امروز سه‌شنبه 02 تیر 1405

Tuesday 23 June 2026

اخلاق محبت، اخلاق تکلیف


1401/08/01
کد خبر : 66881
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 32 نفر
بحث درباره معیار فعل اخلاقی است. بعضی گفته‌اند که معیار فعل اخلاقی این است که غیر، هدف باشد هر فعلی‏ که هدف از آن فعل، خود انسان باشد، غیر اخلاقی است، و هر فعلی که‏ هدف از آن فعل، خود انسان نباشد، غیر باشد، انسان یا انسانهای دیگر باشد، آن فعل می‏شود، فعل اخلاقی. پس فعل اخلاقی یعنی فعلی که هدف از آن‏ فعل، غیر باشد. نظریه دیگر در باب معیار فعل اخلاقی می‌گوید معیار فعل اخلاقی احساس‏ تکلیف وجدانی است، و این، نظر "کانت" فیلسوف معروف آلمان است‏ که در میان فلاسفه اروپا آن مقام را دارد که در میان فقها و اصولیین متأخر، شیخ انصاری دارد که بیشتر آنها را شاگر او می‏دانند. کانت یک عقیده‌ای‏ در باب انسان دارد او اعتقاد راسخی دارد، به وجدان اخلاقی، حتی معتقد است‏ خدا را از راه برهان عقلی نمی‏شود ثابت کرد، ولی از راه وجدان اخلاقی می‏شود ثابت کرد، خود او به خدا از راه وجدان اخلاقی اعتقاد دارد. شاید هیچ‏ فیلسوفی در دنیا نیامده است که به اندازه کانت برای وجدان انسانی‏ اصالت قائل باشد و می‌گویند بر روی سر لوح قبرش هم جمله‌ای را که از خود اوست نوشته‌اند و آن جمله معروفش این است: دو چیز است که اعجاب‏ انسان را بر می‏انگیزد: یکی آسمان پر ستاره‌ای که در بالای سر ما قرار دارد و دیگر، وجدان و ضمیری که در درون ما قرار گرفته است او معتقد به‏ الهام وجدانی است. می‏گوید: بعضی چیزها را انسان در وجدان خودش به صورت یک تکلیف و یک امر و نهی احساس می‏کند، اینکه ظلم نکن، در وجدان انسان به صورت یک‏ امر فطری هست، اینکه دروغ نگو و راست بگو، اینکه نسبت به دیگران‏ محبت بورز، اینکه خیانت نکن، اینها یک سلسله دستورهاست که به حکم‏ فطرت در وجدان انسان قرار داده شده وجدان انسان خودش به انسان امر می‏کند، می‏گوید این جور بکن، آن جور نکن. او می‏گوید: هر کاری را که انسان به حکم اطاعت بلاشرط(۱) وجدان‏ انجام بدهد، یعنی فقط به این دلیل انجام بدهد که قلبم به من دستور می‏دهد، دلم به من فرمان می‏دهد، وجدانم فرمان می‏دهد، و هیچ غرض و غایتی‏ نداشته باشد، [چنین کاری یک کار اخلاقی است] بر عکس آن نظر اول که‏ می‏گفت غایت دیگری باشد، این نظر، به اصطلاح درونگرایی می‏کند آن‏ نظریه، برونگرا بود، و این نظریه، درونگراست، یعنی می‏گوید : آن وقت‏ یک فعل، فعل اخلاقی است که شکل اطاعت محض از وجدان را داشته باشد، بدون آنکه هیچ شرطی و هیچ غایتی در نظر گرفته شده باشد، به طوری که اگر از شخص بپرسند: چرا این کار را می‏کنی؟ بگوید: چون وجدانم می‏گوید غیر از اینکه وجدان گفته، [ به خاطر ] چیز دیگری نباشد اگر بگویی این کار را من برای فلان هدف دیگر انجام می‏دهم، می‏گوید دیگر اخلاقی نیست پس این‏ شخص معیار فعل اخلاقی را انجام تکلیف فطری وجدانی می‏داند به شرط اینکه‏ این انجام تکلیف، بلاشرط صورت بگیرد. او اخلاق را می‏برد فقط و فقط در وجدان. قائل به وجدان و الهام فطری است. البته حرفش تا اندازه‏ای حرف درستی هم هست ما در قرآن کریم می‏خوانیم: "و نفس و ما سویها، فالهمها فجورها و تقویها"(۲). وقتی که این آیه کریمه نازل شد:"تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان"(۳). مردی به نام وابصه آمد خدمت رسول‏ اکرم (ص) قبل از آنکه سئوالش را طرح بکند رسول اکرم (ص) فرمود: وابصه ! آیا بگویم آمده‌ای چه از من بپرسی؟ آمده‌ای از من بپرسی که "بر" و "اثم" چیست؟ گفت: بله یا رسول الله، اتفاقا برای همین آمده‌ام.‏ نوشته‌اند پیغمبر اکرم دو انگشتشان را زدند به سینه وابصه و فرمودند: "یا وابصة استفت قلبک استفت قلبک" این را از قلبت استفتاء کن، این‏ فتوا را از دلت بخواه یعنی خداوند تشخیص بر و تقوا را، و در نقطه‏ مقابل تشخیص اثم را در فطرت انسان قرار داده و مسائل فطری را دیگر لازم‏ نیست انسان برود از دیگری بپرسد، بلکه باید از قلب و وجدان خودش‏ بپرسد. جواب را از همین جا می‏گیرد حال نمی‏خواهم بحث تفصیلی عرض بکنم که‏ در اینجا خیلی مطلب هست. این هم یک نظر بنابر سه نظریه اول، اخلاق از مقوله محبت بود، ولی بنابر این نظر، اخلاق از مقوله تکلیف است.‏ نظریه دیگری در باب معیار اخلاقی [ بودن یک فعل ] داریم و آن ، نظریه معروف حسن و قبح ذاتی افعال است. می‏دانیم عده‌ای بوده‌اند که برای افعال، حسن و قبح ذاتی قائل بوده‌اند و این به یک معنای خاص‏ درست هم هست، البته تعبیرش فرق می‏کند گفته‌اند : زیبایی یا حسن دو جور است، حسن حسی داریم و حسن عقلی، همچنان که حسن خیالی هم داریم، و حسن حسی بر چند قسم است: "حسن" یعنی زیبایی، و زیبایی تعریف هم‏ ندارد، ما یدرک ولایوصف است حسن حسی ممکن است بصری باشد، ممکن است‏ سمعی باشد و حتی ممکن است لمسی باشد، ذوقی باشد، می‏باشد حسن عقلی هم‏ داریم: بعضی چیزها به دیده عقل زیباست و جاذبه دارد خاصیت زیبایی را از جاذبه‌اش می‏شود فهمید هر چه که در انسان عشق و شوق تولید کند و انسان‏ را به سوی خودش بکشاند و تحسین و آفرین و تقدیس انسان را هم جلب بکند "زیبایی" است گفته‌اند: بعضی کارها ذاتا زیباست، و بعضی کارها ذاتا زشت و نازیباست، همین طور که صورتها بعضی ذاتا زیباست و بعضی‏ نازیبا مثلا راستی ذاتا زیباست، حق، سخن راست، زیباست امانت ذاتا زیباست، سپاسگزاری ذاتا زیباست، احسان به غیر ذاتا زیباست، عدالت‏ کردن ذاتا زیباست در مقابل، مقابلات اینها مثل دروغ ، ظلم و همه اموری‏ که اخلاق ناپسند خوانده می‏شود ذاتا نازیباست پس [ طبق این نظر ] معیار اخلاقی [ بودن ] زیبایی فعلهاست آن هم زیبایی عقلی که عقل مستقلا و مستقیما درک می‏کند این تعریف خیلی جامعتر از آن تعریفها حتی تعریف‏ کانت است ولی اگر ملاک را زیبایی بدانیم بحث حسن و قبح عقلی پیش‏ می‏آید و البته کمی خالی از دشواری نخواهد بود. به حسب این نظریه که در میان مسلمین زیاد مورد بحث بوده است، اخلاق از مقوله جمال و زیبایی است. بنابر دو نظریه و بلکه سه نظریه اول، اخلاق از مقوله محبت بود، بنابر نظریه کانت از مقوله تکلیف بود، و بنابراین نظریه از مقوله زیبایی است ولی زیبایی‏ عقلی، هم از مقوله عقل است و هم از مقوله زیبایی، ولی زیبایی معقول.‏ نظریه دیگری در اینجا هست نزدیک به این نظریه که از افلاطون است آن‏ هم می‏گوید اخلاق از مقوله زیبایی است. لازم است توضیحی برایتان عرض‏ بکنم: در کتاب عدل الهی ذکر کرده‌ایم که عدل را سه جور تعریف می‏کنند: یکی برابری، دیگر، اعطای کل ذیحق حقه، و سوم، توازن و هماهنگی . اگر تعریف سوم را در نظر بگیریم که توازن و هماهنگی است، عدل مساوی می‏شود با زیبایی چون زیبایی نوعی توازن است. افلاطون معتقد بوده است که قوا و استعدادهایی‏ که در انسان هست گوناگون است راست هم می‏گوید غیر افلاطون هم این حرف‏ را گفته‌اند در انسان استعدادهای طبیعی هست، استعدادهای مافوق طبیعی‏ هست، استعدادهای حسی هست، استعدادهای عقلی هست گفته است همین طور که انسان از ناحیه بدن، اگر اعضایش متناسب باشد زیباست، از نظر روح‏ و روان نیز اگر قوا و استعدادهای خود را طوری تربیت بکند که متوازن باشد، هر قوه‏ای از قوه‌ها را در آن حد معینی که دارد اشباع کند، نه بیشتر و نه کمتر، و جلوی افراط و تفریط را بگیرد زیباست. می‏بینید در کتب اخلاق ما روی‏ افراط و تفریط زیاد بحث می‏کنند و بعد می‏گویند اخلاق خوب اخلاق حد وسط است. افلاطون هم می‏گوید حد وسط، ولی نظرش بیشتر به زیبایی است‏ می‏گوید: انسان متعادل الاخلاق و متعادل القوا و متناسب القوا انسانی که‏ همه چیز را از نظر روحی در حد خودش دارد نه بیشتر و نه کمتر، از نظر روحی زیباست. اخلاقی شدن یعنی زیبایی روحی و معنوی کسب کردن می‏گوید : اندام ظاهری و جسمانی در اختیار ما نیست و در رحم مادر تکمیل شده آنچه‏ که در اختیار ما هست اندام روحی است. انسان از نظر جسم، بالفعل به این‏ دنیا می‏آید، از شکم مادر که متولد می‏شود از نظر جسم بالفعل است، یعنی‏ اندامش تمام شده به دنیا می‏آید منتها رشد می‏کند، ولی تمام اندام به این‏ دنیا می‏آید اما از نظر روح یک مرحله عقبتر است یعنی عالم دنیا برای روح‏ انسان حکم عالم جنین را دارد برای بدن انسان ملاصدرا هم این تعبیر را می‏کند که عالم دنیا برای روح نظیر عالم رحم است برای جنین، اندام روح در اینجا ساخته می‏شود. تفاوت دیگر این است که اندام بدن که در جنین ساخته‏ می‏شد به اختیار ما نبود، ما قدرت نداشتیم که خودمان را در رحم سفید بکنیم یا سیاه، پسر بکنیم یا دختر، زشت بکنیم یا زیبا تکلیفی هم‏ نداشتیم ولی در این دنیا اختیار با ماست، قلم قضا و لوح قدر در اختیار ماست که چهره و اندام روانی خودمان را ترسیم کنیم و طرح وجودی خودمان را در همین دنیا بریزیم و خودمان را بسازیم.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/66881
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید