حدود یک ماه است که از شبکه ۵ تهران، برنامه ای به نام "شب شیشه ای" پخش می شه. خواننده و ترانه سرای تیتراژ ابتدای این برنامه شخصی است به نام روزبه بمانی. این هفته با ایشون مصاحبه کردم که توجه شما را به خواندن این مصاحبه جلب می کنم:

لطفا یه خلاصه از بیوگرافی خودتون رو بگید

روزبه بمانی متولد ۷ آذر ۱۳۵۷ در تهران، متاهل هم هستم. در خانواده کسی به صورت حرفه ای و جدی هنرمند نیست ولی به هنر خیلی علاقه مند هستند. البته خودم بیشتر به ورزش علاقه داشتم؛ سال ها فوتبال بازی می کردم تا مقطع تیم ملی جوانان. اما به دلیل مسائل درسی اون موقع که دانشگاه قبول شدم دیگه نتونستم ادامه بدم یعنی در اصل اشتباه کردم که ادامه ندادم! و کماکان افسوس می خورم. وارد داشنگاه شدم، ابتدا رشته متالوژی قبول شدم؛ بعد انصراف دادم و رشته کامپیوتر را ادامه دادم که اواخر رشته کامپیوتر شاخه نرم افزار، ادبیات هم قبول شدم و هنوز هم دارم این رشته را می خونم و در واقع به خاطر مشغله هایی که داشتم کمی طول کشید و هنوز تموم نشده و دانشجوی رشته ادبیات هستم.

چی شد به شعر علاقه مند شدید؟

از سن خیلی کم، علاقه داشتم به شعر. از شاعرهای کلاسیک بیشتر شعر می خوندم. اولین شاعری هم که ازش شعر خوندم، و مثل خیلی دیگه از ایرانی ها به دلیل دلبستگی و شرایط عاطفی خاصی که به غزلیات عاشقانه دارم با حافظ شروع کردم و بعد از اون سعدی. در یک دوره طولانی من فقط شعر کلاسیک می خوندم. شاید از ۱۲ سالگی و به طور جدی از ۱۳ ۱۴ سالگی شعر حافظ، شعر سعدی، شعر صائب و یه کم که بزرگتر که شدم، شروع علاقه مند شدم به شعر نو. که در واقع شعر نو را هم با فریدون مشیری در اثر یک اتفاق که یکی از دوستام کتابش را به من داد شروع کردم.

بعد از اینکه دفترهای مشیری رو خوندم، یادمه به سهراب سپهری دلبستگی زیادی داشتم. در طی این روند اخوان رو خوندم. در شعر فروغ دلبستگی بیشتری البته به کارهای آخرش –نه به چهار پاره هاش چون اعتقادم بر اینه که فروغ وقتی که شاعر شد از دنیا رفت. در این مسیر با شاعرهایی مثل نادرپور، سیمین بهبهانی که در اون موقع بیشتر سعی می کردم بیشتر لذت ببرم از شعر خوندن ولی جایی که به شاملو رسیدم توقف طولانی داشتم چون زیاد شعر دیگه ای ارضام نمی کرد. البته در شعر سپید دیگه من جدا شدم از شعر نو. و بیشتر کارهایی که در این اواخر دوست دارم شعری بخونم و انرژی مضاعف بگیرم از کارهای شاملو، نصرت رحمانی و از شاعرهای کلاسیک به شدت از مولاناست.

چون مولانا گنجینه ی تمام نشدنی است. و به واقع من حالتی که به دلیل رشته ام خیلی از شعرهای شعرای کلاسیک را خوندم، می تونم بگم نیرو و انرژی بی نظیر و خارق العاده ای داره و به واقع هر چه بیشتر درش وارد می شید، بیشتر غرق می شید. و سعی می کنم لذت ببرم از این گنجینه ای در فرهنگ و ادب ما وجود داره و همیشه افتخار می کنم در کشوری به دنیا اومدم که چنین استوره هایی داره.

اولین شعرتون را چه زمانی گفتید؟

نوشتن رو در سن ۱۷ ۱۸ سالگی با شعر نو شروع کردم. شعرهای ابتدایی هم به واسطه ی دلبستگی هایی که آدم به شاعرهای قبلی داره، در یک دوره ای شعرهام بیشتر شبیه سهراب بود، در یک دوره ای شبیه فروغ بود، در یک دوره ای شبیه شاملو. به تعبیر خود شاملو که می گه "کسانی که شعر رو شروع می کنن مثل کودکانی هستند که تازه می خوان سرپا بیاستند و سعی می کنن از هر وسیله ی دور و برشون استفاده می کنن تا بتونن وایسند." و من هم همینگونه بودم و به طور خودآگاه یا ناخودآگاه تحت تاثیر این شاعرهایی بودم که ازشون لذت می بردم.

بعد از یه مدتی به شعر سپید علاقه پیدا کردم، مدتی شعر سپید می نوشتم تا رسیدم به ژانر ترانه. شاید اولین ترانه ام رو در سن ۱۹ سالگی نوشتم. ترانه ی خیلی ساده ای بود که از پختگی چندانی هم برخوردار نبود ولی ترانه ای کاملاً حسی بود. شاید وجه اشتراک امروزم با اولین ترانه ام اینه که هنوزم احساس می کنم ترانه شعری است احساسی و برپایه احساس و شما تکنیک را به طور غریزی و ناخودآگاه باید ازش استفاده کنی. یعنی به قوامی در تکنیک برسی که به طور نامحسوس و بدون اینکه بخوای خودبه خود اعمال بشه. اما احساس باید در لحظه لحظه ش باید باشه. و این تعریفی نیست که من از ترانه دارم.

شما ترانه را چطور تعریف می کنید؟

در یونان باستان که خیلی ها بر این اعتقادن که ترانه از اونجا می یاد، حدود هزاران سال پیش به قطعاتی که با سازی که در بزم های شاهانه و در مهمانی های مجلل به شعرهایی که چند ویژگی داشته که اولین این بوده که کوتاه بوده، یکی اینکه به شدت بیانگر احساسات شاعر بوده و دیگری با سازی به نام لیر اجرا می شده می گفتند لیریک (Lyric) یا ترانه؛ که امروز هم ما در خیلی از کارها می بینیم که در معرفی اثر به کلام یا ترانه همون لیریک (Lyric) رو می گن. در واقع این یکی از مباحثی است که در تعریف ترانه فکر کنم سال هاست ثابت مونده و امروز هم ترانه شعری ست که بیانگر احساسات باشه، شعری ست که با ساز و در تلفیق با موسیقی اجرا می شه. اما به طور قطع و یقیین دامنه ی تعریف ترانه در جهان بسیار وسیع شده و در کشور ما هم همین طور.

تفاوتی که وجود داره کشور ما به واسطه ی ما صاحب ادبیات هستیم و ادبیات غنی داریم، فرم خاص خودمون رو داریم. اینکه ما در ادبیات وزن داریم به شکلی که فقط با ادبیات عرب قابل مقایسه هست و نه با دیگر کشورهای جهان. یک تعابیر منحصر به خود ما هم در ترانه مون وجود داره. اما باید بپذیریم که من زیباترین تعریفی که برای ترانه می دونم، تعریف یک بزرگیست که می گه ترانه کولی ادبیات جهانه، که هر روز پا به سرزمین جدیدی می ذاره بدون اونکه سرزمین های قبلی که وارد شده را انکار کنه. ادبیات ما هم شاید چیزی را که مثلا ۵۰ سال پیش بهش می گفتیم ترانه، امروز با ذائقه مردم ما کوچک ترین ارتباطی نداشته باشه. چون زبان عوض شده، فرهنگ عوض شده، جامعه ی ما جامعه ی دیگری شده، احتیاجات زمان هم باید در نظر بگیریم. در کل بحث اینکه چه چیزی ترانه هست در کشور ما هنوز تعریف مشخصی نداره.

پس اینکه هر کسی می تونه بگه برای خودش تعریف مخصوص به خودش را داره، من فقط می تونم در مورد ترانه این رو متذکر بشم که ترانه یک گونه ی شعری است. اینکه خیلی از دوستان اینو هم منکر می شن، در غیر اینصورت هر متنی در جهان که بشه روش ملودی گذاشت – و میشه این کار را هم کرد – پس می شه گفت هر متنی و هر نوشته ای در جهان می تونه ترانه باشه حال که اینطور نیست. حداقال در فرهنگ ما ترانه متنی است ادبی و یک گونه ی شعری که می تونه با موسیقی تلفیق بشه، می تونه وزن و قافیه هم نداشته باشه؛ ولی به فرض اگر شما روی متن یک صفحه روزنامه ملودی بذاری این ترانه نیست. روی چندتا فحش چندها ملودی بذاری این ترانه نمیشه. متاسفانه کاریست که امروزه بسیار زیاد انجام میشه و در موسیقی زیرزمینی پخش هم میشه.

نظرتون در مورد ترانه های امروزی چیه؟

در مورد ترانه ی امروز اگر بخواهیم صحبت کنیم، مبحث بسیار گسترده ایست. ترانه ی امروز ما باید بدونیم درباره ی کدوم قسمتش صحبت کنیم. کدوم جغرافیاش. ما تنها کشوری هستیم که ۳ گونه ترانه از نظر انتشار داریم. ترانه ی داخل ایران که با مجوزها و فیلترهای وزارت ارشاد بیرون میاد، ترانه ی خارج از ایران که با ترانه ی لس آنجلسی معروف است و ترانه های زیرزمینی یا همون اینترنتی که از طریق اینترنت و به صورت غیر مجاز میاد بیرون. هر کدوم از اینها دارن روی کارشون ادامه می دن و هر کدوم طرف دارهای خودشون رو دارن، نقاط ضعف و قدرت خودشون رو هم دارن.

اما اگر بخواهیم از ترانه داخل ایران شروع کنیم؛ ترانه ای ما داریم در ایران دنبال می کنیم، متاسفانه تحت تاثیر جریانات زیادی امروز دیگه ترانه ی خیلی پویایی نیست. اینکه ما امروز با مخاطبی طرف هستیم که به شدت سطح سلیقه ش به شدت پایین اومده – یا پایین آوردیم – و این روندی بودی که در طی سالیان سال انجام شده، نمی تونیم بگیم منحصر به این ۱ یا ۲ یا ۵ سال هست. همانطور که می دونید کار فرهنگی کاری نیست که در ۲ یا ۳ یا ۴ سال جواب بده. این پروژه ی چندین ساله ای بوده که امروز داره خودش رو نشون می ده. و اینکه بعضی وقتا آدم باورش نمی شه که این مخاطب همان مخاطبی هست که ما ۳۰ سال پیش هم ترانه هایی رو می گفتیم کاملا ۱۸۰ درجه با مضامین امروزی فرق داشت و گوش می دادن و استقبال می کردن. باید پذیرفت که زمونه عوض شده. ما موسیقی دنیا را در دهه ۷۰ یا دهه ۵۰ شمسی خودمون رو در اوج می بینیم که دلایل مخصوص به خودش رو داره.

مثل اوج گیری حزب ها و توده ها در همه ی دنیا مثل کومونسیم که در مجاورت خود ما بود که نصف دنیا را تسخیر کرده بود و قطعا ازحابی که جلوی اونها قرار می گرفتن برای بیان اعتقادات خودشون به هنر احتیاج داشتند. یکی از این هنرها که خیلی به اونها کمک می کرد موسیقی بود؛ و موزیسین ها و ترانه سراها که می تونستند به طور نظری بیان کنند. ما می بینیم که مردم در اون موقع به شدت استقبال می کنن و حکومت ها هم به شدت استقبال می کنن. به واسطه ی اینکه در ترانه پیام می دن به مردم، به مردم آگاهی می دن. و اینکه مردم احساس می کنن تعیین کننده و سرنوشت سازن در شرایط اجتماعی شون. اینه که این گونه ترانه ها به شدت در بین مردم جایگاه داره و خودش رو نشون می ده. دقیقا قطب مخالفش امروز هست که مردم اساساً از فکرکردن خسته هستند. این مخصوص کشور ما نیست. اگر در لیست ۵۰ آلبوم پرفروش کشورهای اروپایی و آمریکا حداقل می تونیم به ۳۰ ۳۵ آلبوم و بعضی مواقع بیشتر از این اشاره کنیم که فاقد هیچ گونه ارزش کلامی هستند.

کارهایی هستند که هیچ ارزش کلامی ندارند بلکه به طور واضح از اول تا آخرش فقط فحش می ده اما کارهای بسیار پرفروشی ست. شاید مردم از این ور لب بوم افتادن؛ یعنی زیاد حوصله ی تفکر ندارن. دوست دارن در شعر به سرعت به اون چیزی و به اون معنایی که دوست دارن برسن. چون عصر، عصر سرعت و زود نتیجه گرفتن است. امروز در لذت های نامشروع بشر هم ما می بینیم که سرعت حرف اول رو می زنه، یعنی اگر قدیم یه نفر ۲۰ سال مواد مخدر مصرف می کرد تا اثراتش را در درون خودش ببینه، امروز قرص اکستازی در ۱۵ دقیقه همون کار رو می کنه. عین همین موارد در لذت های مشروع مردم که یکیش هنر و موسیقی است، به عینه وجود داره. در سینما و تئاتر هم وضع همین طوره. مردم دوست دارن به اون جوابی که می خوان به سرعت برسن.

مورد دیگه باز در کشور خودمون، موسیقی که وزارت ارشاد ارائه می ده فیلترهای خاص خودش رو داره. خیلی از این ترانه ها از این فیلتر عبور نمی کنن. پس نمی تونیم بگیم این کلیت ترانه های ما است. ضمن اینکه جوون های ما امروز به واسطه ی پایین اومدن سلیقه ی مردم، این هنرمندان هستند که پشت مردم حرکت می کنن. در حالی که ما می تونیم بگیم در دهه ۷۰ اینگونه نبود؛ مردم پشت هنرمندان حرکت می کردند. و مردم به سلیقه ی اونها احترام می ذاشتند. این قضیه امروز برعکس شده. ما داریم گوش می دیم ببینیم مردم چی دوست دارن و عین اون رو اجرا کنیم. تجربه نشون می ده امروز سلیقه مردم سلیقه ی بیماریست. وقتی به موسیقی لس آنجلس نگاه می کنیم می بینیم اونها هم به نوعی دارن آتیش این قضیه را بیشتر می کنن.

یعنی امروز در لس آنجلس هم به طور واقعی خیلی از هنرمندان (تقریبا ۹۰ درصد هنرمندان) و کسانی که تازه وارد این وادی می شن برای جلب توجه مردم از هیچ کاری دریغ نمی کنن. یعنی از گفتن هیچ کلامی حتا اگر بدون با دادن چندتا فحش در ترانه شون مردم استقبال می کنن، این کارو می کنن. چه بسا ما امروز می بینیم. از بی ارزش ترین چیزها ما استفاده می کنیم فقط برای اینکه مردم ما رو ببینن. منتها این دیدن برای خیلی ها اصلا مهم نیست به چه قیمتی هست. و اینکه ما هر روز داریم این جریان رو پررنگ تر می کنیم و مردم هم دارن باور می کنن که این نهایت ادبیات ماست.