امروز چهارشنبه 20 خرداد 1405

Wednesday 10 June 2026

دربست مهمان ما باش!


1401/08/01
کد خبر : 62693
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 54 نفر
به‌جای مقدمه باید چند تا حدیث برای‌تان نقل کنم، بعدا خودتان متوجه رابطه‌اش با ماجرایی که در ادامه می‌خوانید می‌شوید. امام باقر علیه‌السلام به نقل از پدرش از قول پیامبر(ص) فرموده است: «هر گاه کسی وارد شهری شد، او مهمان هم دینان خودش در آن شهر است، تا زمانی که آن‌جا را ترک کند.» پیامبر اکرم (ص): «هنگامی که خداوند اراده کند نسبت به جمعیتی نیکی کند هدیه گران‌بهایی برای آن‌ها می‌فرستد، عرض کردند ای رسول خدا چه هدیه‌ای؟ فرمود: میهمان،‌ که با روزی‌اش وارد می‌شود و گناهان خانواده را با خود می‌برد و بخشوده می‌شوند.» پیامبر اکرم (ص): «میهمان، راهنمای بهشت است.» ● پنج‌شنبه امروز با سهراب بحثم شد. سهراب از آن شخصیت‌های فوق برجسته جامعه است که دستی به قلم دارد، از همان‌هایی که در اثر کار فرهنگی زیاد، وسط سرشان کچل شده‌ است و امروز هم یک یادداشت نوشته است در مورد کمبود فرهنگ مهمان‌نوازی در مشهد. من هم که رگ مشهدی‌ام بالا زده بود مخالفت خودم را به صورت کاملا منطقی(!) به سهراب اعلام کردم. در نتیجه همان‌طور که دور میز می‌چرخیدم تا دست سهراب به من نرسد به این فکر افتادم در مسیر رفت و آمدمان در شهر، از مسافران تاکسی در این باره سوال کنیم و از آن‌جا که سهراب در این موارد خیلی حالی‌اش می‌شود قرار گذاشتیم از مردم درباره زائرها و رفتارشان با آن‌ها بپرسیم تا یک جورهایی، غیر مستقیم به این قضیه نگاه کرده باشیم. ● جمعه صبح زود با سهراب به میدان شهدا رفتیم تا سوار تاکسی‌های حرم شویم، قرار گذاشتیم به طور جداگانه سوار ماشین شویم و طوری رفتار کنیم که انگار هم را نمی‌شناسیم و چون سهراب شخصیت خیلی برجسته‌ای است و اگر عقب بنشیند جای دو نفر را می‌گیرد، برای صرفه جویی قرار شد جلو سوار شود. ترمز؛ صدای باز شدن در؛ صدای بسته شدن در و سهراب بدون معطلی شروع کرد: «چه عجب این زوارا رفتن، ما رنگ خلوت شدن خیابون‌ها رو دیدیم، مردیم توی ترافیک تابستون». راننده یک نگاه زیر چشمی به سهراب انداخت، یک نگاه هم به آینه عقب و گفت: «البته شهرداری هیچ وقت نمی‌ذاره دل ما برای ترافیک تنگ بشه» بعد هم بلند بلند زد زیر خنده. برای عوض شدن فضا گفتم: «راستی درآمد شما هم کم شده دیگه؟» راننده گفت: «آره، کلا مشهد روی زوار می‌چرخه، اول ایستگاه رو که دیدی ماشین‌های در بستی به صف، منتظر مسافر بودن، دو هفته قبل به ایستگاه نرسیده پر می‌شدن.» مسافر کناری من که یک پسر جوان بود صدایش در آمد و گفت: «داداش، من از بچگی تو کوچه چارباغ بزرگ شدم. توی تابستون و عید اگر زودتر از ۶ صبح ماشین رو از پارکینگ نیارم بیرون، تا ۲ شب به‌خاطر شلوغی عمرا بتونم درش بیارم. کل تابستون حسرت یک پارک ملت به دل من موند، جا برای وایستادن هم پیدا نمی‌شد چه برسه برای نشستن.» سهراب که از حرف‌های مسافر سر ذوق آمده بود، برگشت و زل زد توی صورت من و شروع کرد به لبخند هنری زدن، آخر سر هم وقت پیاده شدن، راننده پول را از من گرفت و به اندازه دو نفر ازش کم کرد و به سهراب هم هیچی نگفت. ● شنبه جلوی حرم با سهراب قرار گذاشتیم مسیر دیروز را این بار برعکس برویم. بعد از کلی معطلی بالاخره یک تاکسی ترمز ‌زد، هنوز سوار نشده به راننده گفتم: «چرا امروز این‌قدر تاکسی کمه، کلی علاف شدیم.» راننده تمام رخ برگشت سمت من و گفت: «الان که دیگه زوارا کم شدن، خیلی از راننده‌ها میرن مسافرت.» سهراب برای این‌که حواس راننده را دوباره به سمت خیابان جلب کند برگشت سمت من و گفت: «بلانسبت این آقای راننده، ماه قبل تو هتل با یه یزدیه هم صحبت شدم که می‌گفت از این‌جا تا هتل ازش ۱۲ هزار تومن کرایه گرفتن، خوب راننده‌ای که این‌جوری پول بگیره باید هم بره مسافرت!» راننده که نزدیک بود وسط خیابان دستی بکشد و با قفل فرمان شروع کند به زدن سهراب، نگاهی به‌ سهراب انداخت، ولی فکر کنم برجسته‌ بودن سهراب نظرش را کلا عوض کرد، نچ نچ کرد و گفت: «بله این‌جور آدما هم پیدا می‌شن ولی یک در هزار! ما کلا در فصل‌های زیارتی فقط با تاکسی متر کار می‌کنیم. البته برای خودم هم پیش اومده که از این ماجراها بشنوم، یک مسافر می‌گفت طرف سوارش کرده تا برسونش خواجه اباصلت ولی بعد از کلی دور زدن توی خیابونای شهر، بردتش گنبد سبز، کلی هم ازش کرایه اضافی گرفته». بعد یک نفس عمیق کشید و ادامه داد: «نمی‌خوام ریا بشه ولی من خودم همین هفته پیش یک خانواده اصفهانی رو سوار کردم و چون شب عید بود ازشون نصف کرایه رو گرفتم. ولی همون روز تا شبش به اندازه همین هفته کاسب شدم.» ● یکشنبه از آن‌جا که بحث منطقی من و سهراب با اطلاعاتی که جمع کردیم به نتیجه نرسید و من هم از دویدن دور میز خسته شدم، قرار گذاشتیم امروز با ماشین سهراب برویم مسافرکشی تا هم پول شام این هفته را در بیاوریم و هم به صورت نامحسوس، نظر مردم را درباره موضوع مورد بررسی‌مان بپرسیم. من نمی‌دانم این تاکسی‌ها چطور امرار معاش می‌کنند، نیم ساعت با سهراب خیابان‌ها را می‌چرخیدیم ولی دریغ از یک مسافر، بعد از کلی رانندگی، در چهارراه شهدا یک مسافر به پستمان ‌خورد. در را که بست سهراب خطاب به من شروع کرد: «غیر از این هم نیست برادر من، زوار جز شلوغی و ترافیک برای من که نه اطراف حرم مغازه دارم نه صاحب هتل هستم چی داره؟ حرف من هم نیست غیر از اینه؟» من سری تکان دادم و بعد هم برگشتم به سمت مسافر نگاه کردم و این یعنی که تو هم باید یک چیزی بگویی، من من کرد و گفت: «شلوغی به زوار ربطی نداره، شهر رو درست گسترش ندادن، شما راضی بودی حرم امام رضا(ع) تو یک شهر دیگه بود ولی این‌جا خلوت بود؟» بعد همه ساکت شدیم و قبل از این‌که بشود دوباره بحث را به جریان انداخت مسافر پیاده شد. یک ربع دیگر بدون مسافر سپری شد و بالاخره یک جوان کیف بر شانه سوار ماشین شد، سهراب همان سناریو قبلی را اجرا کرد و من هم همان نگاه استادانه را اجرا کردم، پسر جوان که به نظرم دانشجو می‌آمد گفت: «برادر من، شما فقط همون لحظه رو می‌بینی، اون مغازه‌داری که زائر ازش جنس می‌خره، میاد از مغازه شما یا من گوشت و ماست یا چیزای دیگه می‌خره، چیزی که مشهد لازم داره یک سرمایه گذاری اساسی و دقیق روی زیارت و گردشگریه.» من که از جواب پسر جوان خیلی خوشم آمده بود، برگشتم و زل زدم تو چشم‌های سهراب و از آن لبخند‌های هنری خودش، تحویلش دادم. ● دوشنبه بحث من با سهراب هنوز هم به نتیجه نرسیده است ولی در یکی از تعقیب و گریزهای دور میز، پای سهراب به میز گیر کرد و متاسفانه به‌جای این‌که پایش بشکند میز افتاد روی انگشت شست پای من و انگشت من شکست. فعلا قرار گذاشگروه تا وقتی که من دوباره خوب شوم و بتوانم در صورت نیاز فرار کنم، بحث‌مان را در حالت استندبای نگه داریم.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/62693
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید