امروز شنبه 06 تیر 1405

Saturday 27 June 2026

حسین منزوی، همچنان در انزوا


1401/08/01
کد خبر : 69089
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 44 نفر
خاک باران‌خورده آغشته است با بوی تنت‏ باد، بوی آشنا می‏آورد از مدفنت ‏ زنده‏ای در هر گیاه سبز کز خاکت دَمَد گرچه می‏دانم که ذره ذره می‏پوسد تنت شانزدهم اردیبهشت ۹۱، هشتمین سالگرد درگذشت حسین منزوی، یکی از برجسته‏ترین شاعران تأثیرگذار و مبتکر غزل نوین بود. از مدّتی‏ پیش در نشریات متفاوت دنبال آگهی یا اطلاعیه‏ای بودم تا از زمان و مکان مجلس یادبود این غزل‌سرای معاصر اطّلاع یابم و با شرکت در آن و ارایه مقاله یا قطعه شعری روح بلندش را گرامی‌بداریم و هم اینکه یگانه‏ شاعر پرآوازه شهرمان را ارج ‏نهیم، امّا متأسفانه ماه تمام شد و دریغ از یک نام و یاد. در همان مواقع حتّی چندین شب گوش به زنگ بودم تا در برنامه‏های شبانه پیام، نامی‌از وی بشنوم، امّا دوباره! صد دریغ و افسوس! حتّی آقایان سهیل محمودی و ساعد باقری که خود از خانواده اهالی شعر و ادبیّات هستند، یادی از این شاعر در انزوا مانده‏ نکردند. از همه دردناک‏تر اینکه هیچ‏یک از نهادهای فرهنگی دولتی‏ و غیردولتی شهر زنجان حتّی به رسم مرده‏پرستی ما ایرانیان نیز به فکر این نیفتادند که حداقل یک مجلس یادبود مختصر برایش بگذراند، حال‏ بگذریم از بی‏معرفتی اهالی شعر. سفر به خیر گل من! که می‏روی با باد زدیده می‌روی امّا، نمی‏روی از یاد آخر چرا این‏گونه می‏شود؟ در اینجا روی سخن بیش‏تر با همشهریان محترم منزوی است که این بنده نیز یکی از آن‏هاست. چرا با شاعری که یک عمر به خاطر مهربانی و دوستداری و رساندن پیام‏ عشق و حرمت و ستایش آن گلو پاره‌کردن و از «حنجره زخمی‌تغزّل» تا «از خاموشی‏ها و فراموشی‏ها» خون جگر خورده و نهایتا به خاموشی‏ گرائیده، چنین برخوردی می‏شود؟ راستی چرا ما چنینیم؟ چرا بعضی‏ مواقع از کاه، کوه می‏سازیم و در آنجایی که باید بگوییم و بنویسیم‏ سکوت می‏کنیم؟ آیا تا به حال به این اندیشیده‏ایم که مشکل منزوی یک‏ چیز شخصی بود و اصلا به ما ربطی نداشت؟ آیا به این اندیشیده‏ایم که‏ در ادبیات یا هر علم دیگری به غیر از اخلاقیات، زندگی شخصی شاعر، به خواننده ربطی ندارد؟ آیا به این فکر کرده‏ایم که مشکل منزوی را خیلی از بزرگان اهل ادب من‏جمله شهریار و اخوان و... نیز داشته‏اند؟ پس می‏بینم که همه این‏ها یک بهانه است. چرا ما آنقدر در اعتقاد بی‏اساسمان پافشاری می‏کنیم که قلب حسّاس و شکننده شاعر قهرمان را می‏شکنیم و او را وادار به اعتراف می‏کنیم: «چه عیبی دارد اعتراف کردم به اینکه شهر من با شاعرش چندان مهربان نبوده است» «هرچند که در اینجا وقتی از شهر سخن به میان می‏آید به درستی که‏ منظور همان خشت و سنگ و درودیوار و کوچه و خیابان نیست که اینان‏ همه، تن این شهراند و من از جان گفته‏ام». «دوستداری و مهربانی از سنگ و گل برنمی‏آید، از جان و دل بر می‏آید و شهر من دست‏ کم با من یکی، جان و دلی چندان پرمهر نداشته‏ است.» و البته بلافاصله انصاف می‏دهد که مهربانی‏های کسان دیگر -گر چه اندک- باعث ماندگاری و دوام وی در شهر زنجان بوده و معتقد است که خانه دل چندان نیازمند چراغانی انبوه نیست بلکه همان یکی‏ دو تا هم کفایت می‏کنند که ناامنی ظلمت و سرما را بتارانند و هرگونه‏ شبیخون را مانع شوند. امّا حقیقت این است که روح بی‏مهری و عدم باور دیگران او را همواره مورد آزار و اذیت قرار می‏داد و انتظار به حق او برآورده نمی‏شد: شاعر! ترا زین خیل بی‏دردان کسی نشناخت ‏ تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت‏ کنج خرابت را بسی تسخر زدند، امّا گنج ترا، ای خانه ویران! کسی نشناخت ‏ جسم ترا، تشریح کردند از برای هم امّا ترا، ای روح سرگردان! کسی نشناخت ‏آری، ترا ای گریه پوشیده در خنده! و آرامش آبستن طوفان! کسی نشناخت‏ زین عشق‌ورزان نسیم و گلشنت، نه‌شگفت‏ کای گرد باد بی‏سروسامان، کسی نشناخت وز دوستداران بزرگ کفر و دینت نیز، ای خود تو هم یزدان و هم شیطان! کسی نشناخت *** گفتند این دون است و آن والا، ترا، امّا ای لحظه دیدار جسم و جان، کسی نشناخت با حکم مرگت روی سینه، سال‏های سال آنجا، ترا، در گوشه یمگان، کسی نشناخت‏ فریاد«نای»ات را و بانگ شکوه‏هایت را ای طالع و نام تو، نا هم خوان! کسی نشناخت بی‏شک ترا در روز قتل عام نیشابور با آن دریده سینه عرفان، کسی نشناخت با گوهر شعرت چنان نام تو برنّده! ذات ترا، ای جوهر برّان! کسی نشناخت روزی که می‏خواندی مخور می، محتسب تیز داشت لحن نوایت را، در آن سامان، کسی نشناخت وقتی که می‏کندند از تن پوستت را، نیز گویا، ترا زان پوستین‏پوشان، کسی نشناخت چون می‏شدی مخنوق از آن مستان، ترا، ای تو! خاتون شعر و بانوی ایمان! کسی نشناخت آندم که گفتی: «بازگرد ای عید از زندان» خشم و خروشت را، در آن زندان، کسی نشناخت چون راز دل با غار می‏گفتی، ترا هم نیز ای شهریار شهر سنگستان، کسی نشناخت‏ حتی ترا در پیش روی جوخه‏ای اعدام‏ جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت *** هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت‏ امّا ترا، ای عاشق انسان! کسی نشناخت‏ منزوی همواره در زادگاهش (زنجان) از رنج گران و اشک روانش‏ یاد می‏کند و سرنوشت خود را طوفانی می‏ببیند: دریا نبودم امّا طوفان سرشت من بود گرداب خویش گشتن در سرنوشت من بود و از بی‏مهری‏ها و بی‏وفایی‏ها دل تنگ می‏شود و جز درگاه عشق‏ جایی برای دل تکانی نمی‏یابد: رنج گرانم را به صحرا می‏دهم، صحرا نمی‏گیرد اشک روانم را به دریا می‏دهم، دریا نمی‏گیرد تا در کجا بتکانم از دامان دل این سنگ سنگین را دلتنگی‏ام ای دوست! بی تو در جهانی جا نمی‏گیرد و بالاخره راز و رمز رهایی از گرداب‏های زندگی روزمره را در عشق‏ می‏بیند، آری عشق! واژه‏ای که نبض پریشان زندگی‏اش را آرام می‏کند، امّا گرداب دیگری برایش فراهم می‏کند. با این‏همه‏صاحب مقام او با آگاهی و بصیرت قدم در این وادی می‏نهد و دانسته خود را در این گرداب به کام‏ اژدهای دمان می‏اندازد و شروع به رقصیدن می‏کند و سالیان سال در کوچه پس کوچه‏هایش با خود می‏سراید: چون تو، موجی بی‏قرار ای عشق در عالم نبود هفت دریا پیش طوفان تو جز شبنم نبود از قلم‌فرسایی تقدیر، بر لوح وجود نامت آن روزی رقم می‏خورد، که این عالم نبود *** عشق می‏خواهم از آن‏سان که رهایی باشد هم از آن عشق که منصور سردارش برد *** به دور افکنده‏ام غم‏ها و شادی‏های کوچک را تویی رمز بزرگ انتخاب من، سلام، ای عشق‏ حقیقت با تو از آرایه و پیرایه عریان شد سلام ای راستین بی‏نقاب من، سلام، ای عشق وی در ۲۰ سالگی یکی از جوان‏ترین و مؤثرترین شاعران، در عرصه غزل معاصر به شمار می‏رفت. منزوی در ۲۵ سالگی‏ (در سال ۱۳۵۰) اولین مجموعه دفتر غزلیات خود را با نام «حنجره‏ زخمی‌تغزّل» منتشر کرد و تعجّب اهالی شعر و ادب را برانگیخت و در همان سال برنده جایزه ادبی فروغ فرخزاد شد. این دفتر شعر (حنجره زخمی‌تغّزل) مجموعه‌ای بود که مملو از شور و اشتیاق و عشق بود، عشقی که از اعماق وجود شاعر نشأت می‏گرفت: دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همین‏جاست‏ در من طلوع آبی آن چشم روشن‏ یادآور صبح خیال‏انگیز دریاست گل کرده باغی از ستاره در نگاهت آنک چراغانی که در چشم تو برپاست‏ بیهوده می‏کوشی که راز عاشقی را از من بپوشانی که در چشم تو پیداست یک سال بعد زنده یاد منوچهر آتشی درشماره ۶۶-۸ تیر ماه ۱۳۵۱ مجله تماشا در مورد منزوی نوشت:«حسین منزوی را من به تأکید و مکرّر شاعر، واژه‏ای که در به‏ کار بردن آن امساک روا می‏دارم، خوانده‏ام.«همیشه عاشق» نیز لقبی‏ است که اغلب به دنبال «شاعری» او آورده‏ام. این عاشقی، یا استعداد عاشق شدن مثل چشمه‏ای‏ است که از گوشه‏ای از وجود او می‏جوشد و به‏ تطهیر و تصفیه جان و جمال و امحای«بدی»های حیات او موج‏ می‏زند. این عاشقی مثل تبی همیشگی نیز هست که او را داغ و ملتهب‏ نگاه می‏دارد و از همه مهم‌تر اینکه حواس او را، تندی و تیزی‏ می‏بخشد. شعر به راحتی در او می‏نشیند و از او برمی‏خیزد، روحیه‏ تغزلی، روح او را زلالی و شفافیتی بخشیده است که تصویر همه چیزهای‏ نرم و درشت در آن شاعرانه انعکاس می‏یابد. با در نظر گرفتن اینکه‏ منزوی هنوز خیلی جوان است. خیلی فرصت دارد -و این «خیلی‏ها» وقتی با «خیلی شور و علاقه و خواست جدّی» او برای شعر جمع شود، آینده درخشان شاعری او را تضمین خواهد کرد و شایبه اغراق‏آمیز را نیز از کلام ما- خواهد گرفت. اشارات و اظهار نظر او، درباره غزل- که بازگوکننده سواد شاعرانه اوست گواه دیگری است بر امید او و ادعای ما ...» در مورد اظهار نظر منزوی درباره غزل و لقب «همیشه عاشق» که‏ زنده‌یاد آتشی هم به آن اشاره دارد، باید گفت: عشق او به شعر علی الخصوص غزل یک عشق ذاتی است و مصداق این بیت استاد علی‏ موسوی گرمارودی را دارد: ای کاش نبودی دل من شیفته شعر مردم همه از شیفتگی یافت زیان را او حقیقتا شیفته غزل است؛ این شیفتگی به حدّی است که وی‏ تنها یادگار زندگی مشترک خویش را غزل می‏نامد: قند عسل من! «غزل»من! گل نازم! کوته شده رشته امید درازم! با شوق تو عالم همه سجاده عشق است‏ آه ای دهن کوچک تو، مهر نمازم! منزوی در باب غزل می‏گوید: «به‏هرحال، غزل را -سزاوار یا نه! - شیفته‏وار، دوست می‏دارم و فکر می‏کنم هنوز هم می‏شود در این قالب شاعری کرد، حتی معتقدم که در این قالب بهتر می‏شود به تغزل‏ پرداخت. هستند کسانی که می‏گویند در غزل هر چه حرف بوده، حافظ و سعدی و... زده‏اند و دیگر حرفی نمانده است. من می‏گویم این طور نیست و خیلی حرف‏هاست که حافظ و سعدی نگفته‏اند، چراکه خیلی‏ مسائل وجود دارد که سعدی و حافظ لمس نکرده‏اند. من می‏گویم عشق‏ یک مساله روزمره نیست، عشق یک همیشه است. ولی اضافه‏ می‏کنم که عشق من و شما که با منید با عشق حافظ، فرق‏های بسیاری‏ دارد و عاشق زمانه ما و معشوق زمانه ما نیز. ناچار طعم غزل من‏ و شما با طعم غزل شاعر قرن هفتم و نهم و دوازدهم فرق بسیار خواهد داشت و اگر نداشته باشد، معلوم است که من و شما انسان زمان خود نیستیم. عاشق امروز، شاید هم عاشق مردّدی ا‏ست و حتما هم عاشق‏ مردّدی ا‏ست، مردّد میان بستر و سنگر. چشمی‌به «برشت» دارد که: «در زمانه‏ای زندگی می‏کنیم که سخن گفتن از درختان، جنایتی است» و چشمی‌به داستایوسکی که «زیبایی، انسان را نجات خواهد داد» و چنین‏ است که غزل امروز، غزل دیگری است.» و هم‏چنین معتقد است که: غزل امروز باید از پرداختن به ردیف‏های‏ تصّنعی اجتناب کند و صرف داشتن استقلال و یکپارچگی بدون ردیف و تعداد ابیات کافی است، و هم اینکه در غزل امروز می‏توان از کلماتی که‏ از دیدگاه استادان و اهالی شعر غیرشاعرانه و مطرود به حساب می‏آیند استفاده کرد، گرچه در این صورت زبان شعر دچار نوعی خشونت و ناهمواری در زبان می‌‏گردد و زبان عاشقانه ما را خشن و زمخت نشان‏ می‏دهد ولی واقعیت این است که تمام عشق‏های ما هم لطیف و روان‏ نیستند بلکه در عشق‏های ما خشونت و ناهمواری نیز دیده می‏شود.و در باب قالب و شکل ظاهری غزل به طور افراط‌آمیزی سنت‏ شکنی می‏کند و می‏گوید: «غزل امروز نباید مقید به تعداد ابیات باشد، اینکه غزل باید حداقل هفت بیت و حداکثر ۱۴ بیت باشد، حرف‏ مسخره‏ای است و به درد همان‏هایی می‏خورد که در انجمن‏های ادبی، با شتر و کاروان به استقبال غزل سعدی می‏روند، حرف من هر جا که‏ تمام شد، غزل من هم، همان‏جا تمام می‏شود. چه عیب دارد که غزل سه‏ بیتی و چهار‌بیتی هم داشته باشیم؟ یا غزل ۱۶ و ۱۷ بیتی مثلا؟ !» به هر طریق اظهار نظر منزوی درباره غزل نشان از سواد و الای‏ وی و جرأت و جسارت فوق‌العاده اوست که سخن گفتن در این درباره‏ بحث را به درازا می‏کشاند و فرصت دیگری می‏طلبد که این بنده در کتابی که درباره اشعار و آرا و عقاید زنده‏یاد منزوی به آن‌ها پرداخته‏ام، آنچه مسلّم است این‏ است که قالب غزل یکی از مجاری است که شدّت علاقه و شیفتگی و عشق وی را متبلور می‏سازد و حتی جنس عشقی را که شاعر به آن گرفتار آمده است نشان می‏دهد: عشق من، طرح چلیپایی‏ست، تصویرش کنید سرنوشت من، معمایی‏ست، تفسیرش کنید زمهریری است دنیا که در آن‏ عشق یک فرصت آفتابی است *** همواره عشق بی‏خبر از راه می‏رسد چونان مسافری که به ناگاه می‏رسد امّا درباره منزوی آن چیزی که بسیار قابل تأمّل و تفکر است‏ همان لقبی است که مرحوم منوچهر آتشی به وی می‏دهد: «همیشه‏ عاشق». آری او همواره عاشق بود، عاشقی با روح و روان حساس و شکننده، روحی که همیشه و هر لحظه گرفتار تب عشق است و این‏ گرمی‌و التهاب هم در سرشت اوست و هم در سرنوشتش. او معتقد است: «جوهر اصلی سرشت آدمی‌گل عشق است، عشق‏ پدیده‏ای است که قبل از به وجودآمدن این عالم و قبل از اینکه حتی‏ طرح و سرشت آدمی‌بسته شود، وجود داشته است و هنگامی‌که سرشت آدمی‏ را با گل می‏آمیختند جوهر اصلی این گل، عشق بود و به خاطر همین‏ است که بار امانت الهی که «عشق» بود را جز انسان کسی پذیرایش‏ نشد و ادامه می‏دهد: روشنایی هستی از عشق است و اگر این عشق‏ نبود، جهان تیره‏وتار می‏گشت واگر ذره‏ای از این جوهر (عشق)در دوزخ بود، دوزخ هم چیزی کم از بهشت نداشت. عشق موج بی‏قراری‏ است که هفت دریا پیش توفانش شبنمی‌بیش نیست. عشق چشم جهان است، محور و اساس و نقطه آغاز و پایان است‏ و تمام شادی‏ها و غم‏ها و داستان حیات آدمی‌همه و همه به خاطر اوست و ما نیز صرفا به خاطر این متولد شده‏ایم که عاشق شویم و بمیریم. خلاصه کلام اینکه: راز مرگ و زندگی آدمی‌همان «عشق‏» است. ای عشق، همتی کن رنجم به سر بر، ای عشق‏ از پانشسته داری، دستی برآور، ای عشق *** ای عشق ما با تو از وادی جاودان هم گذشتیم از شیر غران و از اژدهای دمان هم گذشتیم‏ نام ترا باطل السحر هر خدعه کردیم و آنگاه‏ تنها نه از هفت خوان بلکه هفتاد خوان هم گذشتیم *** ای کاش عشق را/از بال زاغ و/گلوی کبوتر/تقویمی‌بود/تا من‏ و تو می‏دانستیم/چراغ را/کی خاموش کنیم/و اسم شب را/از چارسوق گزمکان/چه گونه بدزدیم/که ماه/با گوشوار خون‏آلود/به‏ بستر نرود. منزوی در کوچه باغ‏های شهر و دیارش عاشقانه و عاشقانه قدم‏ می‏زند در حالیکه روح بلندش گرفتار اژدهای دمان است و او در این‏ ورطه کسی را نمی‏بیند و اگر هم می‏بیند، مولانا و حلاج و نیما و دانش‏ آکل هدایت را نمی‏بیند. همراهانش شهریار است و اخوان، همسایگانش‏ فروغ است و عشق.از بازار زنجان که در اوج شلوغی و هیاهوست و همگان صدای خرده‏‌فروش و لبو فروش و کوپن‏فروشی را می‏شنوند او حتّی فریاد «خبر خبر» باربر پیر که در زیر و بم صدایش رگه‏هایی از عشق است را هم نمی‏شنود. شاید عشق او هم از جنس عشق منزوی نیست. اصلا سوال‏ این‏ست آیا زنجان شهر عشق است یا نه؟! سراینده چنین غزلیاتی جایگاهش فراتر و عظیم‏تر از این‏ داستان‏هاست: زآن چشم سیه گوشه چشمی‌دگرم کن بی‏خودتر از اینم کن و از خود به درم کن یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم یک جرعه دیگر بچشان، مست‏ترم کن‏ شوق سفرم هست در اقصای وجودت لب ترکن و یک بوسه، جواز سفرم کن‏ افیون زده رنجم و تلخ است مذاقم با بوسه‌ای از آن لب شیرین، شکرم کن‏ پرهیز بدور افکن و سد بشکن و آن‏گاه تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن *** ای گیسوان رهای تو از آبشاران رهاتر چشمانت از چشمه‏ساران صاف سحر باصفاتر من با تو از هیچ، از هیچ توفان هراسی ندارم‏ ای ناخدای وجود من، ای از خدایان خداتر بگذار، راز دلم را بدانی، ترا دوست دارم‏ ای با من از رازهایم صمیمی‏تر و بی‏ریاتر آری ترا دوست‏دارم وگر این سخن باورت نیست‏ اینک نگاه ستایشگرم، از زبانم رساتر
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/69089
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید