در کشور ما عده ای شعار جمهوری ایرانی را مطرح کرده اند . این مقاله با استفاده از شواهد و قرائن مختلف تاریخی و تبارشناسانه و جامعه شناختی و نشانه شناسانه ثابت می کند که جمهوری اسلامی علاوه بر آنکه جمهوری ای اسلامی و شیعی است ، ایرانی ترین شکل جمهوری نیز می باشد و کسانی که شعار جمهوری ایرانی را مطرح می کنند یا غافل و ناآگاهند و یا افرادی غربزده و خودباخته اند که می خواهند با دستاویز قرار دادن ایرانیت در برابر اسلام علاوه بر تضعیف هر دو ، حتی المقدور اسلام را حذف و یا مهجور کنند و به جای آن فرهنگ غرب را حاکم کنند .
تامل در خصوص حوادث اجتماعی هر چند که مدت زمانی از آن گذشته باشد کاری ضروری و برای حیات با نشاط یک جامعه امری حیاتی است یکی از این حوادث اتفاقات پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم بود که ابعاد مختلفی داشت که ما در اینجا تنها به یک بعد آن یعنی شعار های داده شده در آن و آنهم تنها یک شعار می پردازیم .
در اجتماعاتی که پس از انتخابات ریاست جمهوری ظاهرا به منظور اعتراض به نتایج اعلام شده برگزار شد . ، شعار" جمهوری ایرانی " شعار مطرحی بود که با پسوندها و پیشوندهای مختلفی در برابر شعار" جمهوری اسلامی " مطرح شد .
برای تحلیل درست این شعار و مقصود قائلان آن دو احتمال وجود دارد :
یک احتمال اینکه منظور مطرح کنندگان شعار جمهوری ایرانی ، این است که باید در سیاست ها و جهت گیری های کلی حکومت به جای تاکید بر اسلام ، بر منافع ملی تاکید کرد ، در واقع بر اساس این احتمال ، قائلان این شعار، خواهان آنند که جمهوری اسلامی که حکومتی با آرمان هایی اسلامی است به حکومتی با آرمان هایی ملی گرایانه تبدیل شود . به عبارت دیگر آنها تاکید زیاد جمهوری اسلامی بر مذهب را در منافات با منافع ملی قلمداد می کنند و خواستار آنند که جمهوری اسلامی از حکومتی دینی به صرف حکومتی ملی بدل شود.
بد نیست در اینجا ابتدا ، توضیحی راجع به مساله دین و ملیت بدهیم وبکوشیم حتی المقدور برخی سوتفاهم های موجود را برطرف نماییم .
متاسفانه در بسیاری از مواقع دین و ملیت چنان مطرح می شوند که گویا این دو چیزهایی متناقض اند که لاجرم باید یکی از این دو را اختیار کرد ، حال آنکه دین برنامه برای زندگی سعادتمندانه دردنیا است. ولیکن ملیت ، بوم و بر مردم و خانه یک ملت است و اساسا دین هم آمده خانه یک ملت را آباد کند و این دو به هیچ وجه جا را بر دیگری تنگ نمی کنند ؛ برهمین اساس است که دوست داشتن وطن بر طبق احادیث نشانه ای از ایمان است «حب الوطن من الایمان » لذا هیچ تعارضی از لحاظ حوزه عمل میان این دو وجود ندارد .
اما در خصوص آنچه در ایران به عنوان حکومت دینی اتفاق می افتد باید توجه داشت ، اساسا آنچه در انقلاب اسلامی رخ داد چیزی جز باز سازی و بکار گیری دین در راه احیای وطن نبوده است ، براستی چه ساده لوحانه است که بیانگاریم حکومت پهلوی که چونان بنده ای حلقه به گوش ، تحت فرمان اجانب بود به صرف تظاهر های کودکانه و گاه ابلهانه به فرهنگ ایران باستان ، سزاوار نام حکومتی ملی است ولی انقلاب اسلامی که به دهها سال تحقیر ملت ایران پایان داد وپس از حدود دو سده برای نخستین بار در جنگی نا برابر پیروز شد تا کمی آلام ناشی از جنگهای حقارت بار ایران و روس را تسکین دهد ، حکومتی غیر ملی است شاید جالب باشد که بدانیم در طی حکومت دو پهلوی ، بخش هایی از خاک ایران جدا شد – در زمان رضاخان قسمت هایی از خاک مقدس ایران نصیب کشور بی ریشه و جعلی ترکیه شد ، و در زمان محمد رضا جزیره بحرین از ایران جدا شد - حال آنکه این دولتها مستظهر به پشتیبانی دولتهای قدرتمند غربی نیز بودند و داعیه ایران پرستی و ملیت گرایی خود و شبه روشنفکران مزدورشان گوش فلک را کر کرده بود . در همین دوره به اصطلاح باستان گرایی و ایران پرستی پهلوی و روشنفکران غربزده اش بود که در تعدادی از دانشگاه ها ، به ویژه دانشگاههای صنعتی عملا زبان فارسی از رسمیت افتاده بود و به زبان انگلیسی تدریس می شد ؛ حال آنکه پس از پیروزی انقلاب اسلامی بار دیگر زبان فارسی که زبان هویت ایرانی است رسمیت یافت و تدریس به هر زبانی غیر از زبان عزیز فارسی قدغن شد .
براستی اگر کسی کمی انصاف داشته باشد می تواند پبروزی بزرگ ملت ایران -تحت لوای اسلام - بر کشوری که به شدت از شرق و غرب حمایت می شد را انکار کند .
مساله ایران دوستی و ملیت گرایی انقلاب اسلامی به حدی است که برخی از بزرگترین جامعه شناسان جهان نیز بدان اذعان داشته اند . در واقع آنها متوجه شده اند که انقلاب اسلامی اگرچه داعیه دینی دارد اما این به هیچ وجه به معنای فرو گذاردن آرمان های ملی گرایانه نمی باشد.
آنتونی گیدنز در کتاب معروف خود " جامعه شناسی " ، ص ۵۱۸ در خصوص انقلاب اسلامی و ماهیت ملی گرایانه آن ، چنین ابراز می دارد : « آیت الله خمینی حکومتی را که بر طبق قوانین سنتی اسلام سازمان یافته بود ، تاسیس کرد . انقلاب اسلامی ، به گفته وی دین را آنگونه که در قرآن مشخص گردیده اساس مستقیم زندگی سیاسی و اقتصادی قرار می دهد . این قوانین اکید با شیوه نگرشی بسیار ملی گرایانه ، که به ویژه تاثیرات غرب را رد می کند همراه است . ... احیاگری اسلامی را نمی توان صرفا بر اساس ملاحظات مذهبی درک کرد. این جنبش تا حدی نشان دهنده واکنشی علیه تاثیر غرب ؛ و یک جنبش ابراز هویت ملی یا فرهنگی است » . در واقع گیدنز با قدرت شهود جامعه شناسانه خود به خوبی ماهیت ملی گرایانه انقلاب اسلامی را دریافته است .
البته تحلیل گیدنز یک تحلیل عالمانه از یک عالم است ، اما جالب است بدانیم افراد سیاستمدار نیز از این دست اظهارات می کنند ؛ برای مثال بر اساس گزارش سایت تحلیلی خبری عصر ایران (asriran.com) آقای صفوت الشریف رییس مجلس مصر ، با بیان این ادعا که ایران به دنبال احیای امپراتوری باستانی خود است افزود: "مصر، یک قدرت مرکزی در منطقه و نماد اعتدال در مسائل سیاسی و مذهبی است. این کشور همچون نور روشنگری و دموکراسی(!) است که ایرانی ها فاقد آن هستند!"
این اظهارات یک مقام عربی ( حال بر اساس چه انگیزه هایی باشد ، فعلا کاری نداریم ) خود نشان دهنده این است که جمهوری اسلامی علاوه بر داشتن صبغه اسلامی به هیچ وجه خالی از صبغه ملی گرایانه و ایرانی نیست و اساسا از لحاظ عقلی هم تصور چنین امکامی باطل و پوچ است .
اما احتمال دومی که در خصوص شعار « جمهوری ایرانی » وجود دارد این است که منظور آنان از سر دادن این شعار نوع حکومت و یا به عبارت دیگر ساختار حکومت باشد . در جواب این افراد باید گفت که جمهوری اسلامی ، ایرانی ترین شکل جمهوری ، در جهان است .
توضیح آنکه ، هویت فعلی ملت ایران سه بعد دارد : ایرانی ، اسلامی و مدرن . بنابراین هویت امروز ما یک بعدی نبوده بلکه سه بعدی است ، بنابراین حکومتی می تواند نماینده وجوه سه گانه هویت ما باشد که بتواند آنها را در دل خود و در کنار یکدیگر قرار دهد. و باید توجه داشت جمهوری اسلامی ایران بهترین گردآورنده این سه بعد در کنار یکدیگر است .
در واقع اگر چه جمهوری اسلامی به ظاهر تاکید چندانی بر روی عنصر ایرانی در نوع حکومت ندارد اما در باطن وجوه شباهت بسیاری میان این دو وجود دارد . بهترین شاهد ما مساله " فره ایزدی " حاکمان است که شاخص ترین وجه اندیشه سیاسی در ایران باستان بوده است . که هر کس این فره را داشته باشد شایسته حکومت است و هر کس آن را از دست دهد سرنگون می شود چنان که جمشید تا زمانی که در مسیر خدا بود فره با او بود و پیروز بود و چون منی کرد فره ایزدی از او جدا شد و شکست به سراغش آمد و حکومتش نابود شد :
منی کرد آن شاه یزدان شناس ز یزدان بپیچید و شد نا سپاس
منی چون بپیوست با کردگار شکست اندر آورد و برگشت کار
به جمشید بر تیره گون گشت روز همی کاست آن فر گیتی فروز
به یزدان هر آن کس که شد نا سپاس به دلش اندر آید ز هر سو هراس
در واقع باید اذعان داشت در دوران قاجار و به ویژه پهلوی به دلیل عملکرد خاص و منی گفتن های ایشان ، فره ایزدی آنها ، در چشم و دل ایرانیان ، از دست رفت ( همانطور که کاوه ، که در شاهنامه نماد مردم است ، علیه ضحاک دیو سیرت قیام می کند و فریدون را به حکومت می نشاند ) مردم ایران نیز علیه حکام ستمگر و فره از دست داده پهلوی قیام می کنند و بار دیگر در جمهوری اسلامی " فره ایزدی باستانی" که مطلوب آنانست را البته با آمیختن با اندیشه های شیعی آنهم در نظریه متعالی ولایت فقیه که در واقع چیزی جز ولایت عدالت ، فقاهت و تواضع و آزادگی نیست ، بازسازی می نمایند .
به هر روی اگر کمی انصاف داشته باشیم کاملا مشاهده می کنیم که بارزترین وجه اندیشه سیاسی ایران باستان ، یعنی داشتن فره ایزدی ، به کامل ترین صورت در مساله " ولایت فقیه " که شاخصه اساسی جمهوری اسلامی است زنده شده است– البته این نافی وجه فقهی و شیعی قضیه نیست بلکه نشانگر وجه شباهت اندیشه شیعی با اندیشه های ایران باستان است ، شباهتی که ایرانشناس و شیعه شناس بزرگ فرانسوی هانری کربن ، بارها و در جای جای آثارش بدان اذعان کرده است و جالب است بدانیم که هانری کربن کتابی چهار جلدی دارد با عنوان " اسلام ایرانی " که در آن به توضیح و تبیین نظرات خود در خصوص وجوه شباهت اندیشه های ایرانی با اندیشه های شیعی و ... می پردازد که متاسفانه این کتاب به فارسی ترجمه نشده است .
به عبارت دیگر اندیشه باستانی فره ایزدی ، که به معنای لزوم داشتن تقدس و پشتوانه خدایی برای حاکمان است ، در دوران پس از سقوط صفویه به شدت آسیب دید و با انقلاب مشروطه نیز بر ابعاد آسیب افزوده شد ؛ اما این اندیشه پس از انقلاب اسلامی جامه ای جدید در بر کرد و در واقع فکری باستانی در لباسی اسلامی و البته با لحاظ کردن ویژگی های حکومت در دنیای مدرن ، یعنی انتخاب توسط مردم که ولایت فقیه نیز منتخب با واسطه مردم است ، بار دیگر احیا شد .
میشل فوکو نیز در مجموعه مقالاتی که تحت عنوان " ایرانیان چه رویایی در سر دارند " ترجمه و چاپ شده است ضمن تمجیدهایی که از انقلاب ایران می کند به شباهت و حتی بالاتر از آن که میان مذهب تشیع و روح ایرانی است اشاره می کند و چنین می نویسد : " سرنوشت عجیبی دارد ایران . در سپیده دم تاریخ ، این کشور دولت و سازمان اداری را پدید می آورد ؛ بعدها نسخه آن را به اسلام سپرد و مقامات ایرانی در سمتهای دیوانی به خدمت امپراطوری عربی درآمدند . اما ایران از همین اسلام ، مذهبی بیرون آورده است که در طول قرن ها به هر چیزی که می تواند از اعماق وجود یک ملت با قدرت دولت دربیفتد نیرویی مقاومت ناپذیر بخشیده است " ( فوکو ، ۱۳۷۷ : ۳۲ ) ز انقلاب اسلامی به روح جهان بی روح تعبیر می کند
همچنین باید توجه داشت که روح حقیقی ایران که کشوری شرقی است با روح حقیقی اسلام که دینی الهی و اشراقی است هیچ تناقضی ندارد ، زیرا ادر ایران باستان به ویژه در تمدن هخامنشی و پس از آن امپراطوری ساسانی محور و مدار اعتقاد به خدا و عالم غیب بود هر چند این غیب دوآلیستی بود اما آنچه مهم است این است که محور تمدن امری غیر مادی بود ، در حالیکه در تمدن یونان محور و مدار عالم هستی یا همان cosmos بود . پس از اسلام محور و مدار همانند ایران باستان عالم غیب بود ولی این تفاوت را کرد که مدار تمدن اسلامی – ایرانی اعتقاد به توحید شد . در تمدن غرب جدید به پیروی از یونان باستان محور و مدار غیر عالم غیب است با این تفاوت که بجای کاسموس یا عالم هستی ، انسان مدار شده است . به هر روی تمدن ایران هخامنشی و نیز امپراطوری ساسانی از آنجا که محورشان عالم غیب است همچون تمدن اسلامی ایرانی هیچ تناقضی با هم ندارند و برای همین ایرانیان به راحتی اسلام را پذیرفتند چون آن را مرحله ای پیشرفته تر از محور تمدن خود می شمردند و به همین سبب چنان نقش اساسی در این تمدن بازی کردند که به حق تمدن اسلام را باید تمدن اسلام و ایران دانست و به این نکته نیز باید توجه داشت که تنها تناقض اسلام و ایران با غرب است ، غرب به معنای غروب خدا و عالم غیب و طلوع غیر خدا و ماده ست ، همانطور که در زمان هخامنشیان که اوج تاریخ ایران باستان است ، درگیری شرق به رهبری ایران با غرب یونانی وجود داشته است ( جالب است که بدانیم تقریبا تمام دانشمندان غربی درگیری ایران و یونان را نه درگیری دو کشور که درگیری دو تمدن و دو جهان بینی می دانند ؛ این نگرش در فیلم موهن اسکندر و ۳۰۰ کاملا نمودار است ) و در زمان اشکانیان و ساسانیان نیز این جدال شرق با پرچمداری ایران با غرب به سردمداری امپراطوری روم وجود داشته است در واقع درگیری ایران به عنوان نماد شرق با غرب یکی از مهمترین بخش های تاریخ ایران باستان را تشکیل می دهد . بنابراین درگیری انقلاب اسلامی با غرب را نیز باید در تداوم همان درگیری های همیشگی جهان بینی شرقی و اشراقی و خدایی با جهان بینی غربی و الحادی و نیهیلیستی ارزیابی کرد .
با این توضیحات پس باید دانست آنانکه ازجمهوری ایرانی در برابر جمهوری اسلامی سخن می گویند یا بی خبر از زوایای تمدن کهن و ناآگاه از کنه اندیشه های این دیارند یا افرادی غربزده و از خود بیگانه و مزدورند که چون فرهنگ ایرانی – اسلامی را سد محکمی در برابر هجوم اندیشه های غربی می دانند می کوشند با ایجاد افتراق و جدایی میان این دو و سر در گم کردن نسل جوان میان بر گزیدن ملیت یا دیانت به تضعیف هر دوی آنها بپردازند – همانطور که گاه با رو در روی هم قرار دادن اسلام و جمهوریت می کوشند چنین کنند . البته احتمال دوم بسیار بیشتر است ، یعنی کسانی که شعار جمهوری ایرانی را مطرح می نمایند اگر در سلوک شخصی و اجتماعیشان دقت شود جز مشتی افراد بی ریشه و بی هویت که در فرهنگ غربی الینه شده اند نیستند افراد از خود بیگانه ای که چون رویشان نمی شود و یا جرات ندارند که بگویند ما تسلیم غرب شده ایم و سیادت و آقایی غرب را پذیرفتیم و پس از ۲۵۰۰ سال درگیری با غرب ، یعنی از زمان جنگهای هخامنشیان و یونانیان تا اکنون ، سپر انداختیم و تسلیم و اسیر غرب شدیم ، می گویند ما طرفدار جمهوری ایرانی یا به تعبیر بهتر جمهوری غربی هستیم . در واقع آنها می گویند جمهوری ایرانی اما هدفشان و مقصود اصلیشان جمهوری غربی است .
اما در پایان ما تاکید می کنیم که همه باید بدانیم جمهوری اسلامی – با توجه به ویژگی های خاص مردم ایران – در حقیقت پایان تاریخ مردم ایران است و مردم ایران راه دیگری جز تداوم راه نیمه تمام جمهوری اسلامی را فرا روی خود ندارند ، زیرا ملت ایران در عرض کمتر از هفتادو پنج سال سه انقلاب کرده است : انقلاب مشروطه ۱۲۸۵ شمسی ، نهضت نفت در حدود سال ۱۳۳۰ – که خود چیزی از یک انقلاب کم نداشت و انقلاب اسلامی در ۱۳۵۷ شمسی . فاصله انقلاب اول تا انقلاب سوم هفتاد و دو سال است . آیا پس از سه انقلاب هنوز کسانی به فکر انقلاب چهارمی هستند ؟ آیا سه انقلاب برای ایجاد تحول کافی نیست ؟ این طرز تفکرات که هنوز در پی انقلاب و تغییر اساسی هستند چیزی جز ضایع کردن انرژی و هدر دادن منابع مادی و انسانی کشور به بار نخواهد آورد . پس بهتر است هر کسی که در پی تغییر و تحولی است ، آن را در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی قرار دهد و پیگیری نماید ؛ البته وظیفه حاکمیت هم هست که علاوه بر اینکه دچار توهم "خود خدا" پنداری نشود ، یکی از مهمترین آسیب های حکوتهایی که با نوعی با دین پیوند دارند این است که حاکمان آن دچار توهم "خود خدا" پنداری شوند و در ظاهر به بهانه خدا و درد دین ولیکن در باطن برای ارضای نفس اماره و حس قدرت طلبی خود دست به کارهایی بزنند این دست حکومت ها هر چند برچسب دین و خدا را داشته باشند طاغوت محسوب می شوند زیرا که هر جا که نفس اماره حاکم شود فارغ از اینکه چه نقابی به چهره می زند و به چه چیز تظاهر می کند او از منظر قرآن و منطق وحی طاغوت است چرا که طاغوت شاخ و دم ندارد علاوه بر این دچار شدن به توهم "خودخداپنداری" و حاکم شدن روحیه تمامت خواهی و توتالیتاریسم بر حاکمان و نیز پیدا شدن احساس بی نیازی از مردم در واقع سرآغاز انحطاط و نابودی چنین حکومتهایی نیز هست همان اتفاقی که برای حکوت دین مدار ساسانی و نیر امپراطوری مقدس روم مسیحی و تا حدودی برای حکومت صفوی نیز افتاد .
به هر روی حاکمیت باید فضای کشور را برای پیگیری مطالبات همه نگرش ها و اندیشه ها در چارچوب قانون اساسی باز گذارد تا مبادا کشور دچار آشوبها و فتنه های مختلفی شود که ثمره اش چیزی جز هرز دادن منابع کشور و عقب افتادن بیش از پیش از کشورهای هم سنخ خودش نیست البته به نظر می رسد که جا دارد مسئولان جمهوری اسلامی به وجوه ایرانی نیز توجه بیشتر قرار دهد ؛ مثلا : حال که تقریبا ثابت شده است که ذوالقرنین که درقرآن از او به نیکی یاد شده است همان کوروش شاه ایران است می توان به ساخت فیلم و سریالی در خور این شخصیت ارجمند و ارزنده مبادرت کرد ؛ و نیز توجه بیشتر به زبان فارسی و تقویت و گسترش آن در داخل و به ویژه در خارج از کشور و تلاش برای تبدیل زبان فارسی به زبان علم (در پیش از اسلام و به ویژه در دوره ساسانی زبان علم سریانی بوده و پس از اسلام زبان علم عربی شده و در دوران معاصر نیز گاه زبان فرانسه و اکنون زبان انگلیسی زبان علم است و متاسفانه زبان فارسی با تمام ادعاهای متکلمان آن هیچگاه زبان علم نبوده ولی جا دارد با تلاش بیشتر این بار زبان فارسی دست کم زبان علم خود ملت ایران باشد ) همچنین تاکنون شش زبان در سازمان ملل به عنوان زبان زنده و بزرگ شناخته شده و ثبت شده اند و جا دارد با تلاش بیشتر مسئولان زبان فارسی به عنوان هفتمین زبان زنده و بزرگ دنیا ثبت شود ؛ همچنین تلاش برای تشکیل اتحادیه کشورهای فارسی زبان متشکل از ایران و افغانستان و تاجیکستان و حتی المقدور تلاش بیشتر برای اتحاد با آن دو کشور و تشکیل کشور واحد به مرکزیت هرات ( ایران برای تبدیل شدن به ابرقدرت جهانی احتیاج به جمعیت و وسعت بیشتری دارد که با اتحاد با افغانستان و تاجیکستان می توان آن را به دست آورد هر چند این برنامه زمان ببرد ) و همچنین اکنون که صحبت از حذف صفر از پول ملی و یا تغییر پول ملی است بجای کلمه تومان که واژه ای ترکی – مغولی است و ریال که واژه ای اسپانیایی است از نام زیبای دریک که نام واحد پول ایران در زمان هخامنشیان بوده است استفاده کرد زیرا اینجا سرزمین اهورایی ایران است نه ترکستان و مغولستان و نه اسپانیا و... به هر روی به نظر بنده ، باید جمهوری اسلامی را پایان تاریخ ملت ایران دانست هر چند از ملت ایران هیچ کاری بعید نیست .
در اینجا توجه به نکته ای ضروری است و آن اینکه نقش دین در هویت بخشی به ملت ایران ، که در جمهوری اسلامی رخ داد ، امری بی سابقه نمی باشد که برای عده ای عجیب و غریب بنماید بلکه دو حکومت قوی تاریخ ایران نیز دست اتحاد با عبادتگاه داده بودند که عبارتند از : ساسانیان در پیش از اسلام و صفویان در پس از اسلام . و در حقیقت جمهوری اسلامی را باید تجربه سوم ملت ایران در اتحاد با دین بر شمرد که امیدواریم ان شا الله با یاری خدا و همت جوانان ریشه دار و خود باور این سرزمین به اندازه آن دو و یا بیشتر از آن دو نیز موفق باشد.
به هر روی در پایان سخن ، جا دارد به کسانی که به دنبال جمهوری ایرانی اند عرض کرد : اگر شما حقیقتا به دنبال جمهوری ایرانی هستید و این شعار تنها بهانه ای برای از صحنه خارج کرن اسلام و ایران واقعی و گشودن پای اندیشه های غربی و به دنبال آن مستکبران غربی ، که خود را میراث دار یونان و اسکندر گجستک که ایران را به آتش کشید می دانند ، به این کهن بوم و بر نیستید ، پس بدانیدکه جمهوری اسلامی همان جمهوری ایرانی است که شما در پی آنید .
پس بجاست همه ما بکوشیم بجای اختلال و رخنه در این نظام آن را تقویت و البته اصلاح و ارشاد کنیم ، و باید بدانیم که اگر جمهوری اسلامی شکست بخورد دیگر آبرویی برای ملت ایران باقی نمی ماند ، در اینجا ذکر مطلبی جالب است که بدانیم میشل فوکو در همان مجموعه مقالاتی که نام بردیم بیان می کند که یک ویژگی بی نظیر انقلاب ایران این است که می خواهد بین معنویت و سیاست جمع کند وی اما این پرسش را در ادامه مطرح می سازد که " آیا این اراده آن قدر ریشه دار هست که به صورت یکی از داده های همیشگی زندگی سیاسی در ایران درآید ، یا اینکه وقتی آسمان واقعیت سیاسی به اندازه کافی صاف شد و امکان حرف زدن از برنامه و حزب و قانون اساسی و طرح و غیره فراهم آمد مثل ابری پراکنده خواهد شد ؟ ... برای مردمی که روی این خاک زندگی می کنند جست و جوی چیزی که ما غربیها امکان آن را پس از رنسانس و بحران بزرگ مسیحیت از دست داده ایم چه معنی دارد : جست و جوی معنویت سیاسی ؟ هم اکنون صدای خنده فرانسوی ها را می شنوم ، اما می دانم که اشتباه می کنند ، منی که آگاهیم از ایران بسیار ناچیز است . " ( فوکو ، ۱۳۷۷ : ۴۱ ) به هر روی برای اینکه صدای خنده فرانسویان و البته تمام غربیان متکبر و متفرعن و ملحد که از دوران کهن چشم به نابودی ایران و کلا شرق دوختند و دل به این آرزو خوش کردند ، خفه کنیم و نشان دهیم که ملت ایران استعداد تبدیل شدن به ابرقدرت جهانی را دارد باید همه دست به دست هم داده و بجای خودزنی و تفرقه ، با دوستی و هم افزایی این سرزمین باستانی را بار دیگر بر ستیغ عظمت و هیبت جهان بنشانیم .
البته باید توجه داشت که جمهوری اسلامی ، جمهوری اسلامی است نه جمهوری آخوندی ، همانطور که مقام رهبری هم در سفر به قم نیز بدان اشاره کردند ، و نقشی که کل قشر روحانی در انقلاب داشتند اگر کمتر از دیگر قشرها نباشد قطعا بیشتر از آنها هم نبوده است ، گرچه متاسفانه بعضی از روحانیون ، نه همه آنها ، می خواهند با جعل تاریخ نقش خود را پر رنگ تر نمایند اما تاریخ گواه است که انقلاب مطالبه کلی روحانیت نبود که اگر بود آنها باید طی تاریخ هزار ساله خود زودتر چنین کاری را می کردند ، بنابراین بی جهت نیست که بزرگترین تئوریسین و معلم انقلاب یک غیر روحانی است یعنی دکتر علی شریعتی . هر چند نقش بی بدیل امام خمینی به عنوان یک عالم دینی تعالی اندیش و درانداز و آشنا با عالم و آدم نو ، نه یک آخوند سنتی ، غیر قابل انکار است .
پس بار دیگر تاکید می کنیم که اگر خدایی ناکرده پروژه جمهوری اسلامی شکست بخورد نه تنها به حیثیت اسلام ضربه می خورد ، بلکه دیگر حیثیتی برای ملت ایران نیز باقی نخواهد ماند ؛ زیرا همانطور که گفتیم پس از هزاران سال مقاومت در برابر غرب متکبر و متفرعن و ملحد سرانجام در برابر آن سپر انداخت و تسلیم شد ، حتی می توان گفت آبروی ایران بیش از اسلام خواهد رفت چون اسلام در کشورهای دیگر نیز وجود دارد و چه بسا آنها بتوانند برای آن اعاده حیثیت کنند اما اگر آبرو و حیثیت ملت ایران به دست خودش برود ، دیگر کسی نمی تواند برای آن اعاده حیثیت نماید .
البته همانطور که بیان کردیم حاکمیت نیز باید در چارچوب قانون اساسی فضا را برای طرح مطالبات گروههای مختلف بازکند ، اساسا باید قانون اساسی که منشا مشروعیت تمام مقامات کشور از آنست و هیچ مقامی بالاتر و فراتر از آن نیست ، بیش از پیش مورد توجه و اعتنا و قرار گیرد زیرا اگر قانون اساسی مورد بی توجهی یا کم توجهی قرار بگیرد تجربه تلخ شکست مشروطه و وقوع دیکتاتوری جدید و سپس انقلاب جدید و... تکرار خواهد شد . در حالیکه اگر در چارچوب قانون ، اعم از اساسی و عادی ، حرکت نماییم و همگان بکوشیم با همکاری هم پروژه ناتمام جمهوری اسلامی را به اتمام رسانیم و تمدنی جدید با نام تمدن اشراق بر سه پایه ایران و اسلام مدرنیته بنیان گذاریم ، ملت ایران علاوه بر آنکه دین و دنیای خود را همزمان به دست آورده است جایگاه واقعی و تاریخی خود که در زمان هخامنشیان داشت را باز پس می گیرد ، و در تاریخ آیندگان نیز به عظمت یاد خواهد شود . امیدواریم چنان که چین و هند توانسته اند جایگاه تاریخی خود را به دست بیاورند ایران نیز بتواند به جایگاه رفیع تاریخی خود نایل شود.