امروز جمعه 05 تیر 1405

Friday 26 June 2026

حکایت من و کودکی


1401/08/01
کد خبر : 55502
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 61 نفر
نامش تا ابد در هنر ایران ماندگار است، استاد جمشید مشایخی، او یک هنرمندی است که مردم به او عشق می‌‌ورزند و برای او احترام ویژه‌ای قایل هستند. چندی پیش در فرهنگسرای خاوران تهران به همت مسعود عبدالوند (بازیگر، سناریونویس، کارگردان، خواننده و عکاس) و رومیانی‌زاده (عکاس و نقاش) نمایشگاه عکسی از آثارشان به نام «نادیده‌های طبیعت» برگزار شد. از آنجا که آنها رفاقت دیرینه‌ای با استاد داشتند، از وی خواستند که به همراه تصاویر آنها، گنجینه ماندگار عکس‌های زندگی استاد مشایخی هم برگزار شود و این اتفاق نادر افتاد و استاد تصاویر زیبایی از عکس‌های کودکی خود، در اختیار آنان قرار داد، به همین بهانه و همچنین نقش پررنگ استاد در مجموعه «تبریز در مه» که در ایام دهه فجر پخش می‌‌شود، از استاد مشایخی خواستیم که سوژه جلد این شماره ما را به کودکی خود اختصاص دهد و از آن دوران برایمان بگوید. ● پدرم افسر مهندس بود جمشید مشایخی در ششم آذر ماه سال ۱۳۱۳ به دنیا آمد، بخوانید که او چه می‌‌گوید: «پدرم تحصیل‌کرده آلمان و سوئد و افسر مهندس بود، وقتی که به ایران آمد به عضویت ارتش در آمد و برای خدمت مجبور شد به شهرکی به نام «پارچین» در چند کیلومتری تهران که حالا انتهای اتوبان شهیدبابایی است، برود و من در آنجا متولد شدم. آن زمان آنجا یک شهرک نوساز و در واقع متعلق به ارتش بود. (استاد اولین بچه‌ای بود که در پارچین به دنیا آمد) کمی که بزرگ‌تر شدم و اولین چیزی که یادم می‌‌آید، این است که هرازگاهی سوار ماشین‌های بزرگ ارتش می‌‌شدیم و به تهران می‌‌آمدیم. تمام اقوام ما در تهران زندگی می‌‌کردند، منزل مادربزرگم در خیابان وحدت‌اسلامی (شاپور سابق) بود که از محله‌های قدیمی و با اصالت تهران محسوب می‌‌شد، یه چیز جالب یادم اومد آن زمان هنوز میدان فردوسی ساخته نشده بود (سال ۱۹-۱۳۱۸) و یا بلوار کشاورز که به شکل باغ و پر از دار و درخت بود، به همین دلیل هوای خنک و با طراوتی داشت و یا ونک، ده ونک و این جور جاها که اصلا وجود نداشتند. اون جا هم پر از باغ بود که در واقع حکم تفریگاه مردم تهران را داشت که آن زمان جمعیت زیادی هم نداشت، محله‌های تهران‌نو، خیابان دماوند و تهرانپارس هم هنوز ساخته نشده بود. ● ۵۰ سال زندگی از جمله هنرمندانی است که میانه خوبی با خبرنگاران دارد، او به همراه همسرش در منطقه محمودیه تهران زندگی می‌‌کند، همسرش بازنشسته آموزش و پرورش است و نیم قرن است که با استاد جمشید زندگی مشترک خود را سپری می‌‌کنند. آنها دو پسر به نام‌های نادر و سام دارند که اولی رهبر ارکستر سمفونیک در اتریش است، دخترش نغمه سال‌هاست که در آمریکا زندگی می‌‌کند استاد مشایخی چهار نوه دارد. (سه دختر و یک پسر)... ● شاهد دو جنگ بودم به جز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران که در سال (۵۹ تا ۶۷) شاهد آن بودم، شاهد جنگ دوم جهانی هم بودم، پنج سال داشتم (۲۹-۱۳۱۸) که جنگ دوم جهانی آغاز شد و ۱۱ ساله بودم که جنگ دوم جهانی به اتمام رسید (۱۳۲۴-۱۹۴۵) روس‌ها و انگلیسی‌ها به تهران حمله کردند، خیلی بچه بودم، یه چیز یادم می‌‌آید! یادته تو خیابونای تهران، پر از ماشین‌های نظامی بود؟! بازی‌های بچه‌گانه ما این شده بود که با برادرم برای سربازهای خارجی شکلک در می‌‌آوردیم و دور و بر تانک‌های بزرگ می‌‌رفتیم و با تعجب به آنها نگاه می‌‌کردیم آن زمان تو تهران قحطی هم شد. سال ۱۳۲۰ بود (هفت ساله بودم) که هواپیما‌های خارجی تهران را بمباران ‌‌کردند، همه تهران وحشت‌زده بودند آن زمان ما در خانه قدیمی مادربزرگم در محله شاپور زندگی می‌‌کردیم. یک شب تب شدیدی داشتم چراغ‌ها را خاموش کرده بودند، پنجره‌ها را با پتو پوشانده بودند و خانه را با شمع روشن کرده بودند، بعدها متوجه شدم که همان شب رضاشاه از ایران تبعید شد به جزیره موریس. ● کشتی ورزش پهلوانی استاد، عاشق ورزش کشتی است. او حتی رفاقت دیرینه‌ای هم با پهلوان غلامرضا تختی داشت، تا جایی که در منزلش قاب عکسی از تختی به چشم می‌‌خورد... تختی یک پهلوان تمام عیار بود. هیچ‌وقت آن کشتی که او پای الکساندر مدوید را به خاطر آسیب‌دیدگی نمی‌‌گرفت از یاد نمی‌‌برم. سال‌ها بعد که مدوید به ایران آمد، آن صحنه برای من تداعی شده بود... (اگر یادتان باشد ۱۵ اسفند سال ۸۸، استاد مشایخی را به خانه ناصر حجازی بردیم تا از او عیادت کند، که آن تصویر، روی مجله شماره ۱۵ اسفند ۸۸ ما را به خود اختصاص داده بود) او عاشق دروازه‌بان افسانه‌ای ایران ناصر حجازی است. ● از لابه‌لای حرف‌ها نوجوان که بودم مثل حالا نبود که همه ماشین داشته باشند، یک خط اتوبوس هم بیشتر نبود که از میدان راه‌آهن آغاز و به بازار تهران ختم می‌‌شد، چند اتوبوس یه طبقه و تنها دو اتوبوس دو طبقه در مسیر وجود داشت که من عاشق سوار شدن اون دو تا اتوبوس بودم! از شهرری تا بازار هم چند تا ماشین دودی وجود داشت، البته تا دلتان بخواهد درشکه هم در شهر پیدا می‌‌شد. تمام تهران را می‌‌شد با یک درشکه دید. در سال ۱۳۳۶ به استخدام اداره تازه تاسیس هنرهای دراماتیک در آمدم و به عنوان بازیگر کار خود را آغاز کردم. بعدها همزمان با تاسیس دانشکده هنرهای دراماتیک به این دانشکده رفتم. اولین فیلم را در سال ۱۳۴۱، در سن ۲۸ سالگی با ایفای نقش در فیلم کوتاه جلد مار به همراه فخری خوروش آغاز کردم. به واسطه دوست خوبم عزت‌ا... انتظامی، داریوش مهرجویی مرا برای بازی در فیلم (گاو ۱۳۴۸) انتخاب کرد، سپس در همان سال در فیلم قیصر مسعود کیمیایی در نقش خان دایی ظاهر شدم، آن زمان ۳۵ ساله بودم. یکی از بهترین نقش‌هایم بازی در نقش کمال‌الملک بود که هنوز مردم چرا با این نام می‌‌شناسند. چندی پیش در نگارخانه فرهنگسرای خاوران، به صورت مشترک گالری عکس گنجینه‌های ماندگار استاد جمشید مشایخی ( که به عکس‌های کودکی وی اختصاص داشت) و همچنین نادیده‌های طبیعت ایرانی (عکس‌های مسعود عبدالوند و نسیرین رومیانی‌زاده) برگزار شد و از استاد مشایخی تقدیر به عمل آمده، استاد گفت: وظیفه هر هنرمندی خدمت عاشقانه به ملت است و افتخار می‌‌کنم که در میان گل‌های ایران هستم، علیرضا مژگانی مدیر فرهنگسرای خاوران هم گفت: امید داریم به واسطه حضور بزرگان و مفاخر عرصه ادب و فرهنگ و هنر در فرهنگسرای خاوران و در این کالبد عظیم که بزرگ‌ترین فرهنگسرای تهران می‌‌باشد، روح هنر فرهنگی دیده شود در ادامه مراسم کلیپی از فیلم گراند سینما پخش شد و عموم مردم از این دو نمایشگاه دیدن به عمل آورند. «عبدالوند» از مجتبی یزدانی، شهردار منطقه ۱۵ و ابوالفضل رفیعی معاونت اجتماعی شهرداری منطقه ۱۵ تهران و سیدعلیرضا مژگانی ریاست فرهنگسرای خاوران و مدیر فرهنگی- هنری منطقه ۱۵ تشکر به عمل آورد.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/55502
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید