امروز چهارشنبه 27 خرداد 1405

Wednesday 17 June 2026

بعضی‌ها اصرار دارند مترسک باشند


1401/08/01
کد خبر : 60439
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 56 نفر
مترسک هیچ‌وقت نمی‌توانست فکر کند، چون کله‌اش از کاه پر شده بود. مترسک هیچ‌وقت نمی‌توانست از جایش تکان بخورد، چون یک پا بیشتر نداشت، آن هم از چوب بود، نصف چوب هم در زمین فرو رفته بود. مترسک هیچ‌وقت نمی‌توانست بخندد؛ هر کس برای خندیدن باید نخست بتواند کمی فکر کند. مترسک نمی‌توانست فکر کند، بعد هم باید دهان و لب و دندان داشت تا بتوان به موضوعی که خنده‌دار است، خندید. مترسک حتی اگر می‌توانست کمی فکر کند، باز نمی‌توانست بخندد، چون صورتش یک تکه پارچه کهنه بود. مترسک هیچ‌وقت نمی‌توانست کسی را دوست داشته باشد، چون هر کسی برای دوست داشتن باید قلبی داشته باشد و هر روز با خودش تمرین کند که با دیگران مهربان باشد، اما مترسک هیچ قلبی نداشت و چون قلب نداشت، دلش برای هیچ‌کس نمی‌تپید. سینه مترسک پر از کاغذهای مچاله و کارتن‌های پودر لباسشویی بود. راستش اگر مترسک قلب هم داشت، باز نمی‌توانست کسی را دوست داشته باشد، چون نمی‌توانست با کسی آشنا شود و مهربانی را تمرین کند. مترسک هیچ‌وقت نمی‌توانست فرزندانش را در آغوش بگیرد، چون او هیچ فرزندی نداشت، اگر هم فرزندی داشت، باز نمی‌توانست او را در آغوش بگیرد، چون دست‌هایش یک تکه چوب گردوی سفت بود که با طناب بسته شده بود به ستون فقراتش. (ادامه ستون فقرات مترسک به تنها پای او می‌رسید)، مترسک برای آغوش کشیدن باید خم می‌شد، اما ستون فقراتش یک تکه چوب گردوی سفت بود. باید زانو می‌زد، اما زانو نداشت، باید انگشت‌هایش را تکان می‌داد، اما انگشت نداشت. مترسک نمی‌توانست مسافرت برود، چون در جیب‌هایش هیچ پولی نداشت، اصلاً جیب نداشت. تازه مهم‌تر از پول برای مسافرت باید کسی را در شهری، روستایی یا جایی دور دور داشته باشی که دلتنگش شده باشی و بخواهی او را ببینی یا این‌که شوقی داشته باشی برای دیدن مناظر طبیعی و ساخته‌های دست انسانی که چیزهایی درباره آن شنیده‌ای و می‌خواهـــی با چشــــــــم‌های خودت ببینی یا با دست‌هایت لمس کنی، اما مترسک هیچ‌کس را در هیچ کجا نداشت، دلتنگ کسی هم نمی‌شد و هیچ شوقی هم برای دیدن هیچ چیز نداشت، چون هیچ‌کس را ندیده بود و هیچ‌چیز را نشنیده بود. مترسک نمی‌توانست زیبا باشد، چون تنها کارش ترساندن بود و کسی هم که می‌خواهد بترساند، نمی‌تواند زیبا باشد، کسی هم که زیبا است، نمی‌تواند بترساند. مترسک کلاه گشادی سرش رفته بود، او نمی‌توانست کلاهش را کمی جابه‌جا کند یا کلاهش را برای مسافران قطاری که دو بار در روز از آن سوی مزرعه عبور می‌کرد، تکان دهد. مترسک خواهر نداشت که به او زنگ بزند و حالش را بپرسد. مترسک نمی‌توانست کتاب و روزنامه بخواند، مترسک نمی‌توانست هدیه‌ای بدهد یا هدیه‌ای بپذیرد، مترسک نمی‌توانست چیزی یاد بگیرد و دنبال چیزی بگردد. مترسک نمی‌توانست نفس عمیق بکشد، چون شش‌هایش پر از کاغذهای مچاله و کارتن‌های پودر لباسشویی بود... بعضی‌ها با این‌که کله‌شان از کاه پر نشده، اما تقریباً هیچ وقت فکر نمی‌کنند، پاهایشان از چوب نیست، می‌توانند خیلی ساده پاهایشان را تکان دهند، بدوند و راه بروند، تا نصف بدنشان هم در زمین فرو نرفته و می‌توانند آزاد بگردند، اما هیچ‌وقت از جایشان تکان نمی‌خورند. بعضی‌ها با اینکه می‌توانند کمی فکر کنند، دهان و لب و دندان دارند و موضوع خنده‌دار هم تا دلشان بخواهد دور و برشان هست و صورتشان هم یک تکه پارچه کهنه نیست، هیچ‌وقت نمی‌خندند، با این‌که قلب دارند و سینه‌شان پر از کاغذهای مچاله یا کارتن‌های پودر لباسشویی نیست و هر روز می‌توانند با خودشان تمرین کنند که با دیگران مهربان باشند، اما با کسی دوست نمی‌شوند. بعضی‌ها ســــــــتون فقرات و دست‌هایشان یک تکه چوب گردوی سفت نیست و به راحتی می‌توانند خم شوند و زانو بزنند و انگشت‌هایشان را تکان دهند، اما هیچ‌کس را در آغوش نمی‌گیرند. بعضی‌ها با این‌که کلی جیب دارند و در جیب‌هایشان کلی پول دارند و همیشه هم کسی را در شهری، روستایی یا جایی دور دور چشم‌انتظار دارند یا این‌که همیشه چیزهایی از مناظر طبیعی و ساخته‌های دست انسان‌ها در جاهای دیگر می‌شنوند، اما هیچ‌وقت به مسافرت نمی‌روند. بعضی‌ها با اینکه زیبا هستند، اما اصرار دارند دیگران را بترسانند. بعضی‌ها کلاه گشادی سرشان رفته و با این‌که می‌توانند کلاه را کمی روی سرشان جابه‌جا کنند یا کلاهشان را برای مسافران قطار تکان دهند، اما یک ذره هم کلاهشان را جابه‌جا نمی‌کنند. بعضی‌ها هیچ‌وقت حال خواهرشان را نمی‌پرسند و عنکبوت، تورش را روی دهانه گوشی تلفن خانه‌شان پهن می‌کند. بعضی‌ها با این‌که می‌توانند کتاب و روزنامه بخوانند، اما هیچ‌وقت لای کتابی را باز نمی‌کنند و همیشه با شتاب از روبه‌روی کیوسک روزنامه‌فروشی رد می‌شوند. بعضی‌ها نه هدیه‌ای می‌دهند و نه هدیه‌ای می‌پذیرند و با این‌که می‌توانند خیلی چیزها یاد بگیرند، دنبال هیچ‌چیز نمی‌روند. بعضی‌ها به جای کاغذهای مچاله و کارتن‌های پودر لباسشویی، شش‌های واقعی دارند، اما هیچ‌وقت نفس عمیق نمی‌کشند.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/60439
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید