کتاب «منطق ادبی» به قلم آقای دکتر محمدجعفر جعفریلنگرودی که اولین چاپ آن مربوط به سال ۱۳۸۳ است مانند عمده تالیفات ایشان توسط کتابخانه گنج دانش طبع شده است. این کتاب ارزشمند مدونهایست با طرح و تنظیمی شایسته و خلاقانه که نقطه عزیمت آن در تفقه این مجتهد و حقوقدان برجسته است؛ چه اینکه فقه و حقوق تکیه بر منطق و استدلال دارد و نیز نشان از تضلع و ممتد و غور عمیق حضرت ایشان در ادبیات دارد.
اساس این کتاب همان است که در مقدمه فرمودهاند که «منطق در تمام رشتههای علوم، دور محور استدلال میگردد پس در منطق ادبی هم این اصل حکومت دارد» (منطق ادبی ص۹)
نویسنده محترم در اثر منطقی دیگر خود فرمودهاند«در قدیم یک نفر به خود حق میداد که برای همه دانشها منطق بنویسد. نتیجه این خطا به صورت منطق ارسطو (منطق صوری) در آمد که پیشرفت علوم، مُهر بیاعتباری بر آن زده است. استادان ورزیده هر علم، تنها مقامات صالحی هستند که میتوانند منطق علم خود را تهیه کنند... » («مسایل منطق حقوق و منطق موازنه» چاپ اول ۱۳۸۴. کتابخانه گنج دانش ص۱۷) لذا نوشتن منطق مخصوص ادبیات توسط استاد بر این اعتقاد استوار شده است که «اولا منطقی بنام منطق ادبی وجود دارد هرچند که مدون نکرده باشند. ثانیا اوصاف منطق ادبی، خاص خودش است با منطق حقوق (مثلا) فرق دارد، با منطق صوری و ارسطو فرق بسیار دارد. ثالثا مشکلات ادبی و مسایل نظری آن را منطق صوری نمیتواند حل کند، در عالم ادب باید از منطق مختص آن استفاده کرد...» (منطق ادبی ص ۲۳).
شاید برخی گمان کنند که ادبیات را چه به استدلال؟ اما اگر کسی این کتاب را بخواند در اعتقاد خود تجدیدنظر خواهد کرد. مثلا کسی میگوید به اعتقاد من «شعر نو» شعر نیست و دیگری میگوید خیر شعر است. (ص ۱۲) یا کسی معتقد است «آب آهک» را باید در لغتنامه ضبط کرد اما «آب غوره» را نباید در مدخل جداگانه آورد (ص ۱۴) و... به هر حال هر یک از طرفین در اینگونه موارد بر نظر خود دلیل اقامه میکنند و این خود برای تصور و تصدیق وجود منطق ادبی کافی است.
مسایل این منطق مخصوص به خودش است و با تکیه بر منطق صوری ارسطویی نمیتوان موضوعات و احکام ادبی استدلال سلیم کرد. مثلا در پاسخ به این سوال که «آیا همه ترکیبات لغوی لغت هستند؟ یا فقط بخشی از آنها لغت هستند و باید در فرهنگها ضبط شود: آب آهک باید ضبط شود نه آب غوره... باید ضابطه مستدلی ارایه داد تا تکلیف لغتنویسان روشن شود. ضابطه: ترکیب دو کلمهای را... در نظر بگیرید مانند آب آهک؛ در این ترکیب سه وضع لغوی دیده میشود: ۱- آب که برای جسم سیال معروف وضع شده است، آشامیدنی و ناآشامیدنی. ۲- آهک که معروف است و کسی منکر وضع لغت آهک برای معنی معهود آن نیست. این شد دو بار وضع لغوی. ۳- وضع مجموع دو کلمه آب+آهک برای مخلوطی که در بنایی تهیه میشود (غالبا). از کجا دانستیم که این سومین وضع هم وجود دارد؟ ساده است! آهک آب ندارد بر عکس غوره و انار و هویج و مانند اینها، پس باید وضع لغوی دخالت کند تا لفظ آب آهک، افاده معنی کند. نتیجه: هر ترکیب لفظی که وضع ترکیبی داشته باشد یک لغت است و باید در فرهنگها ضبط شود پس صدها هزار ترکیب لفظی که فاقد سه وضع هستند از عداد لغات خارج میشوند... » (ص۱۴).
بیان نمونههای دیگری از ضوابط طرح و مدون شده در کتاب «منطق ادبی» برای تشحیذ ذهن خوانندگان محترم خالی از فایده نیست. مثلا بیان داشتهاند که قول ثقات در هر فن حجت است مگر اینکه دلیلی بر حجت نبودن در مورد خاص در دست باشد. حال در چه مواردی و بر اساس کدام ضوابط در منطق ادبی قول لغوی حجیت ندارد «اول- بیش از یک معنی برای لغتی ذکر کند و عقیده به اشتراک لفظی داشته باشد و حال آنکه ما میبینیم که بین آن معانی که او برشمرده است قدر مشترک معنوی وجود دارد و همان قدر مشترک در واقع، موضوع له آن لغت است یعنی اشتراک لفظی وجود ندارد... دوم- لغتی را بدون شاهد معتبر بنویسد و از لغات معروف در زبان مکالمه عصر آن نویسنده هم نباشد و استناد به مسموعات خود نکند... سوم- لغوی در ضبط لفظ و معنی دچار ضد و نقیضگویی یا شک و تردید باشد... چهارم- هرگاه خلاف قول لغوی سندی معتبر وجود داشته باشد آن سند را باید گرفت و قول لغوی را باید رها کرد... پنجم- هر گاه لغوی مرتکب اشتباه صریح شده باشد چنان که بعضی گفتهاند که همگنان درست نیست و صحیح آن همکنان (باکاف مضموم) است! دلیلی که ذکر کرده است این است که لغت همگن اگر درست باشد ناگزیر مرکب از یک پیشاوند (هم) و یک پساوند (گن) میباشد و حال آنکه در زبان فارسی چنین ترکیبی سابقه ندارد. ملاحظه – سابقه دارد چنانکه در «پرگار» دیده میشود... » (ص۱۶تا ۱۹)
امثال این ضوابط را ممکن است در منطق ادبی به بحث گذاشت و با آن مخالف یا موافق بود ولی این خود دلیل خاص بودن شیوه استدلال ادبی است و تدوین این ضوابط در منطق مخصوص به خود را طلب میکند.
در مقاله دوم نمونههایی از مسایل نظری در علوم ادبی ضمن بررسی لغات «قهندز»، «نارین قلعه»، «مال و جهات»، «ارّیسین»، «خاصه خرجی»، «اوزان»، «پدیده»، «عدلی-بدره عدلی»، «نشاستجین» و «رتبیل» آورده و نشان داده شده است که فرهنگنویسی فقط گردآوری لغات نیست مثلا
«...استخراج معنی قهندز (کهن دژ) از اسناد مسلم تاریخ، کاری است صددرصد نظری. یعنی از مسایل نظری در علم لغت و تاریخ است» (ص۲۸) و این «مسایل نظری در علوم ادبی (لغات و غیرآنها) وجود دارد که حل آنها حاجت به منطق ادبی دارد» (ص۳۱) مقاله سوم کتاب «منطق ادبی» در مورد تصورات است، در این مقاله پس از بیان لزوم تفکیک تصورات از تصدیقات و تعریف تصور، شیوه عناصر شماری را برای تسخیر تصورات جادویی یعنی تصوراتی که به قول نویسنده به صورت طلسم در آمدهاند مانند تصور شعر، هنر، نویسنده و... معرفی میکند. باید اضافه کنم نویسنده فرهنگ مخصوصی در باب عناصر شماری ماهیات حقوق با عنوان «فرهنگ عناصر شماری» تالیف کردهاند که اساس آن عدول از ماهیتشناسی یونانی ارسطویی است و در توضیح عناصر شماری فرمودهاند«همانطور که چیزهای مادی را اجزایی است امور معنوی (مانند لغات) را هم اجزایی است که اگر صبر و حوصله به خرج دهیم و آن اجزا را بر شمریم و بشناسیم، به صورتی معقول و روشن آن امور را خواهیم شناخت... » (ص۴۶) و از این شیوه برای شناخت ماهیات «لغت»، «نویسنده»، «هنر»، «شعر»، «اتباع» و «حروف» استفاده کردهاند. در باب عناصر لغت میگویند«عناصر لغت از قرار ذیل است: اول- لفظ... دوم- آن لفظ به صورت جمله نباشد مگر آنکه آن جمله نقل به معانی اِفرادی شده باشد مانند: بخور بخور، کیا بیا، بزن بزن، بزن بکوب و جز اینها. لفظی که به صورت جمله نباشد ممکن است یک کلمه باشد (بسیط) مانند خورشید یا بیش از یک کلمه باشد مانند آفتابگردان، شرکت واحد اتوبوسرانی... سوم- لغت مرکب از دو یا چند کلمه، در حالت ترکیبی دارای وضع... باشد که من آن را وضع ترکیبی نام دادهام. آب آهک سه وضع دارد: ۱) آب ۲) آهک ۳) آب آهک. آهک خودش آبی ندارد، پس در حالت اضافه باید برای معنی مخصوص معهود وضع شده باشد وگرنه افاده معنی مذکور نخواهد کرد. نتیجه- کلیه تراکیبی که فاقد وضع ترکیبی باشند از تعریف لغت خارج هستند و نباید در فرهنگ لغات آورده شوند و مزاحمت ایجاد کنند مانند سرسوزن، چشم باز، تخم غاز، سگ درنده، عابر پیاده (به عکس پیادهرو که وضع ترکیبی دارد)... در برخی از فرهنگها لغات مصدر به کلمه «بی» را لغت انگاشتهاند مانند: بیآب، بیآبی، بیادب، بیادبی، بیاندازه... . اینها غلط محض است... اینها وضع ترکیبی ندارند یعنی دو کلمه «بی+ اندازه» مثلا فقط دارای دو وضع هستند و وضع سومی در کار نیست... چهارم- ضرورت شعری خالق لغت نیست. پس آهواز در برابر اهواز لغت جداگانه نیست. پنجم- قاعده کلی لغت ساز نیست: پس از اماله لغت پدید نمیآید. مثال- اعتماد لغت است اما اعتمید لغت نیست مگر اینکه اهل محاوره استعمال کنند مانند خزینه نسبت به خزانه که هر دو لغت هستند... ششم- استعمال اهل زبان. اگر لغت مورد استعمال اهل زبان نباشد لغت نیست مانند لغات دساتیری که مجعول است. لغاتی مستعمل است خلاف اصول مانند عمله (= عملجات) و جمع ترشی (ترشیجات) و جمع نوشته (نوشتجات) اینها همه عناصر لغت را دارند و باید ضبط شوند با تصریح به نقص آنها...» (ص۴۹ تا ۵۱)
مقاله چهارم کتاب به «تصدیقات» راجع است. در این بخش در باب اینکه ظن لغوی حجت نیست استدلالهایی آورده است. مطالب این مقاله در سه بخش منظم شده است: بخش اول- اصل حجت بودن زبان مکالمه؛ بخش دوم- ظن لغوی و بخش سوم- اصح نسخهها. مطلب بخش اخیر به دنبال پاسخ به این پرسش است که آیا«اصح نسخهها» که اساس کار در تصحیح کتب قرار میگیرد یقینی است یا ظنی و با آوردن شاهد جالبی اثبات میکنند که ظنی است. میگویند«تتبع من ثابت کرده است که آن مطلب ظنی است به دلیل اینکه مثلا در مورد دواوین شاعران، یک قطعه شعر در سه دیوان به نام سه شاعر در اصح نسخ ضبط شده است بدون اینکه مصحح فاضل توجه داشته باشد! مثال: این قطعه در دیوان انوری ضبط شده است: در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشت/ آنقدر عمری که یابد مردم آزاد مرد؟ /کآستین هم در غم او تر کنند از آب گرم / فیالمثلگر بگذرد بر دامن او باد سرد/. این قطعه در کلیات سعدی به تصحیح فروغی هم ضبط شده است! عجیبتر از این دو مورد آنکه عینا در دیوان ابنیمین هم چاپ شده است! ... پس مطلب اصح نسخ را زیاد جدی نگیرید زیرا از ظنون ادبی است... » (ص ۷۱ تا ۷۲) بخش بعدی کتاب به ادله مختص شده است. در این مقالات هفتگانه این ادله ادبی را توضیح دادهاند: «اشباه و نظائر» «اماره ادبی» «قیاس در لغت» «استشهاد» «اجماع لغوی» «استقراء» و«عرف ادبی». در این مقالات مطالب خواندنی و دقیق بسیاری است که ملاحظه آن برای اهل ادب و بهخصوص علاقهمندان به ضبط لغات سودمند است. در بخشی ذیل عنوان «دو طرف یک تضاد» فرمودهاند «پارهای لغات در فارسی داریم که خودش و ضدش به یک معنی است.
مانند بهره و نبهره. در معاجم تازی این دو لغت فارسی وارد شده است و ائمه لغت عرب نوشتهاند بهرج (= بهره) معرب نبهرج (= نبهره) است و هر دو به یک معنی است. قزوینی در اینباره مینویسد، نبهره سیم و زر غیرخالص و مغشوش است و بهرج معرب آن است و این عجیب است! تعجب قزوینی این است که در دو لغت بهرج و نبهره احساس تضاد کرده است و با وجود این تضاد یکی را معرب دیگری دانستن به معنی وحدت معنی است! دو چیز متضاد به یک معنی واقعا عجیب است. ازهری که امام لغویون عرب است مینویسد (با ترجمه من) بهرج سیم مسکوک پست است و شامل دینار مسکوک هم میباشد. بهرج معرب نبهره است... شک نیست که در متون ادبی فارسی هم بهره و نبهره (بهرج- نبهرج) به یک معنی به کار رفته است. خاقانی گوید: بدیدم عیار زمان کم ز هیچ است / از این بهرج ناروا میگریزم / فرزند عاق ریش پدر گیرد ابتداء / فحل نبهره دست به مادر برد نخست/. این مشکل ِ لغویون تازی و فارسی را به یاری اشباه و نظائر حل کردم! به نمونههای ذیل بنگرید: اول-
«آورد، ناورد»؛ «آوردگاه، ناورگاه» که هر دو به معنی میدان رزم است. دوم- «زار و نزار» که هر دو به یک معنی است. سوم- « رنگ و نیرنگ» که هردو به یک معنی است. چهارم- «شیب و نشیب» که هردو به یک معنی است. این اندازه که من استقرا کردهام کافی به نظر میرسد؛ بهره و نبهره هم بر همین قیاس است؛ قزوینی اگر این استقرا را کرده بود اظهار تعحب در بهره و نبهره نمیکرد و مشکل را لاینحل نمیشمرد. ازهری هم اگر این اشباه و نظایر را دیده بود نمیگفت بهرج معرب نبهره است! اصلا بهرج معرب بهره است نه نبهره! نتیجه- معلوم شد که از فن اشباه و نظایر کارهایی ساخته است و ادیب باید در اینباره ممارست داشته باشد و اظهار تعحب و درماندگی نکند.» (ص ۷۹ تا ۸۰). برای معرفی کتاب پرفایده «منطق ادبی» به همین مقدار بسنده و خواننده محترم را به خواندن کتاب موصوف دعوت میکنم.