امروز شنبه 06 تیر 1405

Saturday 27 June 2026

استدلال‌های اشتباه در نظریه صرف اقتصادی


1401/08/01
کد خبر : 69143
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 50 نفر
نویسنده نیویورک تایمز به معضلات اجتماعی که گریبانگیر آمریکا است اشاره می‌کند. او توصیف مکاتب مختلف فکری از این معضلات و راه‌حل‌های آن‌ها را به کوتاهی شرح می‌دهد و همه را متهم به ناتوانی تبیین مساله می‌کند. از نظر او این مکاتب نگاهی یک بعدی، اقتصادی صرف و مادی‌گرایانه دارند، پس نمی‌توانند مساله را به درستی فهم و حل کنند. این تحلیل‌گر با اشاره به تحقیقات جدید اجتماعی توجه به ابعاد روان‌شناسانه را مهم تلقی می‌کند و در نهایت دخالت دولت در امر فرهنگ را امری ضروری می‌داند. ‌اگرچه دخالت هرچه کمتر دولت در تجارت و اقتصاد امری پذیرفته شده و مورد قبول اکثر متفکرین است، اما گویا مساله دخالت دولت در امور اجتماعی و فرهنگی، مساله‌ای هنوز قابل بررسی است. نیمه‌های قرن بیستم بین سال‌های ۱۹۱۲-۱۹۶۲ دوره‌ای از جنگ‌های بزرگ و آشوب‌های اقتصادی و همچنین همبستگی‌های اجتماعی تاثیرگذار بود. میزان ازدواج بالا بود. افراد در گروه‌های اجتماعی متفاوت با یکدیگر در ارتباط بودند. از سال ۱۹۶۲ تا به حال آمریکا موفق‌تر، آرام و به دور از هر نوع آشفتگی بوده اما اساس اجتماع رو به زوال گذاشته، اعتماد اجتماعی کاهش یافته و جامعه ازهم‌گسیخته است. سهم آمریکا در تولد فرزندان نامشروع هم‌اکنون ۴۰ درصد است که این میزان رو به افزایش است. در اوایل سال ۱۹۷۰ سه تئوری جامع برای توضیح ضعیف شدن اساس اجتماعی پدیدار شد. لیبرال‌ها تئوری جبر اقتصادی را اتخاذ کردند. نبود مشاغل مناسب برای طبقه کارگری باعث عدم پیشرفت جوامع‌ می‌شود که این خود منجر به نابودی جامعه‌ می‌شود. آزادی‌خواهان تئوری دولت محوری را اتخاذ کردند. برنامه‌های توانمند اجتماعی افراد را قادر ساخت تا از کار کردن اجتناب کنند و همچنین دختران جوان را برای داشتن فرزند بدون اینکه ازدواج کنند تشویق می‌کرد. نو محافظه‌کاران نظریه جبرگرایانه فرهنگی‌تری داشتند. از آنجایی که بسیاری از آن نظریه‌ها در طی دوران رکود اقتصادی ضعیف بودند پس فشارهای اقتصادی تاثیر تضعیف‌کننده‌ای بر خانواده نگذاشت. علاوه بر این فروپاشی اجتماعی که در سال ۱۹۶۰ آغاز شد دوره موفقیت بی‌سابقه‌ای بود. آنها استدلال کردند که نادیده گرفتن هنجارهای مربوط به طبقه متوسط جامعه منجر به از هم گسیختگی جوامع، به خصوص جوامعی که در شرایط بدتری قرار دارند‌، می‌شود. در طول ۲۵ سال گذشته بخش‌های جدیدی از تحقیق به وجود آمدند که بایستی منجر به اتخاذ نظریه‌های جدید شوند. این تحقیق تعداد کمی از موضوعات معمول را در بر دارد. اولا، مهم نیست که از هم گسیختگی اجتماعی چگونه ایجاد‌ می‌شود، ولی وقتی که اتفاق‌ می‌افتد بسته به شدت آن ادامه‌ می‌یابد. افرادی که در جوامع از هم گسیخته رشد کرده‌اند احتمال اینکه زندگی از ‌هم‌گسیخته‌ای داشته باشند بیشتر است و این اختلال و آشفتگی را وسیع‌تر و از نسلی به نسل دیگر منتقل‌ می‌کنند. دوما، این نظریه که افراد جوامع از هم گسیخته و آشفته ارزش‌های بدی دارند درست نیست. اهداف آنها متفاوت از اهداف افراد دیگر جوامع نیست. این بدان معنی است که آنها سرمایه اجتماعی را برای نمایش دادن یا به تصویب رساندن آن ارزش‌ها دچار نقص و کمبود می‌کنند. سوما، تا زمانی که تک تک افراد جامعه مسوولیت رفتار خود را عهده‌دار باشند، بنیان جامعه قدرتمندتر از آن است که ما فکرش را‌ می‌کنیم. اگر هر کدام از ما در محله‌ای رشد‌ می‌یافتیم که یک سوم افراد آن مدرسه را ترک کرده‌اند مطمئنا وضع ما بدتر‌ می‌بود. تحقیق اخیر به تفصیل شرح می‌دهد که چگونه از هم گسیختگی موجب ازهم‌گسیختگی‌های بیشتر‌ می‌شود. این تحقیق شامل مطالعات زیادی در رابطه با روابط افراد و وابستگی است که نشان می‌دهد افراد جوانی که در طی ۱۸ ماه نتوانند یک رابطه و دلبستگی خوب و سالم برقرار کنند با مشکلات زیادی در روابطشان در طول زندگیشان روبه‌رو می‌شوند؛ چون فکر می‌کنند که ایجاد یک رابطه سالم و پایدار مشکل است. روی بومستر، آنجلا داکورس و والتر میشل مطالعات زیادی روی خویشتنداری انجام داده‌اند که نشان می‌دهد در کنار دیگر مسائل، افرادی که در شرایط آشفته و از هم پاشیده رشد یافته‌اند کنترل هیجاناتشان در طول زندگی برایشان سخت است. آنت لارو در کتابش تحت عنوان «دوران کودکی متفاوت» (Unequal Childhoods) که سال پیش ویرایش و به چاپ رسید نشان می‌دهد که طبقات اجتماعی متفاوت به طور اساسی روش‌های متفاوتی در تربیت فرزندانشان دارند که نتایج متفاوتی را هم در بر خواهد داشت. در طی ایام گذشته در کتاب چالرز موری با عنوان «از هم پاشیدگی» (Coming Apat) بحث از هم پاشیدگی اجتماعی دوباره مطرح شده است. اما شاید تصور نکنید که تحقیقات و مطالعات جامعه‌شناختی و روان‌شناختی در طول ۲۵ سال گذشته وجود داشت. موری این موضوع را در کتابش نادیده می‌گیرد. علاوه بر این نقدهای چپ‌گرایانه‌اش به فلسفه جبر اقتصادی (یکی از اصول عقاید مارکس که به موجب آن جمع تحولات اجتماعی و سیاسی ناشی از جبر اقتصادی تلقی می‌گردد) سال ۱۹۷۰ مربوط می‌شود. علت تمام آنها از دست دادن مشاغل است. افرادی که در مورد طرز رفتار صحبت می‌کنند قربانی را سرزنش می‌کنند. کسانی که راجع به ناهنجاری‌های اجتماعی صحبت می‌کنند واقعا معتقدند و بیان می‌کنند که افراد فقیر تنبل هستند. اقتصاددانان لیبرال محافظه‌کاران را مجبور به سکوت نمی‌کنند؛ اما جامعه‌شناسان و روانشناسان لیبرال را به طور کامل تحت‌الشعاع قرار می‌دهند. حتی مفسران غیراقتصادی، عوامل متنوع بی‌فایده را که منتهی به مادی‌گرایی ناسالم، که با واقعیت فاصله زیادی دارند، کاهش‌ می‌دهند. اینکه چه میزان مشاغل تولیدی از دست رفته‌اند مهم نیست، در هر حال ترک تحصیل در مقاطع دبیرستان بی معنی است. تاثیراتی که منجر به این کار‌ می‌شوند خیلی عمیق‌تر و پیچیده‌تر هستند که بتوانند در الگوی اقتصادی درک شوند. فلسفه جبر اقتصادی اگر بحث‌های بی‌معنی را به دنبال داشت،‌ می‌توانست نتایج بدتری داشته باشد. اما کمبود آگاهی‌های اجتماعی و روان شناختی سیاست‌های خوب را غیرممکن‌ می‌سازد. اساس اجتماعی آمریکا الان چنان به هم ریخته است که حتی اگر مشاغل تولیدی انبوه به طور معجزه‌آسایی افزایش‌ می‌یافتند ما هنوز کارگران ماهر و کارورزیده کافی را برای پر کردن نیاز آن مشاغل نمی‌داشتیم. فقط برخورداری از سیاست‌های رشد اقتصادی، کافی نیست. همچنین کشور نیازمند دگرگونی و تغییر در اجتماعات سالخورده خود نیز هست. برای رسیدن به این هدف نیازمند حس مسوولیت از طرف مسوولان هستیم: ایجاد ارگان‌ها و ساختارهایی که مردم را به داشتن رفتار مسوولانه‌تر سوق می‌دهد؛ بلی، بعضی اوقات دولت‌ می‌تواند در این امر به مردم کمک شایان توجهی نماید. بهبود در ساختار اجتماع نیازمند تامل در مشکلات روان شناختی آن‌ می‌باشد. بر اساس نتایج ایام گذشته، افرادی منجر به جدال‌های اجتماعی شده‌اند که در سال ۱۹۷۰ دست از تامل کشیده‌اند.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/69143
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید