و می‌دانم که تو چه‌قدر رنج کشیدی. چه قدر انتظار کشیدی در شنیدن یک دوستت دارم که من نگفتم و من بد کردم. ببخشید. این نامه نه منت‌کشی است نه درخواست دوباره برای بازگشت. فقط یک اعتراف نامه است. یک دریچه رو به احساسات زنی که شوهرش را دوست داشت اما قدرش را ندانست. یک خواهش نامه است برای مراقبت از سامان. چه می‌شد آن اشتباه‌ها را نمی‌کردی یا من آن اشتباه‌ها را نمی‌کردم؟! و حالا هم سامان را داشتیم و هم زندگی‌مان سامان داشت. خوشبخت باشی. هر جای دنیا که هستی.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/64365
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید