بارها شده است که خودمان را در رویاهایمان دیدهایم. در رویا دیدهایم که پیر شدهایم، دیدهایم که کودک هستیم، حتی خود را به شکل و شمایل دیگری دیدهایم، ولی در همه این موارد در همان رویا میدانیم که این فرد دگرگونشده همان خود ما هستیم. در واقع انگار یک نخ نامریی مفهوم من یا خود را بهرغم تغییر تمام ظواهر در رویا حفظ میکند. شاید مفهوم «من» یا «خود» ثابتترین مفهوم در یک رویا باشد. در یک رویا با یک الگوی غیرمنطقی و پریشان دو عامل همواره ثابت باقی میماند؛ اولا این رویا متعلق به ماست. این ما هستیم که رویا میبینیم، مقولهای که در بیداری نیز ادامه مییابد. وقتی بیدار میشویم یادمان میآید که «من» رویایی را دیدهام. انگار چشم «من» در رویا، بر گوشهای از جهان سایه افکنده است. رویای ما را شخص دیگری نمیبیند.
ثانیا ما همواره قادر به تشخیص خودمان در یک رویا هستیم. در یک رویا ممکن است پیر شویم، جوان شویم، شکل و قیافهمان عوض شود ولی همواره میدانیم این فرد که اینگونه عوض شده است، همان خود ما هستیم. رویا ساختاری درهم و غیرمنطقی دارد. حال این سوال مطرح میشود که بهرغم این درهم بودن چه چیزی باعث حفظ «من» یا «خود» در طول رویا میشود؟ چرا طی یک رویا ساختار «من» فرو نمیریزد؟ چرا ما نباید خودمان را طی یک رویا نشناسیم؟ پاسخ به این سوال، مستلزم پاسخ به سوال مهمتری است: منظور از من چیست؟ وقتی عنوان میکنیم که «من» غذا خوردهام یا «من» تلویزیون نگاه میکنم، منظورمان از «من» چیست؟ واژه «من» که بهطور روزمره بارها و بارها توسط ما به کار میرود دلالت بر خودآگاهی ما دارد. کاربرد واژه «من» بیانگر نوعی احساس شخصی از آگاه بودن بر آنچه که بر ما میگذرد، است و میتواند دلالت بر احساس ما به پدیدههای مختلف باشد. از این رو به قول
«ای.جی.لو» «خود» یا «اگو» نهتنها فاعل تجربه است بلکه این توانایی را دارد که خودش را به عنوان فردی که عامل تجربه است، نیز بشناسد.
اما وقتی از حضور بلامنازع «من» یا «خود» در طول یک رویا سخن میگوییم، لاجرم باید حضور «آگاهی» را هم بپذیریم زیرا آگاهی جزو لاینفک و مقوم ساختار «من» به عنوان فاعل تجربهکننده است. طبق تعریف «توماس ناگل» آگاهی جنبه ذهنی (subjective) تجربه ماست؛ چیزی است که به یک تجربه شکل میدهد؛ چیزی است که قرمز بودن سیب یا سبز بون چمن را از یک داده حسی صرف خارج کرده و به آن معنا میبخشد؛ معنایی که پایهای برای تجربه ما در کسب معنای قرمز بودن سیب میشود. آگاهی به ما کمک میکند تعریفی از خود یا من داشته باشیم. به درون خود بنگریم و پردازشهای فکری خود را ببینیم و از همه آنها به تعریفی از «خود» یا «من» برسیم؛ به قول «ند بلاک» آگاهی این پردازشها را آگاهانه در دسترس قرار میدهد. آگاهی کارکردهای متعددی دارد. طبق بیان «بی.جی.بارس» آگاهی برای یادگیری موفق و حل مسایل، ضروری است. آگاهی سبب دسترسی به خود یا من است. «من» یا «اگو» در مونیتور کردن و کنترل و دستیابی به وقایع و حفظ و تداوم آنها در موقعیتهای مختلف زندگی دخالت دارد.
آگاهی میتواند فرآیندهای ناخودآگاه را در مسیرهای تازهای به کار گیرد و اینها تنها بخشی از کارکرد آگاهی است. اما حضور «آگاهی» طی یک رویا ضرورتا به این معنا نیست که ما آگاهانه خواب میبینیم بلکه حضور «من» و «آگاهی» در یک رویا به منزله حضور سازوکارهای آگاهی است و این به آن معناست که تجربه ما از طراوت یک گل طی یک رویا، با تجربه ما از زیبایی یک گل سرخ در حال بیداری چندان تفاوتی ندارد. قبل از اینکه به واکاوی تبعات این قضیه بپردازم، مایلم امکان حضور آگاهی را طی یک رویا از نظر علوم اعصاب بررسی کنم. آنچه تاکنون بیان داشتم، بیشتر استنتاجی فلسفی بود که با توجه به پیشرفتهای عظیم علوم اعصاب در مقوله شناخت به تنهایی گنگ و مبهم باقی خواهد ماند. از منظر علوم اعصاب آگاهی بنیادهای عمیق فیزیولوژیک دارد. «جرالد ادلمن» برنده جایزه نوبل پزشکی در سال ۱۹۷۲ واضع مهمترین تئوری در باب آگاهی از منظر علوم اعصاب است. بنا به گفته «ادلمن» آگاهی شامل فعالیت یک منطقه خاص از مغز یا نوع خاصی از نورونها نیست بلکه حاصل یک ارتباط دینامیک و سیال بین گستره وسیعی از نورونهاست.
یک سیستم اساسی برای فعالیتهای آگاهانه سیستم تالاموکورتیکال است (تالاموس منطقهای اساسی و بنیادی در عمق مغز و کورتکس سطح خاکستری مغز و محل فعالیتهای عالی آن است. سیستم تالاموکورتیکال در واقع به ارتباطات بین این دو ناحیه اطلاق میشود). این سیستم علاوه بر ارتباط فعال با خود، با سایر قسمتهای مغز نیز در ارتباط است. از سوی دیگر محتوای هوشیاری ما به مناطق مختلف کورتکس نیز مرتبط است. از لحاظ علوم اعصاب، این سیستم پیچیده تشکیلدهنده گزارش به قوای هوشیاری ماست. اما «ادلمن» در توصیف آگاهی از این سیستم فراتر رفته و به دنبال نظریهای مبتنی بر انتخاب طبیعی جهت توضیح چگونگی به وجود آمدن آگاهی است. «ادلمن» عنوان میدارد که مغز حاصل تکامل است، بنابراین تئوری آگاهی نیز باید فرضیهای مبتنی بر تکامل باشد. او برای این مقصود تئوری TNGS یا «Theory of neuronal group selection» را مطرح میکند. طبق این فرضیه، در مغز انسان تعداد زیادی از چرخههای مختلف به صورت ارتباطات بین نورونها و مناطق مختلف مغز بهوجود میآید. سپس انتخاب طبیعی و داروینیسم تعیین میکند که کدام یک از این چرخههای نورونی باید باقی بماند. این انتخاب از طریق تغییر در سیناپسها (محل ارتباط نورونها با هم) و توانمندیهای آنها بهوجود میآید.
راهها و ارتباطاتی که دروندادهای مثبت بیشتری داشته و در تجارب انسان و ارتباط او با محیط اطراف بیشتر به کار روند، شانس بیشتری برای بقا دارند، اما نقطه ثقل تئوری TNGS به عنوان مولد آگاهی اصلی است که از آن با عنوان اصل بازگشتی (re-entry) یاد میشود: ارتباط بازگشتی عبارت است از تبادلهای دایمی مکررشونده اطلاعات موازی بین مناطق مغز که به عنوان هماهنگکننده در فعالیت نواحی مختلف مغز از نظر مکانی و زمانی عمل میکند. (زبان و آگاهی، «جرالد ادلمن»، «رضا نیلیپور»، انتشارات مروارید، چاپ اول). ارتباط بازگشتی نوعی تبادل است. یک تبادل سیال اطلاعات مابین وسعت زیادی از سیستمهای آکسونال موازی است که به شکلی آینهوار نقشهها و هستهها را در مغز به هم متصل میکند (آکسون عبارت است از استطالهای بلند که به جسم سلولی یا نورون متصل است و نقش مهمی در تبادل اطلاعات دارد). در نتیجه ارتباطات حاصل از ارتباط بازگشتی نوعی همزمانی بین چرخههای فعال در تمام مغز بهوجود میآید.
آگاهی اولیه یعنی آن چیزی که در جانداران ابتداییتر دیده میشود توسط یک فعالیت غنی بازگشتی (re-entrant) بین قسمتهای خلفی مغز با قسمتهای قدامیتر آنکه توانایی ارزشگذاری را دارد، به آگاهی برتر بدل میشود. این فعالیت بازگشتی یک پایه نورونی برای هماهنگی و ایجاد آن چیزی است که حالات ذهنی (qualia) نامیده میشود. پس آگاهی صرفا یک برداشت فلسفی نیست. آگاهی امری کاملا فیزیولوژیک است که طی تکامل چند میلیون ساله در ما ایجاد شده است.
حال ببینیم از منظر علوم اعصاب رویا چگونه شکل میگیرد؟ آیا آنچنان که زمانی تصور میشد رویا دریچهای به جهان دیگر است؟ یا طبق گفته «فروید» از ضمیر ناخودآگاه ما سربرآورده است؟ ببینیم علوم اعصاب در باب رویا چه میگوید. پژوهش در باب رویا از منظر علوم اعصاب نگرش ما را به این جنبه رازآلود از زندگی آدمی عوض کرده است. در سایه تحقیقات قابل توجه «دامهوف»، اکنون میدانیم که رویا ادامه فعالیتهای روزانه ماست. به سخن دیگر عناصر تشکیلدهنده رویاهایمان را آن چیزی تشکیل میدهد که ما طی روز به آن فکر میکنیم و با آن درگیر هستیم. رویاهای فانتزی و عجیب، درصد بسیار کمی از رویاها را تشکیل میدهند و بیش از ۹۰درصد رویاها چیزی نیستند جز مشغلههای ما در بیداری. «دامهوف» با تکیه بر این حقیقت قابل توجه که از طریق آنالیز صدها رویا به دست آمده است و همچنین با توجه به نحوه تکوین رویا در کودکان و نیز تغییر رویا بر اثر ضایعات مغزی نوعی رویکرد شناختی در باب رویا ارایه میدهد.
طبق این رویکرد رویا نیز نوعی فعالیت شناختی است که به موازات تواناییهای شناختی دیگر همچون زبان در ما شکل میگیرد و آنچه که طی بیداری سبب ادراکات مختلف شناختی ما همچون دیدن و شنیدن میشود، در خواب نیز در تولید رویا موثر است. به سخن دیگر همان مکانیسمهای مغزی و نواحی عصبی دخیل در بینایی و شنوایی و گفتار که طی روز فعال هستند، در خواب نیز سبب دیدن رویا میشوند. میتوان از سخن «دامهوف» اینگونه نتیجه گرفت که شبکهها و ارتباطات عصبی و نورونی که طی رویا فعال میشوند، همانهایی هستند که طی بیداری به کار گرفته شده و به سخن دیگر تسهیل شده باشند. حال دوباره به مفهوم نوروفیزیولوژیک آگاهی بازمیگردیم. طی بیداری و در فعالیت روزانهمان بسیاری از اعمال ما آگاهانه است. ما از دیدن یک منظره زیبا به وجد میآییم. مطالب مختلفی را با دقت و آگاهانه میخوانیم. با هوشیاری تمام به مخاطبمان گوش میدهیم و صدها فعالیت مشابه را انجام میدهیم. پس طی روز، مدارها و سیستمهای عصبی مربوط به آگاهی به شکل فزایندهای به کار رفته و تسهیل میشوند، بنابراین طبق نظریه شناختی «دامهوف» هیچ دور از ذهن و بعید نخواهد بود اگر همین مکانیسمها طی خواب نیز فعال باشند و واکنشی را طی یک رویا بهوجود آورند که مشابه واکنش آگاهانه ما در بیداری باشد. در واقع نیز این اتفاق میافتد. یک حادثه خوب در رویا ما را به شدت به وجد میآورد به طوری که بعد از بیداری آرزو میکنیم کهای کاش آن حادثه رویا نبود.
این تجربه، این به وجد آمدن، همانند به وجد آمدن ما در هنگام خواندن شعر حافظ یا دیدن تابلوی نقاشی جیغ «ادوارد مونش» است و ما میدانیم که این شکل تجربه به واسطه نوعی از آگاهی اتفاق میافتد که «ند بلاک» در تقسیمبندی مشهورش از آن با عنوان آگاهی پدیداری نام میبرد. شاید بتوان گفت ما در جهان خواب نیز به نوعی آگاه هستیم، خودمان را در خواب میبینیم، خودمان را میشناسیم و طبق منطق بیمنطق خواب، حوادث و رویدادها را پیگیری میکنیم. اما اینکه آگاهی در رویا نیز حضور دارد، واقعا به چه معناست؟ آیا این حضور، ضروری است؟ ما میدانیم که ماحصل جهان رویا انطباقی با جهان واقع ندارد، اما اگر آگاهیای که مربوط به ارتباطات ما با دنیای واقعی است، در عالم رویا نیز امتداد یابد آیا ممکن نیست که عناصری از رویا را وارد ادراک ما از جهان واقعی کند و بدینترتیب نوعی آگاهی کاذب به وجود آورد؟ آیا تکامل، آگاهی را از جایگاه اصلی خود فراتر نبرده است؟