روزی که برای گفتوگو جلوی در خانهاش منتظر آمدنش بودیم به محض اینکه در را باز کرد، نفهمیدیم چگونه کمتر از یک ثانیه از بالای تقریبا ۱۰تا پله پرید پایین، آنقدر سرزنده بود که همه گرمای هوا و خستگی راه از سرمان پرید!
اینبار قرار بود روبهروی کارگردان و بازیگری بنشینیم که حسابی به خاطر ساخت «ورود آقایان ممنوع» کارش گرفته و این روزها هم در تئاتر ایرانشهر در نمایش «زنی از گذشته»ای بازی میکند که هر روزش لبالب از تماشاچی است؛ برای گفتوگو با رامبد جوان، همیشه بهانهای وجود دارد؛ اینبار هم همینطور اما با این تفاوت که در این گفتوگو، زندگی ایدهآل پرده از یک راز بزرگ برداشته است؛ کشف استعدادی به نام «حامد بهداد» توسط «رامبد جوان.» شاید در نخستین برخورد با این اتفاق، همهتان شوکزده شوید اما این تازه اول راه است؛ احتمالا بعد از خواندن این مصاحبه، چند روزی بهتزده میشوید چون خواهید فهمید رامبد جوان از وزنهبرداری شروع کرده، به جراح پلاستیک و استاد موسیقی شدن رضایت داده اما آخر سر کارگردان شده!
● من کاشف حامد بهداد هستم
بله، حامد بهداد را من به سینمای ایران معرفی کردم؛ من و حامد با یکدیگر خیلی دوست بودیم. من یک دفتر تبلیغاتی داشتم که حامد هم آنجا در کنار من بود و در ساخت تیزرها و امور دفتر کمکحال من بود، در کل آچار فرانسه دفتر ما بود. آن زمان حامد تئاتر کار میکرد و میخواند و بهشدت عاشق و دیوانه بازیگری بود، درست مثل الان. چندبار حامد از من خواسته بود او را یکجوری وارد سینما کنم، تا اینکه همایون اسعدیان به من حضور در فیلم «آخر بازی» را پیشنهاد کرد که به خاطر کارهای زیادی که داشتم، از او عذرخواهی کردم اما گفتم اجازه بده من یک نفر را جای خودم به شما معرفی کنم که به امتحانش میارزد. ابتدا از اسعدیان مخالفت بود و از من اصرار؛ من به اسعدیان گفتم این آدم بهشدت درجه یک است و از طرفی یک چهره جدید هم به واسطه شما به سینمای ایران معرفی میشود. بالاخره اسعدیان قبول کرد و یک روز به همراه حامد به دفترش رفتیم و من درست مثل پدرها، حامد را به همایون اسعدیان معرفی کردم و حامد روبهروی اسعدیان نشست و شروع کرد به حرف زدن. ژرژ هاشمزاده هم با دوربین هندیکم شروع به گرفتن تصویر از حامد بهداد کرد. چند روز گذشت و فهمیدم اسعدیان از حامد خوشش آمده و در «آخر بازی» حامد بهداد بازی کرد و جالب اینکه با همان کار اولش هم کاندیدای سیمرغ شد. از اول هم میدانستم حامد بهداد در بازیگری موفق خواهد شد چون عاشق این کار بود.
● زندگی در همسایگی خانواده آقای ژندیفر
زمان بچگی، اصلا شیطان و شرور نبودم و همیشه آرام بودم، البته نه اینکه گوشهگیر باشم! در یک خانواده جمعوجور به دنیا آمدم و فقط یک خواهر به نام «پوپک» دارم که ۷ سال از من بزرگتر است و همیشه مانند یک مادر از من مراقبت کرده و هوایم را داشته و واقعا نقش زیادی در رشد و بزرگ کردن من دارد. کودکی نسبتا تنهایی داشتم چون همبازیدمدستی نداشتم که سرم با او گرم باشد. البته پسرعمه، پسرعمو و پسر داییام همسنوسال من بودند و وقتی همدیگر را میدیدیم، کلی خوشحال میشدیم و سرمان گرم میشد. اما از این جمع فقط پسرداییام در ایران مانده و تنها بازمانده کودکیهای من است که امروز عکاسدرجه یک و بزرگی است، آن ۲ نفر هم سالهاست دیگر در ایران زندگی نمیکنند. در کل چون بیشتر اوقات تنها بودم، با اسباببازیهایم بازی میکردم یا کتاب میخواندم یا برایم میخواندند. آنقدر اسباببازی داشتم که حد ندارد! یک عالمه ماشین داشتم. چون در دوره ما اسباببازی اصلا گران نبود و به کسی بابت خریدن اسباببازی فشار نمیآمد. از طرفی چون بسیاری از اقوام پدریام خارج از ایران زندگی میکردند، هر وقت به ایران میآمدند کلی اسباببازی بهعنوان سوغاتی برایم میآوردند. شانسی که من داشتم، همسایههای خوبمان بودند؛ از یک طرف «رضا شفیعیجم» همسایهمان بود (که همسنوسال هم بودیم) و از طرف دیگر، خانواده آقای «ژندیفر» که خیلی با هم رفتوآمد و معاشرت داشتیم. پسر کوچک خانواده ژندیفر (مهرداد) ۳ سال از من بزرگتر بود و همبازیهای خیلی خوبی برای هم بودیم اما شیطنتی که داشت این بود که اسباببازیهای من را خراب میکرد؛ چون خیلی سنم کم بود، به بهانه بازی کردن، ۲تایی شروع میکردیم به پرت کردن ماشینهای من از بالای تراس به سمت حیاط! وقتی بهخودم آمدم که دیدم چقدر اسباببازیهایم کم شده! بعد قضیه را به پدر و مادرم گفتم و آنها هم گفتند دیگر حق نداری این بازی را انجام بدهی.
● بهترین رفیق دوران بچگیام رضا شفیعیجم بود
خانواده «رضا شفیعیجم» که خانهشان چسبیده به خانه ما بود و همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودیم، ۳ تا بچه داشتند؛ رضا، مهرداد و سالومه. برادر رضا از ما بزرگتر بود، من و رضا همسنوسال هم بودیم و سالومه خواهرش هم خیلی از ما کوچکتر بود. رضا اینا در خانهشان یک حوض کوچک داشتند. برنامه ظهرهای تابستانی ما این بود که بنده با یک حوله و دمپایی و مایو از خانه خودمان میپیچیدم در خانه رضا اینا . من و رضا از این لولهها و عینکهای غواصی داشتیم و ۲تایی میرفتیم داخل آن حوض؛ آنقدر این حوض کوچک بود که وقتی میرفتیم پایین فقط میتوانستیم همدیگر را در آب نگاه کنیم و میآمدیم بالا(خنده!) مثل ۲تا ماهی که در یک آکواریوم کوچکگیر میافتند! من و رضا خیلی با هم رفیق بودیم و بازی میکردیم؛ از ماشینبازی، تفنگبازی و آببازی بگیرید تا فوتبال. من و رضا از ۶ و ۷ سالگی خیلی با هم جور بودیم و همیشه در کوچه و دم در خانه یکدیگر بودیم. خاطرم هست یک بار که پدرهایمان برایمان دوچرخه خریده بودند، ۲ تایی سوار شدیم و آنقدر از خانه دور شدیم که فکر کردیم واقعا گم شدهایم! خلاصه با هر زحمتی بود راه خانهمان را پیدا کردیم اما چون به پدر و مادرهایمان قول داده بودیم از کوچه آنورتر نخواهیم رفت، حسابی از ما پذیرایی کردند، آن هم جانانه! تا ۱۳-۱۲ سالگی که رضا اینا خانهشان را فروختند و رفتند سمت گیشا، ما با هم بودیم اما از آن به بعد دیگر خبری از هم نداشتیم تا اینکه بعدا خبردار شدم رضا هم مثل من مشغول بازی در تئاتر است و بعد از آن هم به واسطه حضور در تلویزیون همدیگر را پیدا کردیم.
● برای مرگ کینگکونگ گریه کردم
یکی از پسرداییهایم (جعفر) که تقریبا همسنوسال مادرم است، به همراه همسرش «لیلی» که خدا بیامرزدش، خیلی من را دوست داشتند و چون بچهدار نمیشدند بیشتر اوقات پیش آنها بودم و خیلی وقتها من را با خودشان میبردند مهمانیهای دوستانهشان که هیچکس را نمیشناختم، میبردنم رستوران، پارک و البته سینما؛ خاطرم هست نخستینباری که به سینما رفتم، به همراه پوپک و لیلی بود که ۴ سال بیشتر نداشتم. «تارزان» نخستین فیلم زندگیام بود که دیدم خیلی هیجان داشتم؛ یک سالن تاریک، یک صفحه بزرگ که از آن فیلم پخش میشد و مردمی که وقتی فیلم شروع شد حتی یک کلمه هم حرف نمیزدند و فقط خوراکی میخوردند. یکی از قسمتهای فیلم بود که آنقدر غرق فیلم شده بودم، بلند بلند حرف زدم و به محض اینکه این اتفاق افتاد، سالن سینما ترکید! از آنجایی که پوپک خیلی مبادی آداب بود، خیلی از این اتفاق ناراحت شد و خجالت کشید اما لیلی به او دلداری داد و دوباره همه مشغول فیلم دیدن شدیم. دومینبار هم در اصفهان بود که باز ۵-۴ سالهبودم و دوباره به سینما رفتم، اینبار برای دیدن فیلم «کینگکونگ.» وقتی فیلم با کشته شدن «کینگ کونگ» تمام شد، زار زار در سینما گریه میکردم! از بس کاراکتر کینگکونگ مهربان و دوستداشتنی بود و آنقدر زیبا و مهربانانه از آن دختر داستان مواظبت میکرد حتی به قیمت کتک خوردن خودش که وقتی در پایان فیلم کشته شد، از حرصم شروع کردم به گریه کردن و با مشت و لگد پدرم را زدم! خلاصه به هر زحمتی بود پدرم آن روز من را آرام کرد. این گذشت تا ۳۰ سال بعد که دیگر مستقل شده بودم و در خانه خودم بودم، فیلم بازسازی شده «کینگکونگ» را که پیتر جکسون ساخته بود دوباره دیدم و باز هم آخر داستان، در خانه راه میرفتم و زار زار گریه میکردم!
● حسین رضازاده فامیل بودم!
بین بچههای فامیل، ویژگیهای خاصی داشتم؛ مثلا همه فامیلهایمان را یک جا مینشاندم و خیلی جدی برایشان نمایش اجرا میکردم؛ مثلا وزنهبرداری میکردم! پدرم برایم یک چوب درست کرده بود که در ۲سمتش چیزی مثل قوطی کنسرو تن ماهی نصب کرده بود و حسابی با چسب محکمشان کرده بود تا به من آسیبی نرسد! من هم خیلی جدی مثل قهرمانهای بزرگ وزنهبرداری دستم را گچ میزدم و وقتی زیر وزنه میرفتم که احتمالا وزنش ۶۰۰ گرم بود(!)، یاعلی میگفتم و برای اینکه به همه نشان دهم کار سادهای انجام نمیدهم، زیر وزنه خودم را طوری نشان میدادم که وزنه خیلی سنگین است و احتمال دارد شکست بخورم اما در نهایت آن را بالای سرم میبردم و تمام فامیل شروع میکردند با دست و جیغ و سوت من را تشویق کردن!
● چه زجری کشیدم برای جنگیر!
هر وقت فیلمی میدیدم، باید تا ۲ روز صحنههایی که برایم لذتبخش بود را برای اهالی خانه و فامیل اجرا میکردم! یک بار تیرانداز میشدم و بار دیگر جنگجو! ۱۰سالم بود که به سرم زده بود فیلم «جنگیر» را نگاه کنم اما خانوادهام اجازه نمیدادند؛ آنموقع خانه ما دوبلکس بود و تلویزیون و ویدئویمان طبقه بالا بود. از شانس بد من، آن شب هوا بارانی بود و بهشدت رعد و برق میزد! حالا حساب کنید خود فیلم چقدر برای یک بچه ۱۰ ساله ترسناک و وحشتناک است، محیط آن شب هم حسابی ترسناک بود و به همه اینها استرس فیلم و به دور از چشم پدر و مادر و یواشکی دیدن را هم اضافه کنید؛ حالا ببینید من ۱۰ساله برای دیدن یک فیلم چقدر زجر کشیدم!
● میخواستم جراح پلاستیک شوم
وقتی بچه بودم، همیشه دلم میخواست یک جراح زیبایی و پلاستیک حاذق بشوم! برای خودم هم دلیل داشتم؛ من پرستاری به نام «ننه مریم» داشتم که چون پدر و مادرم کارمند بودند، عهدهدار نگهداری من بود و از به دنیا آمدنم تا ۷ سالگی در کنار او رشد کردم. او به واسطه سالها زندگی در خانواده ما به یکی از عناصر اصلی خانهمان تبدیل شده بود و بهشدت به او علاقهمند بودم. «ننه مریم» یک خانم سنوسالدار جا افتاده لُر بود که با لهجه لری صحبت میکرد و همیشه لباسهای محلی رنگی رنگی میپوشید. کار ما همواره بزن و بکوب و بخور و بخور و تفریح و گشتوگذار بود و بهنظرم همه آن کارها در روحیه و انرژیک بودن امروز من بسیار تاثیرگذار بوده است. تنها ایرادی که «ننه مریم» داشت، آبلهرو بودنش بود که زشتش کرده بود، طوری که بعدها شنیدم دایی و عمههایم بارها به مادرم تذکر داده بودند شخص دیگری را جای او بیاورد تا در روحیهام اثر بد نگذارد، مادرم هم در جوابشان میگفته رامبد اینقدر عاشق ننه مریم است که حاضر است ما را با آدم دیگری عوض کند اما او را نه! بعد از مدتی از مادرم پرسیدم: «مامان، چه جوری میشه یه آدم رو خوشگل کرد؟» که مادرم در جواب گفت یک جراح پلاستیک میتواند چنین کاری را انجام دهد، به همین دلیل هم بود که دوست داشتم جراح پلاستیک شوم اما سالها از آن روز میگذرد، ننه مریم فوت کرده و من هم جراح پلاستیک نشدهام!
● به اروپا نرفتم تا تمرین تئاتر کنم
چون خانوادهام اهل موسیقی بودند من هم علاقهمند شدم دنبال موسیقی بروم. البته پدر و خواهرم موسیقی سنتی ایرانی را دنبال میکردند اما من به دلایلی که یادم نمیآید به سمت موسیقی کلاسیک گرایش پیدا کرده بودم. آن زمان خانهمان شهرآرا بود که بعدها به گیشا نقل مکان کردیم، در چهارراه سپه هم مدرسه موسیقی میرفتم و ویولن کلاسیک میزدم. قضیه از آنجا جدی شد که پدرم تصمیم گرفت برای پیشرفت در کار و درسم من را به خارج بفرستد و آنجا آهنگسازی را بهصورت حرفهای یاد بگیرم. فقط چند ماه مانده بود به سفرم که با عدهای آدم دوست شدم که اهل ادبیات، تئاتر و سینما بودند. از آنجا که پوپک (خواهرم) هم فارغالتحصیل رشته ادبیات بود، جنبه ادبیاتی من تا نوجوانی توسط او هدایت شده بود و کمابیش به این رشته هم علاقه داشتم. بچههای این گروه خیلی دوستداشتنی بودند و به سرعت با همهشان دوست شدم، چون تمام صحبتهایشان حول تئاتر و سینما میگشت با این زبان آشنا شدم و کنجکاو شدم برای اینکه من هم از حرفهایشان که خیلی هم لذتبخش بود سردر بیاورم، بحثها و گپهایشان را دنبال کنم. کمکم دیدم آره، انگار این کارها را از همه چیز بیشتر دوست دارم. همین شد که نرفتم و شروع کردیم به همراه بچههای همان گروه هفتهای یک بار در خانههای یکدیگر تئاتر تمرین کردن. جالب اینکه یک عده آدم که در عمرشان تئاتر کار نکرده بودند، نمایشنامه آنتیگونه به آن سختی را دستشان گرفته بودند و تمرین میکردند. در این نمایش من «کرئون» بودم و بقیه هم برای خودشان نقشی انتخاب کرده بودند. تا اینکه یک روز توسط خانم «پری ملکی» که معلم آواز هستند، به خانمی معرفی شدم که قصد داشت پایاننامهاش را با یک تئاتر عروسکی بگیرد، به همین دلیل دنبال بازیگر جوانی بود که صدای خوبی هم داشته باشد چون کار عروسکی بود و باید جای آن عروسک حرف میزدیم. آن کار ۳بازیگر داشت که یکی از آنها خانم «اکرم قاسمپور» بود که هم بزرگتر از من بود و هم فارغالتحصیل رشته تئاتر بود. در طول تمریناتمان ارادت زیادی به خانم قاسمپور پیدا کردم و از او خواهش کردم بیاید گروه ما را ببیند. این اتفاق افتاد و او از بچهها و گروهمان خیلی خوشش آمد و نخستین کاری که با ما کرد، این بود که نمایشنامه «آنتیگونه» را از ما گرفت و شروع کرد به یاد دادن مقدمات تئاتر و گفت، خیلی راه مانده تا سراغ نمایشنامههای اینچنینی بروید.
● و من کشف شدم
فرهاد جم من را برای بازی در ۲ قسمت پایانی سریال «همسران» به عوامل معرفی کرد، چون طراح صحنه تئاتری که در فرهنگسرای بهمن اجرا کرده بودم، همسر فرهاد جم بود ـ به این صورت بود که با فرهاد آشنا شده بودم ـ او هم مرا برای بازی در این سریال پیشنهاد داد. بعد بیژن بیرنگ و مسعود رسام برای «نوعی دیگر» من را انتخاب کردند و آن را کار کردیم. بعد از آن بود که «خانه سبز» را کار کردم که ترکاند.
بعد رفتم سر کار «سرزمین سبز» و در این گیرودار کارهای دیگری هم مثل بازی در «کت جادویی» و تیزرسازی انجام میدادم. همان «اکرم قاسمپوری» که خدمتتان معرفی کردم، باعث شد نخستین کارگردانی تئاترم را نیز تجربه کنم؛ به این ترتیب که سال ۷۲ به من گفت یک تئاتر است برای بهزیستی که خودم نمیرسم آن را کارگردانی کنم، تو فرصتش را داری؟ داشتم از خوشحالی دیوانه میشدم! اولش میترسیدم چون میگفتم نمیدانم بتوانم یا نه اما ایشان گفت تو میتوانی و من هم رفتم سر آن کار و برای روز جهانی معلولان، تئاتری به نام «فرزندان ایستاده» را که نمایشنامهاش هم کار خودم و یکی از دوستان بود، روی صحنه بردیم که قیامت کرد و آنقدر پایان باشکوهی داشت که همه حاضران در سالن مو به تنشان سیخ شد و فقط برای ما دست میزدند.
● از شما، از حامد بهداد و از همه خواهش میکنم که...
میخواهم اینجا هم از حامد بهداد، هم شما و هم تمام مطبوعاتیها خواهش کنم بعد از این مصاحبه، دیگر راجع به اینکه حامد بهداد چگونه توسط من وارد سینما شد از من سوال نکنند و کسی هم راجع به این موضوع صحبت نکند. واقعا چه اهمیتی دارد حامد بهداد چگونه وارد سینما شده یا اصلا چقدر مهم است رامبد جوان برای رفیق صمیمیاش چه کاری انجام داده؟ مثل این میماند که شما یک روز به یکی از دوستانتان پولی قرض دادهاید که او به واسطه آن زندگیاش متحول شده، حالا چقدر زشت است بخواهید هر بار به او یادآوری کنید که آره فلانی، یادته اون روز...! قضیه من و حامد هم همینطوری است؛ یک روز بهعنوان رفیق ،کاری از دست من برمیآمده که برای دوست صمیمیام انجام دادهام و همین. اتفاق بدی که بعد از چاپ مصاحبههای اینچنینی خواهد افتاد، این است که یک میلیون نفر آدم مختلف برای کمک گرفتن و معرفی شدن به سینما به من زنگ خواهند زد، واقعا گرفتار میشوم و مجبورم تلفنهایم را جواب ندهم!
● امکانات اولیه و ثانویه داشتیم!
زمان بچگی تقریبا زندگی خوبی داشتیم و از همه نوع امکاناتی بهرهمند بودیم؛ از طرفی بر خلاف بسیاری از خانوادههای آن روزها که همه ۷-۶ تا بچه داشتند، ما فقط ۲ تا بچه بودیم و به همین دلیل نهتنها امکانات اولیه زندگی را داشتیم بلکه از امکانات ثانویه هم بهرهمند بودیم(خنده!) البته خیلیها آن موقع این امکانات را داشتند.
● پیشنهادات جدی من برای اینکه زندگیتان خیلی بهتر شود
هر چقدر حال زندگی کردنت بهتر باشد، حال کار کردنت هم بهتر میشود؛ هر چقدر در زندگیات سرحال و خوشحال باشی، آرامش و ثبات داشته باشی، از خودت، خانوادهات، کارت، مسافرتت، آشپزیات، قدم زدن در پارک و خلاصه هر کاری که در زندگی انجام میدهی لذت بیشتری میبری و تبدیل میشوی به یک آدم سرحال، خوشحال، پرانرژی، خوشبین و خوشمشرب که همه اینها در کار و موفقیتت تاثیر میگذارند. حالا فرض کنید یک آدم افسرده که از انجام هیچ کاری لذت نمیبرد و هر کاری میکند به در و دیوار میخورد، وقتی میخواهد کاری انجام دهد زجر میکشد و راندمان کارش را پایین میآورد و آخر سر هم جزو دسته آدمهای ناموفق و کوچک حساب میشود. اول از همه باید یاد بگیریم خوب زندگی کنیم، ؛ مثل سفر رفتن، معاشرت با آدمهایی که دوستشان داریم و تفریح کردن با هر عنوانی مثل کوهنوردی یا پیادهروی. خیلی از این تفریحها وجود دارند اما هیچکداممان سراغشان نمیرویم! چند شب پیش در یک مهمانی با دوستانمان بودیم که به این نتیجه رسیدیم که همهتفریحمان شده از این خانه به آن خانه رفتن یا حداکثر رستوران رفتن! تصمیم گرفتیم بهزودی به یک پیکنیک خارج از شهر برویم و مثل قدیمها سفره و زیراندازی با خودمان ببریم (کاری که امروز خیلیها برایش چشم و ابرو میآیند و افتشان میآید!)، بساطی پهن کنیم، کباب و منقلی و میوهو خوراکی و ولو شدن روی زمینی و معاشرتی و والیبال و وسطی بازی کردنی و...؛ این شد یک تفریح خوب؛ کاری که همه پدر و مادرهایمان وقتی بچه بودیم انجام میدادند اما نمیدانم چرا امروز هیچکس سراغ چنین تفریحهایی نمیرود! اصلا این نه، میشود به یک باشگاه تیراندازی رفت و ۵ تا تیر گرفت و به سیبل تیراندازی کرد، این خیلی هیجانانگیز است یا میشود یک گروه ۲۰ نفری راه انداخت و رفت پینتبال؛ چند بار این کار را با دوستانمان انجام دادهایم چون تعدادمان هم زیاد است خیلی برای همهمان ارزان درمیآید. بعد از اینکه این ۲ ساعت پینتبال تمام میشود، احساس میکنی چقدر تخلیه انرژی شدهای، انگار با یک ماشین تا آنجا که امکان داشته گاز دادهای! یا میشود ماهیگیری کرد اما هیچکدام از اینکارها را نمیکنیم، اصلا انگار افسردگی دارد در کل جامعه حاکم میشود! متاسفانه خیلیها دنبال خوب کردن حالشان با مواد مخدر و... هستند! مثلا دیدید کسانی را که در زندگیشان باید حتما یک پارتنر داشته باشند وگرنه زندگیشان بهم میریزد؟! جالب اینکه همین مخدرهایی که روزی آنها را سرحال میآورده، بعد از مدت کوتاهی بیچارهشان میکند و به خاک سیاه مینشاندشان!