میخواهم به مشاهداتی در رابطه با نابرابری بپردازم. ابتدا به عنوان یک فرد عادی و سپس به عنوان یک اقتصاددان. حرفهایم براساس ۵۶ سال مشاهده اقشار مختلف مردم در موقعیتهای گوناگون است.
اهمیت این نابرابریهای گوناگون نباید هماندازه تلقی شود. در واقع من برای اینکه دید بهتری نسبت به موضوع به وجود بیاید، چند نمونه بدیهی را هم اضافه کردهام. فرض بر این است که همه اینها روی مطلوبیت تاثیر میگذراند. (با وجود اینکه مطمئن نیستم تمام آنها چنین کارکردی داشته باشند.) سپس من به عنوان یک اقتصاددان دوباره به این موضوع برخواهم گشت و نتایجی را ارائه خواهم داد.
۱. نابرابری در توان جسمی. بعضیها دچار نابینایی، نقص عضو و ... هستند.
۲. نابرابری در استعداد. بعضیها استعداد دارند که مایکل جوردن یا برد پیت شوند.
۳. نابرابری در آزادی. من یک چینی را میشناسم که عادت داشت با صدای کم به موسیقی کلاسیک روسی گوش کند. تا اینکه یک روز همسایهاش صدای موسیقی او را شنید. کار او یک حرکت ضد انقلاب تلقی شد و ممکن بود دچار دردسر خیلی بزرگی شود. در حالت عادی ما فکر میکنیم که آمریکاییها چنین مشکلاتی ندارند. اما به صدهزار نفری فکر کنید که در آمریکا به خاطر استفاده از مواد مخدر در زندان هستند.
۴. نابرابری پولی. (درآمد، ثروت، مصرف)
۵. نابرابری شخصیتی. من یک معلم نیمهوقت میشناسم که همیشه خوشحال به نظر میرسد. او همیشه در حال پیادهروی سوت میزند و با شور و اشتیاق با دیگران برخورد میکند. او تقریبا ۸۵ ساله است. این در حالی است که پروفسورهای بدخلقی را هم میشناسم که پنج برابر او درآمد دارند.
۶. نابرابری در سلامت ذهنی. این مورد در واقع یک حالت حاد مورد پنجم است، اما اهمیت ویژهای دارد.
۷. نابرابری در دسترسی به مراقبتهای پزشکی. معمولا این طور فرض میشود که این مورد، مشمول مورد نابرابری پولی است. اما توجه در برنامههای پزشکی مختلف، نشان میدهد که این مورد بسیار پیچیدهتر است.
۸. نابرابری در قدرت. دوستان مارکسیست من خواهند گفت که من در این مورد نقطه ضعف دارم. فکر میکنم حق با آنها است.
۹. نابرابری مکانی. در مولداوی غمانگیز متولد میشویم یا دانمارک شاد؟
۱۰. نابرابری در شانس. معلوم است که اگر اراده آزاد وجود نداشته باشد، آنگاه همه چیز به شانس بستگی دارد.
۱۱. نابرابری در موقعیت خانوادگی. آیا شما در زندگی خانوادگی، شرایط سختی دارید؟ زندگی با یک همسر سوءاستفادهگر، یکی از اعضای مسن خانواده که آلزایمر دارد و یک نوجوان که مشکلات خاص خودش را دارد، میتواند از شرایط سخت خانوادگی محسوب شوند. این مورد روی کارآیی تاثیر مهمی دارد.
۱۲. نابرابری در بیماریهای لاعلاج. آیا شما ایدز یا سرطان دارید؟
۱۳. نابرابری در سلایق. من به داشتن یک ذائقه پرخرج محکوم شدهام. اگر وارد یک فرشفروشی شوم، چشمان من بیدرنگ جذب گرانقیمتترین فرش شرقی خواهد شد. دختر من اخیرا برای خودش یک فرش ارزانقیمت خرید. خوشا به حالش.
۱۴. نابرابری در درد. این مورد نابرابری به شدت دست کم گرفته شده است. اجازه بدهید کسانی را که توهم این را دارند که همیشه مریضند، فراموش نکنیم. چیزی احمقانهتر از این وجود ندارد که بگوییم «همه چیز توی سرشان است.» همه چیز در سر ما میگذرد، حتی درد. مطالعات فانتوم لیمب را ببینید. درد درد است.
۱۵. نابرابری در موقعیت اجتماعی. آیا در محلهای زندگی میکنید که آمار جرم در آنجا بالا است؟ این مورد هم تنها به طور نسبی با میزان درآمد ارتباط دارد.
۱۶. نابرابری در ترجیحات نژادی، قومی، جنسی و جنسیتی.
۱۷. نابرابری در غیراجتماعی بودن. این مورد یک انگیزه بزرگ برای نوجوانان به شمار میرود. آیا یک نوجوانِ «محبوب» ولی فقیر، حاضر است جای خودش را با نوجوان دیگری از طبقه متوسط که کسی او را دوست ندارد، عوض کند؟
۱۸. نابرابری در ارزشمندی کار.
۱۹. نابرابری در شکل ظاهری (مثل زیبایی، چاقی، لاغری و ...). مایکل هولبک معتقد است که این مورد بزرگترین منبع نابرابری در کشورهای ثروتمند است.
مطمئنا نابرابریهای دیگری را هم میتوان به این فهرست اضافه کرد. حالا بگذارید به این فهرست از نظر یک اقتصاددان نگاه کنیم.
۱. نابرابری پولی
۲. نابرابری در دسترسی به مراقبتهای پزشکی.
حتما متوجه شدهاید که فهرست دوم کوتاهتر از اولی است. بعضیها معتقدند که اقتصاددانها بیش از حد به مطلوبیت اهمیت میدهند و به نابرابری در درآمد به اندازه کافی توجه نمیکنند. البته دقیقا برعکس این گزاره صحیح است. ما به مطلوبیت خیلی کم توجه میکنیم و بیشتر تمرکزمان روی نابرابری درآمدی است. به هر حال این انتقادی است که به من هم وارد است، چون اغلب مطالبی که منتشر میکنم، در مورد کم کردن نابرابری مصرف است.
احتمالا من در مقایسه با میانگین رشد، نسبت به نابرابری درآمد بیتوجهم. من به نابرابری درآمد توجه کمتری دارم چرا که افراد زیادی را با سطح درآمد پایین میشناسم و میدانم که درآمد پایین تقریبا هیچ وقت در زندگی آنها مساله مرکزی نبوده است. (با اینکه به هر حال این موضوع یک مشکل محسوب میشود و به همین دلیل است که من ترجیح میدهم نوعی توزیع مجدد در میزان درآمدها انجام شود.) از طرفی نمونهای که من میشناسم، بسیار محدود است و نماینده تمام مردم فقیر نیست. من هیچ وقت با یک کارگر مزرعه مهاجر آشنا نشدهام. یک دلیل دیگر برای اینکه من وزن کمتری به نابرابری درآمد میدهم این است که در مقایسه با یک آدم معمولی، پول برای من (حتی در سنین جوانی) اهمیت کمتری داشته است.مجددا دیدگاه من هم کمی محدود است. فقیر و جوان بودن با فقیر و میانسال بودن، کمی متفاوت است.
اما فکر میکنم که من به همان اندازهای که به میانگین رشد اهمیت میدهم، به رنج انسان هم اهمیت میدهم. تقریبا هر روز به ۴۰۰.۰۰۰ نفری فکر میکنم که به خاطر استفاده از مواد مخدر در زندان به سر میبرند. در پنج سال گذشته دهها مطلب درباره ۴۰۰ مظنونی که در زندان گوانتانامو به سر میبرند، خواندهام. این دو موضوع از بسیاری جهات متفاوتند، ولی من نوعی عدم تناسب حس میکنم. جنگ مواد مخدر شاید بزرگترین از دست دادن مطلوبیت نالازم ما باشد. این مورد نه تنها به از دست رفتن آزادی مصرفکنندههای مواد مخدر مربوط میشود، بلکه به رنج ناشی از بیماریها، خشونتها و جرائم مرتبط با مواد مخدر هم مربوط میشود.
تا وقتی که پول مساله باشد، شکاف بزرگی بین آمریکا و باقی دنیا وجود دارد. اخیرا من شاهد انتقاد یک ترقیخواه به اوباما بودم. او حرفهایش را با جملهای شبیه به این شروع کرد: «اگر ترقیخواهی خواستار چیزی باشد، آن چیز کمک کردن به طبقه میانی است.» بله؟! آن جملات حقیقتا منزجرکننده بودند. بایستی روی مساله گرسنگی در آمریکا تمرکز میشد. از اینکه مثل یک بیبی بومر۱ پیر به نظر برسم متنفرم، اما حداقل در دهه ۱۹۶۰ ترقیخواهان طبقه میانی را به چشم دشمن نگاه میکردند. آنها طبقه میانی را به عنوان کسانی میپنداشتند که نمیخواهند پولشان را به اشتراک بگذارند و به سیاهپوستان فقیر کمک کنند. البته این حرف هم کاملا دقیق نیست، اما لااقل از نظر اخلاقی منزجرکننده نیست.
این نقل قولی است از کتابی نوشته«پیتر هسلر» در چین. در این کتاب او با یک پروفسور ۳۳ ساله در دانشگاهی در شرق چین در سال ۱۹۹۷گفتوگو کرده است:
«حتی در میان سر و صدای این تغییر [ناشی از مدرنیزاسیون بیمارگونه] تیچر کونگ اصلا نگران نشده است... آرامش او درست به همان دلیلی است که چینیهای دیگر در شرایط سخت آرامند. شرایطی که از نظر بیرونیها منکوبکننده به نظر میرسد. دلیل این آرامش این است که آنها چیزهای بسیار بدتری دیدهاند. »
تیچر کونگ میگوید: «زمانی که من کودک بودم، به اندازه مورد نیازمان غذا نداشتیم. به خصوص بین سالهای ۱۹۷۲ و ۱۹۷۳ که بدترین سالها بودند. بخشی از آن به این دلیل بود که ما در منطقهای دورافتاده زندگی میکردیم که خاک خیلی خوبی هم نداشت. اما مسائل دیگری هم وجود داشت که به انقلاب فرهنگی و مشکلات آن با تولید و روشهای روستایی مربوط میشد. در دهه ۱۹۷۰ اوضاع کمی بهتر شد، اما هنوز آن قدرها هم تعریفی نداشت. ما هیچ وقت گوشت نمیخوردیم و من همیشه گرسنه بودم. هر روز برنج آبپز میخوردیم که مقدار آن هم بسیار کم بود. به ندرت نمک داشتیم. ما علف هرز، گلهای وحشی وبرگهای سوزنی کاج رامیخوردیم. من همه این چیزها را خوردهام.
وقتی پنج ساله بودم مادرم بعد از اینکه خواهرم را به دنیا آورد، از دنیا رفت. ما شیر یا چیزی مثل آن نداشتیم تا به بچه بیچاره غذا بدهیم و در نتیجه او هم مرد. من این ماجرا را به خوبی به یاد ندارم. وقتی ده ساله بودم، پدرم هم از دنیا رفت که این یکی به خوبی در یادم مانده. او ناگهان بیمار شد. یک سرماخوردگی خیلی بد که ظرف سه روز او را کشت.
بعد از آن اوضاع حتی بدتر هم شد. پدربزرگ من برای کار کردن به اندازه کافی قوی نبود و من هم برای کار کردن زیادی جوان بودم. بنابراین عمویم مجبور بود به همه ما برسد. در آن زمان تیم تولید روستا خیلی بد بود و کمکی از دستش برنمیآمد. بعدها اوضاع بهبود یافت و آنها هم توانستند کارهایی برای روستاییها انجام بدهند. اما به مدت چندین سال اوضاع وحشتناک بود.»
تمام دوران کودکی کونگ مینگ در کوهستانهای اطراف فنگدو گذشته است. فنگدو شهر کوچکی است که امروز ۳۰.۰۰۰ نفر جمعیت دارد. از خانه زمان کودکی او تا نزدیکترین جاده یک ساعت راه بود. بعد از آن هم برای رفتن به فنگدو باید سوار اتوبوسی میشدند که سه ساعت بعد به فنگدو میرسید. نتیجه این شد که کونگ مینگ تا پانزده سالگی شهر فنگدو را ندید.
[به عنوان یک حاشیه من از نگاه چینیها به تبت دفاع نمیکنم. چینیها مشغول مدرنیزاسیون آن منطقه و مردم عقبماندهاش هستند. اما آیا نقل قولی که آوردم به شما کمک میکند که درک کنید چرا مردم هن در مقایسه با آمریکاییها و اروپاییها، دیدگاههای متفاوتی در رابطه با مزایای مدرنیزاسیون و فرهنگ باستانی دارند؟]
اجازه بدهید برویم سراغ مراحل جهنم دانته:
۱. ایالات متحده بسیار ثروتمندتر از مکزیک است. آن قدر ثروتمندتر که میلیونها مکزیکی با پذیرفتن خطرهای مهاجرت غیر قانونی وارد ایالات متحده میشوند تا شغلی مثل جمعآوری گوجهفرنگی زیر آفتاب سوزان را به دست بیاورند.
۲. چین در سال ۲۰۱۱ به شکل قابل ملاحظهای فقیرتر از مکزیک بود. چینیها باید خطرات بیشتری را بپذیرند تا به آمریکا برسند.
۳. چین در حال حاضر بسیار ثروتمندتر از چین در سال ۱۹۹۷ است به طوری که الان شبیه یک سیاره دیگر است. تغییرات (حتی در مناطق حاشیهای) قابل ملاحظه است.
۴. چین در سال ۱۹۹۷ در مقایسه با چین در دهه ۱۹۷۰ شبیه بهشت بود. بر اساس کتاب هسلر مردم هنوز در مورد این حرف میزنند که دهه ۷۰ چقدر وحشتناک بوده و اظهار میکنند که حالا (سال ۱۹۹۷) چقدر خوشبختند.
۵. چین در دهه ۱۹۷۰ با سالهای ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۱ قابل مقایسه نیست. در طول این سه سال ۳۰ میلیون نفر در چین از گرسنگی مردند.
خوب است که به مساله نابرابری درآمد در آمریکا بپردازیم. این موضوع مساله من هم هست. اما مهم است که به خاطر داشته باشیم زیست بسیار مهمتر است از نابرابری درآمد، و دنیا بسیار مهمتر است از ایالات متحده. در یک نگاه کلی، اصلاح کردن برنامههای دولت در زمینه کمک به مردم فقیر و بیچاره، حداقل از زاویه دید یک مطلوبیتگرا، فرق زیادی به حال طبقه میانی نخواهد داشت.
متاسفانه خط مشی درهای باز برایان کاپلان از نظر سیاسی عملی نیست. اما انجام دادن یک دهم آنچه او خواسته، میتواند به تحولی اساسی در وضعیت رفاه انسانی منجر شود. باور محافظهکارانه در «آزادی» کجاست؟
بگذارید دیگر به ترقیخواهانی مثل پل کروگمن نپردازیم که درباره بازدارندههای تجاری علیه کارگران چینی حرف میزنند.