خاک بارانخورده آغشته است با بوی تنت
باد، بوی آشنا میآورد از مدفنت
زندهای در هر گیاه سبز کز خاکت دَمَد
گرچه میدانم که ذره ذره میپوسد تنت
شانزدهم اردیبهشت ۹۱، هشتمین سالگرد درگذشت حسین منزوی، یکی از برجستهترین شاعران تأثیرگذار و مبتکر غزل نوین بود. از مدّتی پیش در نشریات متفاوت دنبال آگهی یا اطلاعیهای بودم تا از زمان و مکان مجلس یادبود این غزلسرای معاصر اطّلاع یابم و با شرکت در آن و ارایه مقاله یا قطعه شعری روح بلندش را گرامیبداریم و هم اینکه یگانه شاعر پرآوازه شهرمان را ارج نهیم، امّا متأسفانه ماه تمام شد و دریغ از یک نام و یاد. در همان مواقع حتّی چندین شب گوش به زنگ بودم تا در برنامههای شبانه پیام، نامیاز وی بشنوم، امّا دوباره! صد دریغ و افسوس! حتّی آقایان سهیل محمودی و ساعد باقری که خود از خانواده اهالی شعر و ادبیّات هستند، یادی از این شاعر در انزوا مانده نکردند. از همه دردناکتر اینکه هیچیک از نهادهای فرهنگی دولتی و غیردولتی شهر زنجان حتّی به رسم مردهپرستی ما ایرانیان نیز به فکر این نیفتادند که حداقل یک مجلس یادبود مختصر برایش بگذراند، حال بگذریم از بیمعرفتی اهالی شعر.
سفر به خیر گل من! که میروی با باد
زدیده میروی امّا، نمیروی از یاد
آخر چرا اینگونه میشود؟ در اینجا روی سخن بیشتر با همشهریان محترم منزوی است که این بنده نیز یکی از آنهاست. چرا با شاعری که یک عمر به خاطر مهربانی و دوستداری و رساندن پیام عشق و حرمت و ستایش آن گلو پارهکردن و از «حنجره زخمیتغزّل» تا «از خاموشیها و فراموشیها» خون جگر خورده و نهایتا به خاموشی گرائیده، چنین برخوردی میشود؟ راستی چرا ما چنینیم؟ چرا بعضی مواقع از کاه، کوه میسازیم و در آنجایی که باید بگوییم و بنویسیم سکوت میکنیم؟ آیا تا به حال به این اندیشیدهایم که مشکل منزوی یک چیز شخصی بود و اصلا به ما ربطی نداشت؟ آیا به این اندیشیدهایم که در ادبیات یا هر علم دیگری به غیر از اخلاقیات، زندگی شخصی شاعر، به خواننده ربطی ندارد؟ آیا به این فکر کردهایم که مشکل منزوی را خیلی از بزرگان اهل ادب منجمله شهریار و اخوان و... نیز داشتهاند؟ پس میبینم که همه اینها یک بهانه است. چرا ما آنقدر در اعتقاد بیاساسمان پافشاری میکنیم که قلب حسّاس و شکننده شاعر قهرمان را میشکنیم و او را وادار به اعتراف میکنیم: «چه عیبی دارد اعتراف کردم به اینکه شهر من با شاعرش چندان مهربان نبوده است» «هرچند که در اینجا وقتی از شهر سخن به میان میآید به درستی که منظور همان خشت و سنگ و درودیوار و کوچه و خیابان نیست که اینان همه، تن این شهراند و من از جان گفتهام».
«دوستداری و مهربانی از سنگ و گل برنمیآید، از جان و دل بر میآید و شهر من دست کم با من یکی، جان و دلی چندان پرمهر نداشته است.»
و البته بلافاصله انصاف میدهد که مهربانیهای کسان دیگر -گر چه اندک- باعث ماندگاری و دوام وی در شهر زنجان بوده و معتقد است که خانه دل چندان نیازمند چراغانی انبوه نیست بلکه همان یکی دو تا هم کفایت میکنند که ناامنی ظلمت و سرما را بتارانند و هرگونه شبیخون را مانع شوند.
امّا حقیقت این است که روح بیمهری و عدم باور دیگران او را همواره مورد آزار و اذیت قرار میداد و انتظار به حق او برآورده نمیشد:
شاعر! ترا زین خیل بیدردان کسی نشناخت
تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت
کنج خرابت را بسی تسخر زدند، امّا
گنج ترا، ای خانه ویران! کسی نشناخت
جسم ترا، تشریح کردند از برای هم
امّا ترا، ای روح سرگردان! کسی نشناخت
آری، ترا ای گریه پوشیده در خنده!
و آرامش آبستن طوفان! کسی نشناخت
زین عشقورزان نسیم و گلشنت، نهشگفت
کای گرد باد بیسروسامان، کسی نشناخت
وز دوستداران بزرگ کفر و دینت نیز،
ای خود تو هم یزدان و هم شیطان! کسی نشناخت
***
گفتند این دون است و آن والا، ترا، امّا
ای لحظه دیدار جسم و جان، کسی نشناخت
با حکم مرگت روی سینه، سالهای سال
آنجا، ترا، در گوشه یمگان، کسی نشناخت
فریاد«نای»ات را و بانگ شکوههایت را
ای طالع و نام تو، نا هم خوان! کسی نشناخت
بیشک ترا در روز قتل عام نیشابور
با آن دریده سینه عرفان، کسی نشناخت
با گوهر شعرت چنان نام تو برنّده!
ذات ترا، ای جوهر برّان! کسی نشناخت
روزی که میخواندی مخور می، محتسب تیز داشت
لحن نوایت را، در آن سامان، کسی نشناخت
وقتی که میکندند از تن پوستت را، نیز
گویا، ترا زان پوستینپوشان، کسی نشناخت
چون میشدی مخنوق از آن مستان، ترا، ای تو!
خاتون شعر و بانوی ایمان! کسی نشناخت
آندم که گفتی: «بازگرد ای عید از زندان»
خشم و خروشت را، در آن زندان، کسی نشناخت
چون راز دل با غار میگفتی، ترا هم نیز
ای شهریار شهر سنگستان، کسی نشناخت
حتی ترا در پیش روی جوخهای اعدام
جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت
***
هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت
امّا ترا، ای عاشق انسان! کسی نشناخت
منزوی همواره در زادگاهش (زنجان) از رنج گران و اشک روانش یاد میکند و سرنوشت خود را طوفانی میببیند:
دریا نبودم امّا طوفان سرشت من بود
گرداب خویش گشتن در سرنوشت من بود
و از بیمهریها و بیوفاییها دل تنگ میشود و جز درگاه عشق جایی برای دل تکانی نمییابد:
رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمیگیرد
اشک روانم را به دریا میدهم، دریا نمیگیرد
تا در کجا بتکانم از دامان دل این سنگ سنگین را
دلتنگیام ای دوست! بی تو در جهانی جا نمیگیرد
و بالاخره راز و رمز رهایی از گردابهای زندگی روزمره را در عشق میبیند، آری عشق! واژهای که نبض پریشان زندگیاش را آرام میکند، امّا گرداب دیگری برایش فراهم میکند.
با اینهمهصاحب مقام او با آگاهی و بصیرت قدم در این وادی مینهد و دانسته خود را در این گرداب به کام اژدهای دمان میاندازد و شروع به رقصیدن میکند و سالیان سال در کوچه پس کوچههایش با خود میسراید:
چون تو، موجی بیقرار ای عشق در عالم نبود
هفت دریا پیش طوفان تو جز شبنم نبود
از قلمفرسایی تقدیر، بر لوح وجود
نامت آن روزی رقم میخورد، که این عالم نبود
***
عشق میخواهم از آنسان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور سردارش برد
***
به دور افکندهام غمها و شادیهای کوچک را
تویی رمز بزرگ انتخاب من، سلام، ای عشق
حقیقت با تو از آرایه و پیرایه عریان شد
سلام ای راستین بینقاب من، سلام، ای عشق
وی در ۲۰ سالگی یکی از جوانترین و مؤثرترین شاعران، در عرصه غزل معاصر به شمار میرفت. منزوی در ۲۵ سالگی (در سال ۱۳۵۰) اولین مجموعه دفتر غزلیات خود را با نام «حنجره زخمیتغزّل» منتشر کرد و تعجّب اهالی شعر و ادب را برانگیخت و در همان سال برنده جایزه ادبی فروغ فرخزاد شد. این دفتر شعر (حنجره زخمیتغّزل) مجموعهای بود که مملو از شور و اشتیاق و عشق بود، عشقی که از اعماق وجود شاعر نشأت میگرفت:
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
یادآور صبح خیالانگیز دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو برپاست
بیهوده میکوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
یک سال بعد زنده یاد منوچهر آتشی درشماره ۶۶-۸ تیر ماه ۱۳۵۱ مجله تماشا در مورد منزوی نوشت:«حسین منزوی را من به تأکید و مکرّر شاعر، واژهای که در به کار بردن آن امساک روا میدارم، خواندهام.«همیشه عاشق» نیز لقبی است که اغلب به دنبال «شاعری» او آوردهام.
این عاشقی، یا استعداد عاشق شدن مثل چشمهای است که از گوشهای از وجود او میجوشد و به تطهیر و تصفیه جان و جمال و امحای«بدی»های حیات او موج میزند. این عاشقی مثل تبی همیشگی نیز هست که او را داغ و ملتهب نگاه میدارد و از همه مهمتر اینکه حواس او را، تندی و تیزی میبخشد. شعر به راحتی در او مینشیند و از او برمیخیزد، روحیه تغزلی، روح او را زلالی و شفافیتی بخشیده است که تصویر همه چیزهای نرم و درشت در آن شاعرانه انعکاس مییابد. با در نظر گرفتن اینکه منزوی هنوز خیلی جوان است. خیلی فرصت دارد -و این «خیلیها» وقتی با «خیلی شور و علاقه و خواست جدّی» او برای شعر جمع شود، آینده درخشان شاعری او را تضمین خواهد کرد و شایبه اغراقآمیز را نیز از کلام ما- خواهد گرفت. اشارات و اظهار نظر او، درباره غزل- که بازگوکننده سواد شاعرانه اوست گواه دیگری است بر امید او و ادعای ما ...» در مورد اظهار نظر منزوی درباره غزل و لقب «همیشه عاشق» که زندهیاد آتشی هم به آن اشاره دارد، باید گفت: عشق او به شعر علی الخصوص غزل یک عشق ذاتی است و مصداق این بیت استاد علی موسوی گرمارودی را دارد:
ای کاش نبودی دل من شیفته شعر
مردم همه از شیفتگی یافت زیان را
او حقیقتا شیفته غزل است؛ این شیفتگی به حدّی است که وی تنها یادگار زندگی مشترک خویش را غزل مینامد:
قند عسل من! «غزل»من! گل نازم!
کوته شده رشته امید درازم!
با شوق تو عالم همه سجاده عشق است
آه ای دهن کوچک تو، مهر نمازم!
منزوی در باب غزل میگوید: «بههرحال، غزل را -سزاوار یا نه! - شیفتهوار، دوست میدارم و فکر میکنم هنوز هم میشود در این قالب شاعری کرد، حتی معتقدم که در این قالب بهتر میشود به تغزل پرداخت.
هستند کسانی که میگویند در غزل هر چه حرف بوده، حافظ و سعدی و... زدهاند و دیگر حرفی نمانده است. من میگویم این طور نیست و خیلی حرفهاست که حافظ و سعدی نگفتهاند، چراکه خیلی مسائل وجود دارد که سعدی و حافظ لمس نکردهاند. من میگویم عشق یک مساله روزمره نیست، عشق یک همیشه است. ولی اضافه میکنم که عشق من و شما که با منید با عشق حافظ، فرقهای بسیاری دارد و عاشق زمانه ما و معشوق زمانه ما نیز. ناچار طعم غزل من و شما با طعم غزل شاعر قرن هفتم و نهم و دوازدهم فرق بسیار خواهد داشت و اگر نداشته باشد، معلوم است که من و شما انسان زمان خود نیستیم.
عاشق امروز، شاید هم عاشق مردّدی است و حتما هم عاشق مردّدی است، مردّد میان بستر و سنگر. چشمیبه «برشت» دارد که: «در زمانهای زندگی میکنیم که سخن گفتن از درختان، جنایتی است» و چشمیبه داستایوسکی که «زیبایی، انسان را نجات خواهد داد» و چنین است که غزل امروز، غزل دیگری است.»
و همچنین معتقد است که: غزل امروز باید از پرداختن به ردیفهای تصّنعی اجتناب کند و صرف داشتن استقلال و یکپارچگی بدون ردیف و تعداد ابیات کافی است، و هم اینکه در غزل امروز میتوان از کلماتی که از دیدگاه استادان و اهالی شعر غیرشاعرانه و مطرود به حساب میآیند استفاده کرد، گرچه در این صورت زبان شعر دچار نوعی خشونت و ناهمواری در زبان میگردد و زبان عاشقانه ما را خشن و زمخت نشان میدهد ولی واقعیت این است که تمام عشقهای ما هم لطیف و روان نیستند بلکه در عشقهای ما خشونت و ناهمواری نیز دیده میشود.و در باب قالب و شکل ظاهری غزل به طور افراطآمیزی سنت شکنی میکند و میگوید: «غزل امروز نباید مقید به تعداد ابیات باشد، اینکه غزل باید حداقل هفت بیت و حداکثر ۱۴ بیت باشد، حرف مسخرهای است و به درد همانهایی میخورد که در انجمنهای ادبی، با شتر و کاروان به استقبال غزل سعدی میروند، حرف من هر جا که تمام شد، غزل من هم، همانجا تمام میشود. چه عیب دارد که غزل سه بیتی و چهاربیتی هم داشته باشیم؟ یا غزل ۱۶ و ۱۷ بیتی مثلا؟ !» به هر طریق اظهار نظر منزوی درباره غزل نشان از سواد و الای وی و جرأت و جسارت فوقالعاده اوست که سخن گفتن در این درباره بحث را به درازا میکشاند و فرصت دیگری میطلبد که این بنده در کتابی که درباره اشعار و آرا و عقاید زندهیاد منزوی به آنها پرداختهام، آنچه مسلّم است این است که قالب غزل یکی از مجاری است که شدّت علاقه و شیفتگی و عشق وی را متبلور میسازد و حتی جنس عشقی را که شاعر به آن گرفتار آمده است نشان میدهد:
عشق من، طرح چلیپاییست، تصویرش کنید
سرنوشت من، معماییست، تفسیرش کنید
زمهریری است دنیا که در آن
عشق یک فرصت آفتابی است
***
همواره عشق بیخبر از راه میرسد
چونان مسافری که به ناگاه میرسد
امّا درباره منزوی آن چیزی که بسیار قابل تأمّل و تفکر است همان لقبی است که مرحوم منوچهر آتشی به وی میدهد: «همیشه عاشق». آری او همواره عاشق بود، عاشقی با روح و روان حساس و شکننده، روحی که همیشه و هر لحظه گرفتار تب عشق است و این گرمیو التهاب هم در سرشت اوست و هم در سرنوشتش.
او معتقد است: «جوهر اصلی سرشت آدمیگل عشق است، عشق پدیدهای است که قبل از به وجودآمدن این عالم و قبل از اینکه حتی طرح و سرشت آدمیبسته شود، وجود داشته است و هنگامیکه سرشت آدمی را با گل میآمیختند جوهر اصلی این گل، عشق بود و به خاطر همین است که بار امانت الهی که «عشق» بود را جز انسان کسی پذیرایش نشد و ادامه میدهد: روشنایی هستی از عشق است و اگر این عشق نبود، جهان تیرهوتار میگشت واگر ذرهای از این جوهر (عشق)در دوزخ بود، دوزخ هم چیزی کم از بهشت نداشت. عشق موج بیقراری است که هفت دریا پیش توفانش شبنمیبیش نیست.
عشق چشم جهان است، محور و اساس و نقطه آغاز و پایان است و تمام شادیها و غمها و داستان حیات آدمیهمه و همه به خاطر اوست و ما نیز صرفا به خاطر این متولد شدهایم که عاشق شویم و بمیریم. خلاصه کلام اینکه: راز مرگ و زندگی آدمیهمان «عشق» است.
ای عشق، همتی کن رنجم به سر بر، ای عشق
از پانشسته داری، دستی برآور، ای عشق
***
ای عشق ما با تو از وادی جاودان هم گذشتیم
از شیر غران و از اژدهای دمان هم گذشتیم
نام ترا باطل السحر هر خدعه کردیم و آنگاه
تنها نه از هفت خوان بلکه هفتاد خوان هم گذشتیم
***
ای کاش عشق را/از بال زاغ و/گلوی کبوتر/تقویمیبود/تا من و تو میدانستیم/چراغ را/کی خاموش کنیم/و اسم شب را/از چارسوق گزمکان/چه گونه بدزدیم/که ماه/با گوشوار خونآلود/به بستر نرود. منزوی در کوچه باغهای شهر و دیارش عاشقانه و عاشقانه قدم میزند در حالیکه روح بلندش گرفتار اژدهای دمان است و او در این ورطه کسی را نمیبیند و اگر هم میبیند، مولانا و حلاج و نیما و دانش آکل هدایت را نمیبیند. همراهانش شهریار است و اخوان، همسایگانش فروغ است و عشق.از بازار زنجان که در اوج شلوغی و هیاهوست و همگان صدای خردهفروش و لبو فروش و کوپنفروشی را میشنوند او حتّی فریاد «خبر خبر» باربر پیر که در زیر و بم صدایش رگههایی از عشق است را هم نمیشنود. شاید عشق او هم از جنس عشق منزوی نیست. اصلا سوال اینست آیا زنجان شهر عشق است یا نه؟!
سراینده چنین غزلیاتی جایگاهش فراتر و عظیمتر از این داستانهاست:
زآن چشم سیه گوشه چشمیدگرم کن
بیخودتر از اینم کن و از خود به درم کن
یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه دیگر بچشان، مستترم کن
شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب ترکن و یک بوسه، جواز سفرم کن
افیون زده رنجم و تلخ است مذاقم
با بوسهای از آن لب شیرین، شکرم کن
پرهیز بدور افکن و سد بشکن و آنگاه
تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن
***
ای گیسوان رهای تو از آبشاران رهاتر
چشمانت از چشمهساران صاف سحر باصفاتر
من با تو از هیچ، از هیچ توفان هراسی ندارم
ای ناخدای وجود من، ای از خدایان خداتر
بگذار، راز دلم را بدانی، ترا دوست دارم
ای با من از رازهایم صمیمیتر و بیریاتر
آری ترا دوستدارم وگر این سخن باورت نیست
اینک نگاه ستایشگرم، از زبانم رساتر