۰

نبوی: اعدام شیخ نمر پیام ریاض به تهران است/عربستان می خواهد محور تقابل با ایران را محکم تر کند

  • ۲۴بازدید
  • ۰ رای
  • ۰ دیدگاه
داعش

دکتر عبدالامیر نبوی معتقد است اعدام شیخ نمر پیام روشن ریاض به تهران است و ریاض با این کار قصد خود را برای تقابل هرچه بیشتر با ایران به تصویر کشیده است.

سعید جعفری - شناسایی و تحلیل صحیح جریان ها و جنبش های اسلامی از مقولاتی است که کمتر به صورت تخصصی و علمی از سوی کارشناسان امر در ایران مورد عنایت قرار گرفته است. اما عبدالامیر نبوی بیشک یکی از آن معدودهاست. کسی که به خوبی از زیر و بم جنبش ها و گروه های اسلامی و شبه اسلامی آگاهی دارد و بر مبنای واقعیات و حقایق و صرف نظر از آمال و آرزوها و ایدئولوژی روندهای فکری و اندیشه ای این جریان ها را مورد تحلیل و تبیین قرار می دهد. از دکتر نبوی خواستیم تا به کافه خبر بیاید و درباره راهکارهای توقف اندیشه داعشی با او به گپ و گفت بنشینیم. استاد علوم سیاسی دانشگاه کرج معتقد است پیگیری همزمان سرمایه گذاری بیشتر اقتصادی - اجتماعی و از سوی دیگر دموکراسی بیشتر می تواند موجبات و حتی مهار جریانی مانند داعش را فراهم سازد. مشروح گفتگوی ما با دکتر عبدالامیر نبوی عضو هیئت علمی موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی را در ادامه می خوانید. 

در خصوص علل و مولفه های پیدایش داعش فراوان سخن گفته شده است. اما برای اینکه مقدمه ای برای ورود به بحث داشته باشیم، به صورت خلاصه اشاره ای به این عوامل بفرمایید

دولت اسلامی یا داعش پدیده ای چند بعدی است لذا تقلیل دادن پیدایی آن به یک عامل یا یک علت خاص ممکن است برداشت علمی و مناسبی را در بر نداشته باشد. در نتیجه ما ناچار هستیم ابعاد گوناگون شکل گیری آن را مورد توجه قرار دهیم. بررسی پیدایی این پدیده با یک رویکرد چندجانبه به ما کمک می کند درک عمیقتری چه از دولت اسلامی و چه از پدیده های مشابه از جریان کلی اسلام گرایی داشته باشیم. به همین خاطر، به نظر می رسد عوامل گوناگون اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی در عراق و سوریه، البته با وزن های مختلف، در این زمینه نقش داشته اند. آنچه از نظر من سهم و وزن بیشتری داشته است، واقعیت های فرهنگی و اجتماعی دو کشور عراق و سوریه است که سبب شده این دو کشور در عمل چندپاره شود و درباره حفظ یکپارچگی آنها همواره دغدغه وجود داشته باشد.

با این تفاسیر طبیعتا روش ها و شیوه های حل این معضل هم با در نظر گرفتن این ابعاد چندگانه باشد. در این فضا چه مولفه هایی باید مورد اولویت قرار گیرد؟

برای مقابله با دولت اسلامی تاکنون راه حل های متفاوتی پیشنهاد شده است. برخی از محققان بر لزوم تاسیس دولت های پایدار در منطقه خاورمیانه و مشخصا خاورمیانه عربی تاکید کرده اند. از نظر آنها یکی از مهمترین عوامل خیزش جریانی به نام دولت اسلامی فقدان نظام های سیاسی پایدار است و گروه هایی از این دست از بی ثباتی سیاسی و خلاء قدرت در منطقه بعد از بهار عربی به خوبی بهره گرفته اند. در واقع، تمرکز این عده بر مشکل قدیمی فرآیند ناقص ملت دولت سازی است و اینکه حال بایستی به تاسیس و تثبیت سیستم های سیاسی فراگیر و کارآمد در کشورهای عربی خاورمیانه کمک کرد. برخی دیگر از محققان و البته اغلب سیاستمداران بر لزوم شکل دهی به یک ائتلاف گسترده منطقه ای و بین المللی توجه کرده اند، بدین نحو که با این ائتلاف منابع مالی و ساختار نظامی دولت اسلامی خشک شود و در کل اجماعی جهانی علیه تروریسم پدید آید. در این میان، روسیه بر لزوم اتخاذ یک راه حل نظامی و سرکوبگرایانه علیه هر گونه فعالیت تروریستی در خاورمیانه و به خصوص سوریه و عراق تاکید می کند. مشخص است که کارآیی این راه حل به اراده اعضای جامعه جهانی و جدی بودن آنها بستگی دارد. به عنوان آخرین راه حل هم برخی از پژوهشگران بر سرمایه گذاری بر اسلام گرایی میانه رو تاکید داشته اند. یعنی باید جریان اسلامگرایی میانه رو تقویت شود تا از پیوستن مسلمانان ناراضی به گروه های رادیکالی مانند جبهه النصره، دولت اسلامی، بوکو حرام و جلوگیری شود. بحث این عده آن است که قدرت گیری عمده گروه های رادیکال از سرکوب بخش میانه رو اسلام گرایی، مانند اخوان المسلمین، در سال های اخیر ناشی می شود و اگر بتوانیم فضا را برای فعالیت این رویکرد را مساعد کنیم توجه جوانان و گروه هایی که خواهان هویت اسلامی هستند به گروه های رادیکال کاهش می یابد. 

بحثی که شما می فرمایید نمونه عینی اش را به نوعی داشتیم. مدل اسلام میانه در ترکیه در مقعطی به عنوان الگوی اسلام گرایی و حکومت اسلامی در بهار عربی دیده شد و شاید نمونه عینی اش در مرسی و اخوان المسلمین در مصر دیده شد که البته خودشان از این آزمون ناموفق بیرون آمدند. همین عدم موفقیت اثر عکسی بر تقویت گرایش های رادیکالیستی نداشته است

بعد از سرکوب شدید اخوان در مصر، گرایش به سمت فعالیت های رادیکال در آن کشور بسیار زیاد شد و گفته می شود گروه های رادیکال سلفی توانستند یارگیری موفقی از بدنه اخوان و جوانان سرخورده از راه حل های مسالمت آمیز انجام دهند. 

بخشی از این روند و مقصرش به خود جریان اسلامگرای میانه رو بر می گردد

بله. درست است ولی بحث آن است که بخشی از نارضایتی ها از این طریق قابل کنترل است و اسلام گرایان میانه رو می توانند بر اثر فعالیت های سیاسی و اجتماعی خود  تا حدودی  جلوی گرایش به سمت اسلامگرایی رادیکال و گروه های تروریستی را بگیرند. 

در هر صورت، مشخص است که رویکردها و راه حل های یادشده بخشی از واقعیت را مورد توجه قرار داده اند و ضمن آنکه منطقی به نظر می رسند، درپیش گرفتن یک سیاست ترکیبی مهم و اجتناب ناپذیر است. به عبارت دیگر، همه این راه حل ها بخشی از واقعیت های منطقه را توضیح می دهد و پیگیری آنها برای تضعیف گروه های تروریستی مانند دولت اسلامی مهم خواهد بود اما شاید راه حل جامع و نهایی تلقی نشود، دقیقا به خاطر آنکه پدیده هایی از این دست چند بعدی هستند راه حل چند بعدی نیز باید مورد عنایت قرار گیرد. در این چارچوب، دو موضوع باید بیشتر مورد توجه و تمرکز قرار گیرد. یکی سرمایه گذاری اقتصادی - اجتماعی و دیگری دموکراسی بیشتر است. از یک سو، برای کاهش فقر اقتصادی و کاهش آثار و پیامدهای وضعیت طایفه ای که هم در سوریه و هم در عراق به شدت بارز است، سرمایه گذاری بیشتر و هدفمند اقتصادی - اجتماعی امری امری ناگزیر است.

در واقع، گروه هایی مانند دولت اسلامی از عدم مشارکت اقتصادی و اجتماعی و احساس در حاشیه بودن طوایف سنی مذهب سوریه و عراق به شدت استفاده کرده اند. اما به لحاظ فرهنگی و سیاسی، پیگیری دموکراسی بیشتر و جلب مشارکت فعال فرهنگی و سیاسی طوایف مختلف سنی مذهب ضروری است. در اینجا من وضعیت دموکراتیک را به عنوان وضعیتی ناب در نظر نمی گیرم، اما مشخص است که هرچه درجه دموکراتیک بودن یک نظام سیاسی و فرهنگ سیاسی بالاتر برود، زمینه تضعیف اندیشه های اقتدارگرایانه بیشتر فراهم می شود. لذا اصلا بحث من از دموکراسی یا فرهنگ دموکراتیک درباره یک وضعیت نهایی و آرمانگرایانه نیست. 

در این فاز اگر بحث دموکراسی را بخواهیم بررسی کنیم . نمونه های عینی و نیم بندی که در منطقه داریم و شاید بهترین نمونه اش لبنان باشد که نوعی دموکراسی انجمنی در این کشور در حال پیاده سازی است و هنوز هم بحران حتی بر سر انتخاب رئيس جمهور وجود دارد . نگاه قومیتی و قبیله ای باعث شده در برخی موارد به این نتیجه برسیم که شاید دموکراسی نتواند راه حل و چاره کار ما باشد . فکر نمی کنید ابتدا باید این نگاه قومیتی و دینی - مذهخبی تغییر پیدا کند؟

اجازه دهید ماجرا را از آن طرف بررسی کنیم. اگر وضعیت لبنان تا حدودی دموکراتیک نبود چه بر سر این کشور می آمد؟ احتمالا وضعیت بدتر می شد. از این جهت به نظر می رسد در پیش گرفتن سیاست های دموکراتیک هرچند به صورت ضعیف و پیدایی نظام های دموکراتیک باز هرچند ضعیف به نوبه خود سبب می شود فضا برای تغییر نگاه ها و نگرش ها هم مساعد شود. در واقع دموکراسی فضای مناسب را برای تغییر فراهم می کند. در عین حال، نمی توان انکار کرد کارآمدی یک نظام دموکراتیک برای تثبیت و تداوم آن ضروری است. بنابراین بجای آنکه در این مورد اولویت بخشی به یک عامل کنیم و مثلا منتظر برپایی یک نظام دموکراتیک پایدار یا ابتدا منتظر تغییر نگاه قومیتی و دینی بمانیم، بهتر است که به اثرگذاری عوامل برهمدیگر توجه کنیم.

اما در لبنان اتفاق نیفتاده است. الان چند سال است این سیستم جدید بعد از جنگ های داخلی لبنان گذشته است و در عین حال الان بیش از یک سال است که گروه های سیاسی این کشور هنوز نتوانسته اند بر سر تعیین رئيس جمهور به توافق برسند. سوال من این است نمی توان بحث اصلاح نگاه قومی و قبیله ای را اولویت قرار داد؟

موافقم که اصلاح چنین نگرش هایی مهم و حتی ضروری است، اما همه می دانیم امری زمان بر و شاید نیازمند تغییر چند نسل است. در ضمن، آنچه که به چنین تغییری یاری می رساند، برپایی نظامی است که متکی به آرای عمومی و پیگیر منافع و مصالح عمومی باشد، نه نظامی اقتداگرا که بنا به تجربه منطقه خاورمیانه بیش از همه برای تداوم و تقویت اختلافات و شکاف های اجتماعی و دینی خواهد کوشید. بنابراین، در چنین مواردی نمی توان به یک عامل خاص، چه فرهنگی و چه سیاسی، اولویت داد و از تعامل میان عوامل غافل ماند. در عین حال، یکی از مشکلات لبنان که البته سوریه و عراق هم از آن رنج می برد و تقریبا تمامی پژوهشگران بدان اشاره کرده اند، دخالت قدرت های خارجی است. 

اما به نظر می رسد صرف نظر از دخالت قدرت های خارجی مبنای تشکیل ائتلاف ها در این کشورها قومی و دینی و مذهبی است . شما شاهدید که در لبنان نگاه شیعه - سنی و مسیحی حکمفرما است . در عراق نگاه شیعه و سنی و کرد است . این نگاه مثلا چگونه می تواند به ائتلاف های به طور مثال گروه های لیبرال و سوسیال تبدیل شود . یا معیارهای دیگری از این دست که مبنایش اندیشه باشد نه مولفه هایی که افراد در آن نقشی نداشته اند ( مانند دین و مذهب و قومیت )

به نظر می رسد ائتلاف ها در خاورمیانه بیش از اینکه مبتنی بر یک ایدئولوژی و رویکرد شفاف و مشخص یا عوامل و ریشه های مشترک باشد، مبتنی بر وجود دشمن مشترک است، لذا به محض اینکه آن دشمن کنار رود به یکباره همه اختلافات قدیمی سر باز می کند. به همین دلیل است که می بینیم ائتلاف مثلا میان شیعیان عراق پایدار نیست. جریان مقتدی صدر در همین چند سال بارها و بارها با گروه های متفاوتی ائتلاف کرده و سپس دچار تغییر رویکرد شده است، الان کردهای طرفدار بارزانی در عراق با کردهای طرفدار جبهه میهنی مشکل دارند و همه اینها هم با رویکرد سیاسی کردهای سوریه اختلاف دارند. ما این اختلافات را حتی در مقابله با نیروهای دولت اسلامی هم دیدیم. در لبنان هم چنین است و اغلب وجود یک دشمن مشترک سبب ائتلاف شده است نه مثلا ریشه های مشترک. بنابراین، یک جریان واحد و منسجم از شیعیان عراق، کردهای منطقه یا حتی سنی های سوریه وجود ندارد که بتوانیم از وجود یک ائتلاف شیعی، یک ائتلاف سنی و یک ائتلاف مسیحی نام ببریم.

به همان بحث راهکارهای مقابله با داعش بازگردیم . موضوعی که در این میان مطرح می شود زمینه های لازم و ضروری برای رشد و پیشرفت چنین اندیشه هایی در این جوامع است .

اشاره شد که از یک سو سرمایه گذاری بیشتر اقتصادی - اجتماعی و از سوی دیگر دموکراسی بیشتر، به نظر می رسد راه حلی مناسب و چند بعدی است. در اینجا لازم است بر یک نکته تاکید شود که دولت اسلامی یا داعش جریانی است که در نهایت قابل مدیریت و کنترل است و حتی امکان نابودی سریع آن هم می تواند مورد توجه قرار گیرد. با این حال خطری که این سازمان برای جوامع منطقه از جمله ایران دارد، بیش از اینکه خطر امنیتی و نظامی باشد به لحاظ نفوذ این نحوه نگرش و عملکرد است. در واقع، چنین افکار و گرایش هایی از بافت اجتماعی و فرهنگی اقتدارگرایانه منطقه سیراب می شوند به همین خاطر در ابتدا گفتم که واقعیت های فرهنگی و اجتماعی سهم و وزن بیشتری در پیدایی این سازمان داشته است. وجود فضای نسبتا باز فرهنگی و سیاسی که امکان نقادی و تکثر می دهد می تواند زمینه ها و ریشه های شکل گیری و قدرت گیری گروه هایی از این نوع را تضعیف کند. ما شاهد این هستیم گروه های رادیکال دقیقا در مناطقی از خاورمیانه رشد می کنند که در آن مناطق با سابقه اقتدارگرایی و سرکوب عموما هم توسط حکومت های ناکارآمد و فرومانده مواجه هستیم؛ شبه جزیره سینا، سوریه و عراق. از اینرو راه حل آن است که با جلب مشارکت موثر فرهنگی و سیاسی از طریق دموکراسی بیشتر و نیز سرمایه گذاری بیشتر اقتصادی اجتماعی زمینه های رشد چنین نگرشی در منطقه ضعیف گردد. 

چطور می شود تعداد زیادی از افراد چه در سوریه و عراق و چه در اروپا به سمت داعش گرایش پیدا می کنند؟ مگر داعش چه آرمان و جذابیتی را تصویر می کند که عمزمان تعداد بسیار زیادی به آن احساس همدلی و علاقه می کنند و یا در جوامع خود مانند آمریکا یا پاریس و بلژیک و خودشان را همسو و بیعت کرده با خلیفه خودخوانده بغدادی می دانند؟

البته افرادی را داشته ایم که به دلیل نیازهای اقتصادی به این گروه پیوسته اند، اما نمی شود داعش را گروهی راهزن و رابین هود گونه تصور کرد. به نظر می رسد تعداد زیادی از کسانی که به ویژه از آسیای مرکزی، قفقاز و اروپا به این جریان پیوسته اند احساس می کنند جریانی به نام دولت اسلامی خلاهای هویتی و معرفتی آنها را به نحو مناسبی پر می کند و به نیازهای روحی و روانی شان پاسخ می دهد. عمده این افراد کسانی هستند که احساس تحقیر شدگی و در حاشیه بودن می کنند. حس قربانی شدن توسط یک قدرت سرکوبگر مسلط بیرونی که می تواند جامعه میزبان در آمریکا و اروپا باشد و یا روسیه باشد در آسیای مرکزی. لذا این حس های قربانی شدن و در حاشیه بودن آنها را به شدت زخم خورده و تشنه انتقام می کند. در عین حال بر اساس گرایش مذهبی اینان دین اسلام یک پیشینه طلایی داشته است و زمانی پیشتاز در همه چیز تصور می شود. جالب آن است که این نگاه بیش از اینکه تاریخی باشد اسطوره ای است؛ یعنی نگاهشان اصلا به رویدادها و فراز و فرودهای تاریخی نیست، بلکه یک دوره تاریخی کوتاه مربوط به پیامبر اسلام (ص) و دو خلیفه اول را برجسته و اسطوره سازی می کنند و انگار دوره اسلام راستین فقط همان دوره کوتاه بوده است. آن پیشینه طلایی و اسطوره تصور شده از یک طرف و وضعیت نامناسب فعلی از طرف دیگر آنها را تشنه انتقام و آماده برای تغییر وضعیت موجود می کند. در عین حال، اینان مبنای هویت خود را ایمان می دانند و این ایمان را مساوی یقین می پندارند؛ یعنی نوعی رابطه تساوی گونه میان ایمان و یقین ایجاد می شود که مبنای هویتی قرار می گیرد که احساس می شود به واسطه عوامل بیرونی در معرض خلل و آسیب قرار گرفته است. به همین خاطر گاه شاهد تلاش بیمارگونه آنان برای اجرای مناسک و تحقق شریعت و یا حذف آنچه بدعت و مظاهر شرک خوانده می شود هستیم.

به نظر می رسد عمده مشکل به یک پرسش اساسی برگردد که همواره در قشرهای حاشیه ای مهم بوده است: چرا به وضعیت عدم پیشرفت یا عدم موفقیت دچار شده ایم؟

اینان چون نمی توانند خود را به پیشرفت و موفقیت برسانند و امکان تغییر وضعیت موجود را هم ندارند کل صورت مسئله را پاک می کنند. گزارش هایی که از رادیکال های مسلمان در جوامع غربی وجود دارد، نشان می دهد تعداد قابل توجهی آنها تلاششان را برای ادغام در جامعه میزبان انجام داده اند اما آن جامعه اینها را نپذیرفته است و در نتیجه اینها الان واکنش رادیکال و شدید به حس تحقیر شدن و خشونت می دهند. لذا اینها خودشان را از نو متولد شده تلقی می کنند و رادیکالیسم هم در درون آنها پررنگ تر می شود. نگاه اینان به گذشته اسلامی بسیار علاقمندانه است، گزاره های دینی را بیش از آنچه هست جدی می گیرند و نوعی افراط گرایی در انجام مناسک یا لزوم اجرای احکام دینی از خود بروز می دهند. از این پس تمام تلاششان آن است هر آن چیزی که این هویت دینی تصوری را دچار آسیب کند کنار بزنند. 

به همین خاطر نگرش این گونه افراد، چه اعضای عرب و چه اعضای غیر عرب دولت اسلامی، صرفا اهل سنت گرایانه نیست، چون حتی یک اهل سنت هم ممکن است سبب خلل در ایمان اینان شود، پس آن هم باید نابود شود. به همین دلیل سازمان مزبور تاکید دارد که خود را اسلامی و نماینده واقعی اسلام معرفی کند، نه اهل سنت. دکتر فیرحی در این زمینه تاکید بسیار درستی دارد که می گوید داعش خود را دولت اسلامی معرفی نمی کند، بلکه خود را دولت اسلام و دیگران را نماینده جاهلیت و شرک می داند. 

در هر صورت، گروه ها و سازمان های رادیکالی مانند دولت اسلامی پدیده های تک بعدی نیستند، اما نقش عوامل و واقعیت های فرهنگی و اجتماعی خاورمیانه در پیدایی آنها بارزتر و مهمتر است و از این جهت پدیده ای خاورمیانه ای هم محسوب می شوند.

اینها گروه هایی هستند که در دل دنیای مدرن در حال ظهور هستند، اما ناتوان و ناخرسند از تردیدها و عوارضی که ارزش های مدرن به دنبال خود پدید می آورد. در واقع بسیاری از اعضای این گروه ها افراد به دنبال یک پناهگاه مطمئن روحی برای کسب آرامش در یک دنیای متلاطم اجتماعی و فرهنگی هستند که حال بی ثباتی و ناآرامی های سیاسی نیز بدان دامن زده است. 

به عنوان آخرین سوال ماجرای اعدام یکباره شیخ نمر از سوی عربستان سعودی چه تصویری را از آینده معادلات منطقه خاورمیانه به ویژه در رابطه با مراودات دوجانبه تهران و ریاض متصور می سازد؟

به نظر می رسد این اقدام عربستان به نوعی ادامه سیاست مشت آهنینی است که از اواخر حکومت ملک عبدالله در این کشور آغاز شد. سران سعودی تصمیم گرفتند تغییراتی در رویه های سیاست خارجی خود ایجاد کنند و هر چه بیشتر در مسیر تقابل با ایران حرکت کردند. در این راستا خبر اعدام شیخ نمر، درست در روزی که پایان آتش بس با حوثی ها هم اعلام می شود، می تواند پیام های زیادی با خود داشته باشد. ضمن اینکه به خاطر داشته باشیم محور ترکیه و عربستان در حال تقویت است. از سوی دیگر وزیر خارجه مصر در سفری سرزده به عربستان آمد و گفته می شود اصلی ترین دستور کار آن جلسه عادی سازی روابط ترکیه و مصر بوده است. در نتیجه عربستان می خواهد محور تقابل با ایران را محکم تر کند و با همراهی ترکیه و مصر در مقابل ایران بایستد. به نظر من اقدام به اعدام شیخ نمر دامی بود که نیروهای تندرو چه در داخل عربستان و چه خارج از این کشور برای تنش آلود کردن روابط با ایران پهن کرده بودند. باید توجه داشته باشیم که بسیاری از این شدت گیری تنش ها سود می برند و تلاش دارند مناسبات میان ایران و عربستان را بیش از پیش وارد بحران سازند. این اقدام دولت سعودی هم در این چارچوب تحلیل می شود. 

4950

نظر شما چیست؟

اولین نفری باشید که نظر خود را در مورد این مطلب بیان می کند.