امروز پنج‌شنبه 21 خرداد 1405

Thursday 11 June 2026

ادبیات را با فلسفه سر ستیز نیست


1401/08/01
کد خبر : 63374
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 49 نفر
جان دیویی در عبارتی معروف می‌گوید: «بشرگرایی در ذهن من معنای انبساط می‌دهد نه انقباض...» بی‌تردید دیویی بشر را در حال سیر در هستی می‌دیده است؛ که از نقطه‌یی کوچک، آغاز و آرام به گوشه و کنار هستی فرو می‌رفته است. منظور از فرو رفتن حرکتی مکانیکی نیست؛ و بیشتر استعاره‌یی برای تصور هندسی پیمایش همه امکان‌های فکری و عملی توسط بشر است. همچنین حرکتی روح‌وار هم نیست؛ و هر قدم آن با کنارهم قرار دادن چیزها و با آمیزش با چیزها، طوری که برای ما کار کنند، میسر می‌شود. گاهی این آمیزش و پیمایش، موفق و شادی‌آور و گاهی شکست‌خورده و دردناک می‌شود که ما را مجبور به تغییر در نحوه آمیزش یا تغییر در مسیر، به معنای دل کندن از چیزهایی و آمیختن با چیزهای دیگری، می‌کند. این شادی یا درد نشان از رهنمونی هستی برای سوق دادن ما به سویی خاص در سیر ما نیست؛ بلکه فقط حس ما از نحوه آمیزش ما با چیزهاست. هستی، کر و کور به رنج و شادی ما، برای هر سیری گشوده و منبسط بوده و هر تلاشی برای انقباض سیر تحت عناوینی چون «کشف سیر طبیعی یا ایده‌آل» بیهوده است. طبیعی و ایده‌آل از نگاه ما تعریف می‌شوند؛ و گاه چنان در تبیین این امور زیاده‌روی می‌شود که آدمی اسیر استعاره‌های خویش می‌شود و از بشریت خویش به سبب سکون در سیر ساقط می‌شود. از همین رو دیویی بشرگرایی را مترادف با انبساط می‌داند. بشرگرایی یعنی انبساط و انبساط یعنی احترام به بشر و ناهراسی از سیر آزادانه خود و دیگران تا هر کس در نقطه‌یی فرو رود و گوشه خویش را بیابد؛ و انقباض یعنی بی‌اعتمادی به بشر و هراس از سیر آزادانه خود و دیگران! ادبیات و هنر، بشرگرا و پی انبساط است. علم و فلسفه نیز سیر ما را به نوبه خود در هستی انبساط داده‌اند اما تفسیر ما از فلسفه و علم، ضدبشرگرا و انقباضی است. به همین خاطر، طی دهه‌های اخیر جنبش‌های فکری نوینی برای آفرینش تفاسیری بشرگرایانه از علم و فلسفه به وجود آمده است؛ که از آن جمله می‌توان به تاملات توماس کوهن در باب فلسفه علم یا «فلسفه‌ستیزی» رورتی اشاره کرد. می‌توان گفت یک وجه پست‌مدرنیسم، بشر‌سازی تفکر ما بویژه در باب علم و فلسفه تا ژرف‌ترین نقطه ممکن است. در غرب با فروپاشی جدیت فلسفه و حل شدن آن در ادبیات از طرق اتخاذ رویکردهای بشرگرایانه در فلسفه و انباشت آفرینش‌های فی مابینی ادبیات و فلسفه، انبساطی نوین در حال حلول است؛ اما ما ساکنان جوامعی که به صورت غیرارگانیک مدرنیزاسیون در آنها رخ داده است، در انقباض فلسفه مدرن گرفتار شده‌ایم. منظور از انقباض فلسفه مدرن در این سطور طولانی روشن شده است که چگونه با رویکردی متافیزیکی و با فرض «فلسفه جدی‌تر از داستان سرایی»، تلاش آن معطوف به انقباض سیر بشر در هستی بوده است. ضرورتا هم باید اشاره کنم منظور از «گرفتاری در انقباض فلسفه مدرن» تحریک تفکراتی چون تکفیر آن یا هر چیز دیگری در این وادی نیست. ما بی‌تردید برای انبساط سیر خود، برای تحقق «فعل فلسفیدن» خویش و برای بسیاری از کارکردهای دیگر نیازمند ترجمه و تجربه فلسفه مدرن هستیم؛ اما باید این سوال را از خود بپرسیم که آیا گرفتاری در انقباض فلسفه مدرن، یا ایمان مذهبی‌وار ما به برتری فلسفه مدرن بر داستان سرایی‌های تاریخی و نوین ما، تنها شرط لازم و کافی برای انبساط سیر (حداقل فلسفی) ما در هستی است؟ آیا ما مجبوریم در یک «مسیر ویژه» بیندیشیم آنگونه که «ترجمه به وسیع‌ترین معنای کلمه یگانه شکل حقیقی تفکر برای ما باشد؟!» آیا این یک نوع «متافیزیک مرتبه دو» نیست که سیر ما را به مسیری ویژه به سوی غایتی کاهش می‌دهد؛ مسیر و غایتی که بر خلاف متافیزیک مرتبه یک فلسفه مدرن نامعلوم و محل کشف نیست؛ بلکه معلوم است و حال باید هر سیر و داستانی، حتی داستان‌های تاریخی ما، هم‌راستا با سیر و روایت مدرن قرار گیرد؟ همیشه نوعی ترس در پرسش‌های پست‌مدرن اینچنینی وجود دارد که مبادا بهانه‌های تئوریک لازم برای افراطیونی چون طالبان فراهم شود، تا تحجر و تعصب خود را مستدل کنند؛ نکته‌یی که با تکیه بر آن دانیل دنت در مقاله «پست مدرنیسم و حقیقت» انتقادات تندی به رورتی وارد کرده است. دنت معتقد است فیلسوفان اگر بیشتر تعقل می‌کردند، هیچگاه با رویکردهای پست مدرن «حقیقت» را به امری نسبی و «محتوی- پایه» کاهش نمی‌دادند؛ کما اینکه تعداد چشمگیری از مقالات و تالیفات (که دنت در همین مقاله چند تایی از آنها را فهرست کرده است) نشان از آن دارد که رویکردهای پست مدرن در فلسفه، علم، اخلاق، سیاست و جامعه‌شناسی برای جوامع در حال رشد مضر است! متافیزیک مرتبه یک دنت درست روی دیگر سکه متافیزیک مرتبه دو متفکران ما بوده که هنوز پروژه‌های انقباضی، و بالطبع ضدبشرگرایانه، را رها نکرده‌اند؛ و امید آنها به فلسفه بیشتر از امید آنها به بشر است. در نگاه آنها فلسفه هنوز پایه تفکر و فیلسوف هنوز پلیس تفکر است! اجزای فکری یک تمدن، یا اندیشه جوامع، در زنجیره‌یی از پیوندهای علی- معلولی با یکدیگر قرار ندارند؛ یا هیچ ساختار هرمی ندارند که مثلا فلسفه در راس و دیگر شاخه‌های اندیشه چون علم و اخلاق در پیوندی علی-معلولی به آن آویزان باشند. اندیشه جوامع مثل شبکه‌یی پویا از بی‌شمار ایده است، که به ریختی بخت‌آورد کنار هم «جفت و جور» می‌شوند؛ و این جفت و جور شدن پدیده تصادفی محض است! هر قطعه شبکه، ایده‌هایی بوده که به تصادف از دل دیالکتیک‌های تاریخی روییده‌اند بدان معنا که ایده به ذهن کسانی خطور کرده و او قادر به استحصال توافق جمعی برای گنجاندن ایده خود در شبکه با رفع تنش‌های مرزی شده است. به همین ترتیب نیز این شبکه در معرض تحول قرار دارد بسته به آنکه اقبال نصیب چه کسانی شود و تصادف و تاریخ چه اموری را در اذهان رقم بزند. سیر مدرن نیز شبکه‌یی از ایده‌های بخت‌آورد و جفت و جور کنار یکدیگر بوده که می‌توان هر قطعه آن را با بی‌شمار امکان تعویض کرد تا آرایش جدیدی، و بالطبع سیر جدیدی، رقم زده شود. از سویی دیگر گفته شد بشر با آمیزش با چیزها، بویژه داستان‌ها، در هستی فرو می‌رود؛ و لذا ایده‌های او به مثابه نوعی فرو رفتن در هستی در خلأ حاصل نمی‌شود تا شاید روزی در شبکه مذکور جا خوش کند. اما این مترادف با وجود رابطه‌یی مکانیکی و علی-معلولی بین شرایط پیشینی و پسینی ظهور ایده نیست؛ زیرا سایه تصادف در همه گستره آفرینش ایده، از موجودیت چیزها، تاریخچه شخصی، تاریخ جمعی و بسیاری امور دیگر حضور دارد. ایجاد «شبه خلأ» با پروژه‌های افرادی چون دنت تنها توانایی و اقبال افراد برای گسترش یا ترمیم شبکه اندیشه مذکور را زایل می‌کند؛ نه آنکه آن را از خطر «فساد افلاطونی» مصون نگه دارد. دنت شبه خلأ را توصیه می‌کند چون تصور او از اندیشه جوامع، ساختاری هرمی آویزان به چنگک فلسفه است که با هدف قرار دادن آن کل اندیشه در معرض خطر قرار می‌گیرد؛ و لذا باید «شکل حقیقی تفکر» را در هر مقطع برای هر جغرافیایی تعریف کرد. سیاست‌های انقباضی فکری-فلسفی در جوامع در حال رشد برای نگهداری آنها در مسیر تنگ تجددگرایی (از سوی روشنفکران) یا آرمان‌های افراطی (از سوی دیگر نیروهای جامعه) نه تنها تجدد یا آرمان‌ها را محقق نمی‌کند که بالعکس توده‌یی علیل در اندیشه و عمل برجای خواهد گذاشت که تا نسل‌ها دامنه معلولیت آنها در دل تاریخ فرو خواهد رفت. بسیاری از این جوامع می‌توانستند و می‌توانند تا شبکه اندیشه خود را و سرانجام متناسب خویش را به ریختی یگانه بیافرینند اگر فلسفه، و دیگر شاخه‌های اندیشه، با رویکردهای بشرگرایانه و انبساطی وارد معرکه دیالکتیک‌های تاریخی می‌شدند. در این بسط فکری-فلسفی، سیر و داستان‌های مدرن تنها چیزهای دیگری برای غنای آمیزش ما با چیزها برای آفرینش سیر ما در هستی محسوب می‌شد؛ و دیگر استعارات «شکل حقیقی تفکر» یا «مضر برای جوامع در حال رشد» معنایی نداشت. منظور من از آمیزش یا بسط فلسفی یک تلفیق بچگانه (مثل موسیقی تلفیقی ما) نیست؛ بلکه این فرآیند شامل کنش‌های فکری ژرفی (چون ترجمه، آموزش، نقد، نوآوری و ...) بوده که در آن شبکه اندیشه ترمیم و به وضع مطلوب نوینی به مثابه سیری نوین در هستی انتقال می‌یابد؛ نه آنکه مثل معماری شهری ما همه جای آن کوبیده شده و با معادل خارجی یا خیال‌پردازی‌های خلق الساعه داخلی جایگزین شود. شاید در همه این جملات خطر مشروعیت بخشی نظری به اندیشه‌های افراطی وجود داشته باشد؛ اما من امیدم به بشر بیشتر از امیدم به فلسفه و ناامیدی‌ام از بشر بیشتر از ناامیدی‌ام از فلسفه است؛ به این معنا که خوب‌ها برای خوبی خویش و افراطیون برای افراطی‌گری خویش نیاز چندانی به فلسفه بافی ما ندارند...
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/63374
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید