امروز سه‌شنبه 02 تیر 1405

Tuesday 23 June 2026

احیای منزلت دموکراتیک اعراب


1401/08/01
کد خبر : 57295
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 37 نفر
چند ماه بیشتر از هنگامی که محمد بوعزیزی، دستفروش فقیر تونسی نومیدانه خود را آتش زد و با این کار زنجیره‌ای از قیام‌های سیاسی امیدبخش در کشورهای عربی را شعله‌ور ساخت، نمی‌گذرد. نهایتا طی سه ماه، شاهد سقوط دیکتاتوری‌های دیرینه‌سال تونس و مصر بودیم و به‌سرعت آتش قیام به بحرین، یمن، لیبی، اردن و... گسترش یافت. با این حال، شتاب تحولات و گستره آن، چنان بوده که بدون اغراق در همین مدت کوتاه شاهد صدها هزار نوشته، تحلیل، تصویر و پیام‌های توییتی در این زمینه بوده‌ایم. آنچه می‌خوانید تحلیل منحصر‌ به ‌فرد پری اندرسن، یکی از برجسته‌ترین مورخان و نظریه‌پردازان سیاسی دهه‌های اخیر، در مورد زنجیره شورش‌ها در کشورهای عربی است. دیدگاه اندرسن درباره این قیام‌ها، سرمقاله آخرین شماره نیولفت ریویو (مارس و آوریل ۲۰۱۱) بوده که ویژه همین موضوع است وبنا به کمبود جا خلاصه ای از آن در ذیل می آید. شورش عربی در سال ۲۰۱۱ از آن دسته رخدادهای نادر تاریخی است: زنجیره‌ای (Concatenation) از قیام‌های سیاسی، هریک انفجار دیگری را در پی دارد، در سرتاسر منطقه‌ای کامل از جهان. تنها سه نمونه‌ پیش از آن وجود دارد؛ - جنگ‌های رهایی‌بخش اسپانیایی - آمریکایی (لاتین) که در ۱۸۱۰ آغاز و در ۱۸۲۵ پایان یافت؛ انقلاب‌های ۴۹-۱۸۴۸ اروپا و سقوط رژیم‌های اردوگاه شوروی در ۹۱-۱۹۸۹. هریک از این رخدادها از نظر تاریخی، خاص زمان و مکان خود بود، همچنان که زنجیره انفجارها در جهان عرب چنین خواهد بود. هیچ‌یک کمتر از دو سال طول نکشید. از آن‌جایی که آتش این قیام‌ها که در دسامبر ۲۰۱۰ در تونس آغاز شد تنها طی سه ماه به مصر، بحرین، یمن، لیبی، عمان و اردن گسترش یافت، هر پیش‌بینی‌ای از پیامدهایش شتاب‌زده است. رادیکال‌ترین مورد از سه‌گانه زنجیره‌های پیشین در ۱۸۵۲ به شکست کامل انجامید. دو زنجیره دیگر پیروز شد، هرچند بدون تردید ثمرات پیروزی برخلاف آنچه بولیوار (رهبر انقلاب‌های آمریکای لاتین)، یا باربل بوهلی (روشنفکر ناراضی آلمان شرقی ـ م.)، امید داشتند، بیشتر تلخ بود. سرنوشت غایی شورش عربی می‌تواند مشابه یکی از این دو الگو باشد. اما ‌همان قدر هم احتمال دارد که منحصربه‌فرد باشد. ۱) زمان درازی است که دو ویژگی، خاورمیانه و شمال آفریقا را از پهنه سیاسی جهان معاصر جدا ساخته است. نخستین ویژگی، درازای زمانی و شدت گسترش‌طلبی امپراتوری غربی در منطقه طی سده گذشته است. قبل از جنگ جهانی اول، کنترل استعماری شمال آفریقا، از مراکش تا مصر، بین فرانسه، ایتالیا و بریتانیا تقسیم شده بود، در عین حال خلیج‌فارس مجموعه‌ای از دولت‌های تحت‌الحمایه بریتانیا و عدن پایگاه مرزی دولت استعماری بریتانیا در هند بود. بعد از جنگ که غنایم امپراتوری عثمانی در اختیار بریتانیا و فرانسه قرار گرفت، در آخرین تقسیم غنایم ارضی میان کشورهای اروپایی، آنچه تحت انقیاد آنها عراق، سوریه، لبنان، فلسطین و اردن نام گرفت، به این فهرست افزوده شد. استعمار رسمی به بخش اعظم جهان عرب دیرتر وارد شد. آفریقای جنوب صحرا، آسیای جنوب شرقی، شبه‌قاره هند، بگذریم از آمریکای لاتین، همه خیلی پیشتر از بین‌النهرین یا مشرق زمین تصرف شده بود. اما برخلاف تمامی این مناطق، استعمارزدایی رسمی با سلسله کم ‌و بیش پیوسته‌ای از جنگ‌های امپراتوریانه و مداخلات در دوره پسا‌استعماری همراه شد. ۲) اینها همان زمانی آغاز شد که هیات اعزامی انگلستان در ۱۹۴۱ بار دیگر نایب‌السلطنه دست‌نشانده‌ای در عراق به کار گمارد و با استقرار دولت صهیونیستی در گورستان شورش فلسطینیان که انگلستان در ۳۹-۱۹۳۸ سرکوب کرده بود، شدت گرفت. قدرت رو به گسترش استعماری که گاه در مقام شریک عمل می‌کرد و گاه در مقام کارگزار، اما به مثابه آغازگر تجاوزات منطقه‌ای هر روز گستره بیشتری می‌یافت، از این پس با ظهور ایالات متحده به جای فرانسه و انگلستان، به عنوان ارباب جهان عرب پیوند یافت. از هنگام جنگ جهانی دوم، هر دهه شاهد حضور اربابان خارجی یا خشونت مهاجرنشین‌ها بودیم. در دهه ۱۹۴۰، شاهد «النکبه» بودیم (که طی آن بیش از ۷۰۰ هزار فلسطینی از موطن خود اخراج شدند ـ م.). در دهه ۱۹۵۰، شاهد حمله انگلستان، فرانسه و اسراییل به مصر و فرود سربازان آمریکایی در لبنان بودیم. در دهه ۱۹۶۰، جنگ شش روزه اسراییل علیه مصر، سوریه و لبنان رخ داد. در دهه ۱۹۷۰، شاهد جنگ اکتبر یا «یوم کیپور» بودیم که سرانجام آن در کنترل آمریکاییان بود. در دهه ۱۹۸۰، تجاوز اسراییل به لبنان و سرکوب انتفاضه فلسطینیان رخ داد. در دهه ۱۹۹۰، جنگ خلیج‌فارس بود. در دهه اخیر، تجاوز و اشغال عراق توسط آمریکایی‌ها رخ داد. در دهه کنونی، در سال ۲۰۱۱ بمباران لیبی توسط ناتو رخ داد. ۳) دلایل درجه استثنایی مراقبت و دخالت اروپایی ـ آمریکایی در جهان عرب آشکار است. از سویی، جهان عرب قلمرو بزرگ‌ترین تمرکز ذخایر نفت روی زمین است که برای اقتصادهای انرژی‌بر غربی حیاتی است. در نتیجه، محور وسیعی برای استقرار راهبردی از دریا، هوا و پایگاه‌های جاسوسی در سرتاسر خلیج‌فارس شکل گرفته: از پاسگاه‌های مرزی در عراق تا نفوذ عمیق در تشکیلات امنیتی مصر، اردن، یمن و مراکش. از سوی دیگر، این محلی است که اسراییل در آن جای گرفته و باید از آن پشتیبانی کرد، چنانکه آمریکا میزبان لابی صهیونیستی است که قدرتمندترین اجتماع مهاجران به شمار می‌رود که هیچ حزب یا رییس‌جمهوری نمی‌تواند جرأت بی‌حرمتی به آنان را به خود راه دهد، اروپا بار گناه یهودستیزی را بر دوش دارد. از آنجا که اسراییل به‌نوبه خود قدرتی اشغال‌گر است که هنوز وابسته به حامیان خارجی است، حامیان خارجی آن هدف عملیات مقابله‌جویانه بنیادگرایانی قرار گیرد که مانند گروه‌های تروریستی «ایرگون» و «لهی» (دو سازمان راست‌گرای افراطی یهودی ـ م.) از ترور به صورت امری روزانه بهره می‌برند و تثبیت قدرت امپراتوری در منطقه را پراهمیت‌تر می‌کنند. هیچ بخش دیگری از جهان از سطح مشابهی از نگرانی مستمر هژمونیک برخوردار نیست. ۴) دومین ویژگی متمایز جهان عرب طول عمر و شدت جباریت‌های تمام‌عیاری است که از ابتدای استعمارزدایی صوری دستخوش آن بوده‌اند. در ۳۰ سال گذشته، رژیم‌های دموکراتیک، آن‌چنان‌که «فریدم هاوس» برداشت کرده، در سرتاسر آمریکای لاتین، تا آفریقای جنوب صحرا و آسیای جنوب‌شرقی گسترش یافت. در خاورمیانه و شمال آفریقا، چیز مشابهی رخ نداده است. در اینجا مستبدانی گونه‌گون همچنان مسلط بوده‌اند و گذشت زمان و شرایط، آنها را تغییر نداده است. آل‌سعود ـ مناسب‌ترین معنای این اصطلاح، اعضای مافیای سیسیل است ـ که کانون اصلی قدرت آمریکا در منطقه از زمان پیمان روزولت با آنهاست ـ نزدیک یک قرن حاکمیت تمام‌عیار برشبه‌جزیره داشته‌اند. خرده‌‌شیخ‌های خلیج‌فارس و دریای عمان که حاکم بریتانیایی هندوستان به هنگام تشکیل «امارات عربی» آنان را به‌کارگماشت یا از آنان حمایت کرد، سلسله‌های هاشمی و علوی در اردن و مراکش ـ اولی زاده استعمار بریتانیا و دومی ماترک فرانسه ـ سه نسل شاهان مستبد بدون هیچ ژستی از ظاهر پارلمانی داشتند. شکنجه و قتل در این رژیم‌ها که بهترین دوستان غرب در منطقه هستند، روال جاری است. ۵) دو ویژگی منطقه، چیرگی مستمر سیستم امپراتوری آمریکا و فقدان پیوسته نهادهای دموکراتیک، در ارتباط با هم هستند. این پیوند، برآمدی ساده نیست. آنجا که دموکراسی تهدیدی برای سرمایه است، ایالات متحده و هم‌پیمانانش در از میان برداشتن آن درنگ نمی‌کنند، همچنان‌که سرنوشت مصدق، آربنز، آلنده یا هم‌اکنون آریستید نشان می‌دهد. برعکس، وقتی استبداد ضرورت داشته باشد، به‌خوبی از آن حفاظت می‌شود. استبدادهای عربی ـ متکی به قبیله‌های ریزه‌خوار و عرق کارگران مهاجر، ابزارهای راهبردی امپراتوری آمریکا بود که پنتاگون پیوسته برای حفظ آنان مداخله می‌کرد. دیکتاتوری‌ها‌ ـ سلطنتی یا جمهوری ـ که بر جمعیت‌های شهری بزرگ‌تر در دیگر نقاط این منطقه حاکمند، به لحاظ نظم تاکتیکی، الزاماتی کمی‌ متفاوت دارند. اما اغلب به گستره این نظام‌های جباری کمک و از آن پشتیبانی شده، نه اینکه ایالات متحده آنها را خلق یا تحمیل کرده باشد. هرکدام ریشه‌های بومی در جامعه محلی داشته‌اند، اما واشنگتن این ریشه‌ها را خوب آبیاری کرده است. ۶) به گفته مشهور لنین، جمهوری دموکراتیک پوسته سیاسی آرمانی برای سرمایه‌داری است. از ۱۹۴۵، هیچ استراتژیست غربی با این امر مخالف نبوده است. امپراتوری اروپایی ـ آمریکایی در حقیقت سروکار داشتن با دموکرات‌های عرب را به دیکتاتورها ترجیح می‌دهد، به شرط آنکه به همان میزان مطیع هژمونی آنها باشند. در مناطقی از جهان که از دهه ۱۹۸۰ به تازگی دموکرات شدند دشواری چندانی پدید نیامد. چرا همین فرآیند در خاورمیانه و شمال آفریقا به کار نرفته است؟ اساسا، چون ایالات متحده و متحدانش دلیلی برای هراس از آن داشتند، درست به خاطر پیشینه قهرآمیز امپراتوری در این منطقه و تحمیل دایمی اسراییل، احساسات عمومی، رضایت انتخاباتی مشابهی نسبت به آنها نداشته است. به کار گماردن رژیمی کارگزار به زور سرنیزه و جمع‌آوری رای کافی برای آن، مانند عراق، مساله متفاوتی است. انتخابات آزادتر موضوع دیگری است، چنانکه ژنرال‌های الجزایری و مردان قدرتمند «فتح» دریافتند. در هر مورد، در برابر پیروزی دموکراتیک نیروهای اسلام‌گرا که پیروی کافی از فشارهای غرب نداشتند، اروپا و آمریکا لغو انتخابات و سرکوب را ستودند. منطق امپراتوری و دیکتاتوری همچنان درهم‌تنیده‌اند. ۷) سرانجام، شورش عربی در این چشم‌انداز خروشید، در زنجیره‌ای که دو عامل بزرگ وحدت فرهنگی منطقه، زبان و مذهب، آن را آسان ساخته است. تظاهرات توده‌ای شهروندان عادی که کم‌وبیش در همه جا با سرکوب با استفاده از گاز اشک‌آور، آب و گلوله مواجه شده، با شجاعت و انضباطی مثال‌زدنی، نشانه قیام‌هاست. سرعت قیام‌ها نشان‌دهنده ابهام در آنها نیست. هدف در کلاسیک‌ترین مفاهیم، به طور محض سیاسی است: رهایی. ۸) اما چرا امروز؟ بازیگران نفرت‌انگیز رژیم‌های مستقر چند دهه است که تغییری نکرده بودند بدون آنکه شورش‌های توده‌ای علیه آنها سربگیرد. زمان‌بندی شورش‌ها را بر اساس هدف‌هایشان نباید تبیین کرد. نمی‌توان به طور قانع‌کننده‌ای آنها را به شیوه‌های جدید اطلاع‌رسانی منسوب ساخت: حضور الجزیره، ورود فیس‌بوک یا توییتر تسهیل‌کننده بوده است اما نمی‌توانسته روح جدید شورش را پی افکند. جرقه‌ای که این آتش را شعله‌ور ساخت می‌تواند پاسخ را بیان کند. همه چیز با مرگ نومیدانه فروشنده فقیر دوره‌گرد سبزیجات در شهری کوچک در تونس آغاز شد. در پس هیاهویی که امروز دنیای عرب را تکان می‌دهد، فشارهای آتشفشانی اجتماعی وجود دارد: قطبی‌شدن درآمدها، افزایش بهای مواد غذایی، کمبود سرپناه، بیکاری گسترده جوانان تحصیلکرده ـ و تحصیل‌نکرده ـ در میان هرم جمعیتی که مشابهی در جهان ندارد. آشکار است در کمتر رژیمی بحران بنیادی جامعه این‌قدر حاد است و مدل قابل‌اتکایی برای توسعه وجود ندارد که ظرفیت ادغام نسل‌های جدید را داشته باشد. ۹) اما لازم است رهایی دوباره با برابری پیوند خورد. بدون درهم‌آمیزی آنها، این قیام‌ها همه می‌توانند خیلی ساده به روایتی پارلمانی از نظم پیشین تقلیل یابد، نسخه‌ای که دیگر قادر به پاسخ‌گویی به تنش‌ها و انرژی‌های انفجارآمیز اجتماعی بیش از الیگارشی‌های منحط دوره جنگ نیست. اولویت راهبردی چپی که دوباره در جهان عرب زاده می‌شود، باید این باشد که از طریق پیکار برای اشکال آزادی سیاسی برای این فشارهای اجتماعی امکان تبلور اجتماعی فراهم می‌کند و به این ترتیب مانع از گسست شورش‌ها بشود. یعنی، از سویی: حذف کامل تمامی قوانین اضطراری، انحلال حزب حاکم یا خلع خانواده حاکم؛ تصفیه دستگاه دولتی از پیرایه‌های رژیم قبلی؛ و در پیشگاه عدالت قراردادن رهبران آن باشد. از سوی دیگر به معنای توجه دقیق و خلاقانه به جزییات قوانین اساسی است که هنگام حذف بقایای رژیم قبلی نوشته می‌شود. در اینجا الزامات اصلی چنین است: آزادی‌های بیان و سازمان‌دهی بی‌حصر و استثنای مدنی و اتحادیه‌ای؛ نظام‌های انتخاباتی مبتنی بر اکثریت نسبی، نه مطلق؛ پرهیز از روسای جمهور تام‌الاختیار؛ محدودساختن انحصارات ـ دولتی یا خصوصی ـ در وسایل ارتباط جمعی؛ و حقوق قانونی کم‌مزایاترین گروه‌ها در دسترسی به رفاه عمومی. تنها در چارچوبی باز از این دست است که تقاضا برای عدالت اجتماعی که شورش با آن آغاز شد رهگشای آزادی جمعی است که لازم است در پی تحقق آن باشند. ۱۰) نکته مهم، یک غیبت دیگر در خیزش است. در مهم‌ترینِ تمامی این زنجیره‌ها، یعنی در انقلاب‌های ۴۹-۱۸۴۸ اروپا، نه صرفا دو، که سه نوع مطالبه بنیادی در هم گره خورده بود: سیاسی، اجتماعی و ملی. در شورش‌های عربی ۲۰۱۱ چه رخ داده است؟ تا امروز، جنبش‌های توده‌ای این سال تظاهرات واحد ضد آمریکایی یا حتی ضد اسراییلی برگزار نکرده‌اند. بدون تردید، یکی از دلایل آن بی‌اعتباری تاریخی ناسیونالیسم عربی با شکست ناصریسم در مصر است. دلیل دیگر اینکه مقاومت بعدی در برابر امپریالیسم آمریکا مشخصه رژیم‌هایی مانند سوریه، لیبی، ... ـ است که به همان اندازه رژیم‌های همدست آمریکا و اسراییل، سرکوبگرند و الگوی سیاسی بدیلی ارایه نمی‌کنند. با این حال جالب است که ضدیت با امپریالیسم در بخشی از جهان که قدرت امپراتوری بیش از هر جای دیگر در آن نمایان است، ظهور نیافته ـ یا هنوز ـ ظهور نیافته است. این وضع دوام می‌یابد؟ ۱۱) ایالات متحده تا امروز تصویری رضایت‌بخش از تحولات به دست آورده است. در خلیج‌فارس، شورش در بحرین که می‌توانست ستادهای دریایی آمریکا را در معرض خطر قرار دهد، با نمایش چشمگیر همبستگی بین سلسله‌ها، با مداخله ضدانقلابی در مشهودترین سنت‌های ۱۸۴۹ درهم شکسته شد. پادشاهی‌های آل‌سعود و هاشمی سخت حفظ شده‌اند. سنگر مبارزه یمن علیه سلفی‌گری شکننده به نظر می‌رسد، اما نیازی به دیکتاتور فعلی نیست. در مصر و تونس، حاکمان رفته‌اند، اما سلسله‌مراتب نظامی قاهره با مناسبات عالی با پنتاگون دست‌نخورده باقی مانده و بزرگ‌ترین نیروی غیرنظامی که در هر کشور پدیدار می‌شود؟ بنیاد‌گرایی محلی است. پیشتر، چشم‌انداز ورود اخوان‌المسلمین یا هم‌پیمانان منطقه‌ای‌اش در دولت سبب بروز هشدار در واشنگتن می‌شد. اما غرب اکنون الگویی اطمینان‌بخش در ترکیه برای بازسازی در سرزمین‌های عربی دارد که بهترین‌های تمامی جهان سیاسی را به تنهایی دارد. حزب عدالت و توسعه ترکیه نشان داده که چطور به ناتو و نولیبرالیسم وفادار است و چگونه به رغم استفاده از سرکوب و ارعاب همچنان یک لیبرال دموکراسی است که از سویی به سرکوب قانونی و از سوی دیگر به باورهای مذهبی متوسل می‌شود. اگر یک اردوغان برای قاهره یا تونس پیدا شود، آمریکا دلایل کافی برای رضایت در برابر از دست دادن مبارک و بن‌علی خواهد داشت. ۱۲) در چنین چشم‌اندازی، مداخله نظامی در لیبی را می‌توان ظاهرسازی برشمرد، در عین حال که اعتبار دموکراتیک برای غرب ایجاد می‌کند، شتاب‌زده‌ترین اقدامش را به رده‌های «جامعه بین‌المللی» وامی‌گذارد. با این حال، این کار لازمه قدرت جهانی آمریکا نبود بلکه زینت‌بخش آن بود، ابتکار حمله ناتو در دست فرانسه و انگلستان بود که گویی دوباره در هنگامه پیچ‌و‌تاب کانال سوئز قرار گرفتند. بار دیگر فرانسه رهبری را به دست گرفت تا سارکوزی را از رابطه نزدیک دولتش با بن‌علی و مبارک تطهیر کند و جلوی کاهش شدید آرای انتخاباتی‌اش را بگیرد؛ لندن وارد شد تا آرزوی به‌کرات بیان‌شده کامرون برای هم‌چشمی با بلر را امکان‌پذیر سازد؛ شورای همکاری خلیج‌فارس و اتحادیه عرب، در تقلید از اسراییل در ۱۹۵۶، پوششی برای این اقدام مخاطره‌آمیز فراهم کردند. اما قذافی ناصر نیست و این بار اوباما که دلیلی ندارد هراسناک پیامدهای آن باشد، می‌توانست با آنها همراهی کند، پروتکل هژمونیک مستلزم آن است که آمریکا فرماندهی اسمی را برعهده داشته باشد و موفقیت نهایی را هماهنگ کند و بگذارد جنگنده‌هایی از بلژیک و سوئد قدرت هوایی‌شان را به نمایش گذارند. برای سناتورها از دوران کلینتون تا رژیم فعلی آمریکا، بعد از شکست‌های عراق، احیای اعتبار مداخله بشر‌دوستانه، امتیازی اضافی است. رسانه‌ها و جماعت روشنفکر فرانسوی، احتمالا در نشئگی اعاده افتخارات این کشور در این ردیف تلاش‌ها هستند. اما حتی در آمریکا، بسیاری بدبین‌اند: اگر مداخله بشردوستانه در مورد لیبی توجیه دارد، چرا در مورد بحرین یا دیگر کشورهایی از این دست به کار نرود. ۱۳) در جهان عرب، ناسیونالیسم اغلب سکه‌ای است که دیگر رواج ندارد. اغلب ملت‌های منطقه ـ مصر و مراکش مستثنا هستند ـ ساخته‌های مصنوعی امپریالیسم غربی‌اند. اما همانند جنوب صحرای آفریقا و فراتر از آن، ریشه‌های استعماری مانعی بر هویت‌های پسااستعماری‌ای نبوده که درون مرزهای مصنوعی که استعمارگران کشیدند، تبلور می‌یابد. در این مفهوم، تمامی ملت‌های عرب امروز دارنده هویت جمعی واقعی و پایداری همچون یکدیگرند. اما تفاوتی وجود دارد. زبان و مذهب، گره‌خورده با یکدیگر در متونی مقدس، به لحاظ تاریخی به عنوان نشانگرهای فرهنگی مشترک چنان قدرتمند و تمایزبخش بودند تا تصویر یک دولت ملت واحد با ایده برتر ملت عرب، به‌مثابه خانواده‌ای واحد را پدید آورند. آرمانی که به ناسیونالیسم مشترک عربی ـ «نه» مصری، عراقی یا سوری ـ اعتلا بخشد. ۱۴) اعراب شاهد رشد، تباهی و شکست ناصریسم و بعثیسم بودند. امروز اینها دیگر حیات نخواهند یافت. اما اگر شورش باید به انقلاب بدل شود، انگیزه‌ای هم که در پس آنها بود، باید در دنیای عرب حیاتی دگرباره یابد. رهایی و برابری باید باز به هم بپیوندند. اما بدون برادری، در منطقه‌ای که این‌گونه فراگیر تحت سلطه و در پیوند با یکدیگر بوده، این شورش‌ها در خطر شکستی تلخ هستند. از دهه ۱۹۵۰ به بعد، انواع و اقسام خودخواهی‌های ملی هزینه سنگینی برای پیشرفت در خاورمیانه و شمال آفریقا داشته است. به کاریکاتور همبستگی که اتحادیه عرب ارایه می‌کند، نیازی نیست؛ این سازمان پیشینه ورشکستگی و خیانتی همچون «سازمان دولت‌های آمریکایی» در روزهایی دارد که کاسترو منصفانه آن را وزارتخانه مستعمره‌های آمریکا نامید. آنچه لازم است انترناسیونالیسم بخشنده عربی است که می‌توان تصور کرد، در آینده دور، وقتی آخرین شیخ عرب سرنگون شد، به توزیع عادلانه ثروت نفت متناسب با جمعیت پراکنده در جهان عرب دست بزند؛ نه ثروت هیولاوار چند مستبد و فقر مفرط فرودستانی بسیار. در آینده نزدیک‌تر، اولویت روشن است: اعلام مشترک اینکه پیمان خفت‌باری که سادات با اسراییل امضا کرد به لحاظ قانونی دیگر نافذ نیست؛ پیمانی که براساس آن مصر، برمبنای قراردادی که حتی حاکمیت کافی برای حرکت آزادانه سربازانش درون سرزمین خود را نداشت، از متحدان خود عقب نشست و موافقت‌نامه مشابه همراه آن در مورد فلسطین که به خودی خود خفت‌بار است و اسراییل حتی به خود زحمت رعایت ظاهری آن را هم نمی‌دهد. آزمون حقیقی احیای منزلت دموکراتیک اعراب در اینجا نهفته است.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://www.aftabir.com/article/show/57295
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید